خط زندگي
زندگی شايد خطی باشد کشيده با مداد
سرخط پررنگ و پرتوان
رد میگذارد برجای
بر همه سپيدبرگهای نابگشوده
پر شتاب میرود پيشاپيش
مشتاق ِ کشيدهشدن تا ناديدهیِ دفتر
در ميانه خط يکنواخت و تکرنگ
پاککنی میرسد گهگاه
بردارد لغزش نوک ساييدهی مداد
میرود بهپيش بیشتاب و بس آرام
گم میشود در ميانهیِ کاغذ
کند گردد نوکِ تيز مداد
میخراشد تن ِ نازکِ دفتر
خط میلغزد رو بهپايان
در حسرت بازگشت به نقطهیِ آغاز
کشيدن خطی نو بر سياهدفتر
سياه و پررنگ و پرتپش
اما
سست و لرزان
کمرنگ و کمرنگتر
أهسته و کمجان
میرسد به نقطهیِ پايان
نهچندان دور، نهچندان دير
روزی که امنيت، وحشت فزود
آنگاه که گفتار را پاسخ زندان بشد
ناگاه که انحنای بودن را
و رنگارنگ ِ پوشش را
در ترکه و ارابهی سياه
نهان میکردند
پریروی طلاپوش ِ آسمان
ز خجلت سرخ شد
ذوب شد
خورشيد که آب شد
چکه چکه بر زمين پاشيد
گدازهها تن و جان مردمان گداخت
دل بهآتش شد، شادی بسوخت
برجای بماند خاکستر اندوه و گرد ِ حسرت
آسمانِ دل به خاکستر نشست
ابرهای روزها، همه تيرهدل و سيهروی
خاکِ خشک ترک ترک
سوختهبرگ بر همه شاخسار
درختِ تشنه بیسايه شد
گر روزگاری
آذرخشی بجهد از سوختهها
تندر ِ خشمگين بغرد بر تيرهابرها
باران فروريزد از ديدگانِ شب
فروبسته بهساليانِ درد
دگرگون شود شايد عصر ِ خاکستر
بودنِ و بهگزیدن را کيفر نباشد هيچ
گفتار گردد پاسخ ِ گفتار
پاسبان ازپی ِ دزد دوان
زندان جایگهِ دزدان
امنيت هم واژهای همسايهیِ آرامش
شادمانی شراره پاشد بر تن و جان
خورشيد بنشيد باز بر کرانِ آسمان
روزی روزگاری
نهچندان دور
نهچندان دير
قاصدکی در باد
بغض ِهمه ابرهای بگرفته
بنهفته در سيبکِ خرد ِ گلوگاه
چرکابهیِ همه زخمهایِ ناسور
بنشسته در دلی بهقدر مشت
خروش ِ همه امواج دريا
بجوشد در پس لبخند
ماسيده بر صورتکِ بودن
سنگينی ِهمه زنجيرهایِ گران
بسته بر پایی دربند ِمشتی خاک
جاری ِ همه رودهایِ روان
حسرت شد بر دلی در هوایِ گريز
در ميانهیِ چهارچوبی سست
قفسی از مهربندهایِِ ديرين
کاش گسسته شود اينهمه بند
کاش بربايد مرغ ِ آتشينمنقار
سيبک بستهیِِ بغض را
از چنگال ِ بوتيمار حسرت
بسوزاند بهپر سيمرغ
زاده شود از خاکستر آتش
قاصدکی سبکتر از رويا
سپيد و رقصان و بیپروا
کاش خشک شود خاکِ تر
گرد شود در توفان ِ گريز
بوزد خنکایِ نسيمی خرد
بر قاصدکِ سبکبار
گريز را زمزمه کند
بس نرم و آرام
وانگه، قاصدکی رقصان
رها در باد
رها از خويش
رها از خاک