باغ اندیشه
$جمهور --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$توكا --»»
$گوش‌زد --»»
$بامدادی --»»
$حرف حساب --»»
$ديده‌بان كوهستان --»»
$پژواک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$نارنجی --»»
$عصیان --»»
$پيكوفسكی --»»
$سيبستان --»»
$ققنوس --»»
$بائوبا
$مزيدی
$مهار بيابان‌زايی
$ایتالیا، ایتالیا
$تا دانه!
$چای داغ
$کوهیار
$1984
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان
$قلم‌هایِ سرخ
$ف.م.سخن
$کمان‌گیر
$آريوبرزن
$آیه‌های وبلاگی
$یهودی ِ سرگردان
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$فرنگوپولیس
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جوجو
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

January 28, 2007

چشم و گوشی نشايد

ندا آمد: هيهات! هيهات! به‌گوش! به‌هوش! گرگ‌ها در کمين‌اند و هر که بی‌چوپان روانه گردد، اسير گرگ شود. چنان‌چه بازآيد گرچه در لباس ِ گوسپند باشد اما به يقين در مزدوری روباه است و خطری برای اين آغل ِ آرام و پردنبه.

صدای ناله و فرياد در شب پراکنده بود. غريبه گيچ از بویِ تندِ زوال نگاهی بر چشمان و گوش‌های بر زمين ريخته و پاهایِ به زنجير بسته کرد و سری به افسوس تکان داد.
پرسيد: بند و زنجير چرا؟

ندا آمد: هر که را گوش بشنود و چشم ببيند و گه‌گاه زبان بجنبد به آوايی جز "بع‌بع" و پايی‌اش برای رفتن باشد، به يقين در درون سر پنداری باشد جز از آن ِ ما. ريزش ِ اسيد و زهرابه، گرچه چکه‌چکه و ذره ذره، از سرچشمه ببايد بگرفت و ببست تا سيلابِ تيزاب روان نگردد و همه هست و نيستِ من و ما نسوزد و نشويد و نبرد.

آری، در سرزمين گوسپندان ديدن و شنيدن خطاست و چشم و گوش بريده بايد و پای در زنجير. بع‌بع تنها به دستور بايد و رفتن تنها در پی ِ چوپان و به دنبالِ چرا از بهر ِ پرواربندی.

ندا آمد: هيهات! هيهات! به‌دور! به‌گوش! به‌هوش!

10:03 PM | Baoba |
January 27, 2007

فرومرده

هرکس را در بی‌کرانِ کهکشان
ستاره‌ای‌ست بی‌تا و درخشان
و من
چه بسيار شب‌های بی‌سپيده
چشم دوختم بر پولک‌هایِ آسمان
بر آن يگانه‌یِ آبی و تاب‌ناک
که نور می‌پاشيد تنها برایِ من

افسوس! افسوس!
ندانستم هرگز
کان نقره‌گونِ يک‌تا
در دوردستِ کهکشان
مرده‌ست هزاره‌ها پيش ازين

آری آری
نبوده‌ست هرگز
شباهنگ را سازی و نوايی
خوشه‌یِ پروين را شرابی
ارابه‌ران را شتابی
آب‌ريز را چکابه‌ای و سبویی

آوخ
که ستاره‌یِ شب‌هایِ تنهايی
وان يگانه شکوفه‌یِ روشنا
وان سپيدشرابِ بی‌خمار
تنها پرتویِ دروغينی بود
فرومرده در انتهایِ کهکشان

10:12 PM | Baoba |
January 21, 2007

سوته‌دلان

غرقه‌یِ روشنا
پرتویِ هور چشم‌آزار
پوست تفته در آفتاب
روزها می‌‌گذشت در گرما
گرمازده‌گانِ تابستان را
چه نياز به جامه و سرپناه؟

راویِ سيه‌پوش ِ دژ ِ کهنه
قصه‌ها می‌گفت ز ابر و سرما
از خنکای خيس ِ زلاله‌هایِ باران
از سپيد ِ پاک ِ برف بر بلندکوه‌سار
از رقص ِ سايه‌های غروب
از ريزش ِ مه‌تاب و ستاره
از شهاب‌بارانِ شبانه

گرمازده‌گان ِ سوخته در عطش
در حسرتِ ابر و بارانه
پشت به خورشيد
در جست‌وجویِ ابر
نشستند به شب

