صفر ِ ترديد
شب
خسته از خلوتِ دلگير ِ کوچههای بیرهگذر
در سرگيجهیِ بنفش ِ اقاقیها
رها کرد تن از پيچکِ ياس
ردایِ کهنهاش بر دوش
پایبرهنه
گريخت
خورشيد
سوزان در آتش ِ تب
پارهابر ِ خيس و سياهی جست
بر تن کشيد
در خنکایِ بارانی ابر خوابيد
خوابِ آبتنی
در آبشار طلایی میديد
افق
در خاکستر ِترديد بماند
شبِ مست بگريخته
خورشيد به پارهابری آويخته
روی بنهفته
آسمان ايستاد
زمان به صفر نشست
نشانی
مرا از نسیم بجوی
هنگامی که عرق از چهرهات میزداید
مرا از آسمان بجوی
هنگامی که بر گامهایت نور میباشد
مرا صبحگاهان از موهای خیسات بجوی
هنگامی که تمام شب قطره قطره نوازش بر آن میبارد
مرا از عطرخنک سپيدهی باغ بجوی
هنگامی که برای بوییدن گلی سر خم میداری
مرا از نینی چشمان خیسات بجوی
هنگامی اشک از آن میزدایی
مرا از خط اشکی بجوی
که از چشمان تر تا شوری لبها امتداد میيابد
مرا از ریزش باران بجوی
هنگامی که تب از دستانات میشوید
مرا از لرزش برگ ها بجوی
آن هنگام که چشمانات بر سپیدار خیره میشود
مرا از تپش آشفتهی قلبات بجوی
هنگامی که به ياد من تند میتپد
مرا از ميان دل بارانی خویش بجوی
آن گاه که مهرم همه را میگیرد
و دل تنگ می شوی، دل تنگ
وانگاه مهر از دلات سرريز میکند
که نبض من تا ابد در ياد تو میتپد
که تو تمامی منی و نشان اين است
بیهيچ ترديد
گمگشتهی آشفتهی دلتنگ
جز این نشانی نیست دیگر
مرا در خویش میجوی
در خويش بنگر، نیک بنگر
اين سروده پاسخ به چشمان خيس به راه دوختهای است.
آدمکهایِ خطی
دستانی که آفريدن ندانستهاند
جيبهایِ ورمکرده
ازدحام ِ کاغذپارههایِ رنگين
آنجا که انباشتن زندهگیست
و صفرها معنایِ زيستن
سرهايی سنگين که هويت میجويند
در بلورينههای سنگين و پرتراش
در سفالينههایِ پر ترک
رسته از خاکِ هزارهها
در کتابهایِِ ناخوانده
اسير در زندانهایِ شيشهای
آه! آدمکهایِ خطی
وای! موشهایِ چاق
آب بر تاركِ تاريخ
خانهیِ گلين برپای ماندهاست
در هزارهها توفان و تندر
تندآفتاب و گردباد
بورانِ برف، بارانهایِ تند
اينک
يادگارِ پدربزرگِ پير
وين خانهی کوچکِ خشتی
در بلاهتِ سيال ِ جمجمههایِ سبک
و وقاحتِ زردِ بیپايانِ زبانهایِ چرب و سرخ
غرق میشود آرام آرام
مويههای نوادهگانِ لال هم
سدینمیسازد اين سيلاب را
محو میشود نقش زردِ آلبوم ِ خاکبگرفته
فرومیريزد بازماندهی کهن
آب میشويد تاركِ تاريخ را
بنويس ای کودکِ يتيم
مشق ِ امروز، فردا و فرداها را
گندم از گندم بروييد بيش از اين
گندم از گندم نرويد زين سپس
گندم از خاکِ پدر خواهد رست
آوایی از ویرانه
از درون ويرانهای
میرسد بر گوش
آوایی پرشور
میخواند اينک بوم
داستانی از يک مرد
از روزگاری بس دور
سر گشته در ميان مه
کولهبارش بر گوشه
دروناش همه توشه
اندوه روزگار گمگشته
نشسته در ميان قلمدانها
میکشد با قلممويی خرد
نقشی اثيری، اثيری
زنی زيبا و گنگ
پيوسته، پيوسته
کنار بستر
درون کوزهای
ماری خوش خط و خال
نیشاش پایان همه رنج
دعوا شد بر سر گنج
زنی بالا بلند بر قلمدان
اثیری، اثیری
یایان جنگ اما
نیست هیچ خوش
جوان نیست دیگر
این زال پیر و خسته
وان پیرمرد خنزر پنزری
بر دهان یادگار بوسهای
طعم خیاری تلخ
کجاست گلدان راغه؟
ورقپارههای پراکنده
از توپ مرواری
پوزخندی بر خرافات و باورها
بيم از نهیبِ همه شاهان و ملايان
بر فراز تخت
نمايی از زنی شيرين
ياری ازو بگسسته
دگر گوشه
ايستاده پيکری از گچ
در جامهای رنگباخته
نمايی از زنی زيبا
عروسی از فرنگ برگشته
مینويسد با سری افکنده
کیمیاگر حیران، مات و مبهوت
میچکد بر کاغذ
سه قطره خون سرخ
از دلی سخت بشکسته
تناش رنجور و زار
اما، سفرهاش سبز
در ميان جامی شير
دلآشوبه از مردارخواری
خسته، افسرده، بگسسته
از دروغ و رنگ بیزار
از فريب و ننگ بيمار
دلمرده، تن بشکسته
روح حیران و آشفته
سرگردان، سرگشته
نشسته بر روح هزاران زخم
در انزوایی سخت
خورنده، بس خراشنده
پردرد، پر درد
همسايه آورد بالا
به زير شيروانی
جرعهای چای، اندکی نان
پرسشی از حال و روز ِ مرد
بيمار گشتهای مرد! بيمار!
بايد رفت و رفت
برگشت به آن تک لحظه
آن شيرين و تاريک
زمان پيش از صفر
ميان پوششی خيس
همه سرخ و سرخ
رفت آرام و خاموش
بیهياهو ، بیجنجال
پرپرزنان بر بال بوف
نازنين همراهی کور
ماند بر زمین اما
هزاران قلمدان رنگین
بر آن نقش زنی
بالا بلند، بس زیبا
اثیری، اثیری
انديشهای بس ژرف
چراغی روشن و پرنور
سوسو زنان از دور
فرومرد ناگه، به يکبار
گشت تا ابد خاموش
آوای بوفی کور
در لاجوردیِ آبها
در لاجوردیِ آبهایِ نزديک
در ميانهیِ خروشانِ امواج بلند
خط قرمزی است ناپيدا
خطی که دربند کشد دستانِ بيگانه را
فارغ از خيال ِ دستانِ گشوده
چه آمده به وسوسهیِ کفآلوده مشتتی آبِ شور
چه لغزيده در تمنایِ نوازشی بر پولکِ ماهيانِ رقصان
در خاک ِ نزديک اين کوی
دربندند همه عاشقانِ وين آبوخاک
دلسپردهگان اين پيرگربهیِ خفته بهناز
بس فربهتر ازين بود روزگاری پيش
زندانبانِ مهربانِ اين کهنهدژ
دستانِ بيگانه را
آلوده يا نيالوده
با بانگِ بلند و سرنا و سور
از بند رها کند
نيايشی هم بهزيرلب آرام
در پياش روان کند آری
دستِ آشنا را اما
دلبسته و نيالوده
به زنجيری گران کند آری
خونمرده و پوسترفته
با تازيانه سياه کند آری


