در انتهایِ رنگينکمان
در انتهایِ رنگينکمان
نه درياست نه آسمان
نه خورشيد و نه کوهستان
نه خاکِ سياه و نه دشتستان
در انتهایِ رنگينکمان
آبشاری از نورست همه فام
در انتهایِ رنگينکمان
پريانی شفاف از زلالهیِ نور
در نقرهجامهایِ ستاره
شرابِ مهتاب میريزند
خدايانِ تشنهیِ يونان را
در انتهایِ رنگينکمان
بانگِ نوشانوش است هر دم
الاههای زيرک
میربايد رمز ِ دانايی را
واندگر مرد
آرام آرام
درجام ِ سورانِ سينه
نهان میسازد آتش را
دستِ داغی هم لرزان
میربايد راز رويش و زايش را
دستِ مستی ستاره میپاشد
بر سرد ِ تنهایِ آسمان
در انتهایِ رنگينکمان
پريانِ در جامههایِ نور
میرقصند مست و پایکوبان
زير آبشار ِ ريزانِ رنگينکمان
خدايان
مست و بیخود
سکههای ستاره میپاشند بر هر سو
در سياهِ آسمان ناگاه
میشکفند خوشههایِ نور
کهکشانها میرويند از مستی
در انتهایِ رنگينکمان
نه خاکست و نه آسمان
نه درخت و نه نخلستان
تنها آبشاری بلند و رقصان
از هزاران فام سيمگون و زرين
در انتهای رنگينکمان هر آن
شهری از نور
زاده شود از مستی
رازی گشاده شود از هستی
شهر بیتو
وين شهر ِ شلوغ و پر غوغا
بیآواز ِ آشنایِِ دوست
گرچه همهمهایست بیپايان
اما تنها
هياهویِ گوشخراشیست از پتکهایِ گران
در روزمرهگی ِ بازار مسگران
خاکستری
حوضکِ کوچکِ خاطره را
نسيان پُر کرد
ماهيان قرمز ِبیباله
در سياهِ خاک گم شدند
درد چندگاهی مُرد
از برآمدهدل ِ باغچه
شبانگاه نهالکی باليد
برگهاش پولک
گلهاش بالههایِِ نازکِ ماهی
همه آبی
همه حُزن
همه اندوه
حياطِ خلوت بودهها
پوشيده شد به ابريشم ِ گلبرگ
به نازکخيال ِ خاطره
که پيوند میزند آبی ِ تنهایِ شب را
به فام ِ تلخ ِسپيده
حوضکِ بیآب و بیماهی
بوی خاک میدهد و تباهی
بوی سنگين ِ ماهيانِ مرده
حوضکِ خاکآلوده
هر شب خواب میبيند
خوابِ زلال ِ آب و رقص ِ ماهی
خالی ِ حوضکِ خاطره را
باغچهیِ سرد ِاندوه پُر کرد
خالی ِ شادمانی اما
در نهانگاهِ سينه
تا ابد خاکستری
تا ابد پوچ بماند