باغ اندیشه
$جمهور --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$توكا --»»
$گوش‌زد --»»
$بامدادی --»»
$حرف حساب --»»
$ديده‌بان كوهستان --»»
$پژواک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$نارنجی --»»
$عصیان --»»
$پيكوفسكی --»»
$سيبستان --»»
$ققنوس --»»
$بائوبا
$مزيدی
$مهار بيابان‌زايی
$ایتالیا، ایتالیا
$تا دانه!
$چای داغ
$کوهیار
$1984
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان
$قلم‌هایِ سرخ
$ف.م.سخن
$کمان‌گیر
$آريوبرزن
$آیه‌های وبلاگی
$یهودی ِ سرگردان
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$فرنگوپولیس
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جوجو
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

February 27, 2006

در جست‌وجوی چيستی؟

شب‌گرد ِ خسته‌یِ کوچه‌هایِ خفته
آيا خانه‌ات نيست؟
در خانه‌ تشنه‌دلی‌ات نيست؟
چشمی دوخته بر در
در آن سراچه‌ات نيست؟
در کوچه‌هایِ خاموش و سنگين ِ شب
در ريزش ِ باران و برف
در هنگامه‌یِ پر سوز ِ خزان و زمستان
يا خنکایِ پر راز و رمز ِ شبان
در جست‌وجویِ چیستی؟

در پس‌کوچه‌هایِ ارديبهشت
در بارش ِ شکوفه‌هایِ مست
در ريزش ِ ياس‌ها و بهارنارنج‌ها
در آويخته‌چتر ِ اقاقی‌ها
در جست‌وجویِ چيستی؟

در عرق‌ريزانِ خيس امرداد
در خوابِ کوچه‌های تف‌زده
در چراغانی گيلاس و امرود
و خوشه‌های آويخته‌ی رز
در جست‌وجویِ چيستی؟

شب‌گردِ خاموشِ شهر خفته‌گان
آيا در خلوتِ کومه‌ات
دو چشم ِ نگران و یک دل
بی‌تابِ نگاه‌ات نيست؟

بر من بگوی ای خاموش‌ترين
در خلوتِ دل‌گير ِ کوچه‌هایِ شب
در جست‌وجویِ چيستی؟

11:08 AM | Baoba |
February 24, 2006

راز بنفشه‌

شب شکست
کلاغ پر ريخت
آواز ِ سيرسيرک
در زير بار ِ درد گم‌شد
ماه پاره‌ابری بر سر کشيد
مهتاب مُرد
و من
در غروبِ ماتِ چشمان‌ات
چو آسمانِ خونين‌دل
رنگ باختم

و آدمکِ برفی بی‌دل
در گرمایِ بی‌رمق ِ شبِ سپنتا
بی‌شيون و خاموش
ذره‌ذره چکيد و آب شد
چندپاره زغال
شال و کلاهی نيم‌دار و رنگ‌باخته
و زردکِ پوسيده‌ای
برجای بماند

باغ‌بانِ پير
خميده بر جعبه‌ای چوبين
به‌عادتِ ديرين
بوته‌ی بنفشه‌ای
بر خاکِ خيس نشاند
بنفشه‌ گرچه سر افراشت
اما گردنِ نازک‌اش خميد
خون‌آبه‌یِ آدمکِ برفی
دل‌اش خون‌کرد
قطره قطره ژاله شد
از رخ‌اش چکيد

11:26 PM | Baoba |
February 22, 2006

ناله‌یِ جنگل

از درونِِ جنگل ِ روزگاری‌سبز
تنها صدای ناله می‌آيد
شيونِ جنگل
گم می‌شود
در غلغله‌یِ جوشانِ ِ‌ زهرآبه‌
سرریز از دهان‌هایِ هماره بگشوده


روزگاری دور
تک‌کوبه‌هایِِ تبر
کُند و خسته
تک به تک می‌انداخت
درختانِ پير و خشک را
و هيزم‌شکن
با دستانِ پينه‌بسته‌اش
می‌کاشت
نهالکِ نازکی، تخم ِسبزی
در تهی‌گاهِ ماتم‌زده‌یِ خاک

