گردباد و نسيم
گويند عشق چونان گردباد است. ناگه میآيد و درجان میپيچد و درهم میريزد هست و نيستِ عاشق را. و چو برود، ويرانهای بهجای ماند از آن چه بود.
چوناين عشقی شرابِ تلخی است مردافکن که چو جرعهای نوشی، تمنایَش از جان برون نرود و هرچه بيشتر نوشی، سرخوشی ات کمتر گردد و چو چشم بازکنی آلودهای به تمنای نوشيدنی بيش و بيشتر که تنها رنج و اندوه بهبار آرد.
پندارم که عشق چونان نسيم است. میآيد نرم و خنک، بر موی و روی و جان میلغزد و به لطافتِ گلبرگهایِ نوازشاش نرم نرم در دل نشيند و جان را سرشار کند از عطرو بوی عشق. پایدارست و مانا. نسيم ِ خنکاش لرزهای بر جان و دل نشاند و آرامشی شيرين در جان پراکند.
چوناين عشقی شرابی است سبک که مزهمزه بايد کرد تا رگههای نرم و شيرين ِِ سرخوشی را در جان نشاند.
از نوشتههایِ ناتمام ِ شبهایِ ناكجا
ناباورانه
من از آن آزرده نيَم که با من ناراست بودهای، بلکه مرا همه آشفتهگی از آن است که دگر باورت نتوانم کرد.
هزار ديوار
ديوار نخست را که گرداگرد خويش ساختم، آسمان پيدا بود و سايهیِ همسايه پيدا. بيرونِ ديوار هياهویِِ مردمان بود و روزمرهگی ِ کوچه. درونِِ ديوار بس گستره بود. جا برای من بود و هزار دوست.
ديوار ِ پس از آن، اندکی از فضا را کم کرد؛ اما هنوز آن اندازه بود که بتوان در دروناش گم شد و هزار خاطره در هزار گوشهاش نهان کرد.
ديوار ِ هزارم را که چيدم، تنها من مانده بودم و پنجرهای که گوشهای از آسمان را درخود داشت. من مانده بودم و آن دو گربهیِ دستآموز و آن باغچهی نيم خشک و کلاغِ پيری که هميشه بر هرهیِ ديوار نشسته بود.
گربهها را چند روز پيش به دوستی بخشيدم. دلام از موش و گربه بازی و هر چه گربهسان است، آشوب میشود.
شاهنامه را هم به دور انداختم. دلآشوبهام میگيرد از هرچه رستم ِ زال و تهمينهیِ جفتخواه.
اين روزها، آدميان فسانهها را نيز به گندابهیِ بودن خويش آلودهاند.
ديوار ِ پسين را که چيدم، تنها من ماندم و کتابها و آسمان. و به گاهِ باد، قژقژ ِ دردآلودهیِِ تن ِ پنجره که از سکوتِ ميان هزار و چند ديوار دلاش گرفته است و بر خود میلرزد.
واپسين ديوار را از صدف چيدم. اينک من ماندهام و تنها کلاغِ پير، انبوههای کتاب و آسمانی که هيچگاه دور نبود.
دگر نه هياهو و نه فرياد، نه صدای در و نه زنگ و نه همسايهای بیآزار که سرک بکشد از ديوار.
آرامش و سکون با خنکایِ نسيم تا ابد گسترده است.
بر بستر خیس اقاقی
از نور چراغ قوه بيدار شد.
* هی مث آدم بلندشو و دستات رو هم بگير بالا.
ـ معتاده يا مست؟
* بوی الکل که نمیده. سيگار و کبريت هم که ندارد!
- لابد قرصيه.
اين يکی محتويات جيبهای مرد را زير و رو میکرد. کارت شناسايی را که خواند، خودش را جمع کرد.
* ببخشين ولی اين وقت شب و کنار کوچه، اونم روی زمين خيس! سرتون گيج رفته؟ سالمايد؟ میخواين برسونيماتون بيمارستان؟
+ طوریام نيست. سالمام. ممنون.
* ببخشين چرا رویِ زمين دراز کشيده بودين؟ خيال کرديم معتادين؟
+ مگه آدم چندبار توی عمرش میتونه روی بستر بنفش و تر اقاقيا دراز بکشه. شايد ديگه هيچوقت شب ارديبهشتیای که دست بارون تمام خوشههای مست اقاقيا رو بچينه و برکنارهی ديوار فرش کنه، پيش نياد. بايد اين تکلحظههایِ بنفش و خوشبو رو نفس کشيد و زندهگی کرد. روزهای پر دود و خاکستری هميشه هست.
- !
* ؟
...
ماشين گشت آرام آرام دور میشود و نور سرخ چراغها هم محو و محوتر.
* عجب ديوانههايی پيدا میشن!
ـ اما اين يکی نه مسخره کرد و نه چيزی گفت. در فکرش خوشههای بنفش و خيس اقاقيا میچرخيدند و بر سنگفرش خيس کوچه فرش میگستراندند. در دل آرزو کرد که کاش میشد که در کنار همان ديوار و مرد ِ
شبزده چند دقيقهای درازکشيد.
مرد درحالیکه لباسهای خيساش را از بنفش ِ اقاقیها میتکاند و آهنگی زير لب زمزمهمیکرد، در خم کوچه گم شد.
شکستهواگويههایِ درون
بیحوصلهام و کمتاب و ناپایدار.
حوصله؟! همان سنگدان پرندهگان است که سنگهای برچيده همراه با دانه را در خود جای میدهد.
اما ندانم که چرا هرچه تراشه و برادهی تيز که روح و جان را ذرهذره میخراشند و زخمی و فرسوده میدارند در اين حوصلهی آدمی انباشته میگردد! مرا حوصله ديری است که پارهپاره شده است و دگر تاب نازکترين پرکاهی هم نمانده است چه رسد به ناز نازکدلان.
دلام برای دوستان ناديدهام تنگ است. همانان که روحاشان در گزينهواژهگان جاری بود و ديدنی. درست مانند نوشتهای که میتوان از آن برق هوش درون چشمان، زهرخند نشسته بر گوشهی لب و پردهی خاکستری اندوه نشسته بر جان را بوييد و حس کرد و به جان کشيد. دوستانام يک بهيک گم شدند. نوشته و واگويههای ديگران، شوری در من برنمیانگيزد. گويی صورتکی بزرگتر يا کوچکتر از چهره بر آن نهاده باشند که هر رهگذری نيز از راه دور بفهمد که صورتک بر اين سر درست ننشسته است و آدمکِ پشت صورتک بس متفاوت است با اين رنگارنگ شادمانی يا اندوه، خشم يا خونسردی و دلسردی يا اميد.
بس کمتاب و جوشان شدهام. روز و شب و ماه و فصل در من هيچ نيانگيزد و لبخند به پهنای چهرهام با بستهی لبها تفاوتی ندارد.
برای کسی که اشک گم کرده است دگر قهر اين و آن و گمشدن واپسين صدف نيز تپشی نيانگيزد چرا که جان سالهاست برفته است و دل؟ آيا از همان نخستين دم شناخت، دلی بود مرا؟
برگههای سپيد را در پيرامونام پراکنده میکنم. نوشتن آرامام میکند. پدر میگفت شکستهنويسی دريچهی روح را میگشايد. هنگامی که حرف پايانی را میکشی و پيچ و خماش میدهی، روحات در پيخ و خم میخرامد و جاری میشود. بر برگهی سپيدی، واژهها را نقش میکنم و شکسته و شکستهتر مینويسم. تا آن جا پيش میروم که دگر کسی جز من نتواند اين شکستهها خواندن. گر چند روزی بگذر خود نيز نتوانم خواندن اين پيچاپيچ درهمتنيده را. به درهم واژهها و شکستههای پرخم مینگرم. من نيز چونان اين واژهها شکسته و بیمعنا و درهمپيچيدهام.
کمتاب و يخزدهام. چشمانام نمی خواهند ديدن و گوشها نمی خواهند شنيدن. شنودهها و ديدهها ناتوان از جلب توجهاند و بودهها دچار نابودی.
از صخرهزيستن خستهام. دلام میخواهد بجوشم و چشمهسار شوم و بر تن ِ سخت کوه بلغزم و بسُرم. میخواهم آب شوم و در دريا گم. آب شوم و و در ريزش آفتاب بخار. ابرکی شوم که کودکی اسباش بپندارد و ديگری ريش بلند پيرمردی بهنام ِ خدا. ابرکی شوم و ببارم و جویباری گردم. بدوم و رودی شوم. به دريا ريزم و بر اقيانوس بپيوندم و دوباره قطرهای شوم در دريا و بیدريا. تک و تنها.
کلاغی بر بلندترين شاخهی درخت قارقار می کند. چندتکه خوراک و پنير بر می دارم و بر لبهی هره مینهم و پنجره را میبندم. بدگمان میآيد و در چنگال میگيرد و میرود. کلاغ؟ کلاغها اين شاهدان خاموش بال و پرزدنهای خندهدار مردمان. آمدنها و شدنها. خواستنها و رهاکردنها. امروز، بیحوصلهتر از آنام که حتی دلام بخواهد کلاغی باشم.
هرگز ندانستم که گريز را سبب چه بوده است. اما نيک میدانم که با اين ابرهای تيره و اين مه خاکستری که بر جان من جاری است، جستوجو ره به هيچ نبرد.
طرحی دگر
قلم و چکش برای تراشيدن لازم نيست.
چاقویِ جراحی بهکار نيايد.
گر برآنی که بتراشی و ببُری
يا از نو نقش کنی؛
بشکنی و دگرباره در قالب بريزی
و آنچه خواهی بيافرينی؛
بههوش باش و بدان:
آنچه که خواهی آفريد،
دگر من نخواهم بود.
گرچه آن نقش ِ چشماندازی نکو دارد؛
گرچه آن پيکرهیِ تمام ديدنی است؛
گرچه آن بدن، دگر پس از بريدن و دوختن، کژ و مژ نباشد؛
اما نازنينترين
آنچه آفريدی، به يقين من نيستم.
فريب
بوته در فريبِ گرمایِ نابههنگام به جوانه نشسته است و تپش برگ بر نازکشاخههایِ برهنهاش شادمانی ِ بهار را زمزمه میکند.
نهالکِ سادهدل در تبوتابِ شکوفهزدن است و خوابِ دشت سبز میبيند.
آسمان گرچه ابری در آبی ِ روشن ِسينهاش نهان نيست اما میداند که ابرها در راهاند و بهزودی چتر برف خواهد گسترد.
زال ِ زمستان هنوز چهرهی سپيدش را ننموده است.
بوتههای کمسال و نهالکِ چندبهارديده، آسان در دام ِ فريبِ گرمایِ زودگذر و خورشيدِ بیرمق ِ بهمن گرفتار میشوند. اما شگفتا از درختانِ پير چنار، سپيدارهایِ بلندِ دلفريب و آن گردویِ کهن که باز به دم ِ گرمی و پرتویِ طلایِ بیرمقی، به جوانه و برگ مینشينند و بروبار میبازند!
روزهایِ سردِ زمستان و عصر ِ پنبهزنی و مرواريدريزیِ ننهسرما و نفسهایِ يخی ِ بهمن هنوز در راه است.
هو! ها!
زمستان است.
ناگزير
گاهی دفتر هم نوشته ها را بازپس میزند.
حروف رنگ نمیپذيرند و بهخود رها میشوند.
گويا نانوشتهماندن سرنوشتی ناگزير است.
ناکجا در مِه
گفتی: ديرزمانی است که ناکجا در پس ِغبار ِ فراموشی گم شده است.
میدانی؟
چندی است که واژهها در ميانهیِ گلوگاه، درهم فشرده و اَبتر، از هوش رفتهاند. شايد چيزکی برای گفتن مانده بود، ولی نه واژهای در انبانِ پوسيده بمانده است و نه نايی در گلویِ بسته.
از گلايه و ناله و شيون بیزارم چرا که هربار که اين گوشهایِ بهمومبسته را باز میکنم، یک آن میپندارم که در گورستان رها شدهام. از هر گشادهدهانی تنها گلایه و مويه و ناله است که بيرون میزند و در هوا میماسد. شايد آهنگِ گلايهها يکسان نباشد، اما تمامی يک درد را فرياد میکنند و همه از بهتی غريب و باورنکردنی و اندوهی پايا، نشان دارند.
