باغ اندیشه
$جمهور --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$توكا --»»
$گوش‌زد --»»
$بامدادی --»»
$حرف حساب --»»
$ديده‌بان كوهستان --»»
$پژواک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$نارنجی --»»
$عصیان --»»
$پيكوفسكی --»»
$سيبستان --»»
$ققنوس --»»
$بائوبا
$مزيدی
$مهار بيابان‌زايی
$ایتالیا، ایتالیا
$تا دانه!
$چای داغ
$کوهیار
$1984
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان
$قلم‌هایِ سرخ
$ف.م.سخن
$کمان‌گیر
$آريوبرزن
$آیه‌های وبلاگی
$یهودی ِ سرگردان
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$فرنگوپولیس
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جوجو
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

December 26, 2005

رستاخیز

وارونه ‌روزگاری‌ست بس غريب
شايد هم همان رستاخيز
سوسک و خرچنگ و عنکبوت
کنه و کک، مار و کژدم
چسبيده‌اند بر صندلی‌هایِ نرم و بلند
و به نرمی
همه دست و پای
چنگال و شاخک
فرو‌برده‌اند در چرم و مخمل

شير و ببر و پلنگ
پوسيده‌اند در قفس‌هایِ تنگ
گرسنه و تشنه
با تنی پر ز زخم‌هایِ تازيانه
با استخوان‌هایِ بشکسته
با دهانی پرخون
با دلی خونين

ديری‌ست پرستو و چلچله
کوچيده‌اند ازين دشتِ سياه
از ميهمانی ِ اشباح
از قفس‌هایِ آهنين
از تازيانه‌هایِ پولادين

وارونه‌ روزگاری‌ست آری
شب و روز در هر گوشه
به کمين نشسته‌ لاش‌خور و کفتار
و موش‌هایِ چاق
از جوی‌هایِ لبالب از لاشه
بُرون شده‌اند بی‌ترس و بيم
هان به‌هوش!
در هر خلوت يا جمع
موشی‌ست در پس ديوار
در نهان‌خانه‌یِ چاه هم
کسی هست به گوش

وارونه روزگاری‌ست هيهات!
حشرات، چسبيده بر تختِ زر
می‌بينند خوابِ شب‌کلاهِ نور
مردان لهيده در بندی نمور
می‌پوسند با دلی پرشور
چرکابه می‌چکد از تن‌هایِ آفتاب ناديده
از صورت‌هایِ بی‌خون و رنگ‌پريده
لاش‌خور و کفتار
هم‌راه با موش‌هایِ کور
می‌خرامند در گذرگاه‌ تاريک

شهر، شهر ِاشباح
شهر، شهر ِدرد
شهر، شهر ِ رسوايی
سوسکی در شب‌کلاهِ نور
بی‌گمان، رستاخيز شد
وه!
چرا برنمی‌خيزند اين خيل ِ مرده‌گان؟


6:45 PM | Baoba |
December 24, 2005

بارش ِ بارانه‌ها

باران، همه نقش‌هایِ رنگ‌باخته را
همه واژه‌هایِ خوش‌خم را
و همه دل‌تنگی‌هایِ تکرای و کسالت‌بار را
از تن ِ سياهِ دفتر شست

سپيده بردميد از ميان ابرها
رنگين‌کمان با هزار وسواس
بارانِ رنگ باريد

بارانه‌ها باريد و باريد
بر سپيدبرگ‌هایِ دفتر
سخنی تازه را
نقشی رنگ‌رنگ، ولی زلال و آبی را

4:40 PM | Baoba |
December 21, 2005

نام ِ تو

نام ِ تو را با سرانگشت
بر نازک‌گل‌برگِ سپيدی نقش کردم
در دورترين گوشه‌یِ دل
نهان کردم سپيدينه را
تا دورمانَد ازگزند ِ سياه‌شبانِ بی‌پايان
سپيدينه نقره بپاشيد بر تهی‌سينه
از تهی‌خانه گريخت
دل بشد
تن به زمهرير رسيد
خسته‌جان بخَست و بماند

نام ِ تو بر شب پيچيد
بنشست بر برگ‌ِ درختانِ سرخم‌کرده‌
بر آويخته‌بازوانِِ لرزانِ بید
برگ بريخت
خشک‌شاخه بماند
سپيدينه بر خاک نشست
خاک نقره شد
مه و مه‌تاب نهفت

خاکِ نقره پروانه شد
با نسیم رقصید
نسيم سيم‌گون شد
آسمان، بر زمین رسید
بر بال ِ نسیم
بر خاکِ درخشان
بر برگ برگِ درختان
بر شبنم ِ زلال ِ گل‌هایِِ نابشکفته
هزاران هزار ستاره، شناور شد

