درخت و هيزمشکن
در انبوههی ِ بيشهی ِ دور
به تاريکِ شب و به تيرهی ِ دل
بشکستند آوندهایِ سبز را
درختِ پارهآوند
خمشده زير بار درد
چوبينهدلاش سخت در تبوتاب
میسوخت که مباد
بشکند تيغهی ِ نازکِ تبر
در دستِ مرد هيزمشکن
ستارههایِ حلبی
آفتاب در ميانهیِ آسمان
شبپرستان در ميانهیِ ميدان
دخترکان ترد و نازک، درگذر بهشتاب
مباد بجهد از کمين برون يکیدو ديو ِسياه
شبپرستان بهدام سياهی گرفتار
شبپرستان همه مکعبپرست
همه از آهن، سرد و بیاحساس
خطي و خشک، بیزار از انحنا
بیزار از هرچه رنگ و بو
بیزار از عطر ِ زن
سياهی سايه كشيد بر دخترکانِ بيپناه
دستی کشيد، پايی کوبيد
دلی شکست، صدايی لرزيد
خون پاشيد بر نازکِ گلبرگ
روی نهفت هور به پشتِ ابر
شرمنده از روشنایِ گرفتار به ديوسياه
همهمه پيچيد در ميانهیِِ ميدان
خشم خفته بهترس ِ مردمان
جهيد از غل و زنجير ِ درد
جوشيد بر ستارههایِ زرد
بر سردوشیهایِ گناه
نهانشدند همه مکعبهای سياه
درونِ چهارچرخههایِ فشار
يکی بهزمزمه گفت درکنارهیِ راه
در پس ِ ستارههایِ حلبی نباشد هيچ
جز پارهسنگي بهلجن آلوده، قلبِ سياه
تلخبرگهایِ بید
بسته است ديری
درز پنجره بهخاکِ درد
روشناي شيشه بهخاکستر اندوه
تا گم شود شبزندهدار خاکنشين
در تکرار هميشهگی ِ ديوارهایِ بسته
تندر میخروشد خشمگین
آذرخش میخندد بر سياهی
ابرهایِ باردار و خسته از گرما
به رگبار میريزند همه سنگينبار
سپيددانههای تگرگ
مینشينند بر گونههای سياهِ باغچه
پوشيده درز پنجره به گلِ تيرهی درد
اما
چکابههایِ مستِ باران
سرک میکشند از چهارچوبِِ خيس ِ قاب
بویِ خيس ِ تلخبرگهایِ بید
آشنا، بس آشنا
خنکایِ عطرآلود ِتلخ سايهای دور
میپراکند در تنهايی گستردهیِ اتاق
يکی با چشمانی خيس
با گونههايی تر
میشتابد به شبنشينی بيد و باران
سربرهنه و گيج
مستِ تب و مستِ خواب