و من دگرباره، گوش میبندم و چشم به بلندایِ سپيدِ توچال میدوزم. به شتاب راهی میشوم. میروم و میروم تا جايی که توش و توانی هست. از بلندا شهر را مینگرم که کوچک است و مردمان را که کوچکتريناند و ديده نمیشوند. میدانی؟ گر به کوچکبودن آدميان بيانديشم و به بیکرانِ آسمان و هيچ بودنِ زمين در اين کهکشان که خود يکی از هزاران است؛ شيون و ناله و مويه و گلايه هم از ياد میرود و نقطهای میماند بی طول و سطح و حجم که در ناکجايی، گهگاه هيچ بودن خويش از ياد میبرد و رفتار ِخويش و دگر نقطههایِ ناپيدا را به نقد و گلايه مینشيند.
و توچال، ابَرتن و سرد، ايستاده در اوج، پوشيده در سپيد ِ برف، باز مرا میخواند.
نشان
رهگذران، هر کس را که به آمد و شد بود، زنده میديدند.
سنگفرش ِکوی و برزن، تق و تق ِ گامهای پرشتاب و يا کشيدهشدنِ لاکپشتوار پاهايی را که از رفتن به مقصدی معلوم خسته بودند، زندهگی میدانست.
مردمان ، روشن و خاموششدن چراغ خانه را، بر زندهبودن همسايه، تفسير میکردند.
ظرف، پر و خالیشدناش را دليلی بر زندهبودن يکی میپنداشت.
جامهها، از بهبرشدن و بویِ تند ِ تن گرفتن، مرد را زنده میدانستند.
پزشک، از آوایِ باز و بستهشدنی پرتکرار، که نازکایِ پوست دست را به تپش وامیداشت، زندهبودن را
میشناخت.
بستر، غژ و غژ و نوسانِ فنرها را از تنی تبکرده که بهکابوس میپيچيد و ملافهها را همراه با نالههايی بگرفته چنگ میزد، امواج زندهگی فرض میکرد.
آيينه، بازتاب چهرهای با دو چشم ِ نيمبسته را، که گهگاه دور و نزديک میشد، نشانِ زندهگی میپنداشت.
و چاه، انباشتهشدن را.
و تنها يکی بود که میدانست.
میدانست که مرد ديرزمانی است که مرده و پوسیده است.
آری، تنها دفترچهیِ نيمهتمام میدانست که ديگر لغزش ِ هيچ قلمی، پيچوخم ِ پرتب و تابِ نقش ِ عشق را، واژههایِ سرخ ِ خشمی فروخورده را، يا آبی ِ باران ِ اندوه را با لرزش تکحرفها بر برگهای روزی سپيد و اينک کاهیاش، نمیرقصاند.
دفترچهیِ نيمهتمام، مُردن را میشناخت.
گِلسرشتهها و گِلپرستان
زن گفت: به گناهِ خوش سرشتهشدن، جز موی و رویام نبينند و هرگز بهگوش ِ دل سخنام نشنوند. هرگز نپندارند و نخواهند دانست که در پس اين پوستهی نازک و اين آب و گِل ِ خوش، انديشهای هم در خور ستايش يا نکوهش نهفته است. سخنانام بشنوند اما هرگز نيوشيدنی در کار نباشد که همه والهی پيچش ِ مو و رنگِ رخسارهاند.
وان دگر گفت: به گناهِ اين بدگِلی، هرگز مرا نبينند و سخنام نهنيوشند و انديشهام در پس ِ اين نمایِ کژومژ بماند.
نازکگلبرگ آهی کشيد و با خود انديشيد: وه! چه حاصل اين همه سخنانِ فريبا که با پندار گِلپرستانه بياميزد و فيلسوفان و دانشمردان را نيز کردار و رفتار آن باشد که خودبينانِ ظاهرپرست را!
مرد گفت: به سببِ بالایِ سکو ايستادن، دخترکانِ نازکدل بر من دل بندند و نقش مرا بر بیچهره شهزادهی سپيدپوش روياهاشان بنشانند بیآن که کسی در پی آن باشد که بداند اين فرد بالای سکو را چه در انديشه است و چه در جانِ خسته. بايد هماره چهره درهم کشم و لب از هر سخن ِ نرمی فروبندم تا شايد دل از من بشويند و اندکی هم به انديشه شوند.
وان دگر گفت: به سبب اين جارو و اين جامهی نهچندان ديدنی، هيچکس مرا نبيند و سخنام نشنود که همهگان تنها جاروبکی در دستان پينهبستهای بينند که چهرهاش ارزش سر بلندکردن و نگاهانداختن ندارد. مرا مترسکی بیپوشال بينند که کارش رُفتن ِ گرد و غبار است و بس.
زلاله مسافر را گفت: باران که بزند، انتهایِ همه جادهها بشويد و رفتن پايان پذيرد و مسافران ِ پایخسته به آرامش آشيانه و سامان رسند.
مسافر دلخستهتر از دیروز و پار نگاهی به خط جاده انداخت و انديشيد:باران هم تند و بیامان باريد؛ اما خطوط موازی جادهها پس از شستهشدن پيداتر و روشنتر بشد و تنها گرد و غبارش برفت. کجاست آن بینهايتی که اين خطوط موازی در آن به هم رسند و رفتن و گسستن در آن به پايان رسد؟
و او پيمانهیِ شراب در يک دست و پيمانهیِ گِل در دگردست، همچنان به کار بود و گاه مشتی گِل، به اندازه، برمیداشت و شکل میداد و گاه مشتی کمتر و مشتی بيشتر. آنگاه تهپيمانهیِ شراباش بر آنان میپاشيد تا آب و رنگ گيرند. يکی را چکهای مستانه میرسيد و آن دگر را دُردی بسته. و عروسکهایِ گِلی ِ شکيل يا بدنمای، خوش آب ورنگ و خمار يا دُردبسته و مات، اينجا و آنجا در دشتِ ناکجا، رها میشدند.
افسون
تشنه در حسرتِ آب و گرسنه مستِ بویِ نان
خشکدشت در افسوس ِابر و ابر سرمستِ باران
جویبار در انديشهیِِ رود و رود غرقهدر رويایِ دريا
غنچهها در خوابِ شکفتن و گل دلتنگِ پرپرشدن
قلم دلتنگِ نوشتن و واژهها در حسرتِ افسون
و من شگفتزده و مسخ ِ جادویِ واژههایِ تو
ناتوان از گفتن و نوشتن
و در خواندن همه حيران
چیست آن ابَردستی که اين چنين معجزه میبارد؟
وين چنين نرم و نازک، گلبرگ در لابهلایِ وازهها مینشاند
که جان مست شود و چهره خیس بیباران
بماند روح همچنان حیران و سرگردان.
دلتنگی
يادم باشد که گفتام: "دلتنگی نخواهم کرد هرگز."
يادم هست چرا که با جوهری آبی بر برگی سپيد بر ديوار ِسرد ِتنهايیها، درشت و خوش خط نوشتهام:
دلبستن، ريشهکردن و دربندشدن جز دلتنگیات بهبار نيارد که همه بهایِ بوييدنِ گلبرگهایِ طلای ِيخ و سپيد ِرازقی را درختچههایِ باغ با اسيرخاکماندن پرداختهاند. يادت باشد که پرواز و اوج گرفتن سيمرغ تنها با گسستن از زمين و چشم بر بلندایِ کوهستان دوختن ممکن شد. يادت باشد که هربار که به خيال ِ خوش بوييدنِ گلی سر فرود آری، افراشتهسرت به گردن خميده گردد.
اما چه توان کرد چو کودکِ دلِ، با لجبازی پای بر زمين کوبد و هوایِ گلبرگهایِ عطرآگيناش به سر اوفتد؟
يکی از ناکجایِ سينه آرام بهزمزمه گفتا: "تا سيمرغ به آتش نسوزد، از نو زاده نگردد؛ پس جامه بر تن پاره کن و سينه بشکاف و دل برون آر و به پيشواز آتش رو که چوناين سوختنی درخور ِ سيمرغ است و ابراهيم و سياووش رقصان و پایکوبان آتش را در آغوش ِجان کشيدند."
و دل که بهگرو رفت؛ جان نيز چکه چکه بچکد و در خاک شود و دل ِ گمگشته در جايی دور بر آتش بنشيند و تهیگاهِ سينه بهعادتِ رفته، بتپد و سنگين شود و شرابههایِ اشک، از جام ِ کوچکِ چشمان ِ بارانزده سرريز کند و شب تا سپيده، در ريزش ِ ريز و نمنمک باران در پی ِ عطر ِ سبز و آبی ِدوست، تمامی ِ پسکوچههایِ خلوتِ پاييز را يک به يک بوييد و خيسی چهره را به باران نسبت داد و گرفتهگی گلوگاه را به سرمایِ شب.
يادم باشد که ديری است که از واژههایِ آويخته بر ديوار، تنها پيچوخم ِخوشطرحاشان میبينم و بس. و چو آنان که خواندن ندانند تنها نقش ِواژهها در برابر ِ چشمانِ ترم میرقصد و باز چه دلتنگ شدهام، دلتنـــــــــگ!
کسی هست؟
در ناکجا همهگان در بستری سرخ خفتهاند.
ابرهایِ سياه و بخشنده از ناکجا بگريختهاند.
دگر بادی نمیوزد و زمين تبدار است.
مورچههایِ سرخ تن ِ داغدار ِ زمين را میشکافند.
و لاشهها را بهزير خاک میکشند.
از دوردست آواز ِتلخ ِشيون و مويه میوزد.
ناکجا در سوگِ باران است.
ناکجا در حسرتِ گلهایِ رنگارنگ است.
ناکجا در آرزویِ بهارنارنجها و ياسها و اقاقیها به بغض نشسته است.
ناکجا به کابوس ِ شنهایِ سرخ گرفتار است.
ستارهها و مهتاب را از خواب ِ آسمانِ ربودهاند.
یکی ماهيانِ رنگارنگ و رقصان را از آبِ برکهها دزديده است.
ناکجا در وادیِ سياهیها گمشده است.
آيا کسی هست که رنگهایِ روشن را به بوم ِ سياهِ ناکجا بنشاند؟
آيا کسی هست که بهار را از سبد ِفرداها به امروز ِ ناکجا باز آرد؟
آيا کسی هست که دشت را به رنگارنگِ گلها ميهمان دارد؟
آيا کسی هست که خفتهگان را زين کابوس ِ بیپايان بيدارکند؟
در همهکهکشان آيا کسی مانده است که چرايی ِلبخند را بداند؟
آيا کسی هست که ماهيانِ برکه، ستارهگانِ آسمان و شادمانی ِمردمان را از هيولایِ ناگزير بازپس گيرد و به ناکجا بازآرد؟
برایِِ کسی که نيامد
مرد بارانیاش را تکاند تا شرههایِ آب بر پاهای يخکردهاش نچکد و بویِ خوش ِباران و خاک را با ولعی عجيب بلعيد و لبخندی لبهایِ برهمفشردهاش را گشود.
ساعت بههمراه نداشت و نمیدانست که از سر ِشب که بيرون زده بود، چند ساعت در راه بوده است ولی تا سپيده هنوز بيش از دهکوچهای مانده بود.
ازخلوتِ کوچههایِ باران و پرسههایِ بیهدف مست بود و سرخوش بر نيمکتِ خيس ِبوستانکی آشنا نشست و تن به باران سپرد و چشم بست تا شايد گرمایِ نفس ِ آن آشنایِ دور را حس کند
بيش از سالی بود که به بودناش، به بوييدناش، به مهربانیاش و به اندوهِ ژرف و بیپايانی که چو دريايی آبستنِ توفان، در چشمان ِ هماره نگراناش موج میزد، خو کرده بود و سخت دل بسته بود.
ديری بود که شبپرسهها را بویِِ دوست و گرمای روشنِ چشماناش تنها بهانه بود و هربار که دير میکرد، شبها و کوچههایِ باران از عطر تهی میشدند و سرشاخههایِ آويخته از لبِ ديوارها به چکابههایِ باران سنگين میشدند و میگريستند. گلها نمیبوييدند و باران، گرچو آبشار هم فرومیريخت، دل نمیشست و غبار اندوهی خاکستری برجانِ خيس ِشبگرد بازمیماند.
شب به طلايههایِ روشن و تابناکِ افقی خيس رسيد اما گرمایِِ نفسی یا نوازش ِ سرانگشتِ مهری بر تن و جانِ يخکردهیِ مرد نهنشست.
مرد تن مچاله را در تر ِ بارانی ِ کهنه پيچيد و لخلخکنان سنگينی تن ِ بارانزدهاش را بر خاک ِ خيس کشيد و به افسوس راهِ پيموده را بازگشت.
دری بسته
در هميشه بسته بود و نوری از پس پنجره بر ديوارهای دلتنگِ کوچه نمیتابيد.
