رويای نمناک
پنجره خيس
آهنگِ شيشهها
زمزمهی نابِ باران
از دل ِناودانِ سرد و خسته
میتراود رويای زلال آب
خنک و سبز و نمدار
طلایهی هزاران هزار شکوفه
بر شهوتِ تشنهیِ تن ِ سياه خاک
چشمانِ روشن تو
تر و ابری
گونههای آبی آسمان
نم از باران
و بلندای توچال
سر نهان کرده به دامان ابر
چشمان شبزدهام بسته
رويای تو در پس پلک
هزاران هزار شهاب روشن
میدرخشد در شبِ دل ِ من
عطر خنک گلهای يخ
میتراود از خيال تو
رويای باران و ابر
ستاره میبارد بر بستر سرد
چشمان تشنهام بسته
در پس پردهی خواب
رويای نمناک بارش
خيس و تر
میلغزد مرواريد اشک
بر گونههای تبدار شب
اشکها
بوی تو را دارند
بوی هزاران گل يخ
بوی باران و برف
بوی سردِ گسستن
بوی تن خيس و پر تمنایِ خاک
برف میبارد بر دل ِ من
چتر مه بسته شده است
برف بند آمده است
خورشيد در آغوش آبیها
خرامان لوند و بیپروا
رخشان چو گوی طلا
میتابد با ناز و صد ادا
وز سبدِ سوزانِ مهر
میپاشد سکههای زر
بر زمين و هوا
برفهای ريخته از فراز بام
در ميان کوی و برزن
انباشته و بدنما
در گذرگاه
میچکد چرکابهای سياه
مردمان پيچيده به شولای عزا
دل گرفته و ترسان
سر به پايين و جامه سياه
لرزان و باز لرزان
در دل ِ من، اما
همچنان برف میبارد
سپيد و پاک و رخشان
در سپيدی ِدشتِ دل ِ من
گنجشکان نمیلرزند هرگز
در گوشهای برفی
تو با دستان سپيدت
ريزه نان میريزی
گنجشکان کوچک و سير
در ميان برفهای دل من
و دستان گرم و آبی تو
شاد و مستانه میخوانند
آواز سپيد ِ برف را
گردونهی ميترا
میدرخشد بر چرخ ِ فلک
میخندد آسمان بهمن ماه
در دل من، اما
هنوز برف میبارد
نرم و سپيد و پاک
هرگز
با تو هستم گوشدار
ای نازنينترين
هرگز نخواهم نوشت
از روز دلدادهگان
هرگز نخواهم گفت
از دلدار و دلبر
هرگز نخواهم فرستاد
سبدی از گل سرخ
گلهايی خوشرنگ و زيبا
اما بیخار و بیعطر
هرگز عشق را
با عروسکی رنگين
يا کارتی خوشنقش
به سخره نخواهم گرفت
هرگز
هنوز از نقش قلبی
يادگار روزهای دور
روزهای خامی و سادهگی
بر تن خستهام
خون میچکد
دلی نيست
دلدادهای نيست
همه افسانهی جوشش مهر است
از قلبِ تنهايی
از سرخ ِ آرزو
از آبی ِ رويا
از گدازههایِ جوانی
ما همه عاشق بوديم
نه بر دلدار
که بر نقش عشق
که در تب آرزو میجوشيد
سرخ ِ سرخ
هنوز از نقش قلبی
خونابهای داغ داغ
سبز و زرد
میچکد آرام و بیآوا
لابهلای شاخهساری سرد
شاخههایی برهنه و عريان
و ما همه واله و حیران
هم چنان
عاشق ماندهایم و سرگردان
بر نقش عشق
بر آرزویی خام
پنبهزن
ای پنبهزن
ای پير زندهدل آسمان
با دستان چروکيدهی لرزان
بر ساز کهنهات
تند و پياپی
شوريده زخمه زن
آواز بهمن را
سپيد و پاک و درخشان
بس مستانه بزن
شب تا به سپیدهی بام
ریز و پرنفس، نرم و سبک
ساز شبانه بزن
سپيده تا به شام
درشت و کم نفس، مست و خراب
بیوقفه، يکنفس
ساز مغانه بزن
بس عاشقانه بزن
بر کوی و برزن
بر بام و روزن
بر دشت تشنهی عریان
بر بازوان برهنهام
بر زخمهای کهنهام
سرد و يخ و پاک
سپيدچادر پنبه بزن
دلتنگ از تيرهها
اندوهبار و کژ
تنيده و پيچيده بهخويش
پنبههای بسته را
رقصان و چرخان
گسترده بزن
گلواژههای ناب برف را
تک به تک، ناشکیب
بر گیسوان پریشان
بازوان گشادهیِ برهنهام
وین سر خمگشتهام
در سکوت پر راز و رمز شب
و هياهوی مهآلودهی روز بهمن
مست و نرم و خنک
بهر دل ِ تشنهام
سرگشته و عارفانه بزن
ای پنبه زن
ای ساززن سپهر
گسترده چتر ابر را
بهر مستانِ رقصانِ آسمان
و دلشدهگان گمگشتهی زمين
آن تار و کمانه را
مست و شوريده بزن
ای پنبهزن
ای آوای ساز تو بینظير
يکبند و بینفس
هماره سپيد و دلپذير
بر شانههای يخکردهام
بر زخمهای تازهام
بر جان برهنهام
بر روح تشنهام
آرشه برکش
صدباره بزن