آدمکِ خط خطی
من آدمکی ديدم که میخنديد
آدمکی با خطوطی نازک
خطی بر ميان دونقطهچشمان
گهگاه به نشان تفکر مینشست
خط راست و باريک تناش
از خنده و خشم میلرزيد
آدمک از ياد برده بود
گل و شکوفه را
باد و برف و باران را
گنجشکانِ مست را
آدمک چهار فصل برهنه بود
در روشنا، خط ِ تنه از خنده میلرزيد
آدمک گريهکردن نمیدانست
آدمک گريه از ياد برده بود
آدمک چو دفتر بسته میشد
خط لبهاش به پايين میخميد
آدمکی که جای دلاش خالی بود
سوراخی به ژرفای همه دردها
سوراخی به پهنای همه نابودهها
سوراخی کوچکتر از حجم ِ تهی ِ بودن
من آدمکی ديدم که دور بود
خيلی دور
به موازاتِ من
یکی بر تخته نوشته بود:
خطوط موازی در بینهايت میرسند بههم
سخت در خطا بود
خطوط موازی
هميشه موازی میمانند
اين چشم است که برخطاست
شايد هم اين دل است که در دوردست
رسيدن را آرزو میکند
آدمک با من موازی است
آدمک هميشه دور خواهد ماند
شغال و پارهسنگ
شبی بیمهتاب و تاريک
شغالی بر آسمان سنگ میزد
چو او را بازآمدی سنگ بر سر
زوزه برکشيد که ای سنگزن
ای حريفِ تيزچنگالِ رويينتن
هان زنهار! زنهار!
کين جنگل را
باشد هفتاد کرورکرور شغال
همه سرها در نور و پرباد
همه همسانِ من دانا و يکتا
از شبخفتهگانِ جنگل
گرچه پاسخی بازنيامد
اما بوفی فرياد کرد بهدرد
بوم! بوم!
کين جنگل و تمامی خاک را
چو توديوانهای پرتشويش
چنين روانپريش و هار
يکی هم هست بيش از تاب