رهگذر آهی به حسرت کشيد و با خود انديشيد:
چرا اين در هماره بر رهگذرانِ خسته و ازپایافتاده بسته است؟
و در حسرتِ گرمایِ سايهبانِ بامی و پناه ِ چهارديواری و شنيدنِ آوای مهربانانهای و چشم دوختن به نگاهی به ژرفایِ محبت، آهی کشيد و رفت.
مرد در پس ِ چهارديوار آهی کشيد و با خود انديشيد:
بستهبودن در از تنگنظري نيست که از شرمساری نداشتن چهرهای بگشاده است که اين چهرهیِ سرد آن چنان به درد و چين خو کرده است که رهگذران ناآگاه را سخت میرماند.
درونِ چهارديوار به بویِ نای و نم آغشته بود و ديوارها آنچنان از تابش نور و رنگ گريخته بودند که جز خاکستری حُزن و اندوه بازنمیتاباندند.
مرد آهی کشيد و چينهای پيشانیاش به دردی دگر درهم رفت.
با هزار افسوس بویِ باران را که از درز دیوارها دزدانه به درون چهاردیوار سرک کشیده بود، بویید.
با پشتِ دست خط شورابهای را که از چشمانِ به گودی نشستهاش گريخته بود و خشکیدهلبها را يافته بود، زدود
و بهحسرت به آواز ِ برگهایِ رقصان در باد ِ خزان، که بر کوچه بستری رنگين میگستردند، گوش سپرد.
در کوچه جشنی پر هياهو برپا بود از رقصِ ِ برگهای رنگين و خيس با کوبش مستانه و بیامانِ طبل ِ باران.
دو گام به وسعت هزار
مرد به بویِ خاطراتاش اسير بود و بویِ کهنهکاغذ ِ کتابهای زردشده و هزاربار خوانده.
زن به عطر ِ گلهایِ باغچه نفس میکشيد.
و دل به رنگينکمانِ باغچه سپرده بود در خنکایِ پاييز و نسيمی که خشخشکنان سرود رفتن را میسراييد.
و دستاناش آشيانِ کوچکِ گنجشکان سرمازدهای بودند که هر روز بالهایِ ناتواناشان را به رنگِ دانه میگشادند و تا هرهیِ پنجره پرمیکشيدند.
و هر روز بر لبِ پنجره بهاری میشکفت که پر از آواز کبوترانِ دانهمست و گنجشکانِ پرهياهو بود.
و مرد همچنان کاغذهایِ کاهیشده را با نرمشی شگفت و مهری ناديدنی ورق میزد و در ميان واژههای کهنه، زندهگی خويش را میبوييد: زرد، رنگ و رویرفته، پرراز و رمز و رو به پوسيدهگی.
و زن در عطر ِگلدان ياسی که شاخسار به غنچه پوشانده بود و هر آن گلهایِ نازکاش تن میشکافتند و میبوييدند، گم میشد.
بين زن و مرد دو گام فاصله بيش نبود اما پيمودناش، هزار سال دل و جان میبرد.
رود، مرداب، ماهی
کس ندانست چرا روزی سنگريزههایِ بستر رودخانه از درخشش افتادند و تناشان به گلولای و لجن نشست.
کس ندانست چرا رود از خروش بيافتاد و از رفتن بماند و رفتهرفته زلالِ کف آلودهاش به سبز ِ چرکین ِ مرداب دگرگون شد.
ماهی به زلال ِ آب نفس میکشيد و جاناش به رود بسته بود.
اما زلال ِ رودِ کفآلوده، تشنهیِ درخشش ِ پولک و شيفتهیِ رقص ِمواج ِماهی بود.
ماهیگير گرسنه بود و ماهی خوراک.
ماهی بیرود بینفس شد و جانداد.
رود بی ماهی تشنه و تشنهتر شد و از خروش بماند و ذرهذره و چکهچکه بخار شد و مرداب شد و روح باخت.
بر گوشهیِ دفتر روزگار بنوشتند: رودخانهای مرداب شد.
برگوشهیِ دفتر افسانهها بنويس: رودخانهای بیماهی بماند و جان داد.
راه راه
دخترک جورابهایِ راهراهاش را با شادمانی غريبی نشان داد و گفت: برام جوراب راهراه بخر.
شنيد: تنها دو دسته از جاندارارن راهراه میپوشند: گورخران و زندانيان!
خنديد. از همان خندهها که روشنای آفتاب بود و روح آب.
مرد در خندهی دخترک گم شد.
دخترکِ فروشنده يکريز و يکنفس از عطرها میگفت و مرد هيچ نمیشنيد.
درپی عطری بود که بوی خنک سپيده و شبنم و باران را باهم داشته باشد که چو بر آفتاب تناش بنشيند، ستارهها نيز ببويند و مهتاب و آسمان و ابر گليخ ببارند.
دخترک شيشه را بوييد و به هزارناز خنديد.
شنيد: حيف شد که عطر راهراه در بازار نبود!
و دستان سپيدی که بوی ليمو و گل ِ يخ میداد، دورتر از آن بود که بتوان به روشنایاشان از سياهی رست.
مردی پا پيشانی ِ گرهخورده و چشمان تبدار و سينهای خارستان، بر زمين اوفتاد.
گرهی دستاناش همچنان جورابی راهراه را میفشرد.
آبشار و قویِ سپيد
پرتوهایِ روز، پردرخشش و رنگينتر از هميشه، از تن ِ آبشار مرواريد میپراکند و آب پرتپش و سرد و مغرور از بلندا فرومیريخت و ريزش را چکهچکه و شرهشره آواز میخواند.
ديری بود که قویِ سپيد دل به آبشار و هياهویِ ريزش ِ آبیها سپرده بود و وسوسهیِ تن به گريز زلالهها سپردن، رهایَش نمیکرد.
آبشار خروشيد: دور شو از اين پرتگاهِ بیبازگشت ای سپيدترين رويایِ دريا.
قو انديشيد: خوشا رسيدن و تن به آغوش اين ابرتن ِ کفآلوده و مست سپردن!
و تن به آب سپرد تا به پيشانی ِ پرچين ِ آبشار.
قو آن چنان نرم و پر خواهش در آغوش ِ پرتپش ِ آبشار لغزيد که آب مستانه بر او پيچيد و جاناش به زلال ِ خويش آميخت.
قويی در ريزش ِ آبشار مستانه رقصيد و زلالههایِ کفآلوده برتناش پيچيد و قو رقصيد و لرزيد و با آبشار فروريخت و خود آب شد و آب شد و آبشار شد.
در پایِ آبشار، پرهایِ سپيدی بر آبِ کفآلوده و موجهایِ مست شناور بود.
و اينک، در ريزش آبشار نقش قویِ سپيدی است که در آغوش پرتمنا و مستانهاش میرقصد و میپيچد.
و زلال ِ آبی ِ آبشار دگر تنها سپيد است و سپيد.
در پس ِ پردهها
برای رسيدن به بارگاه بايد از همه پردهها گذر کرد.
پردههایی تودرتو و مخملين که تو را نرم در آغوش میفشارند و بوسهی خيساشان چو شبنم بر برهنهتنات مینشيند.
از امواج نرم و پرخواهش پردهها که گذر میکنی، روح دريا را میبينی که اين بار خاکستری و مات بر تنات نوازش میبارد.
در پس پردهها، بارگاه اوست که با قلممویِ جادويیاش افسون هزاررنگ بر تنات مینشاند و سپس بیهيچ افسوس، جامههای رنگين را تکبهتک از تنات میربايد تا تمنایِ برهنهگی را بيازمایی و خواهش ِگسستن را.
در پس ِ پردههای نرم و پرخواهش ِ مه، بارگهِ پاييز است با افسون رنگارنگ و چشمان تر و آبیاش به پيشواز تو آمده است.
هرچند که از اين بارگاه نيز، آنگه که دل ِ پادشهاش چو تن ِ برهنه و خيسات سرد شد، به سرزمين سپيدان و يخ رانده خواهی شد. وادیِ سپيدزیان، که در آن پريانِ برفی سبد سبد نقل بر سرت ريزند و برهنهتنات به سپيدجامهای پاک و نيالوده بپوشانند.
در ميان هزارتویِ پردههایِ آويخته از آسمانی ناپيدا، ناکجا به افسونِ پاييز رنگ میگيرد و روح ِ آبی دريا را بر تن میکشد.
قصهای نشايد
دخترک از شب میترسيد و بهانه میگرفت.
گفت: پدربزرگ قصهای بگو از سرور زيستن و زادهشدن.
پيرمرد سری جنباند با افسوس
گفت: شادمانی ِ زادهشدن و هياهویِ زادروز؟
آيا برافروختهآتش ِ پيچ و تاب دو پيکرهیِ مست و خویکرده و خيس، که شمعی برافروخت تا بسوزد سالهای دراز را شادمانی بايد؟
اين چنين افسانهپردازی بايد از كسی خواهی که نشنيده باشد فريادهایِ هراسانِ کابوسهایات؛
نشنيده باشد وانهمه نالههایِ دردآلوده و صدایِ برجهيدنِ آذرخش ِ بغضات را که نيمهشبان پرده از خندههایِ مستانهیِ روز برمیدارد و تو آواز سيرسيرکِ نهان در گلو میخوانیاش؛
نديده باشد بالش خيس از شورآب شبانگاهان را در سحرگاهِ رنگپريدهگی و فرسودهگیات؛
نشنيده باشد که از بیپناهی و درد چهگونه به توهم ِ شب دست بهدامان رويا میآويزی تا شايد بر بال مهتاب از کشيدهگی درد در خالی ِ سينه برهی؛
نديده باشد آن چهل گيسویِ نيم بافته را که به تمنایِ بيرون کشيدنِ ماه در چاه فکندی و در خزههایِ خرد و لزج ِ چاهزی گرفتار آمده است و نيمی از آن برفته است و هر يک بافتهاش که کشيده و کنده شده است، ردی از درد برجای نهاده است که به هيچ شراب و افيون زدوده نگردد.
قصههایِ شادمانه، دگر بر کودکان نيز روا نباشد که در سرزمين ِ سيهجامهگان، خنده بر ديوانهگان نيز نشايد که ديوان، بلورههایِ رنگارنگِ زيستن را بربودهاند و تلخينههایِ شرنگِ نوميدی و بیفردايی بر همه مردمان پاشيدهاند.
دخترک هیچ نگفت. چرا که در بغض ِ تنگِ خویش به خواب رفته بود تا به تمنا از آسمان ستاره بچیند و هراس ِسیاهِ شبهایِ لرز را به روشنا بزداید.
باغ بیرويا
باغبان دلدادهیِ همه سبزينه ها بود و از تبر بیزار.
بر درختِ نيمخشکیده نگاهی کرد و با خود گفت: هنوز تا خشکيدن و بیبرگی راه درازی است. شايد بتوان با رويای باران ، بر اين خشکشاخهها آهنگِ سبزشدن را زمزمه کرد.
با حسرت و بغض نگاهی دگر به آسمانِ آبی و بیابر افکند و اندیشید: شايد نيايش پيرمرد باغبان و تمنایِ درختی، ابرکی را از آرامش ِ دوردستِ دشتِ رنگينکمان به اين خشکينهباغ بازآرد.
باغبان بر محرابِ خاک زانو زد و دست به آسمان بلند کرد. گرچه خاکِ تشنه با شورابهیِ اشک، خيس شد، اما هرگز به شورابه، خشکيدهدرختانِ بیآرزو، جان نگيرند.
نسيم دلاش بر لرزش شانههایِ پيرمرد و دستان پينهبستهاش بسوخت. به مهر در موهایمرد و لابهلای شاخهسار نيممرده پيچيد و به دشتِ دور بال کشيد.
ابرکی به مهر در دشتِ رنگينکمان نوازش میباريد و بر تن ِهمه گلبرگهایِ تر بوسه میزد. نسيم خسته از راه دراز، چکابههایِ باران را نوشيد و در گوش ابرک، افسانهیِ باغِ بیرويا بازگفت.
چشمانِ آبی و روشن ِ الاههیِ باران خيس شد و بر يالِ ابرکی خرد بنشست و به پرواز درآمد.
الاههیِ آبها و باران، آن چنان به شتاب بر باغ درآمد که دامانِ آبی ِجامهاش به شاخسار نيمخشکيدهیِ نيمجانی گرفتار شد و پارهای از آن در آغوش ِ گسترده به تمنایِ درخت بماند.
به ساعتی، آسمان تيره شد و خنکایِ زلال ِ نوازش بر باغ میباريد و رويا سبز میکرد.
