باغ اندیشه
$جمهور --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$توكا --»»
$گوش‌زد --»»
$بامدادی --»»
$حرف حساب --»»
$ديده‌بان كوهستان --»»
$پژواک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$نارنجی --»»
$عصیان --»»
$پيكوفسكی --»»
$سيبستان --»»
$ققنوس --»»
$بائوبا
$مزيدی
$مهار بيابان‌زايی
$ایتالیا، ایتالیا
$تا دانه!
$چای داغ
$کوهیار
$1984
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان
$قلم‌هایِ سرخ
$ف.م.سخن
$کمان‌گیر
$آريوبرزن
$آیه‌های وبلاگی
$یهودی ِ سرگردان
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$فرنگوپولیس
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جوجو
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

May 27, 2007

درخت و هيزم‌شکن

در انبوهه‌ی ِ بيشه‌ی ِ دور
به تاريکِ شب و به تيره‌ی ِ دل
بشکستند آوندهایِ سبز را

درختِ پاره‌آوند
خم‌شده زير بار درد
چوبينه‌دل‌اش سخت در تب‌وتاب
می‌سوخت که مباد
بشکند تيغه‌ی ِ نازکِ تبر
در دستِ مرد هيزم‌شکن

May 21, 2007

ستاره‌هایِ حلبی

آفتاب در ميانه‌یِ آسمان
شب‌پرستان در ميانه‌یِ ميدان
دخترکان ترد و نازک، درگذر به‌شتاب
مباد بجهد از کمين برون يکی‌دو ديو ِسياه

شب‌پرستان به‌دام سياهی گرفتار
شب‌پرستان همه مکعب‌پرست
همه از آهن، سرد و بی‌احساس
خطي و خشک، بی‌زار از انحنا
بی‌زار از هرچه رنگ و بو
بی‌زار از عطر ِ زن

سياهی سايه كشيد بر دخترکانِ بي‌پناه
دستی کشيد، پايی کوبيد
دلی شکست، صدايی لرزيد
خون پاشيد بر نازکِ گل‌برگ
روی نهفت هور به پشتِ ابر
شرمنده از روشنایِ گرفتار به ديوسياه
همهمه پيچيد در ميانه‌یِِ ميدان
خشم خفته‌ به‌ترس ِ مردمان
جهيد از غل و زنجير ِ درد
جوشيد بر ستاره‌هایِ زرد
بر سردوشی‌هایِ گناه

نهان‌شدند همه مکعب‌های سياه
درونِ چهارچرخه‌هایِ فشار
يکی به‌زمزمه گفت درکناره‌یِ راه
در پس ِ ستاره‌هایِ حلبی نباشد هيچ
جز پاره‌سنگي به‌لجن آلوده، قلب‌ِ سياه


May 15, 2007

تلخ‌برگ‌هایِ بید

بسته است ديری
درز پنجره به‌خاکِ درد
روشناي شيشه به‌خاکستر اندوه
تا گم شود شب‌زنده‌دار خاک‌نشين
در تکرار هميشه‌گی ِ ديوارهایِ بسته

تندر می‌خروشد خشم‌گین
آذرخش می‌خندد بر سياهی
ابرها‌یِ باردار و خسته از گرما
به رگ‌بار می‌ريزند همه سنگين‌بار
سپيددانه‌های تگرگ
می‌نشينند بر گونه‌های سياهِ باغ‌چه

پوشيده درز پنجره به گلِ تيره‌ی درد
اما
چکابه‌هایِ مستِ باران
سرک می‌کشند از چهارچوبِِ خيس ِ قاب
بویِ خيس ِ تلخ‌برگ‌هایِ بید
آشنا، بس آشنا
خنکایِ عطرآلود ِتلخ سايه‌ای دور
می‌پراکند در تنهايی گسترده‌یِ اتاق

يکی با چشمانی خيس
با گونه‌هايی تر
می‌شتابد به شب‌نشينی بيد و باران
سربرهنه و گيج
مستِ تب و مستِ خواب