باغ اندیشه
$جمهور --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$توكا --»»
$گوش‌زد --»»
$بامدادی --»»
$حرف حساب --»»
$ديده‌بان كوهستان --»»
$پژواک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$نارنجی --»»
$عصیان --»»
$پيكوفسكی --»»
$سيبستان --»»
$ققنوس --»»
$بائوبا
$مزيدی
$مهار بيابان‌زايی
$ایتالیا، ایتالیا
$تا دانه!
$چای داغ
$کوهیار
$1984
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان
$قلم‌هایِ سرخ
$ف.م.سخن
$کمان‌گیر
$آريوبرزن
$آیه‌های وبلاگی
$یهودی ِ سرگردان
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$فرنگوپولیس
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جوجو
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

May 29, 2005

پرنده و درخت

پرنده
سرمازده و خيس
راهی سرزمين طلايی آفتاب
از آشيان يخ‌کرده و پيدا
در ميانِ شاخ‌سار برهنه
پرکشيد و رفت

پرنده
هرگز بی‌برگی را
بر تن ِ عريانِ درخت
نه‌بخشود

نيزه‌یِ دردی
ازميانِ آشيانی سرد و خالی
شاخه‌سار برهنه‌ای را
دل‌تنگِ گرمايی رفته
به آتش نشاند

و درخت
هرگز برگ‌ريزانِ خزان را
پناه‌گاهی ايمن نماندن را
بر خود
نه‌بخشود

پرنده در افق دور شد
درخت در ميان باد
با شاخه‌هایِ لرزان و لخت
در شاخه‌سار ِ شرم بماند

4:30 PM | Baoba |
May 25, 2005

دخیل

شبی يکی از گوشه‌ی اجاق
درخت خشکيده را نظرکرد
زان پس
مردمان ساده و بی‌دست‌آويز
نوارهایِ پارچه‌ای رنگ‌رنگ
بر آن دخيل می‌بندند
و گشايش گره‌های خويش
اين کلاف کور و درهم‌پيچيده را
از او می‌خواهند
بينايانی که نمی‌بينند
که درخت خشکيده
گر معجزتی داشت
به آب می‌رسيد و سبز می‌ماند

و مردمان هم‌چنان
بر درختِ نظرکرده و نشان‌شده
دخيل می‌بندند
و همه اميدهای خام خود را
از او می‌جويند

درخت خشکيده و مرده‌‌ای
بر گوشه‌یِ دشت
سست و لرزان است
و دستِ باد
نوارهایِ رنگین‌اش را
می‌رقصاند

درخت سستی در هیاهویِ باد
ایستاده در دیار خام‌تباران
که به‌جای برگ و بار
نوارهای پارچه‌ای رنگين دارد
خاکِ پایین درخت، خاکستری
از شورآبه‌یِ اشک مردمان
و هيچ پرنده‌یِ خسته‌ای
بر درختِ خشکیده
آشيان نمی‌سازد
اما مردمان
با آروزهای رنگارنگِ خوش‌دلانه‌اشان
تا ابد
بر شاخ‌سار مرده
دخيل می‌بندند

May 22, 2005

نشانه‌ها!،؟

واژه‌‌ها سرگردان
در فضایِ بین نقطه‌ها
رديفِ کج ِ نشانه‌هایِِ پرسش و ابهام
و دسته‌هایِ ايستاده‌یِ شگفتی و ايهام
توضیح بی‌هوده‌ای میانِ دو ويرگول

من و تو سرگردان
در ميان نقطه‌ها و واژه‌ها
نقطه‌ها نه، دايره‌هایِ سياه‌
که هیچ‌بودنِ خویش
به پر و سیاه‌بودن فروخته‌اند
در بين علايم شگفتی و پرسش
که از چشم تا سر گسترده‌اند
پشت حصار ويرگول‌ها
اينِ نشايدها و نبايدها
در ترس از نگاه‌هایِ سياه
نجواهایِ درگوشی سايه‌ها
سپيدیِ دفتر بودن‌امان را
به سياه‌مشق ِ خط‌ خورده‌یِ عمر
پيوند می‌زنيم
و در ويرايش روزگارمان
دفتر را پر می‌کنيم از نشانه‌ها
؟؟
!!
.

May 18, 2005

تیک ‌تاک

باد گرد و غبار درد بر شب پاشيد
ابرها با چشمانِ خون‌گرفته و خشک
بر یال باد آرام سُريدند
ناگفته‌ای از بلندا فروريخت
آهی در گلو ماسيد
دستی در هوا خشکید
پلی شکست

آواری بر زمین جاماند
از همه آرزوهایِ رنگين
از همه آبی‌هایِ خوش‌فام
خطی بر طرح ِ هستی دوید
ردی گنگ و مات و آبی
از يک راه
از يک مرد

يکی در پس ِ پرده‌ای زلال
در ميانِ هياهوی هزاران سيم
و قاب‌های شيشه‌ای داغ
وان نمودارهای بی‌پایان
منحنی‌های کژ و مژ و پرتکرار
نفس‌هاش به شماره افتاد
تیک‌ تاک ...
از ماندن بازماند
به رفتن پيوست

باد خاک در چشمان سرخ نشاند
ابرها شرمنده از خشکی خويش
بر بال باد دور شدند

در دوردست افق
ضرب‌آهنگِ تند ِ باران
آوای برکوفتن هزاران طبل
...
در پس ِ اين دود ِ چرب و سياه
پشت پرده‌هایِ خاکستریِ مه‌آلوده
ناکجا
هميشه بارانی‌ست

11:56 AM | Baoba |
May 7, 2005

وهم

اسبِ سياه وحشی
از گذرگاهِ زمان
به تاخت آمده است دگربار
ايستاده است ساکت و خاموش
در پس اين پنجره‌ی خسته
چشم به‌راهِ گل‌برگ‌هاي روشن
يال ِ بلندش در باد
می‌رقصد سرمست و رها

شب‌نم ِ سردی
بر تن ِ باغ‌چه می‌نشيند آرام
ماهیانِ قرمز
در حوضکِ آبی‌ها
يخ‌می‌زنند بی‌فرياد

ناله‌یِ پنجره را باد
می‌برد با خويش تا ناکجا
سوسو می‌زند شمعی
يال‌‌های رقصان و سياه
يخ می‌بارند بر همه‌جا

تن باغ‌چه سرد و سپيد
دل ِ باغ‌چه از درد سياه
بغضی می‌شکفد در شب
گل‌برگ‌ها، تازه و شاداب
می‌نشينند بر يالی رها
پنجره‌ بازمی‌ماند
رگه‌ای سيم‌گون
از آسمان می‌بارد

باغ‌چه نقره‌پوش
باغ‌چه باز تنها
باغ‌چه خلوت‌تر از پاييز
خانه در سکوتی وهم‌انگيز
لايه‌ای نازک از يخ
می‌شکند بر تن پنجره
شب می‌گسترد چادر
بر همه خفته‌گانِ اندوه

تندبادی در گذرگاهِ زمان
زوزه‌ می‌کشد بی‌نفس
نقطه
دفتری بسته


11:00 PM | Baoba |
May 5, 2005

هزارپایی در ایست‌گاه

قطار ساعتِ بيست وپنج در ايست‌گاه
با هزاران مسافر خسته
بليت‌های يک‌سره
و صدها هزار بدرقه‌کننده‌یِ گريان
چونان هزارپايی
خسته از کشيدن اين تن ِ دارز
يا بستن آن همه بند ِ کفش
تنوره‌کشان
اما بی‌هيچ خشم و خروش
راهی می‌شود به جايی دور
مکانی در ورایِ جنگل‌
آن‌جا که قطارها
برنمی‌گردند هرگز