باغبانِ پير دست بر آن برين جامه کشيد و چکابهها را از بلورهیِ سرشاخهها نوشيد و در چشمبرهمزدنی دگرگونه شد و چو پرندهای رنگارنگ بر فراز شاخهساران پركشيد.
اينک، درکنارهیِ دشت باغی است كه در آن درختی سبزتر از بهشت، با دستاني بگشوده، سرخوش ايستاده است كه پارهای جادويی از جامهیِ مهر به غنيمت بگرفته است و با باد مستانه میرقصد.
باغی که در آن هماره بارش شکوفهها و رقص شاخسار آتشين ارغوان جاری است. درختانِ سبز و گلبوتههایِ رنگين به ترنم زلال و آبی جویبارها به رويا نشستهاند و بر خشکينهدلهایِ زنگار اندوه بسته، آرزو نقش میکنند.
با من بگوی
با من بگوی ای آبچکان گلبرگِ مست از باران، آنشب که من در بیکرانِ کهکشان، به ستارهچيدن بودم و آبی ِ پرخروش دريا را در جام ِ کوچکِ دستانام میريختم به تبزدودن از ستارهها که سپيدار سينهات نسوزانند، چه کسی در میخانهیِ رویا از جام ِ تمنایِ نگاهات باده مینوشيد؟
با من بگوی ای زلال ِ چشمهسار، کدامين دست رويایِ مهتاب را در ساغر کرده بود و از پرتپش ِ گلوگاهِ بغضکردهات بر حرير سينه میپاشيد؟
با من بگوی ای عطر ِ خيال، کدامين شهزادهیِ سپيدروز، داغ ِ مهرش را چو رنگينکمان بر مخمل سپيد و نازکِ سينهات نقش کرد؟
بامن بگوی ای کهکشانِ رويا، آنگاه که من در آسمانِ تهی، درپی ِ ِ ابرکی سپيد، به هر سوی بال میکشيدم تا خرمن ِستارهها را در ميان مخمل آبی ِ باران بپيچم و با نواری از رنگينکمان بر تو پيشکش نمايم، کدامين دستِ جادو، نسيموش، پيچيدهشاخسار ِ روشن ِ موهایِ تو را آشفته میداشت؟
با من بگوی ای سرود ِ جویبار، زمزمهیِ نرم ِ کدامين راز، چو بوسهیِ دزدانهیِ نرمی، گونههایِ خوابِ تو را تر و گلگون کرد؟
با من بگوی ای مستترين شبگذر ِ کوچهباغهایِ خلوتِ رويا، آنگاه که بر ديوار شدم به چيدنِ ياسهای آويخته تا جامهای از گلبرگ بر بلورینهتن ِ نازکات کشم، کدامين کس گوشوارهای سرخ ِ گيلاسات را با بوسه چيد؟
با من بگوی ای ابرکِ آرزو، آنگاه که من به رويا همه آبی ِدريا و درخشش ِ پولک ماهیان بربودم و بر دامان سپيدت ريختم تا سرمست بر خشکِ کوير ِ سينهام بهنوازش بباری، چرا گلوگاه ِ بغضات بر دشتی دگر ناله کرد و اشکات بر دوردستی ناآشنا، جوانه و گل و سبزه نشاند؟
با من بگوی ای بلورهیِ آبی ِ رويا، چرا خوابِ مرا اين گونه آشفته میداری که بستر سپيدم به شورآبهی افسوس و داغ حسرت درهم پیچد تا هر بردميدنِ سپيده سرود ِ سرد ِ رستن از کلافهای درهم پيچيده و سينهای سنگينتر از تابوت را برخواند؟
پرستو و درخت
پرستو بالهایِ خستهاش را برهم زد و گرد راه را از آن تکاند و آرام بر آشيانِ قديمی و آشنا نشست. به زمزمه گفت: رسيدن چه خوش است هنگامی که پرخسته و بینفس گشته باشی. چه خوش است که هميشه بدانی سرپناهی در گرم ِ دوردست هست که جای تو در آن خالی است.
درخت نوبرگهای سبزش را به دست باد سپرد و با خود انديشيد: چه خوش است سبزشدن به اميد رسيدنِ پرستويی خسته که بهار را در ميانِ بالهایش دارد. چه خوش است بدانی که بازمیآيد و آشيانِ خالی را با پرهایِ ريختهاش رنگِ بهار میزند و آوازش بویِ سرزمينهای دور را بر شاخسار نيمهسبزمیپراکند. پرستويی که پژواکِ بهاران رامیسراید و ترنماش گل و سبزینه میرویاند.
پرستو در آشيانه آرام خوابيد و خواباش رويایِ ِ بهاران را بر درخت و دشت پاشيد.
چو بازگشتی نباشد، شور ِ پرواز با اندوه گره خواهد خورد و ريسمانی از افسوس بر گلویِِ پرنده و درخت خواهد تابيد.
پشتِ انحنایِ نرم کيهان
در پس ِ همه کهکشانها، پشتِ انحنایِ نرم کيهان، جايی هست که فرایِ خيال و آرزوست.
جايی که نور و رنگ و هستی و مستی معنای دگری دارند.
جايی که يکی هست از جنس نور؛ اما شفاف و دگرگونه، شايد همچو آبگينهای پر تراش.
آری.
يکی هست که تمام من است و من نيست هيچ.
آنکس که چو از خيالام گذر میکند، همه خيالام به آتش سردی مینشيند و با گرمایِ يخ میسوزد و میبندد.
يکی هست که در واژه و مفهوم و رنگ و شکل و پندار نگنجد.
کسی هست که نيست؛ اما قویتر از هر هستی و بودی هست.
کسی هست که مرا به خود میکشد و سخت میراند.
کسی هست که تنها خيالاش، خوابهایِ تبآلودهام را به شکوفهباران نور و روياهایِ فراآبی مینشاند.
ورایِ واپسين انحنایِ کهکشان،
آنجا که نورها دگرگونهاند و هرگز آوايی نيست؛
آنجا که باران همه پرتوهایِ نقره است و بارش ِ زلالاش میسوزاند و سوزشاش جان میبخشد و گلبرگهایِ نور و بلورینههایِ عطرآگين میروياند.
آنجا که آوایِ هستی در لرزش جانها پيداست.
آن جا که مستی همان رنگينکمانِ عشق است و عشق نيز درهم شدن بلورينههایِ نازک و ترد ِ خيال و آرزو.
آنجا که درختانِ آبگينه ميوههای بلورين و برگهای نور دارند؛
آری، آری
کسی هست که بیاو من هيچام و با او هر دو هيچ گرديم.
و آرزويی نيست مرا جز رسيدن به آن آشناترين و دورترين که مرا میخواند به دوردستِ نورهایِ ايستا و برگهای آوازهخوان.
زکریایی دگر شاید
گفتا: خوشا شرابِِ کهنه از برایِ شستن زخمهایِ اندوه و پاشيدنِ گرد ِ فراموشی.
گفتم: دردهای کهنه در شراب غرق نشوند و زکريايی دگر باید که حلال ِ درد يابد.
شراب تنها سردرد آورد و سرگيجه، اما چشمهیِ خشکيدهیِ اشکات بجوشاند و پهنهیِ چهره را گرمگرم بشويد.
گفتا: چارهای بيانديش و روزنهای برای گريز نشان ده.
گفتم: هيچ. نه گزيری و نه روزنِ گريزی. تنها زمان بايد که جان به دردکشيدن خو نمايد و با اندوه همسايه شود. شايد زال ِ خميدهیِ پيری، گرد سپيد ِ فراموشی بر همه يادها بپاشد و بیرنگاشان دارد.
گفتا: من به جانِ خسته، پیر و فرسودهام؛ پس چرا درد اين چنين پنجه میکشد بر اين پوستهیِ نازکِ زخمی؟
گفتم: افسوس که درونِ بشکسته و فروريخته و جانِ خسته و فرسوده، زال ِ پيری را فريب نتواند داد که او به شمار روزهایِ رفته کيسهیِ فراموشیاش میگشايد و بس.
جامی بريخت و گفتا: سلام باد بر ساعتی فراموشی و ساعتی سردرد ِ خمار و ديری اندوه و عمری درد.
کولهباری نیست
سفرم نه دور و دراز است و نه در آن شوری نهان یا آرامشی پنهان و نه آرزویی از هيجان.
کولهباری برنمیدارم.
آنچه که بايد بههمراه باشد تنها مشتی ياس رازقی است که در دستی جای میگيرد.
دلام را به پيش تو به گرو مینهم به لبخندی.
های بارانی، يادت باشد آن کوچکتر از همه که گلبرگهای مهر تو از آن سرريز کرده است و بیتاب و بیقرار تنها نام ترا میتپد، دل ِ نازکِ من است ، شايد هم بود! درست نمیدانم.
دلام که پيش تو باشد، دگر خاطرهای هم برای بههمراهبردن لازم نيست. گر بر آتشاش نهی، نيز دلشاد و افروخته میمانم.
کولهباری ندارم.
سبکبار و سبکبال راهی میشوم به سفری که نه به دوردست مکان است و نه در درازایِ زمان.
همه رهتوشهام در مشت میگيرم و راهی میشوم.
در پس پلکهایِ بستهام خندهای نهان است. دلام در جايی بس خوش است.
باران در رگهای بسته و آبی ِ آسمان سرودی خوش مینوازد.
جویبار کوچکی، با حبابهایِ درشت، شادمانی را آواز میخواند.
خیس و آبچکان, بی هیچ بار گران، راهی میشوم.
کاردکی شاید
کاش کاردکِ تيزی میيافتم که از اين دفتر خط خورده همه يادهای شيرين و لبخندهای رنگين را میبريد تا بر دفتر، تنها هيچ بماند و اندوه. تا هيچ برای دلتنگی بر روزگار از دسترفته و در ياد نماند. آنگاه، شايد بتوان چونان پيچيکی بر ديوار سياه و دودبگرفته پيچيد و در پرتویِ کمرنگ غروب خنديد.
چندباری کاردکی بجستهام و با وسواس همه لبخندها و دلبستهگیها و یادهاي خوش ببريدهام. اما، چه سود؟ که کاردک به چندگاهی کُند گردد و بس کنجکاو. برگهای سوراخسوراخ و ببريده در نگاهاش چونان پازلی پديدار گردد و سر آن گيرد که همه ببريدهها برجایِ خويش نهد و اين معما بگشايد.
و باز درد است که از ميان يادها و زخمهایِ پرچرکابهیِ بازگشوده سرريز کند و اين پوستهیِ نازک ترکترک کند.
وای که درد در تهیگاه سينه، آنجا که روزگاری شادی میتپيد، چه بیداد میکند!
گويا هرگز از اين خارزار سمی، گريزی و گزيری نخواهد بود.
شبهایِ بیسپیده
شب دمکردهتر از آن بود که خواب را بر تن خسته و چشمان خشکام ميهمان دارد. آسمان صاف و هوا ساکن بود و نسيمی نبود که دامن داغ پردهها دمی بجنباند.
ماه در آسمان بیلبخند و خسته، خوشه خوشه عرق میريخت و من در بستر بیتمنای خويش، پندار آشفته را بر روح درهمريخته سوهان میکشيدم.
افق را سر بردمیدنِ سپیده نبود و تنهایِ خسته و خویکرده را نایِ جنبش.
ديرزمانی بود که خورشيد را خدايانِ شوخچشم بازربوده بودند و در قفسی گلگون و طلايی در دوردست نهاده بودند و آتش میفروختند. صد افسوس که ديگر پرومتهای هم نبود که آدميان را دل بسوزاند و به عقوبتی خونين، سينه بشکافد تا عقابي سپيد و بلايی سياه از او تاوانی هر روزه بازستاند!
آسمان دم کرده بود و ماه خوشهخوشه ستارههاي داغ را بر آبِ برکه میريخت تا شايد خنکايی از تن ستارهگانِ سردشده بر دستان نقرهاش برسد.
برگريزانِ درختان از خزان زودرس گرما، مردمان ساکت و خاموش، هوا بینسيم و ساکن، پرومته در زنجير، عقابان جای به لاشخوران و کفتارها سپردهاند و خواب تنها در زير پلک چشمانِ نابينا جاری است.
افسونِ رویاها
هرگز ندانستم و نتوانستم که خويشتن از رويا برهانم چرا که خواستنی در ميان نبود.
که من زندهام به روياهایِ آبی و سيمگون خويش.
که من دچارم به آن رنگينکمانِ درخشانِ مهتاب بر سينهیِ سياهِ شب.
که من در بستر بنفش اقاقیِها گم گشتهام.
و با شرابِ ارغوان گونههایِ بیرنگام را گلگون کردهام.
که من افسون شدهام به بویِ خوش ياسها و عطر بیغرور گلهای کوچکِ يخ.
که من در آتشفشانِ دستانی سوختهام که هور را سرخی و گرما بخشيده است.
دستانِ نازک و کشيدهای که برف را سپيدی بخشيدهاند
و مهتاب و همه ستارهگانِ کهکشان را نور.
دستانی آبی که به خاک رستن آموخته است
و بر گلبرگهایِ بسته شکفتن را.
دستانی که سرود رویش را بر همه سبزینهها خوانده است.
و به گل بخشیده است همه رنگ را و آموخته است بوییدن را.
و من تن در خنکای چشمهیِ نوری شستهام که همه زلال آبها از اوست.
و من دل به عطر و لطافتِ همه گلبرگهاي ياس و مريم سپردهام.
که من به سپيدیِ برف بر بلندایِ مغرور دماوند دل بستهام.
که من در همه زلال ِآبیها و همه ناز نقرهیِ سپيدارها جان شستهام.
و من به افسون پرواز در روياهایِ شبانه دلدادهام.
اينک:
اين دلدادهی باران در بارش نقره بر بام ايستاده و آغوش بر آسمان گشوده است
تا شايد دگرباره بر سرسرهیِ نقره بلغزد.
و بر دستانِ افسونگر تو به تماشا بنشيند آفرينش ِ جهان را.
و از خاک بشنود جادویِ رستن را
و از گلبرگهایِ بسته پچپچهیِ نرم و آرام ِ شکفتن را.
و در زلال ِ آبیها جان بشوید در سرچشمهی همه پاکیها.
و بودن خویش را در برگهای نازک و ترد ِ دستانِ تو بپیچد.
و با شرابِ دستانِ تو و آواز نرم ِ ستارهگان در پیلهیِ کوچکِ مهر، مستِ مست، تا ابد به خواب رود.
اينك من
آن روز که چشم به جهان بگشودم هرچند برهنه و ترد و نازک و نادان و ناتوان بودم، اما سالم خواندندم.
دی که دست و پایِ و چشم و زبان خويش ببريدم و به پيش سگان هار انداختم نيز هنوز چيزی درون کاسهی سر داشتم که سالم بود.
خاک باغچه را به خون سرخ خويش رنگ زدم تا از سياهي برون شود.
دست ببريدم که تا به تمنایِ مستی گشوده نگردد و به فريبِ پستی کژ نگردد.
پای ببريدم تا به راهِ مصلحت و ميانه گام برندارد و گم نگردد.
زبان ببريدم تا به نادرست نچرخد و به واژههایِ سنگين و رنگين فريب فريبا نگردد.
چشم به زير خاک نهان کردم تا در کاسه به رنگ نگرايد.
ولی گوش باز نهادم تا هياهویِ پوچ ِ بيرون بشنود و بر سکوتِ درون هوشيار گردد.
اکنون نه دستی برایِ دراز کردن به پيش گرگان بمانده است و نه چشمی برایِ افسونشدن و پای را به بیراه کشاندن و زبان را دورقابِ نامردمان چرخاندن.
اينک تنها دلی مانده است که بر ريزش باران بلرزد
و چيزی در درون سر، که با لوليدن کرموار دهانهایِ آزمند و هماره گرسنه، سر را بجنباند.
و خاکِ درون باغچه که سرخ است و بهگاهِ باران سرخرود هستی را فرياد میدارد.
اينک اين بیدست و پایِ نابينا و گنگ را بنگريد که نيوشاست بر همه گفتار رنگين يا سپيد و خاکستریِ فيلسوفان سدهها و ديرين روزگار.
تواناست به آنچه آوردمردان به جان آزمودهاند.
اما ناتوان است بررستن سبزينهی اميد از خاکِ اين شورهزار،
شکفتن نوگلی در اين خارزار بیپايان،
و روان کردنِ جویباری از چشمههایِ خشکيدهیِ ياس در ميان هياهوی روا و ناروا و سزا و ناسزای پرخاشگرانِ خشمگين با دستان و چشمان پرخون و نابينا.
اينک من.
آرزو
چندگاهی است که چشمانام به راه دوخته شدهاند.
آرزویِ تندباد يا زمينلرزهای دارم که همه درختان استوار از زمين برکند و چونان پر کاهی در باد به رقص آورد.
همه کوههاي بلند از جای برکند و در دره افکند و از کوه هيچ نماند جز نامی گنگ و بیاثر.
تمامی درياهایِ سبزآبی و نيلگون را بر تشنهگی کوير ببخشاید و ژرفای دريا با خاکِ صخرههاي فروريخته پر کند.
همه خاک از دل زمين بربايد و بر روی مردمان بنشاند تا رنگی نماند جز خاک.
دنيايی تکرنگ از گرد و خاک
چهرههايی بیصورتک و برهنه و يکسان؛
همه خاک.
نه پستی و نه بلندی
نه ژرفاي کينه و نه بلندایِ غرور
و نه هيچ تشنهگی و حسرتِ مهر.
از اين پيچاپيچ درهم تنيدهی روزها و از آن سکوت مانای شبها به جان رسيدهام.
از اين صورتکِ دلخوش و ابرتن به تنگ آمدهام.
از راه رفته و نرفته به بیزاری رسيدهام.
از ترش و شیرین ِ مسخرهگیها و سرخ ِ گونهیِ دلقکها، دلام بهآشوب است.
از تلخ و گس ِ روزگاران به پژمردهگی ِ نومیدانهیِ گلبرگهای تردِ زمان نشستهام.
روزمرهگیام با روزمرگی همداستان شدهاند.
سبز و سپید و آبی و نقرهای گم شده است و خاکستری و سیاه و قهوهای سرما بر سایهها نشاندهاند.
در دلام آرزويی میجوشد: تندباد، گردباد، زمینلرزه.
در سرم خيال ِ خامی است: دگرگونی سرتا بهپا، رویداد.
سپیدهای از ستاره
در پسکوچههایِ بارانزدهیِ شب، گيج و مست و بیخود، درپی آن رمز ناگشوده کشيده میشوم. باران و باد و رگبار همه نازکترينها از آغوش ِ خيس ِ شاخهها ربوده است و بر سنگفرش ِگذر و خاکِ سياهِ باغچه هديه کرده است. هوا خيس و مست و عطرآگین است و شبگرد ِ هميشهگی ِ کوچههای آبی ِ بارانزده را در چکابههایِ زلال ِخويش، به آغوش میکشد.
درختچههایِ توت مجنون ميوههایِ سفيد و زرد و سرخ و بنفشاشان را بر تنپوش ِکوچه باريدهاند و فردا بهگاهِ سپيده گنجشککانِ عاشق را به ميهمانی ِ سنگفرش فراخواهند خواند.
دلام تنگِ آن زلالترين، آن خاموشیگزيدهیِ نگارگر، همان که بر گونههایِ کودکانِ دستفروش با قلممویِ جادويیاش فام سرخ مینهاد و بر دستان يخزده و ترک ترکاشان نازبرگهای نرم مهرِ و بر دامن خاکستری و سياهِ زندهگی ِ بیرنگاشان هزاران گل رنگرنگ میکشيد، میشود. میدانم که در پس پنجرهای دستان گشودهاش را در باران رها کرده است و چشمانِ ترش آسمانِ سرخ را رنگ میزنند.
بغل بغل پرمیکنم از هزاران گلبرگِ خيس که از بوتههایِ ياس و درختچههایِ رنگارنگِ پُِرگل بر زمين و هوا شناورند و ياد ِتو را در ميانهیِ گلبرگها نهان کردهاند.
در تهِ کوچه، بوتهیِ آشنا، آن افسونگر ِهزارهها و آن آيينهیِ عطرآگين نقره، به ناز تن و جان به باران سپرده است. سر خم میکنم و دستانِ سردم به تمنایِ گلبرگی گشوده میگردند. بهيکباره، همه گلهایِ نازک و ناشکفتهاش را چون هزاران ستارهیِ نقره بر من میبارد. دستانام به بهار مینشيند و ماه و يک کهکشان ستاره در دستانام، سبکتر از نسيم، به روشنا میشکفند. دخترکانِ ابر، از رشک، همه برق ِدلاشان بيرون میريزند و آسمان با چشمانِ سرخاش خون میبارد و تمامی تندرهایِ خشمگيناش را با هياهو میخروشد. در من اما، هزاران ستاره از دستانِ تر بوتهیِ نقره، وه چه تابناک و آبچکان، جاری است. مست و مدهوش با زانوانی لرزان، بر تن ِ تر سنگفرش رها میشوم.
سپيده از من برمیدمد. افق ِ سياه را با عطرخيس ِ دستانِ تو به سپيدهای نقره از ستاره مینشانم.
قاصدک، نسیم و حلزون
ندانم چندگاه است که اين چنين سست و خميده بر اين شاخهیِ نازکِ بودن نشستهام!
تنها میدانم که نيازی به توفان و گردبادی سهمگين نیست
و نه بادی تند يا حتی نسيمی خُرد.
سستتر از گل ياسی يا بهارنارنجی بر ساقهی خشکيده و ترد ِ بودنِ خويشام.
کنون مرا سنگينی بال ِ قاصدکی برایِ جدایی از ساقه بس است.
مرا بالزدنِ پشهای در نزديکی شاخه برای رهايی و پرواز بسنده است.
خاک بسيار نزديک است و آغوشاش همچنان بگشوده.
قاصدکِ کوچکِ من کجاست؟
سست و خميده و خستهام.
حسرت پرواز دارم.
حسرتِ تن سياهِ خاک
و حسرتِ بارانی تند
تا همه بهارنارنجها را بر زمين ريزد.
خاک را با عطر ِ تند ِ گلبرگها بپوشاند.
رفتن را به رويا بپيوندد.
و ماندن را در کابوسي دور، نهان دارد.
قاصدکِ سپيدبال ِ من، بر يالِ کدامين اسبِ وحشی نشسته است؟
نسيم بر کدامين شاخه میوزد؟
بالهای پروازم را که برید و برد؟
قاصدکِ کوچکِ من کجاست؟
ناکجا در پس ِ پردههایِ مه پنهان است.
گر بال نسيم نباشد،
گراسبِ سياه وحشی نرسد،
گر قاصدک بر شاخهای دگر نشيند،
گر رگباری بر خشکی ِاین شاخهها رحم نياورد،
آنگاه، شايد حلزون کندرويی بيايد.
شايد حلزونی هم، برای رفتن کفايت کند.
تنها بايد از ساقه جدا شد.
راهِ ناکجا را شايد حلزون هم بداند.
بايد رفت.
دير شد.
باز دير شد.
گذر از درها
گذر از ميان ديوارها و درها؟
ِ ديواری نيست جز اين پرچينهایِ کوتاه.
قفل ناگشودنیای هم بر درها نيست.
اما دستگيرهای هم نمانده است.
برایِ گذر نيازی به شکستن ِ در نیست،
ترس از ناتوانی در دوبارهگشودنِ در است.
ترس از همان صدایِ بستهشدنِ در است
که بر جانات چنگ میزند.
هنگامی که در بسته شد.
دگر بازگشتی ممکن نيست.
میتوان بر افسوس نشست،
و لب به دندان گزيد،
اما دستگيرهای برای بازگشودن در نيست.
نه آنسویِ ديوار،
هماره توفان است و گدازههایِ آتش؛
و نه اين سویِ ديوار،
هميشه آرامش است و سکوت.
هوایِ تازه و باران
از ميان پنجره
سرک میکشند به درون چهارديوار.
و مهتاب و آرامش ِ شبهای پرستاره،
نوازش نم نم باران و سرخفام ابری آسمان،
رنگينکمانی باران زده
گلهای ياس و فرش بهارنارنجها،
يا رقص بهارانهیِ شکوفههایِ مست،
نقشی از رويا بر تن ِدشت میکشند گهگاه.
همه هراس در گذر از ميان در،
ترس از نالهیِ جانکاهِ بستهشدنِ دری است
که دگر توانِ گشودناش نخواهد بود.
وای که چهقدر اين کولهبار
با وزنههایِ کوچکِ ترسهای ناچيز و خُرد ِ من
بر دوشام سنگينی میکند.
بارش همه سرب است گويی.
کفشهایم نيز انباشتهاند از جيوه
که روح ِ رفتنام را سنگین و مسموم میدارند.
گامهایم خسته و کند و بیخواهشاند.
نمیدانم ديگر!
