baoba

BAOBA

October 28, 2005

كورسو

تاريکی در ژرفای شب
لانه کرده بود
مسافر با پاهايی خسته
نگاهی سياه از نوميدی
زخم‌های کف‌پا را
بر سنگلاخ‌های کوره‌راه
به درد، می‌لغزاند.

نوری خُرد در دوردست
نشانِ کلبه‌ای در تيره‌گی‌ها؟
مسافر جانی گرفت
نقش ِ شيرين ِ پنداری خوش:
کلبه‌ای با اجاقی گرم
جرعه آبی زلال
بستری نرم، خوراکی اندک
سرپناهی از زوزه‌ی باد!
و شتابان سنگلاخ و زخم را
ناديده گرفت.

در دوردست اما
شب‌تابی به کورسوی خويش مغرور
بر سياهِ شب فخر می‌فروخت
"اين من‌ام روشنایِ تمام"
جغد ِ پيری شيرجه‌زنان
ناله‌ای کرد آرام

برگی از شاخه بيافتاد
کورسو خاموش شد
مسافر به شب پيوست
شب‌تاب نيز

1:06 AM | Baoba
October 20, 2005

نقشی از رویا

بسترم به بویِ آسمان آغشته شد
به عطر تند ِ ستاره‌هایِِ سرخ
به شتابِِ هميشه‌گی ِ شهاب‌هایِ سرگردان
و بویِ فواره‌یِ مه‌تاب
که بر من
گل‌هایِ نقره باريد

ابری دل‌اش شکست
دم ِ گرم ِ تابستان اما
نه‌شکست
گل‌هایِ آويخته بر ديوار
در رنگين‌کمانِ پيچک‌هایِ ‌خشک
به هزار ناز
به‌شکفتند
خرمالوهای سبز و کال
تن‌ ِ گس‌اشان
گل‌گون شد
بستر خيس شد
هوا از گردش ایستاد
سپيده در ترديد پای سست کرد
شبِ ريزش ِ آسمان
تا دوردستِ زمان گسترد
آسمان خالی شد
خاکِ باغ‌چه‌ ستاره‌باران شد
رقص ِ نور در حوضکِ رويا
بستری در پولک‌ِ مه‌تاب و آبی ِ خواب
سپيده شرم‌گين و سرخ
درپس ِ افقی دور
آه‌کشان بماند

1:45 PM | Baoba
October 18, 2005

بزمرگی

گله‌ اسير بزمرگی
بره و بزغاله، ميش و بز
خشکيده در شولایِ تشنه‌گی
حسرتِ سبز ِعلف
آرزویِِ آب

کفتارهایِ مست رقصان
جام‌هاشان لبالب از خون
بر چنگال گوشت بره و ميش
شکم‌هاشان بادکرده

چوپان زانوخميده و کمربشکسته
بر سجاده‌ای خاک‌آلوده
با لب‌هايی خشکيده
بسته در زمزمه‌ای گنگ

سفره‌یِ لاش‌خوران رنگين
بویِ خون و لاشه و کباب
در خشک‌دشت پيچيده

مويه‌ای نيست
ضجه‌ای نيست
ناله‌ای نيست
بره و بزغاله، ميش و بز
در رويایِ مواج ِ دشتی سبز
نهری زلال و روان
پنداری آهنگين به نوایِ نی
تشنه و خاموش می‌ميرند.

1:07 PM | Baoba
October 12, 2005

مورچه‌وار

خطی قرمز بر ميانه
اين سوی: عقل‌باخته‌گان
با زنجير و قهقهه‌هایِ بلند و مستانه
آن‌سوی: بخردان
مورچه‌گانِ بی‌انديشه
که تنها به بویِ آذوقه می‌دوند

نگاهی از بالا
ديوانه‌گان اين‌سوی
ديوانه‌تران آن‌سوی

خرد اما
واژه‌ای مسخره
رفتاری حساب‌شده
تکرار ِ پررنگ يا بی‌رنگِ ديگران
آغشته‌بودن به بویِ خوراک
چرب و شور و شیرین
تلخ و ترش
رفتار ِ گروهی
تبانی و هم‌دستی ِ چند مور‌چه
در شکافتن ِلاشه‌یِ سوسکی مرده
گم‌نکردنِ راه ِ لانه

نگاهی از بيرون
مورچه‌گانِ ديوانه!

