نهانگاهِ رويا
شبگردِ مست
ره کشيد نيمهشبان
به پسکوچههایِ خاطرات
خاک کوچه اما
بوی بيگانه دارد
پایِ خسته نيز
به هزار بهانه و ترفند
طفره میرود از رفتن
گويا يکی گردِ خواب را
ربوده است از مهتاب
آبشار نقرهاش هم
سرب مذاب می پاشد
بر کوچههایِ شب
بر خستهدلِ خستهپای
بر ويرانهجان
همه باغچههایِ شب نيز
تهی است از مخملِ گلبرگ
از مريم و ياس و اقاقی
از شرابِ گلهایِ سرمست
پسکوچههایِ خلوت و تاريک
بوی تلخ بيد دارد
بوی کاج و اکاليپتوس
بویِ درختانِ خشکپوسته
بویِ گرم ِ تب و هذيان
شاخهیِ نازک روياهايم را
نهان کرده بودم به آرزو
در درز شکستهیِ ديوار آجرین
آنجا که شاخههای آويختهیِ توت
درز و ديوار و آرزو را
نهان میداشت از رهگذران نابينا
بشست پيرزنی به وسواس
ديوار کوچه را
پخش شد جوهر ِ سرخ
بر ردِ بنفش ِانگشتانِ بیتاب
روياهايم بی رنگ شد
خوابهايم گم شد
آدمیزاده از ياد بشد
بوی تو نيز
از يادِ کوچه رفت