آيا بايد رفت؟
يا در همين کنج بسته، روزمرهگی کرد و روزمرگی؟
نمیدانم ديگر!
اشارهای بر ميانه نشايد
امروز که آن دوست سپيدپوش، با مهربانی هميشهگیاش، به احتياط آن نازک سپيدينهای تيرهشده را از دستام باز کرد، دلام سخت لرزيد. نه از آن روی که دگر نشانی از آن پوستههای شاخی هلالی بر اين دو انگشت سياه شده نبود و نه از اين روی که در نگاهِ نخست، هر دگرگونهای بدگل و بدنماست؛ شگفتزدهگیام از انديشهای بود که از پس نمایِ انگشتانِ زخمی پديدار شد:
دگر نتوان انگشت اشاره را به سوی کسی نشانه گرفت که اين بینوای نازيبا از اشارهکردن بس خسته است. توانِ خميدناش هست اما ميل به نشانهرفتناش نيست.
انگشت اشاره به همراه آن ميانهی زخمی، منشور خويش را بیهيچ واژهای بيان کردند:
نه بر ميانه خواهند نشست و نه بر اشاره یا نشانه قد راست خواهند کرد. ميانه و اشاره برای هميشه تنها به سوی هيچکس در ناکجا خم خواهند شد.
هان! ای هيچکس ِ گمنام و بینشان، بدان و آگاه باش که زين پس اشارهات بر ديگران نرود؛ هرچند که هرگز کسی ندانست که چه گفتی و بر چه اشاره کردی و هماره در ابهام بماندی.
پس لب بربند و در خاموشی ناکجا و در سايهروشن شبهای اهورايی ِ بیسپيدهاش، جام ِ شرنگِ سکوت بنوش و انگشتِ اشاره به ابهام، سویِ خويش بگير که از ميانهیِ خونین ِ دلها ديری است رستهای و به خونیندلان پیوستهای.
شب و باد و پنجره
دیشب پنجره سخت میگريست و به بهانهیِ باد خود را بر تن ِ ديوار میکوبيد و ناله میکرد.
میدانی؟ پنجره ديری است که دلتنگِ توست.
پردهها، تن آشفته به باد، تند تند پلک میزدند که اشکهایِ پنجره را هيچکس نبيند.
چشمهایِ تر پنجره ديگر بر جایِ خالی ِ تو خيره نبود چرا که هيچ نمیديد.
اما، صندلی ِ کهنه نيز، به بهانهیِ باد و کوران، سر میجنباند و ناله میکرد. صندلی نيز، خو کرده به بویِ تو، بیتابیاش را قيژقيژکنان مويه میداشت.
لبِ تخت نيز میلرزید. آن روزی را به ياد میآورد که ساعتها بر آن نشستی و از هر دریسخن بگفتی جز از رفتن.
ترسيدی که چو از رفتن بگويی، چو بندی در پایات بپيچم و از رفتن بازت دارم. اما ندانستی که نگاهِ مهربانات، از پس آن همه آسمان و ريسمان، گرد اندوه میپاشيد و رفتنات را فرياد میکرد.
من؟ من هرگز.
چشمانِ ترم؟ تری از غبار و خاکی است که از درز پنجره هجوم آورده است.
تنام؟ از باد میلرزد.
نالهام؟ از ترس ِ خروش ِ آسمان است.
برقِ چشمانام؟ بازتابِ برقِ ابرهایِ خشمگين است.
دلِ تنگ؟ کو دلی برای تنگشدن و خود را به تنگنایِ سينه کوفتن؟
دل را دیری است به گرو بردهاند و مهری ژرف و ريشهدار، که همه تن و جان را در خود پیچیده است، در ازایِ آن بر من سپردهاند.
دیشب تا به سپيده باد زوزه میکشيد. پنجره میگريست. صندلی ِ کهنه ناله میکرد. تخت میلرزيد. و من، مبهوت و مات به هيچکسی در ناکجا میانديشيدم.
نیلوفر مرداب
نيلوفر مرداب تنها بود و به تنهايی خويش خو کرده بود و به رنگارنگِ روزهایش:
به سبز تيرهی مرداب،
به آبی آسمان،
به گوی طلایِ گذران که در اين کران از خون برمیخاست و در آن کران به خون مینشست؛
به سپيد و خاکستری و سياهِ ابرهای مهربان، که از دوردست آسمان، خندان يا گريان برایش دست تکان میدادند و هماره راهی بودند و در شتاب؛
به سپيدِ مرغان ماهیخوار با پاهای سرخاشان که با هر فرود يکباره و پرهياهو، ماهی سرخ يا سياهی بر دهان میگرفتند و دور میشدند؛
به سبز روشن ِ وکها، که با آواز غريب و دردمندشان هماره گلايهکنان به کنارش میجهیدند و چشماناشان تنها در پی مگسهای سرگردان بود.
نيلوفر مرداب تنها بود.
گهگاه، نيمهشبان، مردی در قايقی کهنه از مرداب میگذشت و نرم نرم و زمزمهوار زيرلب ترانهای میخواند و سکوتِ مرداب را درهم میشکست.
نيلوفر مرداب همه ترانههای مرد را نیوشیده بود و در لابهلایِ گلبرگهای سپيدش نهان کرده بود.
نيلوفر مرداب تنها بود و در تلخی و تلخها رها.
هرگز جز مرداب نبوييده بود.
هرگز عطر خوش گل يخ و يا ياسی به مشام آزردهاش نرسيده بود و هرگز سبزي باغ و رنگارنگ شکوفهها را در پندار خويش نقش نکرده بود.
نيلوفر مرداب تنها در ميان سبز تيره و در اندوه سرگردان بود و دل ِ مرداب به اين تکگل ِ خوشنگار شادمان.
کسی از اندوهِ گل مرداب آگاه نبود
نه آسمان آبی،
نه گوی زر سرخ فام،
نه ابرهای گذرا،
نه مرد تنهای آوازهخوانِ، نشسته بر قايق چوبی کهنه،
نه وکهای بدآواز و گرسنهی مگس،
نه مرغان سپيد و پرهياهویِ ماهیخوار،
نه ماهيان سادهدل ِ رقصان در سبزآب و نهان در ته مرداب و بیخبر از تورماهیگیر و گرسنهگی مرغان ماهیخوار،
و نه حتی آن نگارگر چيرهدستی که در کرانه، بر بوم سپيدش، نيلوفری در ميان مرداب را نقش میزد.
شيشهای باران
در ناکجا، نخستين باران بهاران نرم و آهسته و گاه تند و شادمانه میبارد. کوچههای شب از رهگذران مست خالی است و من آرام و خيس هوايی را که بوی تو با خود دارد، بر جان میکشم.
در باغچهیِ سبز و در کنار بنفشههای گردن افراشته، بوتهی ياس رازقی دل داده است به باران و تن میشويد از غبار گرمخانهی بخارکردهیِ زمستان که آسمان و مهتاب را ازو پوشانده بود.
به يکباره، باد با باران به رقص میخيزد و ياسهای سپيد را بر تن باغچه و زمين میپاشد. در چشم برهمزدنی تن بوتهی ياس برهنه میشود و سرش خميده حياط و باغچه را در پی ِ ياسها میکاود.
باران ياسها را با خاکِ خيس و سرد ِباغچه میپوشاند و میبارد و میبارد و با باد میرقصد.
صبح میرسد و ابرها همچنان میخروشند و میشويند و میخندند.
گردنِ نازکِ بنفشهها خميده است از باران و چشمان رنگيناشان ردِ گلهای رازقی را بر زمين دنبال میکند.
کلاغی از بلندایِ شاخهای بر زمین خیس یورش میبرد و گل سپیدی را که چکهای باران چونان دری غلتان بر آن میدرخشد، میرباید و در گنجینهیِ درختیاش نهان میسازد.
بوتهیِ برهنهیِ ياسی، دلتنگ از هوایِ سنگين و بستهیِ گلخانههایِ بخارآلوده، بر سبزهی باغچهای بیآوا و نرم، مويه میکند بس خاموش.
و من شيشهای پر میکنم از نخستين بارانِ بهاران، پری سیاه از کلاغ و هوایی که بوی تو دارد و عطر رازقیها را. شيشه را به ياد دستان سپيد و کشيدهات در نهانخانهی دل در کنار صندوقچهی آرزوها، بر فراموشخانهی ناکجا مینهم.
غربت و سنبل و ناکجا
از ميان چمنهای باغچه چند سنبل کوچک بنفش به اندازهی بند انگشت سر کشيدهاند به ناز و ياد سالهای دور را از نهانخانهی يادها برون میکشند.
ياد آنگاه که دور بودی و دلات هوای نشستن در کنار سفرهی هفت سين و در ميانِ همه جانان را داشت. میدانستی که مادر خستهگیناپذير، غبار از همه ديده و ناديده میشويد و میروبد. و هماو بود که سفره را به هزار وسواس میچيد و تک تکِ سينها بوی مهر و پرتوی عشق او داشت که اگاهانه و سخاوتمندانه بر سفره و خانه و اهل ِ خانه میپاشيد.
يادت هست که روزی همه شهر را زيرپا گذاشتی تا سنبل برای سفرهی تهی ِ نوروز بيابی. پس از ساعتها، در چمن بوستانکی چشمات به اين سنبلهای کوچکِ خودرو افتاد و دزدانه خم شدی و همه را چيدی و شادمان رفتی تا سفرهی تنهايیات را به سنبل آراسته کنی که ساعتی دگر، نوروز میرسيد و تو چند سين بيش نداشتی.
همان روزها که هميشه شيشهی آبی درکنار تلفن بود تا آنگاه که براي تبريک سالِ نو زنگ میزنند و "جای تو خالی میگويند"، بغضات را با جرعهای آب فرودهی که شادمانیاشان به غم غربت خويش تيره نکنی. هماره هم مادر بود که حس میکرد و شک میکرد و از گرفتهگی صدایات میگفت و باز به خنده از پريدن شيرينی در گلو میگفتی تا شايد از يادش برود. همان زمان که از اينکه چشمان سرخ و بادکردهات را نمیديدند، خرسند بودی.
شايد اين گلهای بندانگشتی بنفش، سنبل نباشند؛ اما هميشه بوی بهار و نوروز دارند و هميشه تلخی غربت را از فراموشخانهیِ ذهن بيرون میکشند تا به يادآری که اين خاک و اين ديوارها و این آيين ِ کهن و اين مردمانِ مهربان و بسيار کنجکاو را چه اندازه دوست میداری و دوربودن برایات حکم مردن دارد.
"و ماندن بوی نا و پوسيدهگی و زنگار بر تن و جانات مینشاند."
اين پسينجمله را ندانم کداميک از حواسِ گیجام پراند! هرچند که جز راست نباشد.
و این منام آن سرگردانِ ابدی که در هيچ کجای گسترهیِ اين خاک، جز ناکجا آرام و قرارم نباشد.
وسوسه
از روشنای آبی جام، وز بلورهی نازکاش شرابی سرخ و گلگون سرريز کرده است و وسوسهی شيرين و پرکششی، بس گيراتر از زمزمهیِ مفيستو در گوش فاوست، مرا به نوشيدن شرابههای سرريز که پرتوهای لرزانِ شمعها را به رقصی هزارفام بازمیتابد، فرامیخواند.
گفتا: بنوش.
گفتام: نتوانام که مرا تاب مستیای دگر نباشد.
گفتا: مستی را بامستیای دگر بشکنند.
گفتام: مرا تاب هيچ مستی نباشد در اين چرخش سرگشتهگی؛ که شوريدهگی از اندازه فزون گشته است و قطرهای بيش درهمام شکند.
گفتا: مرد شوريده بايد که آرامش ويژهی ديار مردهگان و وادی خاموشان است.
گفتام: از خويش نهبترسم که شکسته به هزار را، ده و صد کم يا بيش تفاوت نکند؛ اما ترسم که آن جام بلورين درخشانِ هزارفام را در لرزش ناتوانِ دستانِ سستام در تاريکی رها کنم و نازکپيکر تردش سخت بشکند.
گفتا: جام سرريزی که نوشيده نگردد را ماندن چه سود؟ که شرابِ ناباش نانوشيده بخار گردد و دُردی بسته برجای ماند.
گفتام: دُردیکشان بسيارند و تشنهگان نيز فزونتر از اندازه؛ و چشم تشنهاشان شراب را در هيچ جام رنگينی ناديده نگذارد.
گفتا: تشنهگان هوشيار شراب نشناسند و هرگز مست نگردند که مستی شوريده بايد که قدر شراب بشناسد.
