baoba

BAOBA

April 28, 2007

صفر ِ ترديد

شب
خسته از خلوتِ دل‌گير ِ کوچه‌های بی‌رهگذر
در سرگيجه‌یِ بنفش ِ اقاقی‌ها
رها کرد تن از پيچکِ ياس‌
ردایِ کهنه‌اش بر دوش
پای‌برهنه
گريخت

خورشيد
سوزان در آتش ِ تب
پاره‌ابر ِ خيس و سياهی جست
بر تن کشيد
در خنکایِ بارانی ابر خوابيد
خوابِ آب‌تنی
در آب‌شار طلایی می‌ديد

افق
در خاکستر ِترديد بماند
شبِ مست بگريخته
خورشيد به پاره‌ابری آويخته
روی بنهفته
آسمان ايستاد
زمان به صفر نشست


10:05 PM | Baoba
April 26, 2007

نشانی

مرا از نسیم بجوی
هنگامی که عرق از چهره‌ات می‌زداید
مرا از آسمان بجوی
هنگامی که بر گام‌هایت نور می‌باشد
مرا صبح‌گاهان از موهای خیس‌ات بجوی
هنگامی که تمام شب قطره قطره نوازش بر آن می‌بارد

مرا از عطرخنک سپيده‌ی باغ بجوی
هنگامی که برای بوییدن گلی سر خم می‌داری
مرا از نی‌نی چشمان خیس‌ات بجوی
هنگامی اشک از آن می‌زدایی
مرا از خط اشکی بجوی
که از چشمان تر تا شوری لب‌ها امتداد می‌يابد

مرا از ریزش باران بجوی
هنگامی که تب از دستان‌ات می‌شوید
مرا از لرزش برگ ها بجوی
آن هنگام که چشمان‌ات بر سپیدار خیره می‌شود
مرا از تپش آشفته‌ی قلب‌ات بجوی
هنگامی که به ياد من تند می‌تپد

مرا از ميان دل بارانی خویش بجوی
آن گاه که مهرم همه را می‌گیرد
و دل تنگ می شوی، دل تنگ
وان‌گاه مهر از دل‌ات سرريز می‌کند
که نبض من تا ابد در ياد تو می‌تپد
که تو تمامی منی و نشان اين است
بی‌هيچ ترديد

گم‌گشته‌ی آشفته‌ی دل‌تنگ
جز این نشانی نیست دیگر
مرا در خویش می‌جوی
در خويش بنگر، نیک بنگر

اين سروده پاسخ به چشمان خيس به راه دوخته‌ای است.

12:25 AM | Baoba
April 21, 2007

آدمک‌هایِ خطی

دستانی که آفريدن ندانسته‌اند
جيب‌هایِ ورم‌کرده
ازدحام ِ کاغذپاره‌هایِ رنگين
آن‌جا که انباشتن زنده‌گی‌ست
و صفرها معنایِ زيستن

سرهايی سنگين که هويت می‌جويند
در بلورينه‌های سنگين و پرتراش
در سفالينه‌هایِ پر ترک
رسته از خاکِ هزاره‌ها
در کتاب‌هایِِ ناخوانده
اسير در زندان‌هایِ شيشه‌ای

آه! آدمک‌هایِ خطی
وای! موش‌هایِ چاق

12:03 AM | Baoba
April 17, 2007

آب بر تاركِ تاريخ

خانه‌یِ گلين برپای مانده‌است
در هزاره‌ها توفان و تندر
تندآفتاب و گردباد
بورانِ برف، باران‌هایِ تند

اينک
يادگارِ پدربزرگِ پير
وين خانه‌ی کوچکِ خشتی
در بلاهتِ سيال ِ جمجمه‌هایِ سبک
و وقاحتِ زردِ بی‌پايانِ زبان‌هایِ چرب و سرخ
غرق می‌شود آرام آرام
مويه‌های نواده‌گانِ لال هم
سدی‌نمی‌سازد اين سيلاب را

محو می‌شود نقش زردِ آلبوم ِ خاک‌بگرفته
فرومی‌ريزد بازمانده‌ی ‌کهن
آب می‌شويد تاركِ تاريخ را

بنويس ای کودکِ يتيم
مشق ِ ام‌روز، فردا و فرداها را
گندم از گندم بروييد بيش از اين
گندم از گندم نرويد زين سپس
گندم از خاکِ پدر خواهد رست

10:42 PM | Baoba
April 9, 2007

آوایی از ویرانه

از درون ويرانه‌ای
می‌رسد بر گوش
آوایی پرشور
می‌خواند اينک بوم
داستانی از يک مرد
از روزگاری بس دور

سر گشته در ميان مه
کوله‌بارش بر گوشه‌
درون‌اش همه توشه
اندوه روزگار گم‌گشته

نشسته در ميان قلم‌دان‌ها
می‌کشد با قلم‌مويی خرد
نقشی اثيری، اثيری
زنی زيبا و گنگ
پيوسته، پيوسته

کنار بستر
درون کوزه‌ای
ماری خوش خط و خال
نیش‌اش پایان همه رنج
دعوا شد بر سر گنج
زنی بالا بلند بر قلم‌دان
اثیری، اثیری

یایان جنگ اما
نیست هیچ خوش
جوان نیست دیگر
این زال پیر و خسته
وان پیرمرد خنزر پنزری
بر دهان یادگار بوسه‌ای
طعم خیاری تلخ
کجاست گلدان راغه؟

ورق‌پاره‌های پراکنده
از توپ مرواری
پوزخندی بر خرافات و باورها
بيم از نهیبِ همه شاهان و ملايان

بر فراز تخت
نمايی از زنی شيرين
ياری ازو بگسسته
دگر گوشه
ايستاده پيکری از گچ
در جامه‌ای رنگ‌باخته
نمايی از زنی زيبا
عروسی از فرنگ برگشته

می‌نويسد با سری افکنده
کیمیاگر حیران، مات و مبهوت
می‌چکد بر کاغذ
سه قطره خون سرخ
از دلی سخت بشکسته

تن‌اش رنجور و زار
اما، سفره‌اش سبز
در ميان جامی شير
دل‌آشوبه از مردارخواری
خسته، افسرده، بگسسته

از دروغ و رنگ بی‌زار
از فريب و ننگ بيمار
دل‌مرده، تن بشکسته
روح حیران و آشفته
سرگردان، سرگشته

نشسته بر روح هزاران زخم
در انزوایی سخت
خورنده، بس خراشنده
پردرد، پر درد

هم‌سايه آورد بالا
به زير شيروانی
جرعه‌ای چای، اندکی نان
پرسشی از حال و روز ِ مرد
بيمار گشته‌ای مرد! بيمار!

بايد رفت و رفت
برگشت به آن تک لحظه‌
آن شيرين و تاريک
زمان پيش از صفر
ميان پوششی خيس
همه سرخ و سرخ

رفت آرام و خاموش
بی‌هياهو ، بی‌جنجال
پرپرزنان بر بال بوف
نازنين هم‌راهی کور

ماند بر زمین اما
هزاران قلم‌دان رنگین
بر آن نقش زنی
بالا بلند، بس زیبا
اثیری، اثیری

انديشه‌ای بس ژرف
چراغی روشن و پرنور
سوسو زنان از دور
فرومرد ناگه، به يک‌بار
گشت تا ابد خاموش
آوای بوفی کور

12:24 PM | Baoba
April 7, 2007

در لاجوردیِ آب‌ها

در لاجوردیِ آب‌هایِ نزديک
در ميانه‌یِ خروشانِ امواج بلند
خط قرمزی است ناپيدا
خطی که دربند ‌کشد دستانِ بيگانه را
فارغ از خيال ِ دستانِ گشوده
چه آمده به وسوسه‌یِ کف‌آلوده مشتتی آبِ شور
چه لغزيده در تمنایِ نوازشی بر پولکِ ماهيانِ رقصان

در خاک ِ نزديک اين کوی
دربندند همه عاشقانِ وين آب‌وخاک
دل‌سپرده‌گان اين پيرگربه‌یِ خفته به‌ناز
بس فربه‌تر ‌ازين بود روزگاری پيش

زندان‌بانِ مهربانِ اين کهنه‌دژ
دستانِ بيگانه را
آلوده يا نيالوده
با بانگِ بلند و سرنا و سور
از بند رها کند
نيايشی هم به‌زيرلب آرام
در پي‌اش روان کند آری
دستِ آشنا را اما
دل‌بسته و نيالوده
به زنجيری گران کند آری
خون‌مرده و پوست‌رفته
با تازيانه سياه کند آری

11:11 PM | Baoba
April 4, 2007

پابرجا

روزها و سال‌ها

گه شکوفه‌هایِ رقصانِ بهار

گاه آتشين‌گيلاس‌هایِِ رسيده‌یِ پُرآب

يا بشکسته‌زردبرگ‌هایِ خشکِ خزان

از شاخه‌سار ِ نازکِ زنده‌گانی فروريزان

پوسيده‌گی نرم‌نرم و بی‌شتاب در راه

بيهوده‌گی چونان خوابی ابدی هم‌چنان پابرجا

6:48 PM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو