باغ اندیشه
$جمهور --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$توكا --»»
$گوش‌زد --»»
$بامدادی --»»
$حرف حساب --»»
$ديده‌بان كوهستان --»»
$پژواک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$نارنجی --»»
$عصیان --»»
$پيكوفسكی --»»
$سيبستان --»»
$ققنوس --»»
$بائوبا
$مزيدی
$مهار بيابان‌زايی
$ایتالیا، ایتالیا
$تا دانه!
$چای داغ
$کوهیار
$1984
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان
$قلم‌هایِ سرخ
$ف.م.سخن
$کمان‌گیر
$آريوبرزن
$آیه‌های وبلاگی
$یهودی ِ سرگردان
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$فرنگوپولیس
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جوجو
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

September 30, 2006

در انتهایِ رنگين‌کمان

در انتهایِ رنگين‌کمان
نه درياست نه آسمان
نه خورشيد و نه کوهستان
نه خاکِ سياه و نه دشت‌ستان

در انتهایِ رنگين‌کمان
آبشاری از نورست همه فام
در انتهایِ رنگين‌کمان
پريانی شفاف از زلاله‌یِ نور
در نقره‌جام‌هایِ ستاره
شرابِ مه‌تاب می‌ريزند
خدايانِ تشنه‌یِ يونان را

در انتهایِ رنگين‌کمان
بانگِ نوشانوش است هر دم
الاهه‌ای زيرک
می‌ربايد رمز ِ دانايی را
وان‌دگر مرد
آرام آرام
درجام ِ سورانِ سينه
نهان می‌سازد آتش را
دستِ داغی هم لرزان
می‌ربايد راز رويش و ‌ زايش را
دستِ مستی ستاره می‌پاشد
بر سرد ِ تنهایِ آسمان

در انتهایِ رنگين‌کمان
پريانِ در جامه‌هایِ نور
می‌رقصند مست و پای‌کوبان
زير آبشار ِ ريزانِ رنگين‌کمان
خدايان
مست و بی‌خود
سکه‌های ستاره می‌پاشند بر هر سو
در سياهِ آسمان ناگاه
می‌شکفند خوشه‌ها‌یِ نور
کهکشان‌ها می‌رويند از مستی

در انتهایِ رنگين‌کمان
نه خاک‌‌ست و نه آسمان
نه درخت و نه نخل‌ستان
تنها آبشاری بلند و رقصان
از هزاران فام سيم‌گون و زرين
در انتهای رنگين‌کمان هر آن
شهری از نور
زاده ‌شود از مستی
رازی گشاده ‌شود از هستی


1:20 AM | Baoba |
September 10, 2006

شهر بی‌تو

وين شهر ِ شلوغ و پر غوغا
بی‌آواز ِ آشنایِِ دوست
گرچه همهمه‌ای‌ست بی‌پايان‌
اما تنها
هياهویِ گوش‌خراشی‌ست از پتک‌هایِ گران
در روزمره‌گی‌ ِ بازار مس‌گران

2:20 AM | Baoba |
September 6, 2006

خاکستری

حوضکِ کوچکِ خاطره را
نسيان پُر کرد
ماهيان قرمز ِبی‌باله
در سياهِ خاک گم شدند
درد چندگاهی مُرد

از برآمده‌دل ِ باغ‌چه
شبان‌گاه نهالکی باليد
برگ‌هاش پولک
گل‌هاش باله‌هایِِ نازکِ ماهی
همه آبی
همه حُزن
همه اندوه

حياطِ خلوت بوده‌ها
پوشيده شد به ابريشم ِ گل‌برگ
به نازک‌خيال ِ خاطره
که پيوند می‌زند آبی ِ تنهایِ شب را
به فام ِ تلخ ِسپيده

حوضکِ بی‌آب و بی‌ماهی
بوی خاک می‌دهد و تباهی
بوی سنگين ِ ماهيانِ مرده
حوضکِ خاک‌آلوده
هر شب خواب می‌بيند
خوابِ زلال ِ آب و رقص ِ ماهی

خالی ِ حوضکِ خاطره‌ را
باغ‌چه‌یِ سرد ِاندوه پُر کرد
خالی ِ شادمانی اما
در نهان‌گاهِ سينه
تا ابد خاکستری
تا ابد پوچ بماند


2:04 PM | Baoba |