بشکسته آبگينهیِ خورشيد
کاردک
برون سينه بشکافت
دستی
درون سينه شد به شتاب
بردارد چرک و زخم درد را
دست خونين شد و پير نالان
روزی دلی بود ميانِ سينه
صاف و زلال
همچو چکابههایِ باران
همه از آبگينهیِ خورشيد
نازکتر از نسيم ِ خيال
اينک
درون سينه خونين
پراکنده در هر جا
برادههایِ شيشهیِ دل
درد مويه کند بیآوا
هان
بههوش، بههوش
اين سينه ندارد هيچ
جز خردهشيشه، جز خون
جز برادههایِ تيز و ناهمگون
وين مرد نبيند هيچ
جز آتش ِ ترديد
جز شرارههایِ دروغ
کين مرده سايهیِِ يک مرد
وين خاکستر ِ سوزانتر از آتش
غرقهست شب و روز
در موج ِ مردمانِ گناه
در تلاطم ِ خوشطنين ِ دروغ و ريا
آغوشهایِ رنگين،ِ گشاده به مهر
به صدهزار ناز و ادا
و دستانِ مشتکرده
در پس ِ تن
که تيزکی کرده نهان
بشکسته آبگينهیِ خورشيد
به سنگِ سياهِ فريب
به زردزهر ِ تلخ ِ دروغ
درون همه انباشته از
برادههایِ بشکستهیِ دل
خونابههایِ هزار ترديد
تلخابهیِ مسموم ِ رنگ و ريا
ببسته راهِ شاهرگِ احساس
هان
بههوش، بههوش
دور شو، دور باش
دور مان
شبانه
شب مست
شب گنگ
شب گم شد
شب
چکه چکه از چشم ِ مستات چکيد
روزگار شد تيره و سيــاه
دلِ شبگرد ِعاشق تبــــاه
پایِ رود سست شد
پيچ و تاباش گم
از رفتن بماند
پایِ مرد خشک شد
همچو زردبرگهایِ خزان
از پوييدن بماند
در خلوتگهِ اندوه
در پسکوچههایِ تشنهیِ راز
بر نردههای سردِ سبزآبی
بر نيمکتِ بوستانکِ تنها
تهی از تنها
باريد باران بیامان
دانههاش همه مرمرين
دانههاش همه سياه
دانههاش همه رويا
چشم ِ پرسهگرد ِ کوچههایِ شب
مست از شرابِ تيرهیِ گناه
شکوفه کرد به رويا
رويايی عطرآگين
رويایِ رقص ِقویِ سياه
نرم نرمک، مواج
پرتب و تاب، داغ و سوزان
بیتاب، بیتاب
در آبشار ِ شراب
در آبشار ِ شبهایِ بیانتها
به خونين دل ِ افق سوگند
در خنکایِ ماهِ آب و آرامش
سايهروشن ِ آسمان را
قلممویِ رنگارنگِ غروب
گلگون کرد
به خونين دل ِ افق سوگند
به زلال ِروانِ آبشاران سوگند
به رنگينکمانِ خشک و دلمردهیِ برگهایِ خزان سوگند
به برهنهتن ِ همهدرختانِ شرمآگين سوگند
به بغض غربتِ دورماندهگانِ اين خاک
به اشکهای فروخوردهیِ بازماندهگان ِ پای در خاک
اين رها به غربتِ خاکستری ديار بارانها
وان رها به آبی ِ سرد و کشدار تنهايی
به آونگِ خستهی ساعتِ اسير بر ديوار
که گرفتارست به چرخهیِ گس ِ تکرار
طلسم ِديوانِِ خاکستر
يکنواخت و بیهيچ تب و تاب
گذر ِ لحظههایِ بیخواهش
به بغض تمامی ِ لحظههایِ تنهايی
به گريهیِ بیامانِ ابرهاِیِ بشکسته
سوگند و باز سوگند
به آتش ِ ابراهيم سوگند
که روز ِ ديدار نزديک است
که رستنی در پيش است
برون شود روزی
همه خار از درون سينه
سرود ِ شادمانی برخواهد شد
ازين گلوگاهِ خونين و خسته به ژاژ
دستی ببايد
خاکِ پایِ درخت خيس است
تن ِخاک اما
تر از ژاله نيست
درختانِ کهن ِ جنگل
خاموش اشک میريزند
اين درخت و آن درخت
سراسر
جنگل ِ خشک و زرد
درختانِ جنگل را
دستی نباشد
موشهای کور
درونِ خاک
ريشهها را میجوند
آرام آرام
قِژ قِژ
در شبِ جنگل
تنها آواز، جويدن است
خاک خيس و سوگوار است
موشهای چاق و فربه
دندانهاشان به کارست
همه روز و همه شب
نهالکهای سست و نازک
در باد میلرزند
رقص مرگ را
درختانِ کهن ِ جنگل را
دستی برای کشتنِ موشها نيست
کهنهدرختانِ تناور ِ دی
مويه میکنند خاموش
نهالکهایِ نورسته را
طرحی از کشتن در خيال نيست
باد در جنگل
زوزه میکشد آرام
ريشهها را میجوند نرم نرم
فردا را جنگلیست مرده
خروارها هيزم
بزرگ آتشیست در راه
شعلهها بلند و رقصان
فروزان فروزان
شعلههايی تا آسمان
مرگِ خاک و مرگِ آب
هنگامی که خلوتِ اتاقکِ کوچک ِتنهايی هم
لبالب از هياهویِ گنگِ اين و آن
دوست و دشمن و بيگانهست
هنگامی که گريز از خويش نيز چاره نيست
هنگامی که بارانهایِ اسيدی
داغ ِ زمين تازه میکنند
و سبزينه از درخت میدزد
هنگامی که شب از خواب
رويا میربايد
و اشباح ِ سرگردان
در خيسبستر ِتاريک و سردِ خواب
شناور میگردند
هنگامی که زمزمهیِ مهتاب
میپراکند لالايی ِ خواب
بر سوختهشاخسار ِِ هوشياری،
آيا فردايی خواهد آمد؟
آيا خاکی برای رستن
جوانهای برای باليدن
و دلی برای لرزيدن
در کوچههای ترش بارانزده
خواهد ماند؟