دل ِ خونین ِ سازها
ستارهگان از آسمان شب
خوشه خوشه چکيدند
و باغچهیِ سپيد مريمها را
در آغوش نور فشردند
همه ساقههایِ تردِ مريم
به اشک ستاره و خاک
تر شد
و شباهنگ
دگر آوازی نخواهدخواند
ايران ِ من به سياهی شب
به پهنای همه خاک
سوگوارست
دگر کسی براي بوييدن ِ نسترن
و پرسيدن ِ نام ِ گلی آشنا
رنج ِ دوران نخواهدبرد
آسمان بیستاره است
نور پرکشيد
نيازی به زخمه نيست
دل سازها زخمی
دل سازها خونين است
گلویِ تمامی آوازها
به بغض دردی نو
بس چرکين است
خاکِ ايران ِ ما
چه سياه و چه سرد
سخت اندوهگين است
خاک سرد است
دل ِ ما خونين
گلو پر خار و پر درد
ديده سرخ، ديده خشک
اشکی نيست
اشک از ژرفایِِ اندوه
شرمسار و بس گريزان است
نيازی به زخمه نيست
دل سازها به بغضی نو
سخت خونيناست...


