baoba

BAOBA

November 28, 2004

رویا، ياس و دختر

باد و باران و توفان
غوغايی بر زمين
هياهویی در آسمان
موج دريا می‌خروشيد خشم‌گين
می‌کوبيد خويش را بر زمين
می‌پراکند ماسه‌ها را
می‌شکافت سينه‌ی صخره‌ها را
سفال سرخ بام‌ها
همانند ِ شاخه‌های بيد
می‌هراسيد از توفان
می‌لرزيد چو برگی در باد

دختری با موهایی پريشان
خيس و تر و آب‌چکان
با دستانی از سرما لرزان
بی‌‌اندیشه‌ی توفان
در دل ِ شبِ تاريک
گام بر می‌داشت آرام آرام
چونان کبک سپيدی خوش‌خرام

سرک می‌کشيد بر هر بوته
بر خانه‌های رديف بر کوچه
بر سنگ‌فرش راه
می‌خرامید نرم و بی‌آوا
می‌جست تن ِ تر بوته‌ها
کجاست آن همه سپيد؟
کدامين دست ياس‌ها را
از دل بوته‌ چيد؟

طبل می‌زد تاريک‌آسمان
زوزه برمی‌کشيد پنجره‌ای لرزان
شبِ پادشاهی باد بود و توفان
اما دختری بی‌انديشه‌ی شبِِ دمان
سرک می‌کشيد نرم‌نرمک
بر هر گوشه و هر کران
زيرلب می‌خواند با باران
دست‌های‌ش می‌کاويد
تن همه بوته‌های خيس

پس کجاست آن همه ياس؟
همين دی روز بود
يا چندگاه پيش‌ترک
آغوش پر می‌کردم از سپيد

در کنج حياط خانه‌ای
بر تن بوته‌ی کوچکی
دو ياس مانده از چشم نهان
دور از گزند باد و باران
يکی نازک و بسته‌برگ
دگری بگشوده آغوش ِگل‌برگ
دستی دراز شد برای برچيدن
دلی تپيد با افسوس
برای آخرين ياس‌های پاييز
سری خم‌شد برای بوييدن

دخترک آشفته‌موی و آب‌چکان
بس سپيد و نرم‌ترک از گل‌برگ
خم شد به‌روی ياس‌های سپيد
دخترک ياس‌ها را نچيد
اما
دخترک را بوته‌ی ياس
از ميان آن شبِ سياه
برچيد

شب گسترده شد در رويا
بوته‌ به گل نشست ناگاه
ياس‌ها عطر پراکندند بر هر جا
آذرخشی در آسمان خندید
تندری سخت برخروشید
از پس توفان، سپيده بر دميد
موج ناليد و بازگشت بر دريا
دريا آهی کشيد با حسرت
بازگفتند گوش‌ماهی‌ها
بر همه ساحل
در گوش ماسه‌ها
دخترک را بوته‌ی ياسی چيد
عطرموهای‌ش
وان نسيم سپيد دست‌های‌ش
افسانه شد
در همه شهر پيچيد

2:29 PM | Baoba
November 27, 2004

مستی و شراب

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش

جام‌ها از شراب زنده‌گانی تهی گشته است
زيستن از شادمانی بری گشته است
مستی از دل‌ها گريخته است
زيستن از هستی تهی گشته است
شور و عشق از سرها گريخته است

نه شراب مانده است و نه ساقی
تنها جامی تهی و دُرد بسته
نيم شکسته، خاموش و دردآلوده
که در گوشه‌ی می‌خانه
فراموش‌شده و خمیازه‌کشان
برجای مانده است

روزی باده‌ها پر، سرها گرم
و آوای نوشانوش
در هر گوشه طنين انداز بود
اينک
می‌فروش در زندان
ساقی در سنگ‌سار
و باده‌گسار در زير تازيانه است

می ناب به جوهری سياه و ترش
و مستی به سردردی سخت و آزاردهنده
بدل شده است
شراب زنده‌گی را از جام جان‌ها شسته‌اند
و شربتی تلخ و بدگوار
پر ز سياه‌دانه
در کوزه‌ی گلین شکسته‌ای
به جای‌ آن ريخته‌اند.

زيستن بی مستی چون دريای بی ‌ماهی است
زيستن بی شراب چون جنگل بی ‌درخت است
زنده‌گی بی مستی چون باغ بی ‌گل و گياه است
زنده‌گی بی مستی کوهستان بدون کوه است
بی هيچ قله‌ای، بی هيچ اوجی.