قطار ساعتِ بيست و پنج
اين هزارپایِِ خسته
با بند ِ کفش‌هایِ نابسته
که خطی از انتظار
بر خاک سياهِ جنگل
می‌نهند برجا
بی‌خط ِآهن و تيرک
دور می‌شود از شهر
شاخک‌های نازک‌اش
در ميان‌ِ خوشه‌هایِ آویخته‌یِ اقاقیا
و انبوهه‌یِ جنگل سبز
گم می‌شوند نرم نرمک


| Baoba |

عروسک‌ها

بايد شب را باور کرد
چشمانِ نيم‌بسته را گشود
عروسک‌ها را ديد
که دستِ باد
موهای‌ نرم و روشن‌اشان را
سخت آشفته می‌دارد
و درخشش ِ آذرخشی
يا خروش ِ تندری
چشمان گشوده‌شان را
به هراسی سرد و يخ‌زده
درشت‌تر می‌نمايد

بايد باور کرد که عروسک‌ها
در کودکی خويش مانده‌اند
عروسک‌های خوش آب و رنگ
با چشمان درشت و زيبا
با آن جامه‌های پر تور و رنگارنگ
هم‌چنان از باد و باران
سوز برف و هرم آفتاب
در هراس‌اند و پريشان

بايد باور کرد
که هيچ‌‌ کس نباليده است
و مردمان
در ترس‌هایِ کوچکِ خويش
به لرز نشسته‌اند

بايد باور کرد که عروسک‌ها
هرگز بزرگ نخواهند شد
تو می‌مانی
و شب‌هایِ سحرسوخته
پرسه‌هایِ افسون‌شده
در خلوتِ خوا‌ب‌آلوده‌یِ کوچه‌هایِ بی‌رهگذر
در جادویِ مه‌تاب و بارش ِ ابر
و آتش‌فشان ستاره‌ها بر سپهر
و نگاهی
در امتداد کهکشانِ باورها
بر مرگِ شهاب‌هایِ روشن

شهابی فرومرد
عروسکی لرزيد
مژه‌‌ای رها شد
اما
خواهشی نيست
آرزويی نيست
بايد تنها ماند
تنهایِ تنها

1:28 PM | Baoba |
May 3, 2005

ناکجا

در ناکجا بر هيچ دری
قفلی نيست
درها گشوده‌اند همه آغوش
ديوار باغ، تنها
پرچين کوچکی کوتاه

هر تشنه‌‌ ره‌گذری
سرکی می‌کشد به باغ
دلوی از چاه پر می‌شود
چند جرعه بر جان
باقی نصيب باغ
خيسی باغ‌چه و خنکایِ دلو
تنها نشان از گذر ِ يکی تشنه

ناکجا هماره نشسته در پاييز
تن باغ‌چه و بلندایِ بام
بوی آسمان دارند و رنگ سپهر
کودکان از گذرگاه و آبِِ برکه
سبد سبد، برگ و رنگ می‌چينند

افسون‌زده‌گانِِ مه‌تاب در شب
از سکونِ برکه
بغل بغل، ستاره می‌چيند
و می‌توان
شب‌ها از چاه با دلو
ستاره‌های خيس را کشيد

در ناکجا می‌بارد باران
بر هر دوسویِ پرچين‌ها
بر سفال و حلب و کاه‌گل و پوشال
بر همه بام‌ها
بلند يا کوتاه

در ناکجا
از کنار هر تنور روشن
می‌توان نانی برداشت
و مشتی برگه و قيسی، کشمش و گردو
برجای نهاد ناگفته و خاموش

در ناکجا نيمه‌شبان
ستاره می‌بارد تا بام
در ناکجا شب‌هنگام
ستاره‌می‌چينند همه مردان
دختران ناکجا به‌گاهِ سپيده‌دمان
بر گوش و سينه و چشمان
هزاران ستاره آويخته‌اند

آسمان و کهکشان
در ناکجا جاری است
همه‌ دل‌ و دستِ مردمان
رنگ و بویِ ستاره دارد
جادوی ياس‌هایِ سپيد
و عطر خوش ِسيب


2:25 PM | Baoba |