كورسو
تاريکی در ژرفای شب
لانه کرده بود
مسافر با پاهايی خسته
نگاهی سياه از نوميدی
زخمهای کفپا را
بر سنگلاخهای کورهراه
به درد، میلغزاند.
نوری خُرد در دوردست
نشانِ کلبهای در تيرهگیها؟
مسافر جانی گرفت
نقش ِ شيرين ِ پنداری خوش:
کلبهای با اجاقی گرم
جرعه آبی زلال
بستری نرم، خوراکی اندک
سرپناهی از زوزهی باد!
و شتابان سنگلاخ و زخم را
ناديده گرفت.
در دوردست اما
شبتابی به کورسوی خويش مغرور
بر سياهِ شب فخر میفروخت
"اين منام روشنایِ تمام"
جغد ِ پيری شيرجهزنان
نالهای کرد آرام
برگی از شاخه بيافتاد
کورسو خاموش شد
مسافر به شب پيوست
شبتاب نيز
نقشی از رویا
بسترم به بویِ آسمان آغشته شد
به عطر تند ِ ستارههایِِ سرخ
به شتابِِ هميشهگی ِ شهابهایِ سرگردان
و بویِ فوارهیِ مهتاب
که بر من
گلهایِ نقره باريد
ابری دلاش شکست
دم ِ گرم ِ تابستان اما
نهشکست
گلهایِ آويخته بر ديوار
در رنگينکمانِ پيچکهایِ خشک
به هزار ناز
بهشکفتند
خرمالوهای سبز و کال
تن ِ گساشان
گلگون شد
بستر خيس شد
هوا از گردش ایستاد
سپيده در ترديد پای سست کرد
شبِ ريزش ِ آسمان
تا دوردستِ زمان گسترد
آسمان خالی شد
خاکِ باغچه ستارهباران شد
رقص ِ نور در حوضکِ رويا
بستری در پولکِ مهتاب و آبی ِ خواب
سپيده شرمگين و سرخ
درپس ِ افقی دور
آهکشان بماند
بزمرگی
گله اسير بزمرگی
بره و بزغاله، ميش و بز
خشکيده در شولایِ تشنهگی
حسرتِ سبز ِعلف
آرزویِِ آب
کفتارهایِ مست رقصان
جامهاشان لبالب از خون
بر چنگال گوشت بره و ميش
شکمهاشان بادکرده
چوپان زانوخميده و کمربشکسته
بر سجادهای خاکآلوده
با لبهايی خشکيده
بسته در زمزمهای گنگ
سفرهیِ لاشخوران رنگين
بویِ خون و لاشه و کباب
در خشکدشت پيچيده
مويهای نيست
ضجهای نيست
نالهای نيست
بره و بزغاله، ميش و بز
در رويایِ مواج ِ دشتی سبز
نهری زلال و روان
پنداری آهنگين به نوایِ نی
تشنه و خاموش میميرند.
مورچهوار
خطی قرمز بر ميانه
اين سوی: عقلباختهگان
با زنجير و قهقهههایِ بلند و مستانه
آنسوی: بخردان
مورچهگانِ بیانديشه
که تنها به بویِ آذوقه میدوند
نگاهی از بالا
ديوانهگان اينسوی
ديوانهتران آنسوی
خرد اما
واژهای مسخره
رفتاری حسابشده
تکرار ِ پررنگ يا بیرنگِ ديگران
آغشتهبودن به بویِ خوراک
چرب و شور و شیرین
تلخ و ترش
رفتار ِ گروهی
تبانی و همدستی ِ چند مورچه
در شکافتن ِلاشهیِ سوسکی مرده
گمنکردنِ راه ِ لانه
نگاهی از بيرون
مورچهگانِ ديوانه!
ديوانهساز
پاييز، تازه از دوردست رسيده است
هنوز گرد و خاک راه، از دامانِ جامهیِ کهنهاش نتکانده است
هنوز ابرهای تيره و خيساش را بر آبی ِ دودگرفتهیِ آسمان نچيده است.
هنوز خروش ِتندری يا درخشش ِ آذرخشی بر غبار کوچه خشم نگرفته است.