اما دی‌روز، اره‌برقی‌ها
در دستِ مردانِ بی‌چهره
بی‌هيچ نشان از افسوس
هزار هزار
جنگل را غارت کرد
و برجای بماند
خفقانِ شهر ِ سياه

نفس ِ تنگِ مردمان
در دوده‌ی آلوده‌یِ روزها
دگر بالا نيامد
گر بر سفره نانی از نفت نبود
در دل خاک
گر طلایِ سیاه نماند
خون سبز جنگل
گر به یغما رفت
چه بیم از فردا؟
فردا در چرکابه و خون
می‌لرزد
دل خوش دار
در برآمده‌جيبِ اين و آن
هم‌راهِ وعده‌هایِ پوچ
هزاران دش‌نام به هم‌سايه‌ هست
در جيب‌هایِ بادکرده
نانی برای ما نبود
اما
هيزم‌شکن را
هزاران مشتِ گره‌کرده
برای کوفتن هست
و اره‌برقی‌ها
با فريادهایِ دل‌خراش و گوش‌خراش
جانِ جنگل می‌خست

کسی ناله‌یِ جنگل را نشنيد
دهان‌های بزرگ
لب‌خندهای چسبيده و ماسيده
از شمارشِ کاغذهای سبز و آبی
سير نمی‌شد
دهان‌های بگشوده
سرريز از زهرآبه بود
رگ‌های برآمده‌ی گردن
تنها تخم کينه
بر دشت و جنگل می‌کاشت

در دوردست
سربازان در آماده‌باش ِ نبرد
تفنگ‌ها را برق می‌انداختند
در دوردست
جنگل بود
هوا بود
نان بود
سرباز بود

3:05 PM | Baoba |
February 20, 2006

گذرواژه‌ی بودن

من مُردم
پس، زمانی بوده‌ام

10:32 AM | Baoba |
February 13, 2006

سپیدینه

وهومن ِ نيک‌انديش برف‌ها را کنار زد و دانه‌ را در دل ِ گرم ِ زمين کاشت. بوته جوانه زد و به‌رنگِ وهومن به گل نشست. وهومن کوله‌بار بسته بود اما چهره بگشاد و عطر و بویِ هورمزد بر نازک‌تن ِ گل‌برگ‌ها بنشاند. زمين از هديه‌یِ وهومن، سراسر عطرآگين شد و آسمان گل‌برگ‌هایِ سپيد را با نقل ِ برف پوشاند.

دفتر روزگار بسیار ورق خورد و دوازده‌هزار و پنجاه بار خورشيد نرم‌نرمک بر زمين سرک کشيد و طلا پاشيد. وهومن سه ده‌برگ و سه تک‌برگ دفتر گشود و نازک درخت‌چه‌ی دردانه را در آغوش ِ سپيدارجامه‌اش به هزارناز نشاند.

وهومن هربار که بلوره‌هایِ يخ‌زده‌یِ ژاله را از تن ِ بوته تکاند، باز از ياد ببرد که بر سپيدترين بگويد رمز و راز ِ اين همه درد را. بگوید سپیدگل را تراشه‌ای بلورين از يخ در سينه‌ نهان است که دل و گلو و جگر و روح و جانِ نازک را هماره بخراشد.

فراموش کرد بگويد که سپيد و عطرآگين ‌بودن و سپيدماندن را نتوان جز با تراشه‌ای بلورين در دل جاودانه کرد. فراموش کرد بگويد نازک‌دردانه‌اش را که گر به گرمایِ مستی تراشه آب شود، آن‌چه برجای ماند از دردانه؛ هرگز سپيد و نيالوده نخواهد بود.

بگويد که تنها می‌توان سپيدگلِ ِ وهومن بود اگر دردی جان‌کاه، هر آن دل و سينه سخت بخراشد؛ جگر هردم به خون بنشيند؛ و سياهی ِ بی‌زارکننده در رويارويی با سپيد رخ بنمايد.

