رستاخیز
وارونه روزگاریست بس غريب
شايد هم همان رستاخيز
سوسک و خرچنگ و عنکبوت
کنه و کک، مار و کژدم
چسبيدهاند بر صندلیهایِ نرم و بلند
و به نرمی
همه دست و پای
چنگال و شاخک
فروبردهاند در چرم و مخمل
بارش ِ بارانهها
باران، همه نقشهایِ رنگباخته را
همه واژههایِ خوشخم را
و همه دلتنگیهایِ تکرای و کسالتبار را
از تن ِ سياهِ دفتر شست
سپيده بردميد از ميان ابرها
رنگينکمان با هزار وسواس
بارانِ رنگ باريد
بارانهها باريد و باريد
بر سپيدبرگهایِ دفتر
سخنی تازه را
نقشی رنگرنگ، ولی زلال و آبی را
نام ِ تو
نام ِ تو را با سرانگشت
بر نازکگلبرگِ سپيدی نقش کردم
در دورترين گوشهیِ دل
نهان کردم سپيدينه را
تا دورمانَد ازگزند ِ سياهشبانِ بیپايان
سپيدينه نقره بپاشيد بر تهیسينه
از تهیخانه گريخت
دل بشد
تن به زمهرير رسيد
خستهجان بخَست و بماند
نفریننامه
خدایَش هفتاد بار بکُشد آن کورمَردِ خانهبهدوش را که هر چندگاه يکبار، سرایِ نيممتروکه به بهانهای به ديگری واگذارد يا در ببندد و متروکهاش در گوشهی جنگل رها کند و به ناکجایِ دگر کوچ کند و نشانی هم بر هيچکس آشکارنکند که مرا تمامی تَن، از بسياریِ جستوجو در ميان اين تارهایِ عنکبوت، بس چسبنده و ريشريش گشتی.
الاهی در ميان همين تارهایِ چسبنده و آن نيش ِ گزندهیِ عنکبوت، تا به ابد گرفتار آيد!
آمين.
بشکستهها
دلام که شکست
رفتگر ِ پير، نالان، اسیر ِ بستر بود
آبگينهها با خشکبرگها
بر کفِ کوچه پراکنده بماند
کودکی بگذشت
درخشش ِ آبگينه مسخاش کرد
خم شد و چهره در هزارپاره بديد
دستی دراز شد تا چهره از برگ بردارد
دستی بُريد و بشکستهدلی
باز بشکست و بشکستهتر شد
چشمی تر شد
قطرهخونی بر شکستهدلام چکيد
خونیندلام، خونينتر شد.
بیآشيان
تنگ و کوچک بود آسمان
برایِِ پرندهیِ کوچک
زمين هم
چيزی نبود جز خاکی دلگير
سبز ِدودبگرفتهیِ شاخهها هم
وسوسهای نبود برایِ آسودن
پرنده را در دل
نه هوس ِپرواز
نه حسرتِ قرار
نه تمنایِ دانه و آب
آسمان، گرچه دور
آسمان، گرچه آبی
آسمان، گرچه بستر ِ رنگينکمان
آسمان، گرچه بیکران
اما چه کوچک بود!
زمين، گرچه پر درخت
زمین، گرچه رنگرنگ
زمين، گرچه بستر ِ هزاران رود
زمين، گرچه دفينهیِ آتش
زمین، گرچه نهانگهِ هزاران آتشفشان
زمين، گرچه خلوتگهِ مردمانِ بینشان
زمين، گرچه در تبوتابی خموش و نهان
اما، چه لخت و تهی
چه دلگير و سرد بود!