هنوز چراغانِ نارنجیاش را بر تن برهنهیِ درختانِ پير و بیادعایِ خرمالو نکشيده است.
هنوز تکياسهایِ معطر را به دستِ باد و باران از دل ِ بوتههایِ نازک و ترد نچيده است.
هنوز کوچه را به بویِ خاکِ بارانخورده ميهمان نکرده است.
هنوز تبِ تابستان را از پيکر ِ خویکردهی شهر نزدوده است.
هنوز جام ِ طلا را از سکه نيانداخته است.
هنوز گلولایِ ماسيده و تهماندهیِ ميوههای نيم خورده را
را از بستر خشكيده و سرريز ِ جویهای شهر زبالهها،
نشسته است.
اما، تن به يخ نشسته است.
ديوانهسازها به کمين نشستهاند در پس ِ هر لحظهیِ آرامش،
تا به بوسهاي
ذرهذره گرمایِ شادی را بيرون کشند
از اين پيکر سرد و خاموش
و هيچ نماند جز سياهی درد.
همان گسترهیِ تيرهیِ بیکرانه
که بر پلهکانِ بیستارهیِ شب
تا ناکجای مکان
و صفر زمان
کشيده شده است.
در پس سکوتِ شبهایِ سحرسوخته،
نه نشانی از خواب است و نه از رويا.
ربايندهگان روح و جان با نفسهای سردشان به کمين نشستهاند.
و بلورههایِ تيز يخ، که از پوست و گوشت و استخوان میگذرند
و در يک هيچ ِ ناشناخته و بیمعنا و دردآلوده شناور میشوند.
ارواح ِ خاکستری: ديوانهسازان،
اين مکندهگانِ شادی از جانهای سرگشته،
نزديک و نزديکتر میشوند.
بنگر از نزديک .
از ميان چشم ِ دل بنگر.
سايهیِ آشنايی در ميان آنان است.
پيش از مکش ِآخرين قطرههای کوچکِ شادمانی،
به اين ديوانهساز ِ آشنا نگاهی بيانداز.
آهی و هيچ!
اين آشنا، خود تويی!
نیش مار یا پینگِ بیمار
مار هم با همه گزندهگی و زهرآگين بودناش از نيش بر مردهگانزدن پرهيز میکند.
ایآنکه سرانگشت نازنينات بر صفحهیِ بهروز شدن چسبيده يا گيرکرده است،
تو را به خندههایِ شيرينات سوگند،
از پينگِ اين درخت مرده و کمحوصله و اين دفتر بربسته دست بردار.
پاييز
باد
خشخشکنان از شکاف پنجره خنديد
و در خالي ِ اتاق
و غبار نشسته بر کفپوش ِ کهنه پيچيد
پنجره
تن ِخشک و سرد خويش
با خميازهای کشيد
و چشمان تيرهاش را بر کوچه دوخت
اما ازپس ِ شيشههایِ ناشسته
هيچ نديد.
رهگذر
دستی سايهبانِ چشم کرد
بر آفتابِ خسته و بیجانِ پاييزی
نیمنگاهی کرد
با خود انديشيد:
کدامین دست، کدامین کس
ابرها را
از دل ِ بگرفتهیِ آسمان، دزديد؟
درختِ برهنه
شاخهای نيمخشک را
به دستِ باد تکاند و گفت:
چه کس سبزينهها را
از درخت و باغ دزديد؟
چه کس رويای باران را
از برگ و بار
وز خاکِ خشک و پير و تشنه، دزديد؟
باد
رنگينکمانِ برگ را
از پایِ درخت روبيد
و بر تن کوچه و دشت پاشيد
خشخشهای کرد:
هوم! هوم!
هيس! هيس!
بوتهیِ خشکی
تن به باد سپرد
از خاک رست و در هوا چرخيد
و خسته بر زمين لغزيد
و تن ِخاک سخت خراشيد
خاک با خود گفت:
بوتهها هرگز نمیمانند.
باغبان
خسته از روبيدنِ رنگينکمان
رنگارنگِ باغ را به چشم کشيد
نرم خنديد
و بويِ باران را
از دوردستِ دشت
بوييد و بر جان آميخت
زيرلب گفت: پاييز


