باغ اندیشه
$جمهور --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$توكا --»»
$گوش‌زد --»»
$بامدادی --»»
$حرف حساب --»»
$ديده‌بان كوهستان --»»
$پژواک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$نارنجی --»»
$عصیان --»»
$پيكوفسكی --»»
$سيبستان --»»
$ققنوس --»»
$بائوبا
$مزيدی
$مهار بيابان‌زايی
$ایتالیا، ایتالیا
$تا دانه!
$چای داغ
$کوهیار
$1984
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان
$قلم‌هایِ سرخ
$ف.م.سخن
$کمان‌گیر
$آريوبرزن
$آیه‌های وبلاگی
$یهودی ِ سرگردان
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$فرنگوپولیس
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جوجو
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

March 29, 2005

هم‌چنان ناتمام

هيچ‌ نوشته‌ای
هيچ کتابی
و هيچ سروده‌ای
هرگز به پايان نرسيد
گرچه در نگاهی
به‌تمام‌ بود هريک
اما
هربار در درنگی ديگر
بندی بر آن فزوده شد
واژه‌ای پاک شد
عبارتی زير و رو شد
و باز
بماند هم‌چنان ناتمام

که نوشته‌ها و سروده‌ها
هريک روزنی است بر زنده‌گی
بر آن رنج ِ ناپايانِ مانده‌گار
بر آن دگرگونی هر روزه

تغيير واژه‌ها
از تنهايی به آشنایی
از آشنايی به دوستی
از دوستی به مهر
از مهر به حسرت
از مهر به شهوت
از هم‌سايه‌گی به عادت
از عادت به کين
از کين به فراموشی
وز فراموشی به بی‌تفاوتی

تغيير واژه‌ها
از لب‌خند به زهرخند
از شادمانی به فروريختن
از زيبا به صورتکِ ريا
از اندوه به رنج
از رنج به درد
از درد به عادت
از عادت به خسته‌گی
خسته و بر زانو غلتيده
بر همه سوی واپاشيده
هم‌چنان ناتمام
هم‌چنان در تغيير
هم‌چنان بی‌پايان

March 24, 2005

خط خطی‌

بسيار نوشتم
و بسيار لرزيد
اين سست دست
خط خورد نوشته‌ها
برکنده شد کاغذی
از ميان دفتر روزگار
و درهم پيچيد

نوشته‌های خط خطی
جوهری سرگردان
در ميان سپيدی‌ها
کاغدهای سياه‌شده
مچاله و ناخواسته
در سبدی انباشته

اينک من و هراس
از نوشتن ِ خطی نو
واژه‌هايی تازه
من و افسوس بر
کاغذهای سپيدبرگ
که چروکیده و غم‌گنانه
از ميان زباله‌ها
سر تکان‌ می‌دهند
سرزنش‌کنان
و روی سياهِ خويش
از من برمی‌گردانند


مجالی نيست ديگر
برای نوشتن
لغزيدن دگرباره‌یِ دست
اين دستان مرکبی و سياه
دوباره خط زدن
کاغذ سپيدی را تباه کردن
سرزنش شنيدن
و افسوس خوردن

هوس نوشتن اما
نميرد هرگز
بماند تا ابد مانا
در گوشه‌ی تنگِ اين دل
هم‌سايه‌اش عبوس و سرد
هراسی پای‌دار
بيم لغزشی دگربار
دست و پای گم‌کردن
خط خطی‌کردن
تباه‌کردن و سرزنش ديدن
و به افسوسی جاودان
گرفتار آمدن

March 20, 2005

بانگِ خروس

ميمونی از شاخه‌ جهيد
و خروسی ناتوان
از بالای شاخه‌آی ديگر
پريد و بر زمين افتاد

زمين سياه بود
از همه اداهای مسخره
از همه نامبارکی و ناميمونی
از سالی درازتر از هر سال
زمين در انتظار سبز شدن
خميازه می‌کشيد خسته‌دلانه

و قلبِ زمين
سخت بوی‌ناک بود
از انباشتن ِ مرده‌گان
از دفينه‌یِ‌ اميد و آرزو شدن
و زمين
در آرزویِ گل‌های‌وحشی
در حسرتِ شقايق‌ها
زمين تشنه‌یِ بویِ سبزينه‌ها

خروس بال‌ها را گشاد
بانگی برخاست
در فضایِ تهی ‌پيچيد
مرده‌گان در خاک جنبيدند
جوانه‌ها
کنج‌کاوانه سر برکشيدند
بوی بهارنارنج‌ها
پر شد در کوچه‌یِ يادها
رنگ بر دشت نشست
خروس دگرباره آوازی خواند
چشمان‌اش همه بسته
دل‌اش همه آکنده از اميد

آرزویِ روزی نو
آرزویِ سبز شدن
نگاهی به شکوفه
اميد ريزش باران
رويایِ آبی‌ها
بر تن دشت نشست
بر همه جان‌ها پيچيد
بر همه سرزمين زمستان
یخ‌ها آب شد
جویباری زلال روانه شد
چشم ِ خاک تر شد
ابرکی در آسمان خندید

گوش‌ها پر شد
چشمان به رنگ نشست
دل‌ها روشنا گرفت
از آواز خروس ِ چشم‌بسته
از رنگين‌کمان دشتِ شاد
از گردونه‌یِ زر بر گستره‌یِ آبی

رقص شکوفه‌ها با نسيم
بارش بهار نارنج بر زمين
آهنگِ هستی را
زمزمه‌یِ سرمستی را
بر سرزمين يخ‌ها بازآورد
رنگ می‌بارد از هر سو
بر تن ِ دشتِ زنده‌گانی
بر دل‌هایِ بگرفته
بر جان‌هایِ خسته

بانگ خروسی
می‌پيچد بر هر جا

March 16, 2005

هفت سین و هفتاد رنج

نشانی نيست ام‌سال
از سفره‌ی هفت سين
که نشسته‌ام به هفت سوگ
از هفتاد رنج
بر دايره‌ی اندوه

شمع‌ِ جان آب شد
بی‌هيچ اشک
تنها نخی سوخته
مانده است برجای

سيبِ سرخ ِ هستی را
آن نماد عشق و مستی را
وان نشانِ فریب و شوربختی را
از درون خورد کرم پستی‌ها
بمانده از آن گل‌گون سيب
پوسته‌ای چروکيده و پلاسیده
از درون همه پوسيده

ماهی قرمز ِ بی‌قرار جان
بيرون جهيد
از تُنگِ تنگِ بودنِِ خويش
و تُنگ بلورينی
دل‌خسته و بی‌ماهی
تهی و تهی
در ميان سفره آه می‌‌کشد

سبزه‌ای سبز نشد
جوانه‌های آرزو
در آتش حسرت سوختند
و نوار قرمز
در گوشه‌‌ای رها ‌شد به خويش

سمنوی جوشان
از ياد بشد چندی
سوخته‌هاش بر ظرف مکان
بماند‌ه است بس چسب‌ناک

سير بدبوی اما
برجاست هم‌چنان
تا بپوشاند روزها را
و بوی لاشه‌ها را
بوی هر روز مردن را
به بویِ تند خويش

ترشی سرکه می‌جوشد
بر همه روزان و شبان
سماقِ انتظار برجاست
چشم به نقطه‌ای ناپيدا
ورای زمان و مکان

سکه‌های رخشانِ زر را
گزمه‌گان بردند
سکه‌هایِ خُرد و قُلب را
بر سفره‌ بنهادند

مرغکی گرسنه و لرزان
بر منقار گرفت سنجد را
باغ سنبل ويرانه شد
بنفشه‌ها، آن قاصدان نوبهار
در جعبه‌های چوبين
در دود باروتِ ترقه‌ها
و انفجار مهيبِ نازنجک‌ها
پژمردند بی‌هيچ آوا

