سرریز
دیری
لبریز بود
باری
سرریز شد
درد پوسته را درهم پیچید
پوستهیِ چروکیده ترک برداشت
پارهپاره شد
آن چنان در تهی خالی شد
که هيچاش در بهدوشکشیدنِ آوا نماند
بیهیچ صدایی، درخلایی هولناک
درد پراکنده شد
سکوت بماند
سکون خراشیده شد
پارهپوستهیِِ چروکیده
در زیر آفتاب کوچک و کوچکتر شد
پاشنه ی نازکِ آشیل را نازکایی پوشاند
گیسوانِ نیرو بر باغچه ریخت
جگر لقمهلقمه کنده شد
درد پراکنده شد
فریاد بمرد
درد همچنان بماند
پوسته بخشکید
پاشنه پوست ببست
موها و جگر
از نو برویید
درد بماند
جان بسفت


