يک شب ِ ديگر
مخمل ِ شب تبدار است
ملافههایِ چروکيده
با صدايی موجدار
زمزمه میکنند حکايتِ بیقراری را
بر استخوانهایِ آهنی تخت
جيرجير، جيرجير
جيرجيرکی نيست
نالهیِ تخت است
بر امتدادِ گرم ِ درد و بیخوابی
ابر و بادی نيست
نسيم هم گم شده است
باغچهی ِکوچکِ تنهايی
نشانِ سبزينه از ياد برده است
باغچه دلسوخته است
برشته در کورهیِ تابستان
خوابِ رگبار میبيند
آسمان خميازهکشان
شب را به سپيده سپرد
پيکر ِ مچالهای
در ميان ملافههای چروکيده
باز هم گريخت
از هيولایِ سرخ ِ درد
از آبی ِ بیپايانِ درد
از
يک شبِِ ديگر
پريان ِ رقصان
دانايانِ زمانه
پسرانِ ابوريحان و فارابی
همه از تبار ِ گاليله
کولهبارشان تهی ز رمل و اسطرلاب
کولهبارشان همه معادلاتِ پيچاپيچ
در پس ديوار آهنينی فروريخته و پوسيده
نشستند به کنکاش
ندا دردادند از هر سو
هرگز! هرگز!
هر عاشق سرد و خاموش و ديوانهای
گرچه بگردد بر مدار عشق به سرگيجه
گرچه پای بيرون نهنهد از دايرهیِ هور
بهشمار ِ نهآيد از بندهگان
بندهگی را وزن بايد و اندازه
بندهگی را درونی پر بايد و سنگين
کوچکان بیدل را بندهگی نشايد هرگز
همهمه در خالی ِ آسمان پيچيد
کتابهایِ بسته
خاک از تن تکاندند به افسوس
خطی بر کتابِ کهنه نشست قرمز
آسيابان پير اما
نگاهی به گرفتهیِ آسمان انداخت
زمزمه کرد آرام
نزديک است باران
باران در رمل و اسطرلاب نگنجد
آسمان را نُه پری است رقصان
سياهمعادلات را در کوزه کنيد
دانايیتان را در شيشه کنيد
پریِ عاشق و بیقرار
به گرد ِ مهر چرخيد و چرخيد
عشق در دايرهیِ بسته بماند
آسمان خنديد
چتر و باران
ايستاده بودی در نيمهشب
ماه و ستارهای نبود
چتر مهرت گستره بود
در انتهای کوچه اما
کوبش ِ آهنگين ِ باران بود
بر سفالينههایِ تعلق
در ناودان تمنا
بر خشکِ خستهیِ زمين
بر خاکِ ناباور ِ تابستان
تند و بیامان
و من باران را
سر و پای برهنه میخواستم
بیهيچ چتر و سرپناه
بیهيچ بند و ريشه
بیهيچ جامه
و من در انتهای کوچه
سپردم تن به باران
تا بشويد روح از جان
تا غبار ِ تيرهیِ بودن را
به زلالهیِ آرزو بپيوندد
و تو در آنسویِ کوچه
ايستاده بودی خاموش
با چتر مهری آغوشگسترده
تنهایِ تنها
دور از باران
دو سویِ تفنگ
اين سویِ تفنگ: صياد
آن سویِ تفنگ: آهو
اين سو: چشمی تنگ
آن سو: چشمانی زيبا
زيباتر از آرزو
اين سو: گرسنهگی
آن سو: زندهگی
بنگ بنگ
سوزش و درد
جویِ خون
ناله: انباشته در فضا
جنگل: سياهِ سياه
گوشت: تيره و خوشگوار
بلعيدن و بودن و ماندن
کشتار کشتار
خونِ درونِ رگهایِ صياد
جوشش ِ ترس و درد
مرگِ غزال
نه چون من و ما
نمیشناختم مرد را
فانوسی بر دست گرفت
پس ِ پرده روشن شد
گندابهیِ مغزهایِ فاسد
بوی ماندهیِ چرکابههایِ طمع
بویِ زردِ قدرت
رنگِ چرکِ رذالتِ دژخيم
فضا را انباشت
نمیشناختم مرد را
در ديوانخانه
زهرخندي زد ديوانيان دادنما را
به زنجيرش کشيدند
با خود انديشيدم:
وه! باز هم نمايش!
نمیشناختم مرد را
به تبعيد رفت
باز نشناختماش
به گناهِ خوشرقصی ِ خودباختهای
و سری که پايين بود
و زبانی که دراز بود
و فانوسی که از روشنا نمیافتاد
به بندش کشيدند
نمیشناختم مرد را
دهان ببست
گوشت از پيکرش بگريخت
استخوانهاش بپوسيد
پوستهای نازک وزرد و زار
بر مشتی استخوانِ سبک
شبحی بر جا مانده بود
از يک مرد
از يک "نــــــــه"
شمع افروختند بهنام او
نوشتند و سرودند
از مردی که در بند بود
مردی که "نه گفتن" میدانست
مردی که چون من و ما نبود
مردی که تنها سخن نبود
با گوشت و خون فرياد میکشيد
مردی که آب میشد
مردی که اسطوره میشد
اما
مرد نمُرد و بماند
نيمهجاناش ذرهذره به پيکر بازآمد
مرد از گفتن نهايستاد
اينک برآشفتهاند بر او
آنان که شمع میافروختند
آنان که مینوشتند از او
برآشفتهاند:
"هژده سال پيش ازين
آن هنگام که دژخيم کشتار میکرد
چه میکردی؟"
برآشفتهاند بر او
چرا که چون من و ما نيست
قهرمان مرده بايد
قهرمانِ مرده اسطوره است
قهرمان زنده خرمهره است
قهرمان زنده چون من و ما نيست
قهرمان زنده از ما نيست
نمیشناسماش
اما مرد
همان است که بود
همان است که گفت
آنچه خوبان همه دارند
در آتش نهد و تفته کند و بسوزاند و بکوبد و شکل دهد
آهن را مردِ آهنگر
بشکند و بتراشد و شکل دهد
استخوان و چوب را مردِ خراط
آب دهد و بکشد و گوشت از استخوان جدا کند
گوسپند را مردِ سلاخ
واژه واژه بنويسد و رونويسی خواهد و بازخوانی
کودک را آموزگار
زندانبان
آن کفتار ِ بیچنگ و بیمنقار
نه آهنگر باشد و نه خراط
نه سلاخ و نه آموزگار
اما
بسوزاند و تفته کند تن را
خُرد کند و بشکند استخوان را
آب ندهد و برسيخ کشد و شکنجه کند
آنگاه
استخوان از گوشت جدا کند زندهمردان را
بنويسد و رونويسی و روخوانی بخواهد
درهمشکستهگان را
پارهپاره جگر را
سوختهلاشه تن را
لبدوخته سرخمناکرده مرد را
نيمهشبانی تاريک در خاک نهاندارد
جارچی فرياد کشد در برزن
"خوش بخوابيد گوسپندان
نهتپيد دلی در سينه
دژخيم را نباشد هيچ گناه!"