baoba

BAOBA

December 26, 2005

رستاخیز

وارونه ‌روزگاری‌ست بس غريب
شايد هم همان رستاخيز
سوسک و خرچنگ و عنکبوت
کنه و کک، مار و کژدم
چسبيده‌اند بر صندلی‌هایِ نرم و بلند
و به نرمی
همه دست و پای
چنگال و شاخک
فرو‌برده‌اند در چرم و مخمل

[ادامه... ]
6:45 PM | Baoba
December 24, 2005

بارش ِ بارانه‌ها

باران، همه نقش‌هایِ رنگ‌باخته را
همه واژه‌هایِ خوش‌خم را
و همه دل‌تنگی‌هایِ تکرای و کسالت‌بار را
از تن ِ سياهِ دفتر شست

سپيده بردميد از ميان ابرها
رنگين‌کمان با هزار وسواس
بارانِ رنگ باريد

بارانه‌ها باريد و باريد
بر سپيدبرگ‌هایِ دفتر
سخنی تازه را
نقشی رنگ‌رنگ، ولی زلال و آبی را

4:40 PM | Baoba
December 21, 2005

نام ِ تو

نام ِ تو را با سرانگشت
بر نازک‌گل‌برگِ سپيدی نقش کردم
در دورترين گوشه‌یِ دل
نهان کردم سپيدينه را
تا دورمانَد ازگزند ِ سياه‌شبانِ بی‌پايان
سپيدينه نقره بپاشيد بر تهی‌سينه
از تهی‌خانه گريخت
دل بشد
تن به زمهرير رسيد
خسته‌جان بخَست و بماند

[ادامه... ]
2:25 PM | Baoba
December 19, 2005

نفرین‌نامه

خدایَ‌ش هفتاد بار بکُشد آن کورمَردِ خانه‌به‌دوش را که هر چندگاه يک‌بار، سرایِ نيم‌متروکه به بهانه‌ای به ديگری واگذارد يا در ببندد و متروکه‌اش در گوشه‌ی جنگل رها کند و به ناکجایِ دگر کوچ کند و نشانی هم بر هيچ‌کس آشکارنکند که مرا تمامی تَن، از بسياریِ جست‌وجو در ميان اين تارهایِ عنکبوت، بس چسبنده و ريش‌ريش گشتی.

الاهی در ميان همين تارهایِ چسبنده و آن نيش ِ گزنده‌یِ عنکبوت، تا به ابد گرفتار آيد!

آمين.

9:00 AM | Baoba
December 15, 2005

بشکسته‌ها

دل‌ام که شکست
رفت‌گر ِ پير، نالان، اسیر ِ بستر بود
آبگينه‌ها با خشک‌برگ‌ها
بر کفِ کوچه پراکنده بماند
کودکی بگذشت
درخشش ِ آبگينه مسخ‌اش کرد
خم شد و چهره در هزارپاره‌ بديد
دستی دراز شد تا چهره از برگ بردارد
دستی بُريد و بشکسته‌دلی
باز بشکست و بشکسته‌تر شد
چشمی تر شد
قطره‌خونی بر شکسته‌دل‌ام چکيد
خونین‌دل‌ام، خونين‌تر شد.

[ادامه... ]
2:15 PM | Baoba
December 13, 2005

بی‌آشيان

تنگ و کوچک بود آسمان
برایِِ پرنده‌یِ کوچک
زمين هم
چيزی نبود جز خاکی دل‌گير
سبز ِدودبگرفته‌یِ شاخه‌ها هم
وسوسه‌ای نبود برایِ آسودن

پرنده را در دل
نه هوس ِپرواز
نه حسرتِ قرار
نه تمنایِ دانه و آب

آسمان، گرچه دور
آسمان، گرچه آبی
آسمان، گرچه بستر ِ رنگين‌کمان
آسمان، گرچه بی‌کران
اما چه کوچک بود!
زمين، گرچه پر درخت
زمین، گرچه رنگ‌رنگ
زمين، گرچه بستر ِ هزاران رود
زمين، گرچه دفينه‌یِ آتش
زمین، گرچه نهان‌گهِ هزاران آتش‌فشان
زمين، گرچه خلوت‌گهِ مردمانِ بی‌نشان
زمين، گرچه در تب‌وتابی خموش و نهان
اما، چه لخت و تهی
چه دل‌گير و سرد بود!

همه‌ دنيایِ پرنده
دستانِ گرمی بر لبِ پنجره
پُر از ريزه‌هایِ ستاره‌ و مهر
پُر رمز و راز و مستی‌بخش
دستانِ سپيدی با بویِ باران
و آرامش ِهمه دنيا و کهکشان

9:44 AM | Baoba
December 9, 2005

گوی‌چه‌های ِ هندوانه

يک باغ‌چه‌یِ کوچک و گل‌های بنفش ِ ختمی
بوته‌هایِ هندوانه با گوی‌چه‌هایِ سبز
چند درختِ خرمالو
يک درختِ سيب
درختان کوتاهِ آلبالو
با چتری از شکوفه‌هایِ سپيد
دو درخت‌چه‌یِ گل ِ يخ
چند پيچ ِعطرآگين ياس
يک حوض و چندماهی ِچرخان
و گربه‌ای که هماره بر لبِ حوض
نقش ِ ماهی بر پنجه‌ در خيال می‌کشيد
يک تاب و يک سرسره
صندلی‌هایِ لهستانی در ايوان
کودکانی که که جز دويدن نمی‌دانستند
و توپ‌چه‌هایِ هندوانه سبز ِ سبز
که پرتاب می‌شد به اين سوی و آن سوی
و بویِ خوش ِ کودکی
و شب‌ها که پر می‌شد از پدر
وغزل ِحافظ و رباعی ِخيام
"بنشين بر لبِ جوی و گذر ِعمر ببين
کين اشارت ز جهان گذران ما را بس"

شايد بتوان باز باغ‌چه‌ای يافت سبز و تازه
که در آن درختانِ سيب و آلبالو
به شکوفه بنشينند هر بهار
و بوته‌هایِ ياس و شاه‌پسند
رنگ و عطر بر آن پاشند
اما
آوایِ پدر در شبِ باغ‌چه نه‌خواهد پيچيد
گوی‌چه‌هایِ هندوانه بزرگ خواهند شد
و کودکانِ سبک‌بال ِ آن روزها
چهره به گرد ِ سال‌ها پوشانده‌اند
وای که چراغانِ درختانِ خرمالو
دگر نارنجی و سرخ نيست
وان باغ‌چه و حوض و حياط و کودکی
در پس ِ خاطره‌ها مانده‌اند

2:03 AM | Baoba
December 5, 2005

نایافته و ناشناخته

در دورستِ روزها و سال‌ها

پیری آيينه‌ای داد به دست‌ام

گفتا: نيک بنگر

همه ريزه‌ها ببين

وان‌گه

چشم بربند

شکلکِ درون آيينه

وابسته است به نور و فام

گر آيينه از نور دوراوفتد

و در سياهی‌ بنشيند

دگر کسی درونِِ آيينه نماند باز

آن‌چه در آيينه نيست، بجوی و ببين و دریاب

روزگار ِ درازی‌ست که من

سر در درونِ خويش فروبرده‌ام

از پس ِ پلک‌هایِ بسته به‌دور از همه فام‌ها

کاويده‌ام و جسته‌ام و نيافته‌ام هيچ

که ديدنی باشد و خواستنی

بتوان بر آن باليد

يا از آن بتوان گريخت

در برون

هياهویِ‌ روزمره‌گی و روزمرگی‌هایِ مردمان

واژه‌هايی شناور در هوا

چهره‌هايی با رنگ‌هایِ ماسيده

صورتک‌هایِ تکرارشونده

و لب‌خندهایِ نقاشی

مسخره و مات و مصنوعی

و اشک‌هايی

که ره به مرهم ِسينه نبرده‌اند هرگز

و من

در اين هزارتویِ پيچاپيچ

سرگشته و گم‌گشته

تلوخوران و گنگ و گيج

در پی آن‌ام که در آيينه نبوده‌است هرگز

هرچند که اين کاووش بی‌پايان

شکلکِ درونِ آيينه را نيز فرسوده است

و خاکستر سردی

بر نقش ِ درون ِآيينه بنشانده است

و درون

روز به‌روز

تهی‌تر و بی‌آرزوتر از دی‌روز

افسوس که نگفت با من آن پیر

پايانِ جستن را

کدامين نشانه بايد بود

و روزنِ گريز از نايافته‌ها

در کدامين اميد بنهفته است

بايد جست و کاويد و فرسود

تا از بند ِ شکلکِ درون آيينه رست

بايد در گوشه‌ای تاريک و نايافته

آن راز ِ سر به‌مهر را يافت

بايد خنجری برداشت

و همه بندها را بريد

بايد گسست و از نو بست

بندی به نازکی ِ يک خيال

بندی به شادابی ِ يک نوبرگ

بندی به زلال ِ باران

بندی به سپيدی ِ برف

بندی بی‌هيچ وابسته‌گی

بندی رها در باد

11:15 PM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو