برهنهگی و سکوت
به پيشواز برهنهگی میشتابم
که جامهها همه رنگ است و ريا
به پيشواز سرما میشتابم
که آتش و گرما
بهدست نايد مگر
به سوزاندن جنگل
یا تهی کردن زمین
از همه گنجینههای کهن
به پيشواز برف و باران میشتابم
که دل پر زنگار درد است
و چهرهها
به زير صورتکهای رنگين
خویکرده و خيس و خستهاند
به پيشواز شب میشتابم
که خورشيد با جام زريناش
طلا بارد و روز سازد
تا مردمان درپی زر و نان
دست شويند از روح و جان
گردنها خم
چهرهها درهم
دستها و لبها
همه رنگ، همه زنگ
به پيشواز شبِ سکوت میشتابم
که گوشها همه آکندهاند به موم
کس نشنود هيچ
جز پژواکِ گنگِ آوای خويش
به پيشواز شب میشتابم
که حرص و آز و شهوت مردمان
به خواب رود
بر بستر خاموشی و فراموشی
به پيشواز شب میشتابم
که خوشههای مهتاب
نقره پاشند بر در و ديوار
گلها تن شويند از غبار
شبنم بنشيند بر تن برگ
پرنده پر شويد از دانه جستن
درنده روی تابد از شکار
خرگوش آرمد خسته از فرار
آدمی بر زمين نهد همه بار
و دل سپارد بر شب تار
به پيشواز برهنهگی میشتابم
به پيشواز شب
به پيشواز زمستان و يخ
سکون و سکوت
برف و باران
آسودن از نان و تن
رهايی از همه بندها
لغزيدن در آغوش روياها
از شکار ببريدن
به شب دل سپردن
به خود رسيدن
از خود گسستن
اينک من و شبِ زمستان
تن برهنه و جان عريان
گوش به ترنم سکوتی بیپايان
فارغ از خيال زر و نان
سبکتر از پر
رها در نسيم
برهنهگی را فرياد میدارم
و اينک من
اين برهنهی شادان
اين روح آبی زلال
ترانهخوان به ساز سکوت
میخوانم با همه جان
رهايی را آواز میدارم
شب یلدا
باز شب يلدا
ياد مادر
دانهانارها و گل هندوانه
بر همه مُهر مهر او
مینشاند دستهایش
عطر و شيرينی
بر دانههای مشکلگشا
شب يلدا بود و قصهها
میشد شب کوتاه
با آهنگ يک صدا
قصهی مرد زندانی
و آجيل مشکلگشا
اما اينک شب قطبی
نشسته است بر دل
تاريک و بیانتها
به درازای اندوه داشتهها
و حسرت رفتهها
برفت آن همه رنگ و روشنا
و گمشد
سرخی از دل انارها
شهد از گل هندوانه
گشايش از آجيل
قصهها شد غصهها
خندهها شد نالهها و مويهها
سوز و سرما هر کجا
روز و شب هم شد سياه
رنج اما بیانتها
ای وای
شادمانی، زندهگانی
هرچه بودست
هرچه هست
يکبه يک باشد تباه
آدمکها، کپکها و کبکها
آدمکهايی بس جدی
با چشمانی مهربان و درخشان
با نگاهی به دوردست زمان
در ميان هياهوی اين دوران
کر و کور
اما
گويا و سخنگو
بر دستهاشان پارههای نان
نانهايی که تازه بودند شايد
پنجاه يا سی سال پيشترک
آدمکهايی جدی و گويا
با نانهای کپکزدهی سبز
دهانهاشان
همه بوی ماندهگی
بوی نا و پوسيدهگی
أکنده از واژههايی مرده
آدمکهايی چو کبکها
سر فروبرده در برفی سپيد
آدمکهای جدی و سخنگو
دلگرم از پربودنِ دست
دلشاد به ازبربودنِ قصههای کهن
فراموششده و رنگ باخته
نزد آنان اما
بس زنده و پوينده
آدمکهایی با چشمانی پوشیده به یک پرده
جدی و گویا
