خونآشام
آغشتهاند به گنداب و لجن
ديوانهسازهایِ بیروح ِ پليد
طلسمی خوانده ارباب سياهیها
بنشسته در جانِهایِِ پلشت
از ياد بردهاند همهورد و دعا
مذهب و ايمانشان جادو
بنشسته در جشم ِخونآشام
طلسم ِ تقدسی خونين:
براندازیِ دانايی و برنايی
ديوانهکردنِ همه ببرهایِ جوان
ساختن ِ برههایِ رام
مترسکهایِ کاهی
مغزهایِ پرشده با پوشال
تاشو و خمشو با هر فرياد
در جان: همه بيم
ترس از خفاشهای ِ خونآشام
َِْ
شادی گم شدهای بس غريب و دور
ديدن و فهميدن ممنوع
"نـــــــــــــــــــــه" واژهای منفور
خط خورده از خط خط ِکتابهایِ سپيد
امشب و دیشب و هر شب
دل ِ شب میسوزد به آتش ِدرد
دل ِ کوه بشکستهاست از خِفّتِ ناله
صدای ناله میآورد نسيم ِ شمال
از سياهچالهیِ ديوانهسازها
روح میمکند به سياهي و تزوير
با شيشههای بشکسته
با آهن و زنجير
ایوای! ایوای!
مردهاند همه مردمانِ شهر سياه
گوش فروبرده در پناهِِ بالش ِ نرم
دل فرومرده در ميانهیِ سنگ
هيهات! هيهات!
بانوی داستانهای تلخ
بانوی من
بانوی داستانهای تلخ
آموزگار سالهای دور
اين واپسين نفسها هم
گر ره گم کنند
وان سينهی خسته را
هرگز نخواهم نشست به سوگ
چرا که زيستن آموختی
او را که گوشوارهای سبزش را
ستانده بودند رهزنان تزويز
و درد را بخش کردی
و مويه را فرياد
در گفتن از زنِ زيادی
سياووش گرچه در آتش نسوخت
بانوی قصههای ما
در جزيرهی سرگردانی
در زخمههای درد
از سهتار بشکسته
سخت بسوخت
نخواهم نشست به سوگ
شهربانوی داستانها
که بس بشکستهای بهسالها
در سووشون عشق
در ماتم مدير مدرسه
درپی ساربانِ گمشده
در حسرتِ نانوشتهها
پيکِ کاغذی
واژههای کاغذی خار شد
چشم ديو سياه سوخت
پلکهاش خونين شد
ديو غريد درگوش ِشب
هيهات! هيهات
بوی أدمیزاد میآيد از ديوار
طلسمی بنوشت
يکی غلامی رام
قلم بشكست
پيکِ کاغذی دربند شد
ديو، به قهقهه خنديد
قلبِ مردمان افسرد
واژهها نانوشته ماند
گوشها بسته ماند
جادو درهمه شب گسترد
اما نانوشته ماند
کس بهفلم سوگند نخورد زانپس
قلم هم، بشکسته ماند