مستانه
ماه باريکتر از حوصلهیِ تنگِ شب
بر بهتِ سياهِ آسمان بنشسته
ستارهگان چو کودکانِ بازيگوش
شهابها را گرفتهاند بر دوش
مهتاب با هزاران ناز
میلغزد بر سينهريز ِ نقره
در خلوتِ کوچهی خاموش
میريزد خوشههای اقاقی
گل ِ نوشکفته با ترديد
میگشايد جام ِ تردِ آغوش
میتراود شرابی سپيد
از ميانِ تنی نرم و پاک
نسيم میرسد مست و خراب
پياله پر میکند از شرابِ ناب
رهگذر
خموش و خسته و خميده
تن سپرده بر درختِ پير ِ کوچه
نسيم دراز میکند دستی
پياله میريزد بر جانِ مرد
مرد همچنان با چشمانِ بسته
جام مینوشد تا واپسين چکه
در جانِ خستهاش ناگاه
میشکفد بلورهیِ رويا
شرابِ گل به دست نسيم
میآميزد با نقرهی مهتاب
آواز هزاران پرندهیِ مست
میپيچيد در غربتِ شبِِِ مبهوت
سياهی میگريزد ترسان و گيج
سپيده بر میدمد از تن خيس
پر میشود خوابِ کوچه
از جامهای شراب
از مردمانِ خوابمست و خراب
از رنگارنگِ پرندهگانِ خوشآواز
از بارش ِشکوفههایِ رقصان
از باران
دگرباره آرش
آن گوشهیِ ناپيدا
در لابهلایِ ملافههایِ سپيد
در کنار نمودارهايی کژ
نشان زندهگی، نه زيستن
پيکری تکيدهتر از نی
به رنگپريدهگی ِ مهتاب
کژ میکند دهان
به فلسفهیِ بودنِ نامردمان
نفس میآيد بیشتاب و بیآوا
درون
از ميانه تهی و خالی
از فراز سنگينتر از هزاران
شمعی نخواهم افروخت
فريادی نخواهم کشيد
تمنايی نخواهم نوشت
خواهش نان و تن ندارم بيش
خروش ِ من
خاموشی است
تمنایِ من
همان گمشدهی دوران است
همان که ديرينه عمری است
به قربانگاه بردهاند
همان خونی که در
هر وجب از اين خاک
در ميانِ جویهای به گنداب آلوده
و موشهایِ چاق و شکم برآمده
جاری است
در ميانِ ملافههایِ سپيد
در ميانِ مردانی خاکستری و کور
مست از بویِ باروت
غره به سنگينی قبضههایِ سرد
با پيکری تکيده و زار
روحی به بلندایِ کوهسار
با هر نفس ِ سنگين
با هر چکه شکرآبی
که ناخواسته
مینشيند بر رگِ تشنهی ماندن
میخروشد مردی سخت
دگرباره آرش
دگرباره آتش
جان خويشتن
مینهد در واپسين فرياد
شيونی بر قربانی ِهمه دوران
آن واژهیِ گمگشته از يادها
پوشيده در غبار چربِ سالها
آزادی