Comments: هم‌چنان ناتمام

..... روزي بازخواهم آمد با روحي زيبا و سخناني باران زا. من همان ناتمامم با سرودهائي آميخته به خدا و اهريمن. من بازخواهم آمد. ......

Buddha | March 29, 2005 5:05 PM

درود بر انديشه‌مرد خاموش

ديری است که چشم به‌راهِ بازگشت‌ات نشسته‌ام تا جام جان از شراب‌خانه‌یِ سرخ‌فام خداوندگار اندیشه، لب‌ريز دارم.

بائوبا | March 29, 2005 5:15 PM

انديشه سبز درود
همه چيز در بستر زمان در گذر است اما مهر اگر در دل ريشه يابد به يقين در افسون زمان نيز آسيبي نخواهد ديد و مهر است که خواهد ماند مانا

خاكستر | March 30, 2005 12:10 AM

دوست خاکستر نشين درود

گويند که زير خاکسترها آتشی سوزان نهفته است که به زودی به شعله می‌نشيند.

بائوبا | March 30, 2005 7:08 PM

درود بر بائوباي بهاري...
در باره نوشته هاي ناب ات هيچ نمي توانم بگويم جز خواندن پي در پي آنان و سيراب کردن عطش روح...
اما خوشحالم که مي بينم دوستان خاموشي گزيده ديگر بار به سخن آمده اند و من هم چون تو منتظر خواندن برگهاي تازه از دفترشان هستم...
شاد باشي

مهرام | March 30, 2005 7:26 PM

مهرام جان درود

شايد جادوی بهار وادی خاموشان را فراگيرد و دگرباره شکوفه‌های زيبای انديشه آن را سرشار از عطر و بوی باغ روشن اميد و دوستی نمايد.

بائوبا | March 30, 2005 11:22 PM

بائوباي عزيز درود

نوشته ها و سروده ها هميشه روزني ست به زندگي ... هرگاه ابرها به رفت و روب آفتاب ميروند و هيچکسي در ناکجا شيشه اي از باران پر ميکند و به تماشاي تن پوش تر ياسي رنگ باغچه مينشيند .

nazli | April 6, 2005 10:18 AM

نازنين پری باران، چشم دوخته بر آسمان در انتظار رگ‌بار گرم بهاران، درود

شيشه‌ای پرشده از نخستين باران و هوای سبز رستن و آن پر سياه کلاغ را می توان با ياس رقصيده در بادی که تن در همان باران شسته است و بر خاک باغ‌چه آرميده است را در نهان‌خانه‌یِ آرزوها و يادها نهاد و به گاهِ دل‌تنگی سر شيشه را بازکرد و به بوي بهار سرمست شد. اما، گر پري باران دل از بارش بشويد و در گوشه‌ای نهان ببارد که ناآشنايانِ ناهم‌دل را به آوای سروش محرم نداند، درختان و سبزينه‌های باغ و گل‌های دشت را چه بر سر آيد؟ شايد باران را نياز به خاک و شاخ‌سار درختان و رنگذرنگ دشت نباشد، اما خاک تشنه‌ی باران چه‌گونه تواند دلِ سياه خويش را بی‌ آبی‌ ِ باران، از رويش دانه‌ها و آواز آب تهی دارد؟

بائوبا | April 6, 2005 12:11 PM

درود...
گذرم به آتلانتيس افتاد!!!
نيلوفر تنهايي را خواندم و در آئينه نيلوفرهاي تنهائي را ديدم...

مهرام | April 7, 2005 9:02 PM

مهرام جان درود

و من زاغکِ تنهايی را ديم که قالب پنيری بر دهان نداشت و نشانی از روبهی چرب‌زيان نيز در زير شاخه‌ها نبود!

بائوبا | April 7, 2005 11:01 PM

مهرام جان درود

تغيير واژه‌ها
از لب‌خند به زهرخند
از شادمانی به فروريختن
از زيبا به صورتکِ ريا
از اندوه به رنج
از رنج به درد
از درد به عادت
از عادت به خسته‌گی
خسته و بر زانو غلتيده
بر همه سوی واپاشيده
هم‌چنان ناتمام
هم‌چنان در تغيير
هم‌چنان بی‌پايان

یا حق!

بائوبا | April 10, 2005 11:38 AM

پيام بالا که رونوشتِ پاره‌ای از همين سروده است و يک " ياحق" را کسی نوشته است که نه توان يک خط پيام نوشتن دارد و نه شهامت نام و نشان برجای‌نهادن.
ز آن جا که عبارت " ياحق" که نشان یکی از دوستان است را به عمد برگزیده است، پیام وی را پاک نمی نمایم ، تا این دوست ببیند. آِی پی جعلی این پیام را نیز همین جا می‌آورم:
IP Address
65.37.95.91
نمی‌دانم کودک‌مانده‌گان را، چندسال برای بزرگ‌شدن و به عقل رسيدن زمان لازم است؟

بائوبا | April 10, 2005 12:02 PM