سپيداسبان ِ گردونه
سپاس بالایِ بلندِ الاههیِ آبها را
به آبانگاه
کين خشکديار ِ دودبگرفتهیِ درد را
باران فرستاد و برف
بر کنارهیِ رود بايد شد
بر ميانهیِ کفآلودهیِ آبهایِ خروشان
برهنهتن و برهنهروح
ميهمان بايد کرد
جان را به آبی ِ زلال ِ آبها
بر فراز البرز بايد شد
بر سپيداربستر ِ عروس ِ برفها
ميهمان بايد کرد
جان را به سپيد ِ ناآلوده
به زير ِ کمديده کمياب آسمان ِ آبی
ساييدهپيشانی به سجده
به خاک بايد
سپردهتن به آب بايد
ميهمانیِ ِ الاههیِ آبها را
جانها را بايد شست
به زلالهی ِ پریِ باران
به دردانهیِِ برف
تب از تنها بايد بُرد
به سرمایِ تازهبرفِ سپيد
سپاس بايد
وان چهار سپيداسب ِ گردونه را
ابر و برف، تگرگ و باران
وين مهِ بنشسته بر قله را
سپاس بايد
الاههیِ آبها را
به آبانگاه
چهارگوشههای ِ مبهم
و من چهارگوشههایِ خويش را
بر کناره نقش میکنم
با وسواس هاشور میزنم
در ميانِ چهارگوشههایِ بستهام
همه رازهایِ درون بازمیگويم
تو
در کنارهیِ نوشتههایِِ بیحوصله
آن واگويهیِِ تلخ ِ سالها
از بیهودهگفتههایِِ کپکزده
تنها نقش ِ پندار ِ خويش میبينی!
يکی بر روی تخته مینويسد
"فلسفهیِِ علم"
و من همچنان مشق میکنم
با خط ِ شکستهیِِ گيجی
آن پرسش ِ ميانِ جان و خرد را:
"دلتای مثبت، منفی يا صفر؟"
و چهارگوشهیِ تازهای را
بر سپيدیِ وانهادهیِ کناره
هاشور میزنم به وسواس
تو، سرسختانه
همانند آن سنگينهمغز ِفراز
نقش ِ خويش را
ز پندار ِ خام و پرفريب
در چيدمانِِ کژ و خاکستری
و تنگنایِ پرتکرار و خستهیِِ
چهارگوشههایِ بستهام
میجويی پرشكيب
هيهات! هيهات!
هزارهها بر بام
مردمانِ دشت دور
از سياهی ِ شب هراسيدند
از تندر و برق آسمان لرزيدند
از نيروي ناشناختهیِ آتش و توفان
از زمينلرزه و گردباد
وز شير و پلنگِ صاحبِ چنگ و دندان
از ماهِ گونهگون
پس
پرستيدند هر آنچه نشناختند
و بر همه خدايانِ پوچ خويش
قربانی کردند هر آنچه داشتند
که قدرتمند و پرتوان بودند
همه ناشناختهها
هزارهها رفت و رفت
گاهنامهای نبود تا خبر دهد
آمدن ماه و هور را
ابوريحان و فارابی
به رمل و اصطرلاب
خبر دادند مردمان را
از شمار ِ روزها
از هلال و قرص ِ ماه
اما بهگاهِ غروب
بر بام میشدند مردانِ تمام
ديدنِ ماه را
و زنان نيمه و نادان
در پستو و کنار ِ اجاق
گوش به زنگِ میماندند
ديدنِ ماه را
از آوایِ مردِ تمام
سدهها رفت و رفت
اما
گاهنامهای نباشد مردمان را
زنانِ نيمه و نيمبها در کنار ِ اجاق
يا جام ِ جهاننمایِ پر تزوير
گوش بهزنگاند و چشمبهراه
تا مردانِ تمام
خبر ديدنِِ ماه را
جار زنند بر هر جا
هزارهها خواهند گذشت
افسوس وين مردمان را هرگز
گاهنامهای نخواهد بود
بايد بر بام شد در زير ِ چتر ِ ِآسمان
در گرگوميشِ ِ غروب
شايد ابری
نپوشاند گنبدِ نيمسرخِ ِ آسمان را
شايد کمانِ نازکِ نور
خبر دهد رسيدن ماه را
وه!