چشمهاشان بر کپکها کور
مشامهاشان از بوی لاشه آکنده
نان تعارف میکنند به مهربانی
فرياد میدارند بر هر گوش:
"نان دارم، نان
نانی خوشگوار و خوشمزه
راهکار زندهگی و آينده
گريز از گرسنهگی ماننده
نان دارم، نان"
بخوان از قامت بشکستهی دیوارها
گر از زمزمهی ستارهگان رخشان درنيافتی
گر از جنبش نرم برگها بازنخواندی
گر از هياهوی باد نشنيدی
گر از عطر نسيم نبوييدی
گر در ريزش بیامان ابر نديدی
گر از رقص مستانهی تگرگ نخواندی
گرت خيسبرگِ زرد ندا ندادی
گرت تپش سکوت جنگل بازنگفت
گر ابرهای گريان شبانگاه فرياد نکردند
بر ريزش نقرهی مهتاب برخوان
از ديوارهای شسته به باران برخوان
از شيشههای بخارگرفتهی خوابآلوده بپرس
از سرخفام اشکآلودهی ابرها برخوان
از شوريدهگی تگرگهای رقصان بازشناس
از حبابهای خروشان جوی باران بشنو:
گر بگویم که مرا با تو دگر کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد، کاری هست
سرپناهی نیست
پرندهی کوچک بستهبال
از چه نشستهای لرزان
براين شاخسار آبچکان
در اين رگبار بیامان
مامنی نيست
سرپناهی نيست
نه تازيانهی باد را
و نه
چکاچک تند رگبار را
نازک خيسبال سرمازده
منشين بر اين شاخسار بیتوان
که اين درختِ مست
دل سپرده است بر باران
و به آواز بلند تندر
در نورافشان آذرخش
می رقصد با باد پيچان
با ساز آبان
وان الاههی باران
نباشدش از اندوه تو هيچ خبر
که شادمان است به ريزش باران
اين زلال بیپايان
وین ترانهی مهر خدايان
اين شراب و مستی هزاران ابر
يادگار همآغوشی مهر و دريا
در گرمروز تابستان
خيسپر ِ رنگين بال
خزيده در ميان سرمای شاخسار
دل مبند هرگز
به اين درخت مست و رقصان
کهاين دلدادهی باران
نباشد هرگز ترا مامن
سرپناهی از تازيانههای خيس
در ميان آواز باد خروشان
پر کش و پناهگاهی دگر جو
گرم و نرم و خشک
در ميان دستانی روشن
پر ز ريزههای نان
به زير پرتو چشمانی درخشان
نگران دوخته بر آسمان
در دلاش هست هزار آتش
کجاست نازکبال ِ بینشان؟
مبادا بر زمين اوفتد به يکبار
بر آغوش خاک خيس از باران!
تنها یک سایه
هزاران هزاربار فریاد کردم
گرچه خاموش و بیآوا
که من
سایهای بیش نیستم
سایهای از يک ابر
سایهای از یک درخت
سایهای از یک بودن
سايهای از يک لبخند
سایهای از ابر تیرهای
که هرگز نباریده
و نخواهد بارید
سایهای از یک درخت
که سبزين جوانههاش
زیر پوست خشکیده
و شاخسار بیتواناش
هرگز آشيان پرندهای
بر تن خويش ناديده
سایهای از یک بودن
که در نطفه پوسیده
سایهای از یک خنده
که بر لبی ماسیده
سایهای از بغضی سنگین
که در گلویی خشک
ديرزمانی در بند مانده
و در سنگوار سختِ سینهای
چه بسیار لرزیده
و سایهای از یک سیلآب
که نالان و خروشان
در پس بلندای پلکی
در آرزوی ریزشی بهیکباره
در انتظار بمانده
و دیری است خشکیده
و من تنها
خیالی تابناک و مواج
که بهگاهِ نیمهشبان
در خط سرخ آسمان
بر سرسرهی نقره لغزیده
و و رویِ سردِ مهتاب بوسیده
و عطر گلهای نیمخفتهی باغ را
از بال نسیم چیده
و من
سایهی رنگ باختهای بیش نبودم
و سایهی لغزانی بيش نخواهم بود
که تنها
موج پیچاپیچ شب
و ریزش شهابها
و خیال کهکشانِ روشنا
مرا بهخود دیده
که بال سيمفام خیال
تنها در سیاهِ شب گسترده
و سایهها
با مرگ آفتاب
بر تن در و دیوار لغزیده
و حدیث گنگ مهتاب را
بر خاک سنگفرش
بر زردبرگهای خفته
مینویسند آرام آرام
تا تن برگ خشکیده
نشکند از وزن اندوه
از نانوشته و نابوده
و من
سایهای بیوزن و بیمقدار
که در سکوت شب
بر سکون آب
نقش درختی را
به سیاه ابر پوشانده
درخت سرکش
در زمانی نه چندان دور
در دياری نه چندان ناآشنا
در کوچهباغی رنگارنگ
از کوچههای تنگاتنگ مهر
درختی بود استوار
سربلند و برافراشته
که بر هيزمشکن شوريد
بر آنان که درختان سبز را
از ريشه جدا میکردند
بر آنان که اجاقهای گرمی
از چوب درختان جوان داشتند
درختان مغرور
درختانی که در برابر باد
سر خم نمیکردند
پيچکهای سست
بیريشه
خودباخته
بر درخت سرکش خنديدند
گفتند: سر خم دار
رقص با باد فریبنده است
دل فریب است
زیباست
چند روزی بيشتر بمان
سرکشی تنها تبر را
نزديک تر میدارد
گفتا: خاموش
ای پيچکهای بیريشه
ای نرمتنان ترسان
اين منم استوار و پا برجا
چند صباحی بيشتر
مرا به چه کار آيد؟
خواری شما را شايسته است
که سست و بیريشهايد
مرا سربلندی بايد
درخت قصهی ما
هيزمشکن را در ميان
شاخههای سنگين خويش
در هم شکست
بر هيزمشکن و هيزمشکنان
سخت شوريد
تبر را از دسته خبر داد
که خود پارهای از درختی بود
تبر شوريد
تبرها از شکستن درختان جوان
سر باز زدند
هياهو شد
غلغله شد
ولوله شد
گفتند: پس سرای بزرگ خويش
به چه گرم کنيم؟
چه بايد کرد؟
شورش بايد سرکوب میشد
درختان جوان سرکش
بايد از ريشه جدا میشدند
و
در انباریهای نمناک میپوسيدند
تا دگر هيچ درختی
سودای شورش نکند
بايد بريد
بايد از ريشه سوزاند
اگر يک نهال کم بود
دهها نهال، صدها درخت
حتی تمامی جنگل را
بايد از ريشه بريد
و
در انباری نمناکی
اسير کرد
تا حتی رويای سرکشی
نيز، در نطفه بپوسد
درخت و درختان سرکش را
آنان که در برابر باد
سرخم نمیکردند
آنان که گردن افراشته بودند
به غرور
تمامی با ارههايی بیهويت
بی ريشه و پست
از ريشه ببریدند
و در زير زمينهای نمور
نهادند تا بپوسند
تا از خاطر ببرند
سرافرازی را
سرکشی را
طغيان را
عصيان را
درخت قصهی ما
در زيرزمينی تاريک و نمناک
تازيانهها بر تناش نشست
تناش پوسيد
پوسته پوسته شد
اما
هرگز سر خم نکرد
دلاش باليد
غرورش بيشتر شد
ريشههایش در جنگل درد
باز رشد کردند
گسترده شدند
شاخ و برگی ناچيز دادند
جنگل پر شد از
ريشههای دردآلود درختان سرکش
هيچ جوانهای از ميان صخرهای
بيرون نشد مگر
همراه با پيامی از سربلندی
هيچ چشمهای از زير زمين
از کنار ريشههای گسترده
نجوشيد و روان نشد
مگر با زمزمهی سرکشی
با نويد غرور و آزادهگی