در کهنه‌دژ اما
ابر، تنها تيره‌دودی
از حسرت و فغانه‌های دور
ستاره‌ها، شب‌تاب‌های خرد
پيام‌آور خون‌آشام‌خفاش ِ شب

نشانه‌گانِ آرزو تنها
بر رف، پاره‌کاغذی زرد و فرسوده
خط نبشته‌ای بر سنگِ سرد
پوستِ سوخته‌یِ پدربزرگِ پير
درخشش ِ چشمانِ پرخاطره‌یِ مادربزرگ
و شراره‌هایِ فروزان ِ اميد
در خيال ِکودکِ فردا

12:05 AM | Baoba |
January 12, 2007

پروانه‌هایِ رنگين‌کمان

گشود افق به ناز
چشمانِ سرخ ِ خواب‌آلوده را
سپيده بردميد
آسمان خميازه‌ای کشيد
پاره‌ابری جست
خواب از چهره شست
دختِ خورشيد به مهر
خيس ِ چهره‌اش بوسيد
آسمان گرم شد
سينه‌اش لرزيد
سرسره‌یِ رنگين‌کمان
خيس و لرزان
رمزآلود و تاب‌ناک
از دل ِ آسمان
تا زمين گسترد

رنگين‌کمانِ لرزان
شکوفه و رنگ باريد
گل‌برگ‌های سرخ‌اش
بر يخ‌زده‌ی حوضکِ تنهايی
ماهی‌هایِ کوچکِ سرخ بخشيد
بر برهنه‌تن ِ بوته‌های کزکرده‌ی باغ‌چه
سکه‌هایِ زر نشاند
عطر گل ِ يخ در کوچه پيچيد
لرزان تنِ لختِ درختان را
تيره‌سبزبرگ‌های رنگين‌کمان پوشاند
ميانِ شاخه‌ها پرشد
از گوی‌های شادمانه‌یِ خورشيد
ليمو و پرتقال و نارنج
رنگ زد دل‌ ِ سرد باغچه را
سرما و يخ و دردِ تنهايی
از ياد ِ باغچه رفت

کبوتر سپيدی از شاخ‌سار ِ نور
هزار شاخه‌یِ مريم برچيد
پروانه‌ باريد از آسمانی شاد
زرد و آبی و بنفش، رنگارنگ

سرريز شد
آکنده شد
کوی و برزن، همه شهر
از بوی ليمو و نارنج
از رقص ِ ماهی‌های سرخ
از نازک‌بال ِ پروانه‌هایِ رنگين

لب‌ريز شد و سرريز
دل ِ تنگِ مردمان
از بارش ِ بهارنارنج
از بوی عشق
گرم ِ خورشيد
رنگِ آسمان
از رنگين‌کمان


8:58 PM | Baoba |
January 2, 2007

تارنشان

شب گسترده چادر بر همه شهر
پشه‌هایِ بی‌نيش و بی‌خون
گرفتار در تارهای ِ تارتنکِ پير
بنوشتند بر همه تارها
آن واژه‌یِ غريب و وانهاده
درد را
که از هر سو دردست باز

تارهایِ چسناک
برجهيدند از بسياریِ درد
فرياد کردند
بر تمامی گوشه‌هایِ تاريک
بر همه ياخته‌‌هایِ شب
آوایِ خسته‌یِ درد را

رطيل ِ زهرآگين
با پاهایِ پشمين ِ زرد و سياه
خواب‌آشفته شد از نوسانِ تارها
تاب نداشت حتی
پژواکِ اين آهنگِ خسته را
سخت برآشفت که هيهات!
تارچسبنده بايد نه رسانا
بايد که بازدارد
دست و پای از جنبش
زبان از گفتار
و گلو از فرياد

مگس‌هایِ مزدور وزوزکنان
برجهيدند از پس‌مانده‌هایِ خوراک
دفتری ساختند بر تار
پر شود از نام و نشانِ پشه‌هایِ نيم‌مرده
تا بنويسند به پایِ خويش
همه نيش‌هایِ زده و نازده را
بازنويسند يک به يک
همه نقطه‌های نهاده را
همه جاده‌هایِ برفته را
همه پستوهایِ بگشته را
همه آدميانِ بديده را
همه مردمانِ آمده را
همه دردهایِ بر تار نوشته را

زهر ِ رطيل می‌پاشد بر تارها
فلج شود نوسانِ بی‌آوا
باز وزوز ِ مگس‌ها
پراکنده شود بر همه جا