نام ِ تو
در باد زمزمه شد
لغزید بر حبابِ خاموش ِ کوچه‌
شب‌پره‌ها، افسون‌زده
بال بر روشنا کشيدند
سپيده‌دمان
هزارانِ بالِ ِ نازکِ شب‌پره
سوخته و ‌بی‌خبر از خود
بر پایِ چراغ ريخته بود

نام ِ تو بر ابر نشست
آذرخشی جهيد
تندری خروشيد
ابر لرزيد
مست باريد
نام ِ تو را باران
بنوشت بر ديوارهایِ گِلی
بر خاکِ سرد ِ نقره‌ای
بر شهر ِ خواب‌زده‌یِ خاموشی
موج ِ آب و فام ِ آبی‌ها
در تن ِ سرد ِ برکه
رقصيد و پيچيد و لرزيد
لايه‌یِ نازکی از يخ
بر تن ِ برکه بست

نام ِ تو را باران
بر تن ِ دشت پاشيد
اشکِ ابر يخ‌ زد
دشت در حرير ِ سپيد خوابيد
خوابِ برف ديد
گل‌هایِ يخ شکفت
بویِ تو در شب پيچيد
شب به فام ِ نقره نشست
نام ِ تو گرچه گریخت
اما
یاد تو در سینه
هم‌چُنان باقی‌ست


2:25 PM | Baoba |
December 19, 2005

نفرین‌نامه

خدایَ‌ش هفتاد بار بکُشد آن کورمَردِ خانه‌به‌دوش را که هر چندگاه يک‌بار، سرایِ نيم‌متروکه به بهانه‌ای به ديگری واگذارد يا در ببندد و متروکه‌اش در گوشه‌ی جنگل رها کند و به ناکجایِ دگر کوچ کند و نشانی هم بر هيچ‌کس آشکارنکند که مرا تمامی تَن، از بسياریِ جست‌وجو در ميان اين تارهایِ عنکبوت، بس چسبنده و ريش‌ريش گشتی.

الاهی در ميان همين تارهایِ چسبنده و آن نيش ِ گزنده‌یِ عنکبوت، تا به ابد گرفتار آيد!

آمين.

9:00 AM | Baoba |
December 15, 2005

بشکسته‌ها

دل‌ام که شکست
رفت‌گر ِ پير، نالان، اسیر ِ بستر بود
آبگينه‌ها با خشک‌برگ‌ها
بر کفِ کوچه پراکنده بماند
کودکی بگذشت
درخشش ِ آبگينه مسخ‌اش کرد
خم شد و چهره در هزارپاره‌ بديد
دستی دراز شد تا چهره از برگ بردارد
دستی بُريد و بشکسته‌دلی
باز بشکست و بشکسته‌تر شد
چشمی تر شد
قطره‌خونی بر شکسته‌دل‌ام چکيد
خونین‌دل‌ام، خونين‌تر شد.

وین هرباره شکستن را
نباشد هیچ پایان
هر خرده‌آبگينه‌یِ دل
بشکند باز هزاران بار
در نازک‌دستانِ پاکِ کودکانِ
در بلورينه‌خيال ِ خام‌مردان
در رنگين‌‌رويایِ نودختران
در هر ريزش ِمه‌تاب
در هر خروش ِآسمان
در هر زبانه‌یِ آتش ِگل‌گونِ افق
در هر رنگارنگِ کرانه پس از باران
در هر آه و در هر افسوس
در هر لغزش شورآبه بر پريده‌گونه‌ها
در هر بغض ِفروخوده
در هر خميدنِ گردن
در هر ناتوان‌اوفتادن بر شکسته‌زانوان
در هر کوبش ِ کوبه‌ بر بسته‌در
در هر نوميدی و يأس
در پس ِ هر اميد و آرزو
در هر بار رفتن ِ بی‌بازگشت

2:15 PM | Baoba |
December 13, 2005

بی‌آشيان

تنگ و کوچک بود آسمان
برایِِ پرنده‌یِ کوچک
زمين هم
چيزی نبود جز خاکی دل‌گير
سبز ِدودبگرفته‌یِ شاخه‌ها هم
وسوسه‌ای نبود برایِ آسودن

پرنده را در دل
نه هوس ِپرواز
نه حسرتِ قرار
نه تمنایِ دانه و آب

آسمان، گرچه دور
آسمان، گرچه آبی
آسمان، گرچه بستر ِ رنگين‌کمان
آسمان، گرچه بی‌کران
اما چه کوچک بود!
زمين، گرچه پر درخت
زمین، گرچه رنگ‌رنگ
زمين، گرچه بستر ِ هزاران رود
زمين، گرچه دفينه‌یِ آتش
زمین، گرچه نهان‌گهِ هزاران آتش‌فشان
زمين، گرچه خلوت‌گهِ مردمانِ بی‌نشان
زمين، گرچه در تب‌وتابی خموش و نهان
اما، چه لخت و تهی
چه دل‌گير و سرد بود!

