baoba

BAOBA

July 31, 2005

برگه‌یِ سفيد

پسر به‌غيظ نام خويش را بر برگه نوشت. نگاهی بی‌تفاوت به پرسش‌ها افکند و با زهرخندی برخاست و برگه‌ی سفيد را به مرد داد.

مرد از ديدن خشم و دردی که در چشمانِ پسر بود، جا خورد. برگه بویِ تلخ فريادهای فروخورده می‌داد. نگاهی به سوراخی که از فشردن خودکار بر برگه مانده بود انداخت و دست‌اش لرزيد. آرام در سربرگ نوشت: هفده.

فردای روزی که نمره‌ها بر تابلو نشست، مرد که به اتاق‌ رسيد پسر دم در ايستاده بود. نه سخنی و اشاره‌ای. تنها نگاهی پر درد و نوميد و تيره. تن ِ مرد مور مور شد. سرما بر مغزاستخوان‌اش نشست

چندی بعد، رنگِ زرد چرکی بر ديوارها نشسته بود. يکی در خواب‌گاه، خود را حلق‌آويز کرده بود.

1:40 PM | Baoba
July 28, 2005

هشدار، خواهش، تهدید و نفرین

پينگ بی‌جا و روزی چندباره ممنوع!

مگر خودتان وب‌لاگ و وب‌سایت نداريد؟ لطفاْ روزی چند ده‌بار تنها وب‌لاگِ گران‌بار ِ خويش را جار ِ به روزشدن بزنيد.

شما را به آرامش ِ روح ِ رفته‌گان و سلامتِ جان و تن ِ زنده‌گان و عزيزان‌اتان سوگند که پينگ نکنيد دم به دم.

لطفاْ پرچم به‌روز شدن بر شاخه‌های نازک اين درختِ خفته نياويزيد.

گذر هر نسيم و باد و توفان و جريان‌های گردابی ِ پينگ از نزديکی اين درخت خشکيده ممنوع است.

گذر هرگونه توپ پينگ‌پونگ و پراندنِ خواب از چشمانِ خسته‌یِ اين درختِ خفته و آزردنِ ره‌گذرانِ بی‌خبر، جز مردم‌آزاری نيست و پی‌آمد ِ قانونی خواهد داشت.

الاهی وب‌لاگ‌اش فيلتر گردد و شمارنده‌اش ازکار بيافتد هر آن‌ کس که کمر به پينگِ نابه‌جا بسته‌است.

الاهی گرفتار جادوی سياه و طلسم ِ قفل ِ دست و پا يا از آن هم بدتر طلسم سکتوم‌سمپرا (Sectumsempra) گردد هر آن‌ کس که پينگ کند نابه‌جا دفتر ِ ديگران را.

الا ای پينگ‌کننده‌ی ِ گرامی و کمی تا قسمتی بی‌کار و اندکی هم بیمار، بدان و آگاه باش که تئوری ِ"نرود ميخ ِ آهنين در سنگ" با پيش‌رفت دانش و فن‌آوری رد شد!

5:20 PM | Baoba
July 25, 2005

آن روز

دیدار نخست از آيينه‌یِ يادم
می‌تراود هر بار با باران
آن روز
دستان‌ات همه رنگين بود
سخت اندر کار
گونه‌های دخترکِ دست‌فروش را
گل‌گون کند يک‌بار
بنهد شاخه گلی از مهر
گرم و لطيف و سرخ
بر دستانِ ترک ترکِ کودکانِ سرما
سرگشته در هياهویِِ ماشين‌ها
بشويد خط ِ رنج و درد
از چين‌هایِ آفتاب‌سوخته‌
از چهره‌هایِ سرماسوخته

آن‌روز
بر جامه‌یِ کودکانِ دست‌فروش
گل‌بوته‌هایِ شادمانی نشسته بود
در دستان‌اشان سيب بود
سيبِ سبزی عطرآگين
که بویِ بهار می‌داد
گرسنه‌گی از ياد می‌برد
سرخی گونه‌هاشان دگر
از سرما نبود

آن روز
جامه‌ات يک آسمان بود
پرتوهای طلايی ِ مهر
از سينه‌‌یِ جامه‌یِ آبی‌ات
رخشان‌تر از هزار خورشيد
می‌تراويد بر هر سو

