باغ اندیشه
$جمهور --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$توكا --»»
$گوش‌زد --»»
$بامدادی --»»
$حرف حساب --»»
$ديده‌بان كوهستان --»»
$پژواک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$نارنجی --»»
$عصیان --»»
$پيكوفسكی --»»
$سيبستان --»»
$ققنوس --»»
$بائوبا
$مزيدی
$مهار بيابان‌زايی
$ایتالیا، ایتالیا
$تا دانه!
$چای داغ
$کوهیار
$1984
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان
$قلم‌هایِ سرخ
$ف.م.سخن
$کمان‌گیر
$آريوبرزن
$آیه‌های وبلاگی
$یهودی ِ سرگردان
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$فرنگوپولیس
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جوجو
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

September 8, 2005

مستانه

ماه باريک‌تر از حوصله‌یِ تنگِ شب
بر بهتِ سياهِ آسمان بنشسته
ستاره‌گان چو کودکانِ بازيگوش
شهاب‌‌ها را گرفته‌اند بر دوش
مه‌تاب با هزاران ناز
می‌لغزد بر سينه‌ريز ِ نقره

در خلوتِ کوچه‌ی خاموش
می‌ريزد خوشه‌های اقاقی
گل ِ نوشکفته با ترديد
می‌گشايد جام ِ تردِ آغوش
می‌تراود شرابی سپيد
از ميانِ تنی نرم و پاک
نسيم می‌رسد مست و خراب
پياله پر می‌کند از شرابِ ناب

ره‌گذر
خموش و خسته و خميده
تن سپرده بر درختِ پير ِ کوچه
نسيم دراز می‌کند دستی
پياله می‌ريزد بر جانِ مرد
مرد هم‌چنان با چشمانِ بسته
جام می‌نوشد تا واپسين چکه

در جانِ خسته‌‌اش ناگاه
می‌شکفد بلوره‌یِ رويا
شرابِ گل به دست نسيم
می‌آميزد با نقره‌ی مه‌تاب
آواز هزاران پرنده‌یِ مست
می‌پيچيد در غربتِ شبِِِ مبهوت

سياهی می‌گريزد ترسان و گيج
سپيده بر می‌دمد از تن خيس
پر می‌شود خوابِ کوچه
از جام‌های شراب
از مردمانِ خواب‌مست و خراب
از رنگارنگِ پرنده‌گانِ خوش‌آواز
از بارش ِشکوفه‌هایِ رقصان
از باران

1:41 PM | Baoba |
September 3, 2005

دگرباره آرش

آن گوشه‌یِ ناپيدا
در لابه‌لایِ ملافه‌هایِ سپيد
در کنار نمودارهايی کژ
نشان زنده‌گی، نه زيستن
پيکری تکيده‌تر از نی
به رنگ‌پريده‌گی ِ مه‌تاب
کژ می‌کند دهان
به فلسفه‌یِ بودنِ نامردمان
نفس می‌آيد بی‌شتاب و بی‌آوا
درون
از ميانه تهی و خالی
از فراز سنگين‌تر از هزاران

شمعی‌ نخواهم افروخت
فريادی نخواهم کشيد
تمنايی نخواهم نوشت
خواهش نان و تن ندارم بيش
خروش ِ من
خاموشی است
تمنایِ من
همان گم‌شده‌ی دوران است
همان که ديرينه عمری است
به قربان‌گاه برده‌اند
همان خونی که در
هر وجب از اين خاک
در ميانِ جوی‌های به گنداب آلوده
و موش‌هایِ چاق و شکم برآمده
جاری است

در ميانِ ملافه‌هایِ سپيد
در ميانِ مردانی خاکستری و کور
مست از بویِ باروت
غره به سنگينی قبضه‌هایِ سرد
با پيکری تکيده‌ و زار
روحی به بلندایِ کوه‌سار
با هر نفس ِ سنگين
با هر چکه شکرآبی
که ناخواسته
می‌نشيند بر رگِ تشنه‌ی ماندن
می‌خروشد مردی سخت
دگرباره آرش
دگرباره آتش
جان خويشتن
می‌نهد در واپسين فرياد
شيونی بر قربانی ِهمه دوران
آن واژه‌یِ گم‌گشته از يادها
پوشيده در غبار چربِ سال‌ها
آزادی