رنگين مرغانه‌ها را
کلاغ ِ سياه ترديد
از ميان سفره دزديد
بر بلندای درختی نشست
همه را بلعيد

شيشه‌ي سياه مرکب
رها شد بر کتاب خدا
جوهر قرمزی نيز
چکيد بر ديوان حافظ
و همه عاشقانه‌ها
و همه عارفانه‌ها

آيينه‌ زنگار بست
ننمايد دگر هيچ
جز سياهی
جز تباهی
جز تلاشی

گاو خسته‌ی پار را
سلاخی خون‌ بريخت
و لاش‌خورها و خفاشانِ خون‌آشام
جشنی بگرفتند پرغوغا
و زمين
پيش از جهيدن از اين شاخ
در فضای سياهِ ناشناخته‌ها
رها شد بی‌وزن و بی‌فردا

March 13, 2005

کوزه‌ی گلین

وه که چه شادمان است
تن گلين و خاکی کوزه
به جوانه‌های کوچک
که چو جامه‌ای سبز
بر پيکر کوچک‌اش
آواز رستن را
زمزمه می‌دارند

وه که چه مغرور است
اين کوزه‌ی سبز
بر سبزينه‌های برونی‌اش
که عطر و رنگ ِ تن دشت را
بر پیکر ساده و بی‌رنگ‌اش
می‌پاشند با هزاران ناز

وای که چه ناآگه است او
نداند هيچ از
عقوبت سبزبودن و سبزشدن
دور انداخته‌شدن
بر آب روان سپرده‌شدن
همه سبزينه‌های خرد را

هیچ نداند این آیین کهن را
که سبزه را بايد گره زد
که سبزه را بايد به دور ريخت
که کوزه را بايد شکست
به گاهِ سيزده

آن‌گاه که بهار
همه تن دشت را
به گام‌های تر و نرم خويش
سبز و رنگين کرده است
کوزه‌ی سبز کوچکی
چه بی‌بهاست

اين کوزه‌ی کوچک
با جوانه‌های تازه و شاداب‌اش
با پيرهن سبزش
وه که چه شاد و مغرور
وه که چه ناآگه است
از بازی روزگاران
از کوتاهی زمان شادمانی
از کوتاهی عمر کوزه‌ها

March 10, 2005

بت‌شکن و آتش

و من در جاریِ دستان‌ات
روح خويش به زلال ِ روشن ِ رويا می‌شويم

و من در آسمان بگرفته و ابری‌ِ نگاه‌ات
جان خويش به قربان‌گهِ اندوه می‌سپارم

و من در تب‌ِ سرخ و تلخ ِ شب
به زمزمه‌ی رنج
افسانه‌ی باورها
می‌برم از ياد
و با تبر ابراهيم
بت نازنين و توانای تو را
می‌شکنم با درد
و در خود فرو می‌ريزم
پاره‌پاره، بشکسته

اينک ای آتش گل‌گون و سوزان
ای شراره‌های باورسوز
بگشاييد آغوش
که بت‌شکن را
نشايد جز سوختنی هميشه‌گی
جز رنجی ابدی و جاودانه
که بت‌های توانا و يگانه
همه يک ‌به ‌يک
دست‌ساز روياهای من بودند
نقشی اثيری از افسونِ آرزوها
و من نه بت
بلکه خود را شکستم
با هزار افسوس

و من در بازوان سرخ ِ آتش
لب‌بسته فرياد می‌دارم
هيچ آغوشی نبوده‌است هرگز
مکانی برای سکون و آرامش
بايد سوخت در لهيبِ ابراهيم
که نتوان نشست به خاکستر
هيچ‌گاه، هيچ‌جا

March 7, 2005

گنگ و مسخ

همه رمز هستي شايد
همان تپش گنگ ِ دل‌شوره‌ای باشد
که نگاه دوخته بر تکرار ِ کندِ آونگی را
هم‌راهی می‌کند.