3:44 PM | Baoba
October 10, 2005

ديوانه‌ساز

پاييز، تازه از دوردست رسيده است
هنوز گرد و خاک راه، از دامانِ جامه‌یِ کهنه‌اش نتکانده است
هنوز ابرهای تيره و خيس‌اش را بر آبی ِ دودگرفته‌یِ آسمان نچيده است.
هنوز خروش ِتندری يا درخشش ِ آذرخشی بر غبار کوچه خشم نگرفته است.
هنوز چراغانِ نارنجی‌اش را بر تن برهنه‌یِ درختانِ پير و بی‌ادعایِ خرمالو نکشيده است.
هنوز تک‌ياس‌هایِ معطر را به دستِ باد و باران از دل ِ بوته‌هایِ نازک و ترد نچيده است.
هنوز کوچه را به بویِ خاکِ باران‌خورده ميهمان نکرده است.
هنوز تبِ تابستان را از پيکر ِ خوی‌کرده‌ی شهر نزدوده است.
هنوز جام ِ طلا را از سکه نيانداخته است.
هنوز گل‌ولایِ ماسيده‌ و ته‌مانده‌یِ ميوه‌های نيم خورده را
را از بستر خشكيده و سرريز ِ جوی‌های شهر زباله‌ها،
نشسته است.

اما، تن به يخ نشسته است.
ديوانه‌سازها به کمين نشسته‌اند در پس ِ هر لحظه‌یِ آرامش،
تا به بوسه‌اي
ذره‌ذره گرمایِ شادی را بيرون کشند
از اين پيکر سرد و خاموش
و هيچ نماند جز سياهی درد.
همان گستره‌یِ تيره‌یِ بی‌کرانه
که بر پله‌کانِ بی‌ستاره‌یِ شب
تا ناکجای مکان
و صفر زمان
کشيده شده است.

در پس سکوتِ شب‌هایِ سحرسوخته،
نه نشانی از خواب است و نه از رويا.
رباينده‌گان روح و جان با نفس‌های سردشان به کمين نشسته‌اند.
و بلوره‌هایِ تيز يخ، که از پوست و گوشت و استخوان می‌گذرند
و در يک هيچ ِ ناشناخته و بی‌معنا و دردآلوده شناور می‌شوند.
ارواح ِ خاکستری: ديوانه‌سازان،
اين مکنده‌گانِ شادی‌ از جان‌های سرگشته،
نزديک و نزديک‌تر می‌شوند.

بنگر از نزديک .
از ميان چشم ِ دل بنگر.
سايه‌یِ آشنايی در ميان آنان است.
پيش از مکش ِآخرين قطره‌های کوچکِ شادمانی،
به اين ديوانه‌ساز ِ آشنا نگاهی بيانداز.
آهی و هيچ!
اين آشنا، خود تويی!

3:51 PM | Baoba
October 9, 2005

نیش مار یا پینگِ بیمار

مار هم با همه گزنده‌گی و زهرآگين بودن‌اش از نيش بر مرده‌گان‌زدن پرهيز می‌کند.

ای‌آن‌که سرانگشت نازنين‌ات بر صفحه‌یِ به‌روز شدن چسبيده يا گيرکرده است،
تو را به خنده‌هایِ شيرين‌ات سوگند،
از پينگِ اين درخت مرده و کم‌حوصله و اين دفتر بربسته دست بردار.

5:29 PM | Baoba
October 6, 2005

پاييز

باد
خش‌خش‌کنان از شکاف پنجره خنديد
و در خالي ِ اتاق
و غبار نشسته بر کف‌پوش ِ کهنه پيچيد

پنجره
تن ِخشک و سرد خويش
با خميازه‌ای کشيد
و چشمان تيره‌اش را بر کوچه دوخت
اما ازپس ِ شيشه‌هایِ ناشسته
هيچ نديد.

ره‌گذر
دستی سايه‌بانِ چشم کرد
بر آفتابِ خسته و بی‌جانِ پاييزی
نیم‌نگاهی کرد
با خود انديشيد:
کدامین دست، کدامین کس
ابرها را
از دل ِ بگرفته‌یِ آسمان، دزديد؟

درختِ برهنه
شاخه‌ای نيم‌خشک را
به دستِ باد تکاند و گفت:
چه کس سبزينه‌ها را
از درخت و باغ دزديد؟
چه کس رويای باران را
از برگ و بار
وز خاکِ خشک و پير و تشنه، دزديد؟

باد
رنگين‌کمانِ برگ را
از پایِ درخت روبيد
و بر تن کوچه و دشت پاشيد
خش‌خشه‌ای کرد:
هوم! هوم!
هيس! هيس!

بوته‌یِ خشکی
تن به باد سپرد
از خاک رست و در هوا چرخيد
و خسته بر زمين لغزيد
و تن ِخاک سخت خراشيد
خاک با خود گفت:
بوته‌ها هرگز نمی‌مانند.

باغ‌بان
خسته از روبيدنِ رنگين‌کمان
رنگارنگِ باغ را به چشم کشيد
نرم خنديد
و بويِ باران را
از دوردستِ دشت
بوييد و بر جان آميخت
زيرلب گفت: پاييز


1:34 PM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو