برگهیِ سفيد
پسر بهغيظ نام خويش را بر برگه نوشت. نگاهی بیتفاوت به پرسشها افکند و با زهرخندی برخاست و برگهی سفيد را به مرد داد.
مرد از ديدن خشم و دردی که در چشمانِ پسر بود، جا خورد. برگه بویِ تلخ فريادهای فروخورده میداد. نگاهی به سوراخی که از فشردن خودکار بر برگه مانده بود انداخت و دستاش لرزيد. آرام در سربرگ نوشت: هفده.
فردای روزی که نمرهها بر تابلو نشست، مرد که به اتاق رسيد پسر دم در ايستاده بود. نه سخنی و اشارهای. تنها نگاهی پر درد و نوميد و تيره. تن ِ مرد مور مور شد. سرما بر مغزاستخواناش نشست
چندی بعد، رنگِ زرد چرکی بر ديوارها نشسته بود. يکی در خوابگاه، خود را حلقآويز کرده بود.
هشدار، خواهش، تهدید و نفرین
پينگ بیجا و روزی چندباره ممنوع!
مگر خودتان وبلاگ و وبسایت نداريد؟ لطفاْ روزی چند دهبار تنها وبلاگِ گرانبار ِ خويش را جار ِ به روزشدن بزنيد.
شما را به آرامش ِ روح ِ رفتهگان و سلامتِ جان و تن ِ زندهگان و عزيزاناتان سوگند که پينگ نکنيد دم به دم.
لطفاْ پرچم بهروز شدن بر شاخههای نازک اين درختِ خفته نياويزيد.
گذر هر نسيم و باد و توفان و جريانهای گردابی ِ پينگ از نزديکی اين درخت خشکيده ممنوع است.
گذر هرگونه توپ پينگپونگ و پراندنِ خواب از چشمانِ خستهیِ اين درختِ خفته و آزردنِ رهگذرانِ بیخبر، جز مردمآزاری نيست و پیآمد ِ قانونی خواهد داشت.
الاهی وبلاگاش فيلتر گردد و شمارندهاش ازکار بيافتد هر آن کس که کمر به پينگِ نابهجا بستهاست.
الاهی گرفتار جادوی سياه و طلسم ِ قفل ِ دست و پا يا از آن هم بدتر طلسم سکتومسمپرا (Sectumsempra) گردد هر آن کس که پينگ کند نابهجا دفتر ِ ديگران را.
الا ای پينگکنندهی ِ گرامی و کمی تا قسمتی بیکار و اندکی هم بیمار، بدان و آگاه باش که تئوری ِ"نرود ميخ ِ آهنين در سنگ" با پيشرفت دانش و فنآوری رد شد!
آن روز
دیدار نخست از آيينهیِ يادم
میتراود هر بار با باران
آن روز
دستانات همه رنگين بود
سخت اندر کار
گونههای دخترکِ دستفروش را
گلگون کند يکبار
بنهد شاخه گلی از مهر
گرم و لطيف و سرخ
بر دستانِ ترک ترکِ کودکانِ سرما
سرگشته در هياهویِِ ماشينها
بشويد خط ِ رنج و درد
از چينهایِ آفتابسوخته
از چهرههایِ سرماسوخته
آنروز
بر جامهیِ کودکانِ دستفروش
گلبوتههایِ شادمانی نشسته بود
در دستاناشان سيب بود
سيبِ سبزی عطرآگين
که بویِ بهار میداد
گرسنهگی از ياد میبرد
سرخی گونههاشان دگر
از سرما نبود
آن روز
جامهات يک آسمان بود
پرتوهای طلايی ِ مهر
از سينهیِ جامهیِ آبیات
رخشانتر از هزار خورشيد
میتراويد بر هر سو
آن روز
خورشيد و باران و رنگينکمان
همه چونان آبشار
از جایجایِ جامهات
وز جام ِ زرين ِِ سينهات
جاری بود
عقوبت
خانهی من در انتهای جهان است
در مفصل ِ خاک
و
پوک
با ما گفته بودند:
"آن کلام ِ مقدس را
به شما خواهيم آموخت
ليکن به خاطر ِ آن
عقوبتي جانفرسای را
تحمل ميبايد ِتان کرد"
عقوبت ِ جانکاه را چندان تاب آورديم
آری
که کلام ِ مقدس ِمان
باری
از خاطر گريخت
گرچه در این بگذشته پنج، دو پنجرهیِِِ روشناش خاموش ماند؛ اما هماره واژِه واژهیِ خروشاناش، در پسکوچههایِ دلتنگ و بارانی ِ جانامان جاری بماند.
از هيچ بر پوچ
نقطهیِ آغاز در ايهام
نقطهیِ پايان در ابهام
ميانه جنبشی ديوانهوار
بر گردِ نقطهایِ گم و ناپيدا
برسبز ِ دشت يا خشکِ خار
در خروش سختتوفانهای سياه
یا در آرامش آبیها
درپي يافتن ِ بهانه
دستانِ تمنا
کشيده به هر کرانه
از هر بوته مشتی گلبرگِ ترد
از هر نقش رنگی درخشان و تند
نه آرمانی در پس ِ پندار
نه انديشهای در سر
تنها تکرار ِ اين و آن
آموزههایِ سهل و ساده
هر چند نفسگیر و پیچاپیچ
گشودن همه بسته رشتهها
همه سبک, مسخره, روسیاه
تکرار شمارهها و واژهها
سرگیجهیِ دوار لحظهها
حاصل:
از گنگ تا گیج
از هيچ بر پوچ
...
پوزخندیست نهان
در پس شيشههای سياه
زمزمهای در وادی
از پيچک ديوار ِتنهايی
سه دامن گلبرگِ فراموشی چيدم
از کهکشانِ بیکرانه
سه خوشه ستاره چيدم
از نردبان مهتاب
سه پلهی نقره دزديدم
از ابرهای بغضکرده و خيس
سه جام اشک پرکردم
بر ايوان شدم
آنجا که
خاموشی تنها فرياد بود
و صندلی خسته
پیکر تردت را
نالهکنان در آغوش میفشرد
آنجا که اندوه
افسوس و حسرت را ترانه میخواند
بريختم يک به يک
همه جامهایِ اشک را
بر چشمان خشک و سوختهات
نهادم پلههای نقره را
پيش ساقهایِ بلورين ِ خميدهات
پاشيدم همه ستارهها را
برشبِِ اندوهِ دلات
و گلبرگهایِ فراموشی را
بر همه نقشهایِ درد
از دوردستِ کودکی
در بیتابی وادیِ خاموشان
آرام و بیصدا
در گوش ِ بگرفتهام
زنگی زمزمه کرد:
تا ياد و خاطرهای شيرين
از من، در تو بجوشد
من خواهم بود
و من
در تو خواهم زيست
صدف بشکسته
ذره از صدف دردانه شد
يگانه شد
و چشم همه مردمان خيره کرد
هر کسی اين يگانه را تمنا کرد
حلقههای طلايی
بینگين و توخالی
در حسرت دردانه میسوختند
دردانه در پس هر ديوار
در ورای هر پرده
درخشان و تابناک
دل میبرد
گرچه در پستویِ تنهايی خويش
اما
دلاش خوش بود به صدفی در دوردست
صدفی با دلی خالی
درست به اندازهی دردانه
نه بيش و نه کم
صدف که بشکست
دردانه ترک برداشت
شکست و شکست
برقاش برفت
رنگاش بسوخت
خرد شد و خاکستر
از جان بسوخت
از ياد برفت
از ياد نبرد
سیاهی
بادی ورزيد
شمع کورسويی بزد
سياهی تکانی بر پشت درهمفشردهاش داد
برگی لرزيد
شمع که فرومرد
سياهی دستی بر شب کشيد
سرما بال گسترد
تکگلی بسته شد
بوفی ناله کرد
آب از جنبش بماند
برگی لرزان از شاخه فرواوفتاد
شمع که فرومرد
سياهی پادشه شد
روشنا در يادها بمرد
آبِ ساکن به لجن نشست
رودخانه مرداب شد
قايقران، پير و فرتوت شد
برگِ ريخته بر زمين پوسيد
شمع که فرومرد
ستارهای در آسمان نماند
کهکشان تاريک شد
آسمان سياه و زمين سياه
آب راکد و درخت خشکيده
روشنا در خاطرهها نيز بمرد
سياهی بر پهنهیِ هستی گسترده شد
سرما جاودانه شد
لبخند فسانه شد
غنچهها نشکفته پلاسيد
مارها هريک اژدهايی شدند
با هزاران سر
شمع که فرومرد
باد به قهر برفت
روشنا را از يادها بربودند
خواب در سياهی
خواب بیرويا
خواب در تفِ سرخ تب
تنهای سست و رخوتزده را پرکرد
رقص مردهگان در سياهیای بیپايان
خزش مارهای اژدها بر بيابان بیکران
تنها تکانه شد
سياهی گسترده شد
سپاس ِ سپنج
پدر گفتا: سپاسدار آن بخشاينده را
که تو را بهترينها بداد
در ژرفنای نگاهاش شناور شدم
وز باغ پرتوانِ دستاناش خوشه چيدم
گفتم: هزاران سپاس
مادر گفتا: سپاسدار مر او را
که تو را بهترينها بخشيد
در اقيانوس ِ بیکرانهیِِ دستانِ نوازشگرش
از خود بیخود گشتم
وز خورشيد چشماناش هزاران ستاره چيدم
گفتم: صدهزاران سپاس
دوستی گفت: دل خوشدار
که تو را بهترينها بخشيد
بر گذرگاهِ رفته نگه کردم
همه بگرفتهها و جایماندهها بديدم
سری از افسوس جنباندم
گفتم: هرگز
که مرا هرچه داد، سپنجی بود
گر تن دهد، فرسودهاش دارد
گر جان دهد، بازش ستاند
گرقد و بالايی دهد، به کماناش نشاند
گر رنگی دهد، زرد و زارش نمايد
اين ميهمان بدين سرای
تنها چند روزی گرامی دارد
هرچه به سپنج دهد
با بهرهی سپاس و رنج بازستاند
اقيانوس مهر و آسمان آبی را
سامان و تندرستی را
تک به تک همه روشنای هستی را
بازستاند بیهيچ دليل
آری، آری
اين توانا باغبان
از دانهیِ کوچکی
درختی بلند سبز دارد
سايهیِ شاخسارش بفروشد
ميوهاش در سبد کند
با بارانِ شکوفهاش
دشت را رنگ زند
وانگاه
آوندهایَش ناتوان دارد
پس بهجرم ِ ناتوانی و بیبرگ و باری
تنه و شاخهها بشکند
پس در آتش افکند
پرنده را بال دهد
شکارچی را دانه و دام
پس آسمان و پرواز
از پرنده بستاند
در بند قفسی و دانهای
به شکرانه
آوازش خواهد
مر او را سپاسی نيست
مر او را سپاسی نشايد