و وهومن، هربار به‌گاهِ رفتن، تراشه‌ای بزرگ‌تر و تيزتر از پار، در سينه‌یِ سپيددردانه‌اش بنشانَد.

و سپيدگل را دردی جان‌کاه از درونِ سينه، که می‌پيچد بر پشت، به زانو درآورده است و همه گل‌برگ‌های نازک بر تن ِ باغ‌چه می‌بارد نرم‌نرم که در ميان نقل ِ برف گم‌می‌شوند آرام آرام.

6:32 PM | Baoba |
February 12, 2006

خطِ شور ِ شن‌ها

پولک‌هایِ خشک بر پيکر
در زير ِهُرم ِ آفتاب
برشته می‌شوند آرام
صدای شکستن ِ خشکيده‌پولک‌ها
گم می‌شود
در هياهویِ امواج ِ مستِ دريا

من‌ام آن ماهی ِ بگريخته از آب
که شورابه‌یِ آبی‌ ِبودن
فروختم به شورآبِ چشم

ماسه‌هایِ داغ و شور
شاهد است
بر خشکيدن و پوسيدنِ اين ماهی
که رفته‌رفته
بو می‌گيرد در بی‌آبی ِ دل‌تنگِ ساحل
اما هرگز
خو نمی‌گيرد به زيستن و غرق‌شدن
در اسارتِ يک‌نواختِ آب‌ها

سرخ و نارنجی و زرد ِ غروب بگذشت
شب به ساحل بنشست
فردا
سپيده که بردمَد
بر کناره
در کنار ِ گوش‌ماهی‌ها
و صدف‌هایِ تهی و نيم‌بشکسته
لاشه‌یِ اين خشک‌ماهی نيز
بر خط ِ شور ِشن‌ها بنشسته

1:25 AM | Baoba |
February 1, 2006

زمزمه‌ای در شهر

زوزه‌یِ باد
آميخته با گردی از برف
گویی يکی از بالای بام
يا پشتِ ابری تيره
فوت می‌کند گرد ِ سپيد
دانه دانه
محو و گم

گرد ِ مرده پاشيده‌اند بر شهر
بر مردمانِِ گيج و بی‌خود از خود
بهر ِ تفسير يا معنابخشيدن
بر همهمه‌یِ دودآلوده و نامفهوم خيابان
نيست حتی
آواز ِ گنجشکِ سرمازده‌ای

آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای!
يکی هست که فرياد يخ‌زده‌ام را پاسخ دهد؟
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان!
ای خيل ِ مرده‌گان،
ای آدمک‌هایِ کوکی،
گرد مرده را از تن بتکانيد
فريادی برکشيد
ناله‌ای سرکنيد
اشک ريختن سودی نبخشد
اشک‌ها بر گونه يخ می‌زنند

آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای!
يکی هست که فرياد يخ‌زده‌ام را پاسخ دهد؟
پژواکی هم بازنيامد
کنگره‌هایِ کژومژ ِ ديوارها
و سوراخ‌هایِ موش ِ درونِ درزها
فريادهایِِ ‌مرا بلعيدند

بر شهر گرد ِ مرده پاشيده‌اند
بر مرده‌گان کوک بسته‌اند
زمزمه‌ای نامفهوم از جنگ و کشتار
در هوایِ مسموم ِ شهر پيچيده است
اما
ویرانه‌نشینان را
هیچ باک نباشد از ویرانه‌گی
آوخ!
کسی از مرگ بيم‌ناک نيست
مرده‌گان را کشتن؟
کار دلقکان است


بر شهر ِ مرده‌گان
بر آدمک‌هایِ جنبان
بر مترسک‌هایِ پوشال‌ريخته
گرد ِ مرده پاشيده‌اند
آوخ!
مرده‌گان را
هراسی از مردن نيست

4:36 PM | Baoba |