چند میگيری
هان ای پير ِ رنگرز
چند میگيری رنگی گرم و روشن کشی
برين چهارديوار ِ دلتنگیها
هان ای نقاش ِ چيرهدست
چند میگيری تا نقشی دگر زنی
بر اين بوم ِ آبی ِ سرد
هان ای خنياگر ِ پرشور ِ پسکوچههایِ عشق
چند میگيری تا ساز و نوايی ديگر زنی
در اين ماتمسرایِ خاکستر
هان ای باغبانِ سبزدست
چند میگيری آب دهی اين سنگينهباغ را
از چشمهیِ اميد و آرزو، نور و روشنا
هان ای ارابهرانِ تيزرو و پرشتاب
چند میگيری وارونه رانی چرخ زمان را
به آنسویِ روزگار ِ سخت
به کوچههایِ شادمانهیِ کودکی
هان ای آسمانِ سرخروی
چند میگيری بنشانی ماه و چند ستاره را
بر سقفِ کوتاهِ اين متروکهیِ بوفنشين
هان ای ساقی ِ شيدایِ مست
چند میگيری کان شرابِ کهنه را
ريزی درين يخزدهجام ِ بشکستهیِ جان
هان ای خاکِ سياهِ دربرکشنده
چند میگيری بگشایی وان دهانِ آزمند
بازپس دهی نيکمردمانِ فروبرده را
وانهمه دلبندانِ رفته را
هان ای دلاور ربايندهیِ خستهجگر
چند میگيری چند شرارهای دهی
زان آتشدان خدايانِ تنگچشم
...
سکههايم همه مسين و قُلب
زرينهها را همه گردونه برد
پارهجگری دارم ريش ريش
بستان و افروزهای ببخش
بسوزان اين جانِ خسته را
...
...
هان ای اسبِ سياهِ وحشی
چند میگيری ميهمان شوی دمی اين کلبه را
همره بری سپيدهدمان اين مرد ِ بشکسته را
وين سايهیِ کمرنگ و درهمپيچيده را
بهارانه
بهارانهباد
رقصان و آوازخوانان
گيسوانِ پريشانِ بيد را
شانه زد به وسواس
برهنهتن ِ ديوار سخت کوچه را
پوشاند با پيچکهای عاشق ِچسبان
با شکوفههایِ خندانِ سيب و گيلاس
سنگفرش ِ سرد و غباربگرفتهیِ کوچه
عروس شد با بارشِ بهارنارنجهایِ مست
صخره خنديد
از چشم ِ شادمانهاش هزار چشمه جوشيد
کوهسار تن شست در ريزش ِ چشمهسار
بر تنِ کوه و دشت خنده زد
هزار هزار گل ِ زرد و بنفش
دره گم شد در رنگارنگِ آلاله و بنفشه و زنبق
مردان ِعاشق کندند پيرهن از تن
ريسهها بافتند
از گلهایِ گرم ِصحرایی
از بهارنارنج و ياسهای وحشی
ريسههای عطرآگين
خوشههای رويا
بنشاندند بر باورينگلوگاه ِ دخترانِ مهتاب
شب ِآسمان ِ چشمان ِ دخترانِ بهار
ستاره بارد بیشمار
نسيم بهار میوزد زمزمهکنان
ستاره میبارد بر زمين و آسمان
شرابِ عشق لبپر زند از نقرهگونجام ِ بهار
آويخته از نردبانِ مهتاب
سايههای برهنهیِ رويا
ريسههایِ ستاره با عطر شکوفه و ياس
تابناکتر از هزار بادهیِ ناب
باد میخواند به آوازی دور
وای بر خفتهگانِ ناآگاه!
وای بر سکون و سکوت!
خيزشی بايد پایکوبان و دستافشان
گستردهست شب به جادویِ بهار
گردههایِ سرگردانِ گچ
شمعی خواهم افروخت نوروز و هر روز را
شمعی برایِ او که آموخت مرا
"بابا نان داد"
شمعی خواهم افروخت
برای کسی که سپيدموی شد در جوانی
برای دستانی که ترک خورد
از گردههایِ سرگردانِ گچ
برای کسی که جز زمزمهی محبت نياموخت مرا
شمعی خواهم افروخت در اين نوروز
برای او که نان نوشتن آموخت
برایِ او که هرگز هيچ نخواست
و چو يکبار زمزمه کرد آرام
سهم خويش از نانِ سفره را
به بند و زنجير شد
وه! چه وارونه روزگاریست!
سفره را خروار خروار میبرند
نان را خروار خروار بهدور میريزند
آموزگار را در بند میکنند
به گناهِ نان؟
به گناهِ صفرهایِ ناداشته را خواستن
به گناهِ ناچيزشمردنِ دو و سه
به گناهِ آرزویِ چهار و پنج!
وه که وارونه روزگاری است!
شمعی خواهم افروخت نوروز را
برای موهای سپید از گچ
برای دستانِ ترک خورده
و زنگی در گوش
که فرياد میدارد:
"بابا نان ندارد"
بابا اسطورهیِ آبرو
بابا حديثِ تلخ ِ تکرار ناداری
بابا بغض ِ هميشهگی ِناخواستنها
ناداشتتنها
"بابا نان ندارد"
بابا هيچ ندارد جز آبرو
وارونه روزگاریست!
بزرگمردان ژنده پوش و تهیدست
بزرگمردان به زنداناندر
رهزنان آزاد از هفت دولت!
رهزنان رها از بند!
به باد بسپار
سالهای درازیست
گلها را در گلخانهها نهان کردهاند
نسيم و باد به سوگ بنشستهاند
باد زوزهی تلخی میخواند
گيسو به دست باد بسپار
به رقص میآید هر تار
خنياگر باد به زلفِ پريشان خو کرده است
با نوایِ تارهای گيسوان ِ تو
آوازی شادمانه خواهدخواند
چه بادی خواهد وزيد!
شادمانه و آوازخوان
رقصيدنی
باران میبارد
چکابههایِ باران میلغزند
در هوای دودآلوده
باران پنجره و زمين را
نمیشويد
میآلايد
سپيدار ِ تن خويش به باران بنمای
زلاله گردد هر چکابهیِ باران
عطر گردد هر بارانه
چه هوايی خواهد شد!
پاک و عطرآگين
بوييدنی
دشت لخت و داغدار است
تن ِ دشت ترک ترک
دشت همچو بيابان و خارزار
دشت را به پاهای برهنهات ميهمان دار
سبزه برويد هر جا
دشت آکنده گردد ز گلهای صحرایی
چه دشتی خواهد شد!
سبز و رنگارنگ
ديدنی
آسيابِ بادی
فانوسی بايد آويخت
يه سيهچادر ِشب
هزار هزار فانوس بايد
روشن شود بگرفتهرویِ ماه، شايد
فانوسی كاغدی در دست
يورش میبريم بر آسيابِ بادی
میغرد دَمان ديو ِ پير
آب بر آسياب دشمن؟ هيهات!
فانوسهایِ كاغذين بر دست
میتازيم بر آسيابِ بادی