زنجيرههایِ ناگزير
زنجيرههایِ بسته
بارشان بيست و سه جفت راز
سهم من زنجيرهای مبهم
سهم من رموز پيچاپيچ
سهم او زنجيرهای مغشوش
سهم او اتاقی در پس ِ نردهها
سهم تو ميراث پدر
سهم تو دستانی سياه و کج
سهم تو همه نادانستهها
سهم تو غروری پوچتر از خالی ِ صفر
سهم تو زهرخندی بر همهدنيا
زنجيرههایِ بسته
بارشان بيست و سه جفت
بارشان فرزانهگی
بارشان ديوانهگی
بارشان سندروم ِ دان
بارشان ريا و دروغ
بارشان خونريزی
زنجيرههایِ بسته
بارشان سنگين
بارشان مرموز
بارشان فردایِ آدميان
بارشان دیروز ِ مردمان
بارشان بینهايت، اما منفی
بارشان هيچ
بارشان سنگين، اما پوچ
باری به فراسویِ دانستهها
مقصد: ناکجا
باغ ِ سکوت
تارنما چونان دشتی است که هر آن در هر گوشهاش درختی، بوتهای، گلی، سبزينهای يا خاری و ماری و عقربی از درون خاک سر میکشد. چندگاهی بود که چند کودکِ بازيگوش شبانهروز زنگی و دفی بر يک دست و جاری و بوقی در دگر دست گرفته بودند و هر آن مردم را ندا میدادند که چه نشستهايد که خاک دگربار ميزبان نورستهای است! و آنگاه همچوچوپان دروغگو به شتاب مردمان در دشت میخنديدند.
تارها و تارتَنَک را هزاران سپاس که چند روزی است زنگ و دف و جار و بوق و کرنا از دستِ ايشان بگرفته است. اينک دشت در سکوت شکافتن خاک و باليدن سبزينهها و دگر نورسيدهگان را به تماشا نشسته است.
وه که باغ ِ سکوت بیهياهویِ آوازخوانانِ بدآوا، چه آرام به شکوفه مینشيند!
ناگفتهها
ناگفتهها بار معنا گمکردند
همه رنگ و رمز باختند
بهگاهِ لباس ِ واژه دربرکردن
بهگاهِ جاری شدن در تهی ِ فضا
بهگاهِ تنباختن به پوچی ِ دانستهها
بیارزش و آشنا
آری، آری
ناگفته بايد ناگفته بماند
نانوشته و ناخوانده و ناشنيده
و در سنگينی ِ سکوت خويش
بغضی شود در گلوگاه
سنگی شود بر سينه
رازی شود در صندوقچهیِ پاندورا