آن روز
خورشيد و باران و رنگين‌کمان
همه چونان آب‌شار
از جای‌جایِ جامه‌ات
وز جام ِ زرين ِِ سينه‌ات
جاری بود

1:56 PM | Baoba
July 24, 2005

عقوبت

خانه‌ی من در انتهای جهان است
در مفصل ِ خاک
و
پوک

با ما گفته بودند:
"آن کلام ِ مقدس را
به شما خواهيم آموخت
ليکن به خاطر ِ آن
عقوبتي جان‌فرسای را
تحمل مي‌بايد ِتان کرد"
عقوبت ِ جان‌کاه را چندان تاب آورديم
آری
که کلام ِ مقدس ِمان
باری
از خاطر گريخت

گرچه در این بگذشته پنج، دو پنجره‌یِِِ روشن‌اش خاموش ماند؛ اما هماره واژِه واژه‌یِ خروشان‌اش، در پس‌کوچه‌هایِ دل‌تنگ و بارانی ِ جان‌امان جاری بماند.

5:16 PM | Baoba
July 19, 2005

از هيچ بر پوچ

نقطه‌یِ آغاز در ايهام
نقطه‌یِ پايان در ابهام
ميانه جنبشی ديوانه‌وار
بر گردِ نقطه‌ایِ گم و ناپيدا
برسبز ِ دشت يا خشکِ خار
در خروش سخت‌توفان‌های سياه
یا در آرامش آبی‌ها

درپي يافتن ِ بهانه
دستانِ تمنا
کشيده به‌ هر کرانه
از هر بوته مشتی گل‌برگِ ترد
از هر نقش رنگی درخشان و تند

نه آرمانی در پس ِ پندار
نه انديشه‌ای در سر
تنها تکرار ِ اين و آن
آموزه‌هایِ سهل و ساده
هر چند نفس‌گیر و پیچاپیچ
گشودن همه بسته ‌رشته‌ها
همه سبک, مسخره, روسیاه
تکرار شماره‌ها و واژه‌ها
سرگیجه‌یِ دوار لحظه‌ها

حاصل:
از گنگ تا گیج
از هيچ بر پوچ
...
پوزخندی‌ست نهان
در پس شيشه‌های سياه

7:33 PM | Baoba
July 15, 2005

زمزمه‌ای در وادی

از پيچک ديوار ِتنهايی
سه دامن گل‌برگِ فراموشی چيدم
از کهکشانِ بی‌کرانه
سه خوشه ستاره چيدم
از نردبان مهتاب
سه پله‌ی نقره دزديدم
از ابرهای بغض‌کرده و خيس
سه جام اشک پرکردم

بر ايوان شدم
آن‌جا که
خاموشی تنها فرياد بود
و صندلی خسته
پیکر تردت را
ناله‌کنان در آغوش می‌فشرد
آن‌جا که اندوه
افسوس و حسرت را ترانه می‌‌خواند

بريختم يک به يک
همه جام‌هایِ اشک را
بر چشمان خشک و سوخته‌‌ات
نهادم پله‌های نقره را
پيش ساق‌هایِ بلورين ِ خميده‌ات
پاشيدم همه ستاره‌ها را
برشبِِ اندوهِ دل‌ات
و گل‌برگ‌هایِ فراموشی را
بر همه نقش‌هایِ درد

از دوردستِ کودکی
در بی‌تابی وادیِ خاموشان
آرام و بی‌صدا
در گوش ِ بگرفته‌ام
زنگی زمزمه کرد:
تا ياد و خاطره‌ای شيرين
از من، در تو بجوشد
من خواهم بود
و من
در تو خواهم زيست

2:50 AM | Baoba

صدف بشکسته

ذره از صدف دردانه شد
يگانه شد
و چشم همه مردمان خيره کرد
هر کسی اين يگانه را تمنا کرد
حلقه‌های طلايی‌
بی‌نگين و توخالی
در حسرت دردانه می‌سوختند

دردانه در پس هر ديوار
در ورای هر پرده
درخشان و تاب‌ناک
دل‌ می‌برد
گرچه در پستویِ تنهايی‌ خويش
اما
دل‌اش خوش بود به صدفی در دوردست
صدفی با دلی خالی
درست به اندازه‌ی دردانه
نه بيش و نه کم

صدف که بشکست
دردانه ترک برداشت
شکست و شکست
برق‌اش برفت
رنگ‌اش بسوخت
خرد شد و خاکستر
از جان بسوخت
از ياد برفت
از ياد نبرد

2:44 AM | Baoba
July 4, 2005

سیاهی

بادی ورزيد
شمع کورسويی بزد
سياهی تکانی بر پشت درهم‌فشرده‌اش داد
برگی لرزيد

شمع که فرومرد
سياهی دستی بر شب کشيد
سرما بال گسترد
تک‌گلی بسته شد
بوفی ناله‌ کرد
آب از جنبش بماند
برگی لرزان از شاخه فرواوفتاد

شمع که فرومرد
سياهی پادشه شد
روشنا در يادها بمرد
آب‌ِ ساکن به لجن نشست
رودخانه مرداب شد
قايق‌ران، پير و فرتوت شد
برگ‌ِ ريخته بر زمين پوسيد

شمع که فرومرد
ستاره‌ای در آسمان نماند
کهکشان تاريک شد
آسمان سياه و زمين سياه
آب راکد و درخت خشکيده
روشنا در خاطره‌ها نيز بمرد

سياهی بر پهنه‌یِ هستی گسترده شد
سرما جاودانه شد
لب‌خند فسانه شد
غنچه‌ها نشکفته پلاسيد
مارها هريک اژدهايی شدند
با هزاران سر

شمع که فرومرد
باد به قهر برفت
روشنا را از يادها بربودند
خواب در سياهی
خواب بی‌رويا
خواب در تفِ سرخ تب
تن‌های سست و رخوت‌زده را پرکرد
رقص مرده‌گان در سياهی‌ای بی‌پايان
خزش مارهای اژدها بر بيابان بی‌کران
تنها تکانه شد
سياهی گسترده شد


5:06 PM | Baoba
July 2, 2005

سپاس ِ سپنج

پدر گفتا: سپاس‌دار آن بخشاينده را
که تو را به‌ترين‌ها بداد
در ژرفنای نگاه‌اش شناور شدم
وز باغ پرتوانِ دستان‌اش خوشه چيدم
گفتم: هزاران سپاس

مادر گفتا: سپاس‌دار مر او را
که تو را به‌ترين‌ها بخشيد
در اقيانوس ِ بی‌کرانه‌یِِ دستانِ نوازش‌گرش
از خود بی‌خود گشتم
وز خورشيد چشمان‌اش هزاران ستاره چيدم
گفتم: صدهزاران سپاس

دوستی گفت: دل‌ خوش‌دار
که تو را به‌ترين‌ها بخشيد
بر گذرگاهِ رفته نگه کردم
همه بگرفته‌ها و جای‌مانده‌ها بديدم
سری از افسوس جنباندم
گفتم: هرگز
که مرا هرچه داد، سپنجی بود

گر تن دهد، فرسوده‌اش دارد
گر جان دهد، بازش ستاند
گرقد و بالايی دهد، به کمان‌اش نشاند
گر رنگی دهد، زرد و زارش نمايد
اين ميهمان بدين سرای
تنها چند روزی گرامی دارد

هرچه به سپنج دهد
با بهره‌ی سپاس و رنج بازستاند
اقيانوس مهر و آسمان آبی را
سامان و تن‌درستی را
تک به‌ تک همه روشنای هستی را
بازستاند بی‌هيچ دليل

آری، آری
اين توانا باغ‌بان
از دانه‌یِ کوچکی
درختی بلند سبز دارد
سايه‌یِ شاخ‌سارش بفروشد
ميوه‌اش در سبد کند
با بارانِ شکوفه‌اش
دشت را رنگ زند
وان‌گاه
آوندهایَ‌ش ناتوان دارد
پس به‌جرم ِ ناتوانی و بی‌برگ و باری
تنه و شاخه‌ها بشکند
پس در آتش افکند

پرنده را بال دهد
شکارچی را دانه و دام
پس آسمان و پرواز
از پرنده بستاند
در بند قفسی و دانه‌ای
به شکرانه
آوازش خواهد

مر او را سپاسی نيست
مر او را سپاسی نشايد

7:09 PM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو