باغ اندیشه
$جمهور --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$توكا --»»
$گوش‌زد --»»
$بامدادی --»»
$حرف حساب --»»
$ديده‌بان كوهستان --»»
$پژواک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$نارنجی --»»
$عصیان --»»
$پيكوفسكی --»»
$سيبستان --»»
$ققنوس --»»
$بائوبا
$مزيدی
$مهار بيابان‌زايی
$ایتالیا، ایتالیا
$تا دانه!
$چای داغ
$کوهیار
$1984
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان
$قلم‌هایِ سرخ
$ف.م.سخن
$کمان‌گیر
$آريوبرزن
$آیه‌های وبلاگی
$یهودی ِ سرگردان
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$فرنگوپولیس
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جوجو
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

July 28, 2007

خون‌آشام

آغشته‌اند به گنداب و لجن
ديوانه‌سازهایِ بی‌روح ِ پليد
طلسمی خوانده ارباب سياهی‌ها
بنشسته در جانِ‌هایِِ پلشت
از ياد برده‌اند همه‌ورد و دعا
مذهب و ايمان‌شان جادو

بنشسته در جشم ِخون‌آشام
طلسم ِ تقدسی خونين:
براندازیِ دانايی و برنايی
ديوانه‌کردنِ همه ببر‌هایِ ‌جوان
ساختن ِ بره‌هایِ رام
مترسک‌هایِ کاهی
مغزهایِ پرشده با پوشال
تاشو و خم‌شو با هر فرياد
در جان: همه بيم
ترس از خفاش‌های ِ خون‌آشام
َِْ
شادی گم شده‌ای بس غريب و دور
ديدن و فهميدن ممنوع
"نـــــــــــــــــــــه" واژه‌ای منفور
خط خورده از خط خط ِکتاب‌هایِ سپيد

ام‌شب و دی‌شب و هر شب
دل ِ شب می‌سوزد به آتش ِدرد
دل ِ کوه بشکسته‌است از خِفّتِ ناله‌
صدای ناله می‌آورد نسيم ِ شمال
از سياه‌چاله‌یِ ديوانه‌سازها
روح می‌مکند به سياهي و تزوير
با شيشه‌های بشکسته
با آهن و زنجير

ای‌وای! ای‌وای!
مرده‌اند همه مردمانِ شهر سياه
گوش فروبرده در پناهِِ بالش ِ نرم
دل فرومرده در ميانه‌یِ سنگ
هيهات! هيهات!

July 21, 2007

بانوی داستان‌های تلخ

بانوی من
بانوی داستان‌های تلخ
آموزگار سال‌های دور
اين واپسين نفس‌ها هم
گر ره گم کنند
وان سينه‌ی خسته‌ را
هرگز نخواهم نشست به سوگ
چرا که زيستن آموختی
او را که گوش‌وارهای سبزش را
ستانده بودند ره‌زنان تزويز
و درد را بخش کردی
و مويه را فرياد
در گفتن از زنِ زيادی

سياووش گرچه در آتش نسوخت
بانوی قصه‌های ما
در جزيره‌ی سرگردانی
در زخمه‌های درد
از سه‌تار بشکسته
سخت بسوخت

نخواهم نشست به سوگ
شهربانوی داستان‌ها
که بس بشکسته‌ای به‌سال‌ها
در سووشون عشق
در ماتم مدير مدرسه
درپی ساربانِ گم‌شده
در حسرتِ نانوشته‌ها

July 6, 2007

پيکِ کاغذی

واژه‌های کاغذی خار شد
چشم ديو سياه سوخت
پلک‌هاش خونين شد
ديو غريد درگوش ِ‌شب
هيهات! هيهات
بوی أدمی‌زاد می‌آيد از ديوار
طلسمی بنوشت
يکی غلامی رام
قلم بشكست
پيکِ کاغذی دربند شد

ديو، به قهقهه خنديد
قلبِ مردمان افسرد
واژه‌ها نانوشته ماند
گوش‌ها بسته ماند
جادو درهمه شب گسترد
اما نانوشته ماند
کس به‌فلم سوگند نخورد زان‌پس
قلم هم، بشکسته ماند