گفتام:..
گفتا:..
...
و من هنوز با حسرت و افسوس، با لبانی خشک و ترکخورده و سری گيج، چشم به جام شرابی دارم که شرابههای سرخ بر تناش میرقصند و باهزار وسوسه مرا می خواند به نام.
جامی که هزاران هوشيار تشنهی نوشيدناش هستند و من ِ مست بر پيکر ترد و نازکاش بيمناکام و از هستی و مستی خود گريزان.
وای مفيستو، ای اغواگر همه اعصار، این نابینای بشکسته را تنها بگذار تا در اين مرداب درد و حسرت، آرام آرام فروریزد.
پایانِ هستی
روزگاری بود که من بر درگه میخانهی تو زانو میزدم و از شراب واژههای نابات مینوشيدم و در نوازش آوای نرمات گم میشدم.چه شبهای سياه که با جادوی سخنان تو بهارشد و در آن به گلستانی شگفت رسیدم. همه گلهای نازک و ترد بوييدم و مست و مدهوش از نقرهی مهتاب نوشيدم و بر رنگينکمان هستی پيچيدم.
آن شبها من مست از شرابخانهی سخنان تو خاموش مینشستم و همه تن و جان به واژههای تو میدادم که آوای چشمهسار زلال کوهسار بود.
چو تو در پيچاپيچ مهآلودهی گذرگاه زمان ناپديد شدی دگر مرا توش و توانی برای بودن بازنماند که معنای هستی، لطافت گلبرگها، سبز ِ برگها، آبی باران، ژرفای درياها، سرفرازی و ابرتنی کوهستان، سختی سنگ و بوی کاج را با تو شناخته بودم.
هرگز ندانستام که کدامين بدسرشتِ بدکردار و کژپندار بر پيشانی ِ برهنهی روزان و شبان من، مُهر پايان آوای تو را به خط زرد خويش نگاشت. نگويم اهرمن بود که اهرمن بس نيکسرشتتر از اوست.
و اينک شب من نه در گلستان بلکه در گورستانی تيره آکنده از نالهها و مويههای خاموش و دردآلوده سپری میگردد و مشامام را بوی تلاشی لاشهی اميدها و باورها پر مینمايد.
اکنون دگر نه يارای سخن گفتنام هست و نه تاب نيوشيدن؛ که مرا همه نياز و خواهش تنها به نيوشيدن توست.
افسوس که تا ابد حسرت گمکردن ره ِ پنهانی میخانه در دل تشنهی مستیام خواهد ماند و گریزی از اين هزارتوی مهآلودهی هذيان مرا نخواهد بود.
تنها بايد به گوشهی خلوت خويش پناه برم و به رويای آنچه که دگر جز بر خيال ننشيند، دل خوش دارم.
خوشا رويای مستی !
خوشا جادوی آوای تو!
خوشا گمشدن در مخمل نرم و ترد گلبرگهای واژههای تو!
خوشا مستی گنگِ روياهای نقرهای!
گسستن
ديری است که اين نرمتن در پوستهی سخت خويش چونان حلزونی نهان شده است تا شايد تن ريشريش شدهاش در زير پاهای دوستان و نزديکان دگربار و دگربار له نشود.
روزگاری بس دراز و بيرون از شمار است که اين دل نازکتر از بال سنجاقک، درون پوستهای سنگی، به مکيدن چرکابههای زخمهای خويش است و چشم و گوش و جان بر هياهوی دنيا بسته است.
گهگاه بوی خوش گلی يا بوی نم بارانی دل را از نهانگاه برون میکشد تا از روزن کوچکی سرکی کشد و خيس از باران يا مست از عطر گلی يا لطافت گلبرگی زيستن را بيازمايد. اما چه سود که هماره تيزی درد و اندوهی در همان کوتاهدم مستی، زخمی دگر برجای مینهد و خونابهای تازه شُره میکند.
بايد دل کند و گسست.
بايد خون خورد و هرگز به حسرت و افسوس به پشتِ سر ننگريست که بر آدمی آن رود که بر زن آن پيامبر برفت و وی را به پارهای سنگ بدل کرد.
بايد خواهش ديدن و بوييدن و نفس کشيدن را در صندوقچهی پاندورا نهان کرد و بر آن قفلی ناگشودنی زد.
بايد چشمان و گوشها و دل را نيز از يادبرد.
بايد گسست و شکست و گسست.
بايد در همان صدف سخت، همه آبگينههای نازک و ترد را نهان داشت و تنها به رويای ياسها و باران و برف انديشيد.
بايد دل کند و گسست و فراموش کرد و بازگسست.
بايد...
آری بايدها بسيارند اما ياد روشنای نگاه تو و بوی تلخ حضورت از اين جان خسته نرود و بايدی را نشايد.
باز سنگينی نگاه و سبکی لبخند و مخمل صدایت در نهانگاه دل میپيچد.
باز بلورههای نازک احساس به تپش ِ افسوس و خواهش میشکنند.
باز با جوهر شبِ درون خويش، نام تو را بر همه روزنههای نور مینويسم.
باز نقش اثيری و گريزان گذر خيال تو را بر آبی آسمان بوم نقش میکنم.
دگرباره بارش زلال آوای تو زنگارها را میزدايد.
و من سست و لَخت و مات و گيج، در خيال تو گم میشوم.
باز پريشان و مست، در سودای لمس دستِ تو گم میشوم نرم نرم.
و من تو را با هر ياخته و هر نفس و هر تپش فرياد میدارم.
پژواکی بازنخواهد آمد. وای بر من که میدانمِ؛ میدانم.
بوی باران و عطر تلخ گسستن فضا را آکنده میدارد و سرگيجهي مستی را با خود از ناکجا میآورد.
سرگیجه و گیجی و مستی! که مستانه باید به خیال تو نشست.
دگرباره نرمتنی ناپديد میشود در گذرگاه سنگی و سخت.
و باز هيچ کس در ناکجا مینشیند بر باد و میرود از ياد.
بیمعنا و پوچ
وه که چه اندازه در اين روزها، بیهودهگی بیداد میکند.
صندوق نامه را که میگشايی، پر است از کارتهای روز دلدادهگان!
گوشی را که به دست میگيری فرياد میدارد: دهها پيام کوتاه داری از آشنايانی نهچندان نزديک: پيامهای روز دلدادهگان!
گويا ديری است که همه واژهها بیمعنا گشتهاند و بیرنگ. آنان که نه ديدهام و نه میشناسمِ، مشتی نامهای مجازی و ناآشنا، برایام يادگاری از عشق میفرستند. بیآنکه لختی بيانديشند.
آری، چونان عروسکهای کوکی پيامها و کارتها را بیهيچ نقطهای کم و بيش نمودن، برای همهی دوستان درون سياههی نشانی، می فرستند. مرد و زن ندارد. تو گويی تنها شمار کارتهای فرستاده و رسيده مهم است و بس.
و ما آدمهای کوکی، اين عشاق بیهمتا و يکتا، به سرانگشت زحمت منوی راست را باز می کنيم و فشاری میآوريم بر اين موشوارهی کمر بشکسته و "بفرست بر همه" را می زنيم تا از دايرهی روز دلدادهگی برون نيافتيم به يکباره؛ تا مباد آن روزی که کارتهای کمتری بر ما برسد يا خود بفرستيم.
ما انسانهای کوکی و مسخره، که دلدادهگیامان بر همه مرد و زن يکسان است و تنها به شمارندهای بدل شدهايم که جنس و نوع نمیشناسد.
هی بالابلند، شيرينسخن، رحمی بر من آر و اين موهبت فورواردیات از من دريغ بفرما.
به ياد آر که دلشدهگی هم آداب خويش دارد:
میتوان روزگاری بر نقش آرزو دل بست.
میتوان روزگاری بس دراز، شادان بود با تکآوای يکی.
میتوان سالها چشم بر پنجرهی بستهای دوخت با حسرت.
میتوان تپش دل را با تقهی کوبهی در همآهنگ کرد.
میتوان در يکی گم شد و هيچ شد و هيچ ماند.
میتوان دنيا را در آهنگ آوای يکی تعريف کرد.
میتوان تمامی واژهها را تنها با نام يکی تفسير کرد.
میتوان در صفر زمان ايستاد .
میتوان در ناکجای مکان هيچکس شد.
میتوان در فريبی شيرين، سالهای سال گم شد و با خود زمزمه کرد:
عجب شهر غريبی است عشق!
عجب ناهموار رهِ پر افت و خيزی است عشق!
عجب درد ناشکيبی است عشق!
عجب سيهچالهی ناگزيری است عشق!
میتوان تا ابد نابينا و ناشنوا و بیادراک ماند و دل بست و دل نکند.
میتوان در چرخهی فريب همچنان لغزيد و غلتيد و گيجگيج ماند.
ويا
میتوان نامههای رسيده و کارتهای خوش آب و رنگ را هم چنان بی هيچ کم و کاست، فوروارد کرد بر همه نامهای آشنا.
آری، روزگار غريبی است؛ واژهها نيز معنای خويش باختهاند.
برف و برف
پاسی از نیمهشب گذشته است که بر بالاي بام به تماشای ريزش يک بند و پرنفس برف میشتابم تا روحام تازه شود. برف تا نزديک زانوست و از نيمچکمه به درون پاهایم سرک میکشد و خنکایش از درون پاپوش قلقلکام میدهد. آدم برفی شب پيش، کمی تپلتر و سرحال تر، بر سرجای خويش ايستاده است و لبخند مرموزی میزند. سطل را برمیدارم و سرگرم بهکار میشوم تا اين بار برایش برادر بزرگ يا پدری بسازم. چند ساعتی به درازا نمیکشد که پدرش نيز در کنار وی ايستاده است و با لبخندی از لبو و دماغی از زردک و چشمانی درشت از زغال به سپيدی بیانتها مینگرد.
بيست و يک گوله برفی نيز در سه اندازه میسازم که پانزدهتا نصيب درختان قدبرافراشته کاج همسايه که شانههاشان در زيربار برف يا دردی ناشناخته خمیده است، میگردد و برفهاشان را میتکاند تا سرشان را بالا کنند و بر پنبهريز آسمان لبخند زنند. شش گوله برفی ماند برای پرتاب به سوی پسربچهی همسايه، که همبازی برفیام است. البته، هرگاه که پایش بر بام رسد.
برف به زانو رسیده است. چه خوب میشد که در ميان اين برف برای هميشه گمشد و نهان ماند! بوی برف و يخ درهم آميخته است و با آبی که از چشمها سرازيرست، بلورههای يخ میسازد و گونهها را سِر میکند. بر روی زمين، آنجا که برفاش را دست نزدهام، دراز میکشم تا ببينم برفپوش شدن و گمشدن در زیر برفها چهاندازه طول میکشد.
برف میبارد و میبارد و من ديگر هيچ نمیبينم؛ نه سرخی آسمان را و نه آدمکهای برفی با آن لبخندهای مرموز و چشمان زغالی مهربان را. تنام کمکم سر میشود. ندايی در درون زمزمهمینمايد: هنگام برخاستن است. وسوسهای بیتاب پاسخ میدهد: اندکی تاب آر و چشم بربند و به رويای رهايی بيانديش. وسوسه بس شيرينتر از ندای يکنواخت و پوچ خرد است. درجای خويش میمانم و به عطر گلهای يخ حياط خانهی کودکی میانديشم. پدر را میبينم که نهالی در دست در بارانی بلند انگليسیاش پشت در ايستاده است و میگويد: اين هم گليخ برای دردانهی برفی پدر. میدوم تا پدر در پیام بدود. اما...
صدایی از دور آرامش کودکیام را درهم می شکند. صدايی کودکانه که برفها را از روی صورتام کنار میزند و شادمانه میگويد: قايم شده بودي که من پيدات کنم؟ ساعت شش و نيمه. الان راديو گفت که امروز مدرسهها تعطيله. بلند شو برفبازی کنيم. به زور و وسواس برفهای نيمهيخزده را از روی تنام کنار میزند. هنوز از آسمان بیامان پنبه میریزد. بهزحمت بلند میشوم. توان جنبيدنام نيست. لرزان خود را به گولهبرفیها می رسانم. يکی را در دست میگيرم و میگويم: پناه بگيـــــــــر که اومد.
آسمانی ابری
هرگاه که آسمان ابری چهره درهم کشد و خورشيد را در پس پردههای ابر نهاندارد؛ با خود میگويم که هنوز اميدی به خنکا در اين خشککویر سوزان تفکرده هست.
