کوچهباغ عشق
کوچهباغ عشق مهآلوده است
تنها همه اثيری
خطوط گنگ و نرم و رازآلود
تنها غرقهی ِ مهتاب
واژهواژه مخمل ِ رويا
عطر ياس و خوشههای ِ اقاقی
پيچيده در نمدار تن ِ رويا
بيرون کوچهباغ آفتابی تند جاری
خطوط تنها: همه تند و خشک
نشانی نيست از عطر ياسها
صداها خشک و يکنواخت
واژهها سبک و بیمعنا
در کوی ِ زندهگانی آفتابی سوزان
رنگها گرم و تند و براق
در کوی زندهگانی ابری نيست
در کوی زندهگانی پرچينها خشک
دانههایِ توت بر تن داغ ِ کوچه
شاخسار ِ درختان خشکيده
تن ِ بوتهها در پردههای ِ دود
در کوی ِ زندهگانی عادت جاری است
و کسالت ِ کشدار روزمرهگی،
روزمرگی را فرياد میدارد
کوچهباغ عشق
پيچيده در پردههایِ گنگِ مه
خيس و نمدار، غنوده در رويا
اثيری و نرم، پر زمزمهی ِخواب
در ريزش ِزلالههای ِ سيمين ِ مهتاب
در ميان خوشههای ِ اقاقی
بر بستر بهارنارنج و ياس
در باران شکوفههای ِ سيب
کوچهباغ عشق شناور در رمزوراز
وه!
کوچهباغ عشق چه هوايی دارد!
لکههای ِ نفتی
لکههای ِ نفتی ما را آلوده است!
لکههای ِ نفتی ما را بلعیده است!
گفتند: هان! مِژده باد شما را
اين طلای ِ سياه
گفتيم: وای زين بلای ِ سياه
وای زين درد ِ بیدوا!
کودکانِ دستفروش در هر جا
در همه گوشهها و کنارهها
در سر چهارراه
وول میخورند در ميان ماشينها
درد میفروشند با چهرههای سياه
زخم میزنند بر تهماندهی ِ عواطفِ ما
کودکان دستفروش
همه آلودهاند به نفت
به اين بلای ِ سياه
کشتیهای ِ بزرگ در دريا
با انبارهای انباشته
نفت میبرند هزارهزار بشکه
سوت میکشند شادمانه و سنگين
نفت میبرند به آنسوی دنيا
زر میريزند درون کيسهها
دستان ِ بیتدبير و ناچابک
مغزهای ِمتوهم و خيالپرداز
خندههای ِ چندشآور و تهی از شادی
پر میکنند زر و دلار در کيسه
میفرستند به ناکجا و هرکجا
آبرو مىخرندند در خیال ِ خام
کودکان ِ دستفروش در گوشهکنار
دلهاشان همه پردرد
روزهاشان همه سياه و تباه
پس چه شد آن طلایِ ِسياه؟
هالههای ِ نور و ماليخوليا
مردان ِ کوچک با دستان ِ بیتدبير
مردان ِ بیخرد و خُردانديشه
گونیهای پول اهدایی!
...
سفرهمان به نفت آغشته است!
لکههای ِ نفتی ما را آلوده است!
لکههای ِ نفتی ما را بلعيده است!
پرندهگان بيمارند
پرندهگان بيمارند
پر میريزندُ
پرواز، از ياد میبرند
آشيانهها آلوده است
به درد ِ فراموشی
عنکبوتهایِِِ خاکستري
تار میتنند
بر سکونِ آشيانههای خاموش
پرندگانِ بیبال و پر
برهنه و شرمگين
بیهيچ جنبش
بیآرزويِ پرواز
در آشيانهها
میپوسند و میميرند
بیآواز و بیفرياد!
پرندهگان بيمارند
برهنهتن و تهیآرزو
در آفتابِ سوزان برشته میشوند
و از سرمایِ درون میميرند
...
آسمان بیپرنده مانده است
پرندهگان بيمارند!