قاصدک
نازکبالقاصدکِ سرگردانِ کوچهباغ ِتوتِ مجنون
میدانی؟ خستهتر از آنام که سياهتن ِ نمناکِِ باغچه را به بارش ِ رنگارنگِ شرمگيندخترانِ بنفشه ميهمان کنم.
میدانی؟ دلم برای فرسودهدل ِ جعبههای نارکِ چوبی میسوزد که به گنجينهیِ شادمانهی بنفشههای کوچک دل بستهاند. بنفشهها را که از جعبه بگيری، سرانجامی بهتر از سوختن در هياهویِ ترقهها و نارنجکهایِ شبِ چهارشنبهی پايانی اين سگِ استخوانسوخته نخواهد داشت.
ديریست که دلتنگِ آن نقش ِ دور و رنگباختهیِ باغچهیِ کوچکی هستم که دستانِ سپيدی در هنگامهیِ واپسين گامهایِ سرد و لغرانِ سرما به نوازش ِ بنفشهها ميهماناش میکرد.
دلتنگ ِ آن خرمالویِ پيرم که هرگز پيوند نشد و هرسال، بغض و خشم ِفروخوردهاش را با بارش ِغوزههای نابسته بر کفپوش ِ حياط میپاشيد.
دلتنگِ آن بوتهیِ ياسام که نازکشاخههاش را رها میکرد بر آجرينديوار ِ خستهیِ رو به کوچه تا دل و جان بربايد از همه رهگذران. و هرشب سرک میکشيد از درز ِ پنجرههایِ دلتنگی و تنهايی تا بشويد جانِ خفته را در چشمهیِ زلال و عطرآگين خويش. شايد از نو زاده شود عشق و آرزو. شايد روزنِ اميدی بازگردد به گذر از رنج ِ دلگير-خاکستر ِ تلخابههایِ درد و نوميدی. شايد آن کهرباپرتویِ کسالت روشنا گیرد به عطر و بویِ جوانی و به رنگينکمانِ نازآلودهیِ بنفشهها.
قاصدکِ شبهایِ باران
بنفشهها چشمانتظار ماندهاند در چوبينهبسترهایِ پوسيده، اما کجاست دستی که خاکِ خيس ِ باغچه را به ناز ِ بنفشه ميهمان کند؟
توهم در سراشیب
توهم قطاری يکسره
توهم قطاری ناايستا
سکاندار غرقه در نور
چشمهاش بسته
دهاناش باز
خواب میبيند دگربار
خوابهاش رنگارنگ
روياهاش شيرين و قشنگ
راه لغزنده
شيبِ دره تند
ژرف ِ ژرف
و نابودی لبخند میزند
بر قطار ِ بیبازگشت
بر مردمانِ هراسان
بر بهتزدهگانِ سنگشده
آوندهای ِ بگرفته
آوندها بگرفته در اين هفت
اسير ديوارست نودرخت
قلبِ زندهگی گرفتارست به لکنت
آزادهگی اما
در خشکيدهخاکِ بیباران
و زمين خيس در خون
جاریست هنوز
وين هفت گر شود هفتاد
باز دورماند درخت از آفتاب
بپوسد همه تن و آوند
ريشهها در درونِ جان
تر به خون
خسته به آه
زندهگی گرچه نيمه و سخت
بس ز رنج فرسوده
رودیست مواج و کفآلوده
پرخروش، سرفراز و آزاده
درختی نيمهخشک
درختی به دستِ ويرانِ باد لرزان
درختی در خارزار ِ ستم
درختی لخت و بیبرگ و بار
آوندهاش همه زخمی و خونآلود
جان دهد به خاک و زمين
جوانهها بشکفند بر آسمانِ شب
ستاره برويد ز هر سو
خوشه خوشه، هزار هزار
برایِ باطبی، نمادِ آزادهگی که تاج ِ خار بر سر، در زنجیر میپوسد و بر آسمان ستاره مینشاند.
هديه
هديهی ِ من به تو
به تيرهی ِ نگاهات هزار آذرخش ِ فروزان
به آسمان ِ چشمانات هزاران ابر ِ دمنده
به خستهبغض ِ گلویات هزار رعد ِخروشان
به نازکدلات همه خورشيدهایِ کهکشان
به حزن جاری ِ جانات هزار سبو شراب ِ ناب
و به آبشار دستانات
آبی همه درياها
خرمن خرمن سپيدگل ِ عطرآگين
مريم و ياس
وکليدی کوتاهتر از يک آه
تا بگشايد قفل ِ زهرآلوده و زنگار بستهی ِ صندوقچهی ِ دل
به خوابهای آشفتهات مخملينرويای مهتاب
خرمن خرمن ستارههایِ آبی ِنقرهفام
و بارش ِخوشههایِ شهاب
تا بشويد خط ِ تيرهیِ انتظار
نوزاد
ويار: سبز ِ جوانههایِ بهارين
ويار: برف بود و برفاب
ويار: پياله پياله مهتاب
نوزاد آمد با چشمانی رخشان
به تيرهآبی ِ درياهایِ ژرف
به درخشش ِ دانههایِ برف
با پوستی از نرمهیِ مهتاب
دلاش همه زلالهیِ باران
دلاش همه سبزينه
دلاش پر ز بارش ِ شکوفه
دلاش همه پرتویِ آفتاب
روزگار بشُست همه زلاله را
بنشاند دل به تيرهمه
به خارهایِ تلخ ِ اندوه
روزگار ببرد همه روشنای نگاه
بنشاند به تيرهیِ کين
آسمان نباريد جز وزغهایِ زشت
جوانههایِ سبز بسوخت در آتش ِ فريب
ويار
برف بود و برفاب
آبی ِ برکه
فوارهیِ مهتاب
روشنایِ آفتاب
همه سياه شد در سنگينی ِ چربِ دوده
شهر خوابيده است در پستی ِ ماندگار
شهر خرخر میکند در ميانِ چرخدندههایِ خشک
شهر آکنده ز دود و دم
بمرد نوزادِ روشنا
نباليد در گندابِ جویِ ريا
اهرمن
خدا خفته است
درخت مرده است
سبزينه ناپديد
از يادِ آسمان رفته است
مه و مهتاب
آسمان سياه از خفاش
زمين در چنگِ اهريمن
آتش ِ اهورا سرد و خاموش
آواز آبشاری نيست
سرود ِ چشمهساری نيست
از درونِ بدنهایِ سرگردان
صدای قهقهه میآيد
هيولا باز در راه است
طبل میکوبند در دوردستِ تيرهها
پيامآورانِ جنگ
صورتکهایِ رنگين
پایکوبان و رقصان
نوزادان و رويانهایِ نازاده را
ملچ ملچ
با جيغهای کوتاه و تيز
به نيش میکشند