هرگاه کوههای سپيدپوش، ابرتنانه سر بر سينهی آبی سپهر سايند و تنها دامان جامهی ابریشان به تماشاگه چشم نشيند؛ درمیيابم که روزنی به ناکجا باز شده است.
هرگاه که باران مست و رقصان، مرواريدهای درشت حباب بر زمين کوبد و سياهی شويد؛ میانديشم زلالی هست.
هرگاه رگباری بیامان، لجن دلمهبستهی کف جوی را، که نهانگاه موشهای گربهوش و آلوده دندان شده است، به تکرار و اصرار بشويد و بزدايد؛ آوايی در درون فرياد میدارد: "اندوه و درد از اين لجن بسته و سمج ماندگارتر نخواهند بود و بارش زمان آنها را خواهد زدود. هنوز کورسوی اميدی هست".
هرگاه که تنها پوشيده گردند به مه؛ و نام و نشان ویا پارهگی و رنگ و رویرفتهگی جامه در چشم مردمان نيايد؛ میپندارم هنوز هم میتوان پردهگاه مهای جست و تن و جان از ديد نامردمان پنهان داشت و بیدغدغهی نگاههای کاونده و سياه و آواهای زیر و گوشخراش و شوماشان تا ابد در گذرگاهی مهآلود گام برداشت، گم شد و ناديده ماند.
هرگاه آسمان تيره گردد و همه گنجينههای زلال اشک را يکريز ببارد و ببارد و تن خشک اين تپهی خاکی سوختهی نيمهلختِ پس پنجره و بوتههای خار اندوهگيناش را بشويد و تازه دارد؛ به شادابی پس از خشکسال ِ روزان سخت و سالهای دراز ايمان آورم.
هربار که باران بر بام تشنه و هرهی پنجره آهنگ زيبای بارش بنوازد و نوای ساز دوستانه و مهربانانهاش همه فريادهای زنگدار و زوزههای برآمده از گلوهای حقير را خاموش و گمدارد؛ دلام به میهمانی روشنا رود و تيرهگی در پس ديوارها بميرد.
کاش هربار با تيرهشدن آسمان، زمينی لخت میيافتم که تا فرسنگها دید و شنود نداشت و من با آوازهای قبيلهای، ساعتها پایکوبان و بیخود، رقص باران میکردم و آسمان را به مهر و ستارههای سرخ و آبی ِ رخشان و سکوتِ خاموش و بیپایاناش قسم میدادم تا ببارد و بشويد و باز ببارد.
از ناکجا تا به کجا؟
برای نفس کشیدن رهی باید جست و آوار این همه امواج آشفته و گیج در گرداب نوشتهها فروخواهدریخت.
تا به یاد میآرد از همان روزگار دور و کمرنگ، با کشیدن خطهای کج و معوج بر سپیدی کاغذی یا به نقطهچین رازنوشتن، از هیاهوی دهانهای باز جنبان و واژههای شناور در دودهای سرگردان گریخته است .
تو پیدرپی حرف میزنی و او سری تکان میدهد و نگاهی که بیدیدن بر دهان و چشمان تو دوختهشدهاست و در خیال خویش در دوردست خاطرات با ناممکنها و نشایدها رهمیسپارد.
تو و همه مردمان یک نفس، پرهیاهو و بدون هیچ مکثی بگویید و بگویید و دست و پازنان فریاد کشید . هرگز پرندهی کوچ خیال وی را نخواهید دید که چه شادمانه و دزدانه در بلندای آسمان رویاهای خویش به پرواز است.
حنجرهی همیشه در نوسان، سوی چشمها و شنوای گوشهاتان را ربوده است.
هان ای دهانهای باز و ای واژههای سرگردان بیهوده بهکار اندرید.
گوشی برای شنیدن نیست.
یکی در ناکجا از بند همه واژهها بگریخته است.
و این گریز تا بهکجا امتداد خواهد یافت؟
دخترک بر پل
دخترک با چشمانی روشن و نگاهی تلخ و تیرهتر از آسمان اندوهگين زمستان، بر بالای پلی فلزی، در جامهای هزاروصله و با چهرهای سرخ از سرما و دستانی ترکخورده، نیشتری به عاطفهی ناداشتهی مردمان میزند.
چهارشنبهها را دوست میدارد. نه آن که خوشبختی را قسمت کنند و سهم او بدهند، بلکه برای آن که زنی با چشمان عسلی از پل میگذرد و برایش خوراک میآرد.
این چهارشنبه سوز برف دارد و آبی که از چشمان سرخاش میریزد، به تیزی یخ گونهها را میخراشد.زنی چشم عسلی بر پلههای یخ زدهی پل از هوش میرود و دستاش به گاه زمینخوردن، میشکند.
زنی بر دستان رهگذران از پل دور میشود.
دخترک این چهارشنبه گرسنه و ترسیده ماند.
زن با دستی گچ گرفته و رنگی پریده از پلی یخزده آرام آرام بالا میرود و در دست دیگرش لقمهای سنگینی میکند.
بر بلندای پل اما به فروافتادنی بیبازگشت میاندیشد و لبخند کمرنگی صورت ماتاش را روشن میدارد.
زنی لرزان آرام آرام از پلهها پایین میآید.
دخترک در بارانی سپید و گرمی پیچیده شده است و به شب میاندیشد که این از تناش برخواهندگرفت و آن جامهی هزاروصلهی سوراخ میماند و سوز باد موذی که چشمان را میسوزاند.
گلدانی بلورين هزارپاره میشود و شاخههای زرد و سپيد گل در زیر خرده شيشهها زخمی و خيس میشکنند.
زنی با چشمان عسلی و چهرهای پریدهرنگ و مات، در پای پلی فلزی، لرزان بر زمین میافتد.
وعدهگاه
اینیک عصازنان و آرام آرام ره میسپرد و گهگاه نگاهی به شاخههای نیمبرهنهی گلی که در دستاناش بیتاب دوست میلرزيدند، میانداخت. تنخستهی راه بود. دلاش در هوای سپيد سخت میتپيد. گويی که از سينهی تنگ بيرون میجهيد. هزارها فرسنگ ره سپرده بود تا بههنگام بر پل آرزو رسد.
آنیک گفته بود: چرا اين همه راه؟ جايی نزديکتَرَک که نه تو را خسته دارد و نه مرا از پای بياندازد و پاسخ شنيده بود: نه، همان پلی بر رنگینکمان که ۳۵ سال پيش برگزيديم. آنجا که پیوندگاه خاک و آسمان، سرشار از عطر هزاران خاطره و بوی خوش کودکی و جوانی در ناکجای صفر زمان است. آنیک سری به افسوس جنبانده بود و هيچ نگفته بود و تنها در دل نجوا کرده بود: "ای مغرور يکدنده! ۳۵ سال؟" و هر دو نیک میدانستند که درپس ۵۰ سال هم، کششی از ورای زمان و مکان، آنان را به اين وعدهگاه میکشاند.
رنج هزاران فرسنگ بر دوش کشیده بودند تا چشم به طرح و خط آن خيال شيرين و رويای اثيری سالهای دورادور، روشن دارند.
آنیک سبد را به سختی بر زمين نهاده بود و نگاهاش مات بر آسمان دودآلود بود و بیگوش سپردن یا شنیدن هياهوی جاری در زير پل، در رویای نقرهفام نقشی از گياهی اثيری خوابهای دور، شناور بود. بر کاغذ سپيدی در دستان سپيدترش طرحی با خطوطی گمگشته در دود و مه، نقش میکرد.
رهگذران شتابان با شگفتی لحظهای پا سست میکردند و بر آن دو که بر بوریایی گسترده، با تمام وجود شادمانی میپراکندند، نگاهی پر افسوس، ولی خیره و تیره، میفکندند.
میدانی؟ ديوانه همه جا هست. مردمان، دگرانديشی و دگرکرداری را تاب نيارند و مُهر روانپريشیات زنند. چه باک که دهانهای باز جز به ژاژخاييدن نايد و چشمان خيره جز سطح نبينند.
بر روی پلی که نه بر رودخانه بود و نه بر درهی ياسهای بنفش، دو دوست بیهيچ شتابی در باغ سبز و عطرآگین خاطرات دور پرسه میزدند و در اندیشهی روزگاری بودند که دورادور و تنها، در غوغای مردمانی ناآشنا سپری شد. روزگاری در سراپردهی بهاران که عطر شناور در فضا، بوی تلخ دوست داشت و همه گلبرگهای ترد شب، نشان آبی و مهتابی او.
دو تن و یک جان، شادان و خندان، دست در دستِ يکديگر، از بلندای پلی بر رنگینکمان هستی بر اوج آسمان مستی رسیدند و بر سرسرهای هزارفام، شناور گشتند. عطر خوش شاخههای طلایی و نیمبرهنه در شناور زمان و مکان پیچید. شب به سپیده رسید. در فراسوی زمان و مکان، آبگینهی زنگار بستهی تنهایی زانو زد و شکست. شکستههاش، تیز و برنده، بر دل رهگذران نابینا و ناشنوا نشست. چهرههای گنگ مات، همه خونآلودهی زخم تنهایی شد.
میدانی؟ ديوانه در همهجا هست. حتی بر پلی سرد و صلب و فلزی، در دل شهری تیره و دودآلوده با مردمانی شتابان و گیج و منگ و خوابآلوده.
ستارهچین شب برفی
آيا هرگز در شبی برفی، از آسمان سرخی، ستاره چيدهای؟
و من دیشب تا بردميدن سپيدهای برفی، هزاران ستاره در دامان جامهام نهان کردم. از آسمان نهتنها ستاره، بلکه الماس میباريد. الماسهايی به درخشش چشمان مهربانات.
در کورسوی روشنای چراغی، دانههايی درخشان از مخمل سرخگون آسمان برکنده میشدند و رقصکنان بر دامانام مینشستند. و من، تمامی را در دستان کوچک و جيبهای تشنهام نهان کردم تا روزی که تو بازآيی و بر جای گامهای نازکات بريزم. روزی که گرمای نگاهات، يخ تمام آرزوها آب کند و دشت را سبز و شاداب دارد. روزی که از من روی نتابی. روزی که هيچکس از ناکجا برسد به کسی از ديار ستارهگان آبی مهر.
میدانی؟ دیشب هوا سوزی سرد داشت و ندانم که آن همه ستاره چرا گرمام نکرد. تب کردهام و در رويای تبآلود خويش، تنها گرمای مهربان چشمانی درخشانتر از کهکشان را میبينم و پيشانی گشودهای که چينی برآن نيست.
يادت باشد که اينجا در دستان و درز جامه و جيبها و دل کوچکام هزاران ستاره برایات نهان کردهام. يادت باشد که دانههای درشت الماس را برای دل پرمهرت چيدهام. يادت باشد که درناکجا يکی چشم به آسمان دوخته است تا نشان تو از سپهر بجويد باز.
يادم باشد که از غصه نمیميرم تا بازآيی و ستارهها را ببينی.
يادم باشد که گر باز شبی برف باريد تا سپيده در کوچههای خالی شب ستاره بچينم و در دل نهان دارم. وانگاه چه باک که تب آيد و تن با درد بشويد. درد چندان ناآشنا نباشد با اين تن ناتوان. چه باک از تب و درد، گر تو بازآيی.
آيا هرگز در شبی برفی، يکی را مست وبیخود، از سوز و سرما لرزان اما آوازخوانان، در خلوت کوچهی بهمن، آن سردترين ماه زمستان، به ستارهچيدن ديدهای؟
خوشا تنهایی
بر تنهايی گزيدنام خرده مگير که رنج همزيستی و لمس دستهای زردِ آلوده به هزاران دروغ و فریب و ريا، بس سنگينتر از تاب شانههای نازک من است.
از مردمان خوشگفتار و شايستهسخن و چربزبان، که هر گفته را ازپيش با چرتکهی چرکاشان چندين بار سنجيدهاند، بیزارم.
در برابر ياوهگویان پرگوی نيز نتوانم خاموش ماندن و یا سری به نشانهی توجه و شنيدن، جنباندن.
خوشا سر در لاک تنهايی فروبردن و به ژرفای درون خويشتن پناه بردن.
خوشا ديوانهای خاموش در هياهوی لشکر این فرزانهگان بودن.
خوشا مردمگريزی و از بند نامردمان رستن.
خوشا ناديده و ناشنوده ماندن.
خوشا خلوت گزينی.
خوشا تنهايی و تنهايی و تنهایی.
در هر گونه روابط انسانی، درد و رنجی وجود دارد؛ رنجی که تحمل میشود و رنجی که تحمیل میگردد. چه احمق است آن که از تنهایی میگریزد.
:گراهام گرین


