باغ اندیشه
$جمهور --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$توكا --»»
$گوش‌زد --»»
$بامدادی --»»
$حرف حساب --»»
$ديده‌بان كوهستان --»»
$پژواک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$نارنجی --»»
$عصیان --»»
$پيكوفسكی --»»
$سيبستان --»»
$ققنوس --»»
$بائوبا
$مزيدی
$مهار بيابان‌زايی
$ایتالیا، ایتالیا
$تا دانه!
$چای داغ
$کوهیار
$1984
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان
$قلم‌هایِ سرخ
$ف.م.سخن
$کمان‌گیر
$آريوبرزن
$آیه‌های وبلاگی
$یهودی ِ سرگردان
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$فرنگوپولیس
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جوجو
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

January 30, 2006

صورتکی بر شيشه

بر بخار شيشه با سرانگشت
صورتکی کشيدم ساده و بی‌پيرايه
کمانِ لبان‌ رو به آسمان
صورتک‌ام خندان شد

بخار شيشه شُره کرد آرام
لغزيد از کناره‌هایِ چشم
گوشه‌هایِ لب را به پايين کشيد با خود
هيهات!
صورتک نيز چو نقاش
خنده از ياد ببرد و گريان شد

12:20 PM | Baoba |
January 26, 2006

زنگار

دل‌ام گرفته است
آسمان هم، سخت گرفتار ابرست
دو روز است که می‌بارد و می‌بارد
سيلابی خروشان، بر کفِ خيابان
می‌رقصد و می‌خندد
موش‌ها، از جوی‌های پُرزباله‌ گريخته‌اند
و يکی، آواز ِجفت‌خواهی ِ گربه‌هایِ نرمست را
هم‌راه با گِل‌ولای و لجن
از تن ِ جوی و دفتر ِ کوچه
شسته است

دل‌ام چو آسمان نيست
در پس ِ همه‌ لايه‌هایِ ابر
خورشيد، جام ِ زرين در دست
به‌انتظارست
ديرترک يا زودترک
خواهد آمد با سکه‌هایِ زر
اما بر دلِ ِمن
شبی مانا چو ديو ِ سياه
سيه‌چادر گسترده است

باران می‌بارد و می‌بارد
ابرها، به جایی دگر خواهند رفت
سياهی اما
هم‌راه با چرکابه‌یِ زخم
بر دل‌ام، می‌ماند

3:19 PM | Baoba |
January 24, 2006

خواب

در خواب ديدم که با لباس و دست‌کش و سرپوش واردِ اتاق ِ تميز شدم و تو در زير آن چادرِ شيشه‌ای آرميده بودی. رنگ به چهره نداشتی اما لب‌خندی بر ياس ِ چهره‌ات گسترده بود. يک آن، دردی همه وجودت را لرزاند و چشم گشودی. مرا که ديدی، درد نهفتی و سلامی زمزمه کردی.

گفتی: رفتن هنگامی مطرح است که ‌بودنی هم درکار باشد. من هميشه بوده‌ام و لحظه‌لحظه را زنده‌گی کرده‌ام، پس از رفتن افسوسی‌ام نيست.

چيزی در بيرون اتاق افتاد و خواب‌ام سخت آشفته شد. پرده‌ای از مه، خوابِ آشفته‌ام را تيره و تار کرد. در راه‌رو بودم. چند سبزپوش و سفيدپوش گريه می‌کردند. می‌دانی؟ تو تنها بيماری بودی که سفيدپوشان هم برای‌‌ش اشک می‌ریختند! اما هنوز زنده بودی!

ديگر سفيد و سبزپوشان در کنج راه‌رو گريه نمی‌کردند و تو بی‌هوش بودی. يک ‌روز و دو روز و سه روز و يک هفته و يک ماه و...
دستی در اتاق سبز از درونِ سپيدارسينه‌ای چيزهايی بيرون کشيد.
ديگر در اتاق تميز کسی نبود اما در چند اتاق ديگر کسانی بودند که تو بودند و تو نبودند.
هنوز در چند اتاق‌ در ناکجايی دور کسانی هستند که بوی تو را دارند و آواز زنده‌گی می‌خوانند.

و من کسی را در خواب گم کردم.
و من به گريستن در خواب خو کرده‌ام.
و شب به گريه‌های خاموش ِ سايه‌یِ خفته‌ای خو کرده است
باز خواب می‌بينم که در اتاق تميز خفته‌ای. چادر اکسيژن گل داده است و همه‌ديوارها، کف و سقف پوشيده است از گل‌هایِ طلايی ِ يخ.

3:05 PM | Baoba |
January 23, 2006

آهی

بخار ِ يخ‌زده بر پنجره
شانه‌هایِ فروافتاده‌یِ کاج‌ها
برفابه‌هایِ سياه‌ از پاپوش‌هایِ آلوده‌
آهی از واژه‌هایِ نابگفته
که يخ‌می‌بندد در هوا
لاشه‌یِ يخ‌زده‌یِ گنجشکی در جوی
که اشتهایِ گربه را نيز
برنمی‌انگيزد
و کودکانِ دست‌فروش
که با دست‌هایِ ترک‌ترک
و تن‌پوش‌هایِ هزاروصله
مرگِ عاطفه‌ را
جار می‌زنند در گذرگاهِ شتاب

کودکِ باغ‌چه در گاهواره‌یِ برف
آرام خفته است
خواب‌‌اش پر است از
دشتِ رنگين‌کمان:
سبز و زرد و صورتی
هياهویِ گنجشکانِ مست
انفجار ِ سبز ِ رویش
بارش ِ شکوفه‌هایِ رقصان
قاصدک‌هایِ نازک‌پر ِ سپيد
از مژده‌یِِ سبز ِ بهاران

10:02 AM | Baoba |
January 18, 2006

بودن يا نبودن؟

بودن يا نبودن؟
پرسش اين نيست
هرگز هم نبوده است
فلسفه هم اين نيست
چرا که فلسفه واژه‌ای گنگ است
که مردانِ عاشق‌پيشه
از آن تفنگی سازند
بهر شکار آهوان خوش‌خرام

وابسته به جوهر ذات نيست
که ذاتِ مردمان
انباشته‌بدره‌ای‌ست
از تکرار دل‌تنگی‌ها
که آن را بپوشانده‌اند به‌هزار ترفند
با صورتک‌هایِِ خندان يا متفکر

به جوهر قلم و آن پر ِ بلندِ مرغکِ مرده
نيز بسته‌گی‌اش نيست
که در اين روزگاران
تقه‌ای بر کليد
نانوشته‌ها را می‌نگارد
بر تار ِ تنيده‌یِِ عنکبوت
دنباله‌روی نيز نکند از
طبع روان و جاریِ واژه‌ها
يا چينه‌دانِ کوچکِ پرنده‌یِ نگارنده

بودن يا نبودن
در اين روزگاران
بسته به پهنایِ باند است
که مردمانی چابک‌دست
برایِ گذر از هزار ديوار
بربادش می‌دهند
بی‌هيچ انديشه يا ‌افسوس!

7:40 PM | Baoba |
January 9, 2006

دخترکِ ِ روياها

دخترکِ بهانه‌جویِ روياهایِ من
تلخی‌ات را دوست می‌دارم
گريزی نيست
می‌دانم
هم‌چنان، اسير خواهی ماند
در برجکِ هزارپله‌یِِ چراها
پاسخی نيست مرا
خويشتن را نيز
از ياد برده‌ام
مَرکبی نيست مرا
جوهری چکيده است
بر پایِ اسبِ سفيد نقاشی‌ام
دل‌خسته‌گیِ را
دل‌مرده‌گی را
بر اين بشکسته‌مرد
ببخش

دخترکِ اثيریِ روياهایِ من
پری‌‌زاده‌یِ فام ِ آبی ِ نور و خنکایِ زلال ِآب
بردار آن گيسوی آويخته از پنجره را
کين دل‌داده
دل آن ندارد که به ريسمانِ رويا بياويزد
شرم باد بر آن مردی
که بر گيسوان مواج ِ دخترکی
ره به اوج بسپارد

دخترکِ ترچهره‌یِ روياهایِ من
می‌دانم، می‌دانم
بلوره‌های اشک‌ات
از پيچيده‌کلافِ سردرگم ِ روزهایَ‌م
شکل می‌گيرد

دخترکِ جام به‌دستِِِ راهِ شيری
يک ام‌شب
چو قويی سپيد و سرمست
در تلاطم ِ خروشان‌دريای دل ِ تابيده به‌درد
پيچيده در حرير مه‌تاب
بر زنگار ِ اين کژآيينه‌ی هوش‌ياری
شرابِ ناب بپاشُ
مستانه برقص
فردايی نيست ما را

دخترکِ نقره‌فام ِروياهایِ من
دردانه‌يِ الاهه‌یِ آب و خدایِ نور
با نوازشی از نازک‌دستانِ سپيدت
برهنه‌شاخه‌سار بوته‌هایِ زمستان را
ميهمان کن برغنچه‌های ِ يخ ‌
تا عطرآگين شود همه نسيم ِ شب

می‌رسد روز
دل‌سنگ‌تر از صخره‌هايِ سخت
بی‌هيچ سخن
ستاره‌‌گان و ماه را
از آسمان
و دخترکِ روياها را
از خيال ِمن
می‌ربايد ديووش
فردايی نيست ما را

12:10 AM | Baoba |
January 4, 2006

شهاب‌باران

دی‌شب خدا تا سپيده گريست
دوازده قطره اشک
بر گونه‌هایِ يخ‌کرده‌یِ آسمان لغزيد
چک‌چک، داغ و آتشين فرو چکيد‌
و بر زمين
تنها خاکستری سرد رسيد

دی‌شب که چهره‌یِ آسمان تر شد
کمانِ نازکِ ماه، لرزان از سرما
ماه ِ کهنه را در آغوش کشيد
اما
آن‌گاه که اشک‌هایِ هورمزد بر زمين می‌چکيد
تو آرميده بودی به خوابِ ناز
و در آن سويِ پنجره
سوزنی‌برگ‌هایِ کاج
در سرمایِ تنهايی‌ ِ درخت
تا سحر می‌لرزيد

6:44 PM | Baoba |