همه دنيایِ پرنده
دستانِ گرمی بر لبِ پنجره
پُر از ريزههایِ ستاره و مهر
پُر رمز و راز و مستیبخش
دستانِ سپيدی با بویِ باران
و آرامش ِهمه دنيا و کهکشان
گویچههای ِ هندوانه
يک باغچهیِ کوچک و گلهای بنفش ِ ختمی
بوتههایِ هندوانه با گویچههایِ سبز
چند درختِ خرمالو
يک درختِ سيب
درختان کوتاهِ آلبالو
با چتری از شکوفههایِ سپيد
دو درختچهیِ گل ِ يخ
چند پيچ ِعطرآگين ياس
يک حوض و چندماهی ِچرخان
و گربهای که هماره بر لبِ حوض
نقش ِ ماهی بر پنجه در خيال میکشيد
يک تاب و يک سرسره
صندلیهایِ لهستانی در ايوان
کودکانی که که جز دويدن نمیدانستند
و توپچههایِ هندوانه سبز ِ سبز
که پرتاب میشد به اين سوی و آن سوی
و بویِ خوش ِ کودکی
و شبها که پر میشد از پدر
وغزل ِحافظ و رباعی ِخيام
"بنشين بر لبِ جوی و گذر ِعمر ببين
کين اشارت ز جهان گذران ما را بس"
شايد بتوان باز باغچهای يافت سبز و تازه
که در آن درختانِ سيب و آلبالو
به شکوفه بنشينند هر بهار
و بوتههایِ ياس و شاهپسند
رنگ و عطر بر آن پاشند
اما
آوایِ پدر در شبِ باغچه نهخواهد پيچيد
گویچههایِ هندوانه بزرگ خواهند شد
و کودکانِ سبکبال ِ آن روزها
چهره به گرد ِ سالها پوشاندهاند
وای که چراغانِ درختانِ خرمالو
دگر نارنجی و سرخ نيست
وان باغچه و حوض و حياط و کودکی
در پس ِ خاطرهها ماندهاند
نایافته و ناشناخته
در دورستِ روزها و سالها
پیری آيينهای داد به دستام
گفتا: نيک بنگر
همه ريزهها ببين
وانگه
چشم بربند
شکلکِ درون آيينه
وابسته است به نور و فام
گر آيينه از نور دوراوفتد
و در سياهی بنشيند
دگر کسی درونِِ آيينه نماند باز
آنچه در آيينه نيست، بجوی و ببين و دریاب
روزگار ِ درازیست که من
سر در درونِ خويش فروبردهام
از پس ِ پلکهایِ بسته بهدور از همه فامها
کاويدهام و جستهام و نيافتهام هيچ
که ديدنی باشد و خواستنی
بتوان بر آن باليد
يا از آن بتوان گريخت
در برون
هياهویِ روزمرهگی و روزمرگیهایِ مردمان
واژههايی شناور در هوا
چهرههايی با رنگهایِ ماسيده
صورتکهایِ تکرارشونده
و لبخندهایِ نقاشی
مسخره و مات و مصنوعی
و اشکهايی
که ره به مرهم ِسينه نبردهاند هرگز
و من
در اين هزارتویِ پيچاپيچ
سرگشته و گمگشته
تلوخوران و گنگ و گيج
در پی آنام که در آيينه نبودهاست هرگز
هرچند که اين کاووش بیپايان
شکلکِ درونِ آيينه را نيز فرسوده است
و خاکستر سردی
بر نقش ِ درون ِآيينه بنشانده است
و درون
روز بهروز
تهیتر و بیآرزوتر از دیروز
افسوس که نگفت با من آن پیر
پايانِ جستن را
کدامين نشانه بايد بود
و روزنِ گريز از نايافتهها
در کدامين اميد بنهفته است
بايد جست و کاويد و فرسود
تا از بند ِ شکلکِ درون آيينه رست
بايد در گوشهای تاريک و نايافته
آن راز ِ سر بهمهر را يافت
بايد خنجری برداشت
و همه بندها را بريد
بايد گسست و از نو بست
بندی به نازکی ِ يک خيال
بندی به شادابی ِ يک نوبرگ
بندی به زلال ِ باران
بندی به سپيدی ِ برف
بندی بیهيچ وابستهگی
بندی رها در باد