همه‌ دنيایِ پرنده
دستانِ گرمی بر لبِ پنجره
پُر از ريزه‌هایِ ستاره‌ و مهر
پُر رمز و راز و مستی‌بخش
دستانِ سپيدی با بویِ باران
و آرامش ِهمه دنيا و کهکشان

9:44 AM | Baoba |
December 9, 2005

گوی‌چه‌های ِ هندوانه

يک باغ‌چه‌یِ کوچک و گل‌های بنفش ِ ختمی
بوته‌هایِ هندوانه با گوی‌چه‌هایِ سبز
چند درختِ خرمالو
يک درختِ سيب
درختان کوتاهِ آلبالو
با چتری از شکوفه‌هایِ سپيد
دو درخت‌چه‌یِ گل ِ يخ
چند پيچ ِعطرآگين ياس
يک حوض و چندماهی ِچرخان
و گربه‌ای که هماره بر لبِ حوض
نقش ِ ماهی بر پنجه‌ در خيال می‌کشيد
يک تاب و يک سرسره
صندلی‌هایِ لهستانی در ايوان
کودکانی که که جز دويدن نمی‌دانستند
و توپ‌چه‌هایِ هندوانه سبز ِ سبز
که پرتاب می‌شد به اين سوی و آن سوی
و بویِ خوش ِ کودکی
و شب‌ها که پر می‌شد از پدر
وغزل ِحافظ و رباعی ِخيام
"بنشين بر لبِ جوی و گذر ِعمر ببين
کين اشارت ز جهان گذران ما را بس"

شايد بتوان باز باغ‌چه‌ای يافت سبز و تازه
که در آن درختانِ سيب و آلبالو
به شکوفه بنشينند هر بهار
و بوته‌هایِ ياس و شاه‌پسند
رنگ و عطر بر آن پاشند
اما
آوایِ پدر در شبِ باغ‌چه نه‌خواهد پيچيد
گوی‌چه‌هایِ هندوانه بزرگ خواهند شد
و کودکانِ سبک‌بال ِ آن روزها
چهره به گرد ِ سال‌ها پوشانده‌اند
وای که چراغانِ درختانِ خرمالو
دگر نارنجی و سرخ نيست
وان باغ‌چه و حوض و حياط و کودکی
در پس ِ خاطره‌ها مانده‌اند

2:03 AM | Baoba |
December 5, 2005

نایافته و ناشناخته

در دورستِ روزها و سال‌ها

پیری آيينه‌ای داد به دست‌ام

گفتا: نيک بنگر

همه ريزه‌ها ببين

وان‌گه

چشم بربند

شکلکِ درون آيينه

وابسته است به نور و فام

گر آيينه از نور دوراوفتد

و در سياهی‌ بنشيند

دگر کسی درونِِ آيينه نماند باز

آن‌چه در آيينه نيست، بجوی و ببين و دریاب

روزگار ِ درازی‌ست که من

سر در درونِ خويش فروبرده‌ام

از پس ِ پلک‌هایِ بسته به‌دور از همه فام‌ها

کاويده‌ام و جسته‌ام و نيافته‌ام هيچ

که ديدنی باشد و خواستنی

بتوان بر آن باليد

يا از آن بتوان گريخت

در برون

هياهویِ‌ روزمره‌گی و روزمرگی‌هایِ مردمان

واژه‌هايی شناور در هوا

چهره‌هايی با رنگ‌هایِ ماسيده

صورتک‌هایِ تکرارشونده

و لب‌خندهایِ نقاشی

مسخره و مات و مصنوعی

و اشک‌هايی

که ره به مرهم ِسينه نبرده‌اند هرگز

و من

در اين هزارتویِ پيچاپيچ

سرگشته و گم‌گشته

تلوخوران و گنگ و گيج

در پی آن‌ام که در آيينه نبوده‌است هرگز

هرچند که اين کاووش بی‌پايان

شکلکِ درونِ آيينه را نيز فرسوده است

و خاکستر سردی

بر نقش ِ درون ِآيينه بنشانده است

و درون

روز به‌روز

تهی‌تر و بی‌آرزوتر از دی‌روز

افسوس که نگفت با من آن پیر

پايانِ جستن را

کدامين نشانه بايد بود

و روزنِ گريز از نايافته‌ها

در کدامين اميد بنهفته است

بايد جست و کاويد و فرسود

تا از بند ِ شکلکِ درون آيينه رست

بايد در گوشه‌ای تاريک و نايافته

آن راز ِ سر به‌مهر را يافت

بايد خنجری برداشت

و همه بندها را بريد

بايد گسست و از نو بست

بندی به نازکی ِ يک خيال

بندی به شادابی ِ يک نوبرگ

بندی به زلال ِ باران

بندی به سپيدی ِ برف

بندی بی‌هيچ وابسته‌گی

بندی رها در باد

11:15 PM | Baoba |