پنجرهای در دوردستِ شب
خوکردهام به شب و مهتاب
به سکوت و سکون ِ برگها
به تکچراغی روشن در دوردست
که نه نوری دارد و نه کورسويی
تکچراغی از پنجرهای در ناکجا
پنجرهای به باغ ِ کوچکی
در آن سویِ شب و روز
در آنسویِ بودن و نابودن
در قابِ پنجره
گلدان کوچکیاست نهان
عطر سپيد ِ گلهای دور
تازه و زندهتر از عطر هزار باغ
میپيچد در سکونِ شب
میپيچد در رويایِ مستِ شبگرد
ناگه ز آسمان
هزار ستاره میچکد
ستارههايی تابناک و درخشان
ستارهها میريزند بر زمين
زمين پر میشود از ستاره
زمين پر میشود از گل و گلبرگ
گلهایِ سپيد ِ ياس
خوکردهام به شب
خوکردهام به رهايی
خوکردهام به رويایِ پنجره
خوکردهام به ريزش ِ ستاره
خوکردهام به بوييدن ِ ستاره
که مستی ِ شراب و عطرباغ
همه از خيال تو میرويد
همه از سپيد ِ دستان ِ تو میبويد