باغ اندیشه
$جمهور --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$توكا --»»
$گوش‌زد --»»
$بامدادی --»»
$حرف حساب --»»
$ديده‌بان كوهستان --»»
$پژواک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$نارنجی --»»
$عصیان --»»
$پيكوفسكی --»»
$سيبستان --»»
$ققنوس --»»
$بائوبا
$مزيدی
$مهار بيابان‌زايی
$ایتالیا، ایتالیا
$تا دانه!
$چای داغ
$کوهیار
$1984
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان
$قلم‌هایِ سرخ
$ف.م.سخن
$کمان‌گیر
$آريوبرزن
$آیه‌های وبلاگی
$یهودی ِ سرگردان
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$فرنگوپولیس
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جوجو
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

January 27, 2005

غبار

بر غبار سياه شب
با سرانگشت حسرت
می‌نويسد يک حرف:
افسوس

بر آيينه‌ای ناپيدا
می‌نشيند يک طرح
مات و بی‌رنگ
با خطوطی گم:
نقش دوست

از رگ خشکيده‌ی حسرت
می‌جهد بيرون
گرم و سرخ:
جوی خون

در پس پرده‌های سپيد
نجنبد ديگر هيچ
نه گرمای نگاه
نه اشک و نه آه
نه ناله‌ و نه مويه
سرد و خاموش:
چون سنگ


در ميانِ خاکی نرم
ذره ذره بپوسد بی‌تعجيل
کند و آرام
گوشت و پوستی سرد
لاشه‌ای پوسيده
ز هم واپاشيده:
آدمی

12:55 PM | Baoba |
January 23, 2005

آدمکِ برفی

می‌توان بر آسمان ابری دل بست
می‌توان بر ريزش برف عاشق شد
می‌توان در فریب عشق غافل ماند
می‌توان در بارش پنبه‌گون يک بامداد
دست‌کش‌ها را جست و بیرون رفت
در سوز و سرمایی سخت
با چشمانی سرخ و اشک‌آلود
آدمکی ساخت سرد و سپيد
با دستانی پاک و بی‌فریب و ریا
دور از دروغ‌های زرد و سیاه

با زغال و زردک و تربچه
یا دکمه‌های سیه‌جامه‌ای فرسوده
چهره‌اش بخشيد
بر گردن‌اش انداخت پاره شالی
بر سرش کرد باز کلاهی
در میان دستان سردش
نشاند شاخه گلی از یخ
تا بشکفد از سرما
گرم دارد عطرش
دل یخ‌بسته‌ای را

می‌توان با زخم‌های خون‌آلود
سر بر سینه‌اش نهاد آرام
تا سرما ببرد با خود همه رنج
دستان‌اش به خونِ دل شود گل‌گون

می‌توان بر آدمک دل بست
آدمکی که گوش‌های برفی‌اش
شنواست
آدمکی که چشمان زغالی‌اش
بس سياه و گيرا
باوفا، زیرا که نابيناست

می‌توان دل خوش کرد چندی
به آدمکی سرد و خاموش
و به دعا نشست بس شب‌ها
تا نيايد هرگز باز خورشيد
وین آدمکِ آرام و شاد
آب نشود در گرمای آفتاب

می‌توان سال‌ها ماند در خواب
تا ابد چشم بست و دل بست
بر آدمکی برفی
با چشمانی سياه و گیرا
با گوش‌هايی شنوا


می‌توان روزهايی دراز
گريست در سوگِ آدمکی
که هرگز نبوده‌است
جز خيالی خام
آدمکی
که ذره ذره آب شد
نيست گشت
در روشنا و نور

گويی نبوده‌است هرگز
آسمانی سپيد و برفی
و آدمکی
در ژرفای دل ِ يخ‌بسته‌ی سردی

January 21, 2005

No Matter

No matter how

No matter when or where

Just don't care

Forget this pending nightmare

The weird life

The suspended exitance

Those pending nonsense morals

Forget them all toghther

Nothing is so wonderful to fly

Nothing is so mournful to cry

Nothing is so worthwhile to regret or die

Fly gently with the breeze in the sky

Like a light dry hay in the air

Live as nobody in nowhere.