زنده‌گی شايد
کبودی نشسته بر سينه
از رويای اثيری و گنگی
در بستر تنها و سرد خيال
يا شاید
زخم‌های دردناکِ تازيانه‌ای پر کین
بر ساق‌های برهنه‌ی شب‌زده
در فريادهای بی‌آوایِ ناشناخته
در عرق‌ريزان خيس و سرد ِترس
از کابوس‌های دور باشد.

مردن شايد
همان دم باشد که تو
با چهره‌ی پريده‌رنگ‌ات
سرد و خشک و مات
بی‌هيچ واژه و نگاه مهرآلودی
مرا بدرود می‌گويی
و به خدای‌ام می‌سپاری
شگفتا
که خدای مرا نشناخته‌ای!

زنده‌گی شايد
همان قطره‌ اشکی باشد
که در کوير چشمانِ مغروری
خشکيد
يا شايد
همان بغض تلخی باشد
که چو صخره‌ای سنگين
راه را بر اشک بست.

مسخ‌شدن شايد
آن نگاه خيره و دردآلوده‌ای است
که بی‌هيچ تماشا
راه کشيده است
بر امتداد تکرار ثانيه‌ها
از آن آونگ پير و خسته‌
در ساعت ديواری
همان يادگار پدربزرگ
که بی هيچ ادراکی از زمان
جاری است
و يا
همان مرغان کوچک چوبی
که چند ده سال است
سر هر ساعت
دقيق و با حساب
از اتاقکِ کهنه‌اشان
بيرون می‌جهند
و آوازی کوکی سرمی‌دهند

زيستن، زنده‌گی
مردن، درد
و مسخ شدنِ من
اما
افسانه‌ای کهنه بيش نيست
داستانی از تکرار واژه‌ها
يا سکوتِ رازها
در سرمایِ مانای وادیِ خاموشان
بر گستره‌ی صفر زمان
در ناکجای مکان
که تنها
تو می‌خوانی
تو می‌دانی
تو می‌شناسی
و از آن می‌گريزی.

زنده‌گی شايد
همان لحظه‌یِ بوييدنِ گل‌برگِ آشنایی بود
که دير نپاييد
افسوس که نابوييده پژمرد.


March 6, 2005

بهانه

خلوتِ باغ يک حادثه بود
و دست خيس ِ باران
يک معجزه
و رُستن
تنها خواهش جان
از غريزه‌ای نهان
و
شب و آواز باد
مستی و شرابِ مه‌تاب
همه بهانه

جوانه‌ای
از تن سياه‌ِ خاک
بر خنکایِ هوایِ نم‌ناک و خالی
پيچيد و روييد
و باغ
سکوتِ تنگِ خويش
تا ابد
از ياد ببرد.

March 2, 2005

دريای بی‌ماهی

دريای عاشق، تن برهنه را
به آتش عطش خورشيد سپرده بود
و می‌ديد
زلال خويش را
که بخار می‌شد قطره قطره
می‌گريخت از ميان آبی‌ها
و برجای می‌ماند تنها
نمکی تلخ و شور
از هم‌آغوشی خورشيد و دريا
بازمانده‌ی هوسی داغ و سوزان
و شورآبه و تلخ‌آبه
تنها يادگار عطش سرخ خواهش‌ها

دريای آبی و سبز
دريای بی‌ماهی
شور و خاموش و بس تنها
بی‌موج و لرزان
ماهيان رنگارنگ خويش را
بخشید به آواز ماهی‌خوار
سفيدبال و نرم‌پرواز و سياه
با پاهایی قرمز و منقاری سرخ
هماره گرسنه‌ی سپيدِ تن ِ ماهی‌ها


و ما همه
همان آبی درياها
روزگاری مواج و پرشور
اينک
شورآبه‌ای تلخ و لرزان
که زلال را
به عطش مهر
و ماهيان کوچک رقصان را
به لمس سرخ مرغ درياها
هديه کرديم به تمنا و خواهش‌ها

بلرز ای دريای شور و تنها
رمزآلود و بی‌هم‌راه
در شب بی‌پايان تاريکی‌ها