ههيزمشکنان و ارههاشان
ناتوان ماندند
ريشهها در تمامی خاک
گستردند
پخش شدند
سرکشی گسترده شد
تمامی ديارسياهیها
پر شد از قصهی درختان سرکش
دگر هيچ تبری
به خدمت ستمگری درنيامد
درختان:
همه سرکش
همه سربلند
پيچکها:
همه بیريشه
همه خشک
درخت قصهی ما
گر چه در زيرزمينی نمناک
تناش پوسيد
ذره ذره پوک شد
اما در برابر ستم
ذرهای سرخم نکرد
حسرت نالهای را
خواهشی را
پوزشی را
تمنایی را
بر دل سياه هيزمشکنان نشاند
دلاش باليد
روح سربلندش
درختی شد بالنده
توفنده
گسترده
هيزمشکنان
ارهها در کوله بار نهفتند
همه
ترسان ترک ديار گفتند
دگر هيچ اجاقی با هيمهی
درختان جوان و سرکش
روشن نشد
درختان زندهگی شدند
هيزمشکنان کوچ کردند
روح درخت سرکش
روح جنگل شد
روح خاک شد
روح رستن و باليدن شد
روح آزادهگی شد
درخت قصهی ما
جاويد شد
افسانه شد
افسانه.
برای باطبی که هرگز سرخم نکرد و نخواهد کرد.
برای باطبی که خود افسانه شد.
..........................
و ما به آسودهگی آنان را که نه بگفتند و همچنان دربند بماندند، از ياد بردهايم.
شانزده آذری برسد يا هجده تيری که نامی ببريم و يادی بنماييم.
وان پس دگربار به فراموشخانهی ذهن بسپريم.
و درپی روزمرهگی خويش بشتابيم
که ما از تبار فراموشانايم.
باغ اندیشه یا وادی خاموشان
دیشب برآن بودم تا نام دفتر ديگری را که بسته شد، تغيير دهم که به يکباره نگاهی به اين باغ سرمازده بيانداختم و بديدم که به آن باشد که نام باغ انديشه را به وادی خاموشان يا دفترهای بسته و انديشههای خاموش و کلبههای وانهاده تغيير داد چرا که در اين چندين ماه برفته:
يکی ساز مخالف کوککردن را ببوسيد و به ناپيدا پيوست،
واندگر مهرسکوت بر لب زد.
دوستی بس گرامی رهسپار وادی خاموشان شد (نام وی تغییر بدادم که گویا همهگان راهیان و یا ساکنان دیار خاموشاناند).
خدایگان انديشه که با دو دست و هر روز به اندازهی کتابی در دفترهای خويش مینگاشت، به بودای خاموش دگرگون شد.
سام هفت کفش آهنين بپوشيد و هفت عصای آهنين بر دست بگرفت و پشت به دنيای آيينههای گوژ کرد و در پی آرمانهایش رهسپار بشد.
ستارهای دوگانه خاموش شد و پس از آن سوسوزنان بازگشت.
ديگری ناپيدای دو جهان شد و زوزهکشيدن را کاری بچهگانه پنداشت و پس از آن فارسی نوشتن نيز وانهاد.
آبی نيکسرشت به يکباره از خويش و همه مردمان دلزده شد و سرخ و گلگون گشت و گهگاه قطره خونی از انگشتاناش در رگهای خشک دفتر بچکد.
و اينک:
آن نازنين دوست نيز آوای رفتن ساز کرده است و بیهيچ واژهای آواز تلخ رهسپاریاش به گوش میرسد. هرچند که از همان هنگام که تابوت را بازگرداند نيز زمزمهی پشتسرنهادن اين سرزمين نماهای کژومژ از وی بهگوش میرسيد.
آری، اين دو سه دوست بازمانده نيز گر دفتر بربندند، باغ انديشه را به تمام بتوان، چو اين سينهی تاريک و يخزده، گورستان آروزها و اميدها و یا یادمان یک باغ برخواند.