مستی و شراب را که از هستی بگيری
گويا آسمان را از پرنده گرفته باشی
گويا مهتاب را از شب سياه ستانده باشی
ستاره‌ها را از کهکشان بازپس گرفته باشی
زلال را از آب ستانده باشی
آب را از خاطر رود دزديده باشی
عطر و رنگ و لطافت را از گل گرفته باشی
گرمی و نور را از خورشيد زدوده باشی
ترانه‌ی باران را از ابر دزديده باشی
رويای شفق را از خاطر افق پاک کرده باشی
خيال را از کودکی محو کرده باشی
افسانه‌ی عشق را از جوانی زدوده باشی
خواستن و آرزو را از ذهن پاک کرده باشی
جنبش را از ذرات گرفته باشی

مستی را که از هستی بگيری
تنها ايستايی برجای ‌ماند و دل‌زده‌گی
مشتی مرده‌ی زنده‌نما
سرگردان و سرگشته
پریشان و گم‌گشته
چرخان بر يک دايره‌ی بسته
و تنها
سرگيجه ‌ماند و سری آشفته
و دل‌آشوبه و آشوبه

هستی بی شراب و مستی
تنها رنج است و پستی

2:32 PM | Baoba
November 23, 2004

باران بر خاکستر

تند و کوتاه بود باران
چونان گذار دوست
بشست کوی و برزن
تن شهر بس درخشان
کوچه‌ها خيس و شادان
اما
اين تن‌ خسته را
وين جان‌ سرگشته را
وز درون و برون سوخته را
هيچ‌گاه
هيچ باران
هیچ تندآب
هيچ سيل‌آب
نرساند به خنکا
نشويد این سنگین زنگار

روشنایِ پس از باران
شهر ِ بی‌دود
شهر ِ خيس
و مردماني سوخته
کمر بشکسته
سر خم‌کرده
سست و کم‌نفس
با نگاهي مات و بی‌نور
نه به دوردستِ فردا
نه به رنگين‌کمانِِ اميد
بلکه به پيش ِ پا
به چاله‌هایِ کوچک و خرد
به ناچيزتر از بودنِ خويش
به آبِِ اسير در چاله
که نيست‌اش تقدير
جز به آلوده‌گی و تيره‌گی

باريد تند و کوتاه باران
اما
روشنای درخشانِ آسمان
ندارد هيچ اثر یا نشان
بر سرهای فروهشته
بر مردمانِ تيره‌روز
بر این خاکستر ِ خیس
بر روزهای بی‌اميد
بر روزگار بی‌آرزو
بر این بربسته دفتر ِ سپید

November 10, 2004

ديوانه‌ای بگریخته از تيمارستان

چندی است که ديوانه‌ای دگربار از تيمارستان گريخته است و با نام و نشان من اين سو و آن سو پيام می نويسد. از آن‌جا که برخلاف ادعای‌ش تحصيلات بسيار کمی‌دارد، نوشتارش سرشار از اشتباهات نوشتاری است و بسيار مسخره و بيش‌تر اوقات حاوی توهين به ديگران به صورت مستقيم يا با کنايه است. حماقت‌اش تا به جايی گسترده است که دو بار نيمه‌شب نزديک ۴ صبح در پيام‌گير من و با نام من، به خيال خود پيام‌های ديگران را پاسخ داده است و ذهن بيمار و ناتوانی خويش در درست‌نوشتن چند جمله‌ی بی‌اشتباه فارسی را در آن آشکار کرده است.

تا اين ديوانه آزاد است، من در هيچ جا پيامي نخواهم نوشت. زين پس چنان‌چه پيامی با نام بائوبا ديديد، از سوی اين ديوانه‌ی زنجيرگسسته است و از آن من نيست. آن را پاک کنيد.

6:46 AM | Baoba
November 8, 2004

پرواز

آرميده‌ای به ناز در ميان باغ‌چه
دل باغ‌چه و خلوت حياط
شاد است به لطافت تو
و به تک‌رنگ مخملين گل‌برگ‌ها
مانده‌ای اما
در آرزوی چيده‌شدن
در حسرت دستی
که بشکند ساقه‌ی ترد

نازنين تک‌گل باغ‌چه
روشنای چشم خانه
دست‌ها همه آلوده‌اند
به زر و هوس و بوی نا
گر بچينند و ببويند
سير گردند به کوته‌زمانی
گل را بچینند با اشتیاق
برای لحظه‌ای بوييدن و تماشا
وان‌گاه تنها پرپرکردن
خشک کردن و دورريختن

می‌دانی نازنين تک‌گل
دست‌ها همه آلوده‌اند به رنگ
به سرخ هوس
به زرد زر
به لجن چسب‌ناک مرداب
به بوی شور دروغ
و لکه‌های چرب تملق

هوس چيده شدن
تنها از سر خامی
از لطافت روح
وز درون کودکانه
و نيالوده‌ی توست

بمان هماره مانا
مغرور و دست‌نيافتنی
تک‌گل اين باغ‌چه‌ی سبز
روشنای دل شاپرک‌ها
چشم اميد گنجشک‌ها
و چراغ دل این سرا
بپرهيز از دستان ناپاک سیاه
درگذر از هوس رفتن
برای رفتن و پرواز
وقت بسیارست، بسیار


برای نازک‌گل شکفته‌ و عطرآگینی که آرزوی پرواز به سر دارد و از پرپر شدن نمی‌هراسد.

November 6, 2004

پريشانی‌ها

* ديرزماني بود که تو هميشه در پس پنجره بودی. می‌دانستم که در پس اين روزن به نور، گوشی شنوا هست و دلی برای هم‌دلی. و دستانی سپيد که دراز می‌شد و چرک از ميان زخم برمی‌داشت. بار اين همه اندوه بی‌تو هرگز نمی‌يارستم کشيدن و بردن. اما من