baoba

BAOBA

January 30, 2006

صورتکی بر شيشه

بر بخار شيشه با سرانگشت
صورتکی کشيدم ساده و بی‌پيرايه
کمانِ لبان‌ رو به آسمان
صورتک‌ام خندان شد

بخار شيشه شُره کرد آرام
لغزيد از کناره‌هایِ چشم
گوشه‌هایِ لب را به پايين کشيد با خود
هيهات!
صورتک نيز چو نقاش
خنده از ياد ببرد و گريان شد

12:20 PM | Baoba
January 26, 2006

زنگار

دل‌ام گرفته است
آسمان هم، سخت گرفتار ابرست
دو روز است که می‌بارد و می‌بارد
سيلابی خروشان، بر کفِ خيابان
می‌رقصد و می‌خندد
موش‌ها، از جوی‌های پُرزباله‌ گريخته‌اند
و يکی، آواز ِجفت‌خواهی ِ گربه‌هایِ نرمست را
هم‌راه با گِل‌ولای و لجن
از تن ِ جوی و دفتر ِ کوچه
شسته است

دل‌ام چو آسمان نيست
در پس ِ همه‌ لايه‌هایِ ابر
خورشيد، جام ِ زرين در دست
به‌انتظارست
ديرترک يا زودترک
خواهد آمد با سکه‌هایِ زر
اما بر دلِ ِمن
شبی مانا چو ديو ِ سياه
سيه‌چادر گسترده است

باران می‌بارد و می‌بارد
ابرها، به جایی دگر خواهند رفت
سياهی اما
هم‌راه با چرکابه‌یِ زخم
بر دل‌ام، می‌ماند

3:19 PM | Baoba
January 24, 2006

خواب

در خواب ديدم که با لباس و دست‌کش و سرپوش واردِ اتاق ِ تميز شدم و تو در زير آن چادرِ شيشه‌ای آرميده بودی. رنگ به چهره نداشتی اما لب‌خندی بر ياس ِ چهره‌ات گسترده بود. يک آن، دردی همه وجودت را لرزاند و چشم گشودی. مرا که ديدی، درد نهفتی و سلامی زمزمه کردی.

گفتی: رفتن هنگامی مطرح است که ‌بودنی هم درکار باشد. من هميشه بوده‌ام و لحظه‌لحظه را زنده‌گی کرده‌ام، پس از رفتن افسوسی‌ام نيست.

چيزی در بيرون اتاق افتاد و خواب‌ام سخت آشفته شد. پرده‌ای از مه، خوابِ آشفته‌ام را تيره و تار کرد. در راه‌رو بودم. چند سبزپوش و سفيدپوش گريه می‌کردند. می‌دانی؟ تو تنها بيماری بودی که سفيدپوشان هم برای‌‌ش اشک می‌ریختند! اما هنوز زنده بودی!

ديگر سفيد و سبزپوشان در کنج راه‌رو گريه نمی‌کردند و تو بی‌هوش بودی. يک ‌روز و دو روز و سه روز و يک هفته و يک ماه و...
دستی در اتاق سبز از درونِ سپيدارسينه‌ای چيزهايی بيرون کشيد.
ديگر در اتاق تميز کسی نبود اما در چند اتاق ديگر کسانی بودند که تو بودند و تو نبودند.
هنوز در چند اتاق‌ در ناکجايی دور کسانی هستند که بوی تو را دارند و آواز زنده‌گی می‌خوانند.

و من کسی را در خواب گم کردم.
و من به گريستن در خواب خو کرده‌ام.
و شب به گريه‌های خاموش ِ سايه‌یِ خفته‌ای خو کرده است
باز خواب می‌بينم که در اتاق تميز خفته‌ای. چادر اکسيژن گل داده است و همه‌ديوارها، کف و سقف پوشيده است از گل‌هایِ طلايی ِ يخ.

3:05 PM | Baoba
January 23, 2006

آهی

بخار ِ يخ‌زده بر پنجره
شانه‌هایِ فروافتاده‌یِ کاج‌ها
برفابه‌هایِ سياه‌ از پاپوش‌هایِ آلوده‌
آهی از واژه‌هایِ نابگفته
که يخ‌می‌بندد در هوا
لاشه‌یِ يخ‌زده‌یِ گنجشکی در جوی
که اشتهایِ گربه را نيز
برنمی‌انگيزد
و کودکانِ دست‌فروش
که با دست‌هایِ ترک‌ترک
و تن‌پوش‌هایِ هزاروصله
مرگِ عاطفه‌ را
جار می‌زنند در گذرگاهِ شتاب

کودکِ باغ‌چه در گاهواره‌یِ برف
آرام خفته است
خواب‌‌اش پر است از
دشتِ رنگين‌کمان:
سبز و زرد و صورتی
هياهویِ گنجشکانِ مست
انفجار ِ سبز ِ رویش
بارش ِ شکوفه‌هایِ رقصان
قاصدک‌هایِ نازک‌پر ِ سپيد
از مژده‌یِِ سبز ِ بهاران

10:02 AM | Baoba
January 18, 2006

بودن يا نبودن؟

بودن يا نبودن؟
پرسش اين نيست
هرگز هم نبوده است
فلسفه هم اين نيست
چرا که فلسفه واژه‌ای گنگ است
که مردانِ عاشق‌پيشه
از آن تفنگی سازند
بهر شکار آهوان خوش‌خرام

وابسته به جوهر ذات نيست
که ذاتِ مردمان
انباشته‌بدره‌ای‌ست
از تکرار دل‌تنگی‌ها
که آن را بپوشانده‌اند به‌هزار ترفند
با صورتک‌هایِِ خندان يا متفکر

به جوهر قلم و آن پر ِ بلندِ مرغکِ مرده
نيز بسته‌گی‌اش نيست
که در اين روزگاران
تقه‌ای بر کليد
نانوشته‌ها را می‌نگارد
بر تار ِ تنيده‌یِِ عنکبوت
دنباله‌روی نيز نکند از
طبع روان و جاریِ واژه‌ها
يا چينه‌دانِ کوچکِ پرنده‌یِ نگارنده

بودن يا نبودن
در اين روزگاران
بسته به پهنایِ باند است
که مردمانی چابک‌دست
برایِ گذر از هزار ديوار
بربادش می‌دهند
بی‌هيچ انديشه يا ‌افسوس!

7:40 PM | Baoba
January 9, 2006

دخترکِ ِ روياها

دخترکِ بهانه‌جویِ روياهایِ من
تلخی‌ات را دوست می‌دارم
گريزی نيست
می‌دانم
هم‌چنان، اسير خواهی ماند
در برجکِ هزارپله‌یِِ چراها
پاسخی نيست مرا
خويشتن را نيز
از ياد برده‌ام
مَرکبی نيست مرا
جوهری چکيده است
بر پایِ اسبِ سفيد نقاشی‌ام
دل‌خسته‌گیِ را
دل‌مرده‌گی را
بر اين بشکسته‌مرد
ببخش

[ادامه... ]
12:10 AM | Baoba
January 4, 2006

شهاب‌باران

دی‌شب خدا تا سپيده گريست
دوازده قطره اشک
بر گونه‌هایِ يخ‌کرده‌یِ آسمان لغزيد
چک‌چک، داغ و آتشين فرو چکيد‌
و بر زمين
تنها خاکستری سرد رسيد

دی‌شب که چهره‌یِ آسمان تر شد
کمانِ نازکِ ماه، لرزان از سرما
ماه ِ کهنه را در آغوش کشيد
اما
آن‌گاه که اشک‌هایِ هورمزد بر زمين می‌چکيد
تو آرميده بودی به خوابِ ناز
و در آن سويِ پنجره
سوزنی‌برگ‌هایِ کاج
در سرمایِ تنهايی‌ ِ درخت
تا سحر می‌لرزيد

6:44 PM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو