باغ اندیشه
$جمهور --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$توكا --»»
$گوش‌زد --»»
$بامدادی --»»
$حرف حساب --»»
$ديده‌بان كوهستان --»»
$پژواک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$نارنجی --»»
$عصیان --»»
$پيكوفسكی --»»
$سيبستان --»»
$ققنوس --»»
$بائوبا
$مزيدی
$مهار بيابان‌زايی
$ایتالیا، ایتالیا
$تا دانه!
$چای داغ
$کوهیار
$1984
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان
$قلم‌هایِ سرخ
$ف.م.سخن
$کمان‌گیر
$آريوبرزن
$آیه‌های وبلاگی
$یهودی ِ سرگردان
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$فرنگوپولیس
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جوجو
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

June 24, 2007

خط زندگي

زندگی شايد خطی باشد کشيده با مداد
سرخط پررنگ و پرتوان
رد می‌گذارد برجای
بر همه سپيدبرگ‌های نابگشوده
پر شتاب می‌رود پيشاپيش
مشتاق ِ کشيده‌شدن تا ناديده‌یِ دفتر

در ميانه خط يک‌نواخت و تک‌رنگ
پاک‌کنی می‌رسد گه‌گاه
بردارد لغزش نوک ساييده‌ی مداد
می‌رود به‌پيش بی‌شتاب و بس آرام
گم می‌شود در ميانه‌یِ کاغذ

کند گردد نوکِ تيز مداد
می‌خراشد تن ِ نازکِ دفتر
خط می‌لغزد رو به‌پايان
در حسرت بازگشت به نقطه‌یِ آغاز
کشيدن خطی نو بر سياه‌دفتر
سياه و پررنگ و پرتپش
اما
سست و لرزان
کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر
أهسته و کم‌جان
می‌رسد به نقطه‌یِ پايان

June 16, 2007

نه‌چندان دور، نه‌چندان دير

روزی که امنيت، وحشت فزود
آن‌گاه که گفتار را پاسخ زندان بشد
ناگاه که انحنای بودن را
و رنگارنگ ِ پوشش را
در ترکه و ارابه‌ی سياه
نهان می‌کردند
پری‌روی طلاپوش ِ آسمان
ز خجلت سرخ شد
ذوب شد

خورشيد که آب شد
چکه چکه بر زمين پاشيد
گدازه‌ها تن و جان مردمان گداخت
دل به‌آتش شد، شادی بسوخت
برجای بماند خاکستر اندوه و گرد ِ حسرت
آسمان‌ِ دل به خاکستر نشست

ابرهای روزها، همه تيره‌دل و سيه‌روی
خاکِ خشک ترک ‌ترک
سوخته‌برگ‌ بر همه شاخ‌سار
درختِ تشنه بی‌سايه شد

گر روزگاری
آذرخشی بجهد از سوخته‌ها
تندر ِ خشم‌گين بغرد بر تيره‌ابرها
باران فروريزد از ‌ديدگانِ شب
فروبسته به‌ساليانِ درد
دگرگون شود شايد عصر ِ خاکستر

بودنِ و به‌گزیدن را کيفر نباشد هيچ
گفتار گردد پاسخ ِ گفتار
پاسبان ازپی ِ دزد دوان
زندان جای‌گهِ دزدان
امنيت هم واژه‌ای هم‌سايه‌یِ آرامش
شادمانی شراره پاشد بر تن و جان
خورشيد بنشيد باز بر کرانِ آسمان
روزی روزگاری
نه‌چندان دور
نه‌چندان دير


June 6, 2007

قاصدکی در باد

بغض ِهمه ابرهای بگرفته
بنهفته‌ در سيبکِ خرد ِ گلوگاه
چرکابه‌یِ همه زخم‌هایِ ناسور
بنشسته در دلی به‌قدر مشت
خروش ِ همه امواج دريا
بجوشد در پس لب‌خند
ماسيده بر صورتکِ بودن

سنگينی ِهمه زنجيرهایِ گران
بسته بر پایی دربند ِمشتی خاک
جاری ِ همه رودهایِ روان
حسرت شد بر دلی در هوایِ گريز
در ميانه‌یِ چهارچوبی سست
قفسی از مهربندها‌یِِ ديرين

کاش گسسته شود اين‌همه بند
کاش بربايد مرغ ِ آتشين‌منقار
سيبک بسته‌یِِ بغض را
از چنگال ِ بوتيمار حسرت
بسوزاند به‌پر سيمرغ
زاده شود از خاکستر آتش
قاصدکی سبک‌تر از رويا
سپيد و رقصان و بی‌پروا

کاش خشک شود خاکِ تر
گرد شود در توفان ِ گريز
بوزد خنکایِ نسيمی خرد
بر قاصدکِ سبک‌بار
گريز را زمزمه کند
بس نرم و آرام

وان‌گه، قاصدکی رقصان
رها در باد
رها از خويش
رها از خاک