افسوس که هزارهها بايد
رستن از سياهی را
هشت صفر و يک سه
در ميانِ دودِ لاستيکهایِ فرسوده
در لابهلایِ سنگهایِ پراکنده بر ماتم ِ خيابانِ بنبست
در کنار ِ شيشههایِ بشکستهیِ کودکستان
دستِ خستهای بالا برد
جامهیِ سرخ و دلمهبستهیِِ درد را
فريادهایی خشمگين خروشيدند
زنجيرها و ميلههایِ چوبين و آهنين
دست و پای بشکستند
برقی از دستِ يکی جهيد
لحظهای ثبت شد
خيابان خالی بود
نه خشمی و نه خروشی
نه شيونی و نه مويهای
سکوت بازگو میکرد درد را
ذرهذره، خط به خط
در خيابان جوانی نمانده بود
در سياهچال يکی بود از هزار
گنهکار
روزی جامهیِ سرخی بر دستانِ خستهاش
پرچم ِ نفرت شد و خروش ِ خشم
فرياد ِ چرایی
در سيهچال يکی خاموش ماند
به گناهِ خاموشی ِ اين و آن
در بند پوسيد و ماند
روزی رست و روزی برگشت
مژده بادتان ای خاموشمردانِ روزگار ِ دراز
هشت صفر و يک سه
گرویِ خاموش ماندن
تا دستان، گرچه باز
اما بسته از مشت
تا گلو، گرچه نبسته
اما تهی از خروش و حتی ناله
بماند تا ابد آرام
هشت صفر و يک سه
گرویِ سوختن ِ جوانه در زير ِ پوست
پايانِ خشم
پايانِ پرسش و چرايی
پايانِِ وين فسانه
پايانِِ همه آروز
در امتدادِ خوابی سنگين
چراغ، ديوار و پيچکها
تنها چراغ ِغبار بگرفتهیِ کوچه شکست
شبگردِ تنهای کوچههایِ تاريک
خو کردهست بدين سياهِ بیپايان
به خسخس ِ دردآلودهیِ
پنجرههایِ تيرهیِ خواب
به آسمانِ بیستاره
به خاکِ تشنهیِ افسوس
به زمزمهیِ خشآلودهیِ خشکبرگها
به سوتِ زير ِ سيرسيرکی جفتگمکرده
تکچراغ ِ بشکستهی کوچه هم
سالها سوخته بود
گلهای مستِ آويخته بر ديوار هم
بوييدن از ياد برده بودند
بر ديوارها
تنها پيچکهای خُرد میرويد
گچ ِ نازک و سست ديوار
تابِ آويزهیِ پيچکي را هم ندارد
پيچکها با اندکی گچ
در فضایِ کوچه سرگردانند
پرسهیِ کوچههایِ دلتنگِ شب نيز
چنگی بهدل نمیزند
نيمپردهای از خاکستریِ دل نمیکاهد
شهر بوی خواب دارد
شهر بویِ مرگ دارد
چراغِ چشمکزن گشتِ شب هم
تيرهگی افزون کند هردم
تکچراغِ نيمسوخته بشکست
شب در چادر ِ سياهِ خوابِ مردمان گسترد
پنجرهی بسته هم
به دام ِ زنگار گرفتار است
آوخ که گشاده نگردد ديگر
پاييز
باد
خشخشکنان از شکاف پنجره خنديد
در خالي ِ اتاق
و غبار نشسته بر کفپوش ِ کهنه پيچيد
پنجره
تن ِخشک و سرد خويش
با خميازهای کشيد
و چشمان تيرهاش را بر کوچه دوخت
اما ازپس ِ شيشههایِ ناشسته
هيچ نديد.
رهگذر
دستی سايهبانِ چشم کرد
بر آفتابِ خسته و بیجانِ پاييزی
نیمنگاهی کرد
با خود انديشيد:
کدامین دست، کدامین کس
ابرها را
از دل ِ بگرفتهیِ آسمان، دزديد؟
درختِ برهنه
شاخهای نيمخشک را
به دستِ باد تکاند و گفت:
چه کس سبزينهها را
از درخت و باغ دزديد؟
چه کس رويای باران را
از برگ و بار
وز خاکِ خشک و پير و تشنه، دزديد؟
باد
رنگينکمانِ برگ را
از پایِ درخت روبيد
و بر تن کوچه و دشت پاشيد
خشخشهای کرد:
هوم! هوم!
هيس! هيس!
بوتهیِ خشکی
تن به باد سپرد
از خاک رست و در هوا چرخيد
و خسته بر زمين لغزيد
و تن ِخاک سخت خراشيد
خاک با خود گفت:
بوتهها هرگز نمیمانند.
باغبان
خسته از روبيدنِ رنگينکمان
رنگارنگِ باغ را به چشم کشيد
نرم خنديد
و بويِ باران را
از دوردستِ دشت
بوييد و بر جان آميخت
زيرلب گفت: پاييز