غبار
بر غبار سياه شب
با سرانگشت حسرت
مینويسد يک حرف:
افسوس
بر آيينهای ناپيدا
مینشيند يک طرح
مات و بیرنگ
با خطوطی گم:
نقش دوست
از رگ خشکيدهی حسرت
میجهد بيرون
گرم و سرخ:
جوی خون
در پس پردههای سپيد
نجنبد ديگر هيچ
نه گرمای نگاه
نه اشک و نه آه
نه ناله و نه مويه
سرد و خاموش:
چون سنگ
در ميانِ خاکی نرم
ذره ذره بپوسد بیتعجيل
کند و آرام
گوشت و پوستی سرد
لاشهای پوسيده
ز هم واپاشيده:
آدمی
آدمکِ برفی
میتوان بر آسمان ابری دل بست
میتوان بر ريزش برف عاشق شد
میتوان در فریب عشق غافل ماند
میتوان در بارش پنبهگون يک بامداد
دستکشها را جست و بیرون رفت
در سوز و سرمایی سخت
با چشمانی سرخ و اشکآلود
آدمکی ساخت سرد و سپيد
با دستانی پاک و بیفریب و ریا
دور از دروغهای زرد و سیاه
با زغال و زردک و تربچه
یا دکمههای سیهجامهای فرسوده
چهرهاش بخشيد
بر گردناش انداخت پاره شالی
بر سرش کرد باز کلاهی
در میان دستان سردش
نشاند شاخه گلی از یخ
تا بشکفد از سرما
گرم دارد عطرش
دل یخبستهای را
میتوان با زخمهای خونآلود
سر بر سینهاش نهاد آرام
تا سرما ببرد با خود همه رنج
دستاناش به خونِ دل شود گلگون
میتوان بر آدمک دل بست
آدمکی که گوشهای برفیاش
شنواست
آدمکی که چشمان زغالیاش
بس سياه و گيرا
باوفا، زیرا که نابيناست
میتوان دل خوش کرد چندی
به آدمکی سرد و خاموش
و به دعا نشست بس شبها
تا نيايد هرگز باز خورشيد
وین آدمکِ آرام و شاد
آب نشود در گرمای آفتاب
میتوان سالها ماند در خواب
تا ابد چشم بست و دل بست
بر آدمکی برفی
با چشمانی سياه و گیرا
با گوشهايی شنوا
میتوان روزهايی دراز
گريست در سوگِ آدمکی
که هرگز نبودهاست
جز خيالی خام
آدمکی
که ذره ذره آب شد
نيست گشت
در روشنا و نور
گويی نبودهاست هرگز
آسمانی سپيد و برفی
و آدمکی
در ژرفای دل ِ يخبستهی سردی
No Matter
No matter when or where
Just don't care
Forget this pending nightmare
The weird life
The suspended exitance
Those pending nonsense morals
Forget them all toghther
Nothing is so wonderful to fly
Nothing is so mournful to cry
Nothing is so worthwhile to regret or die
Fly gently with the breeze in the sky
Like a light dry hay in the air
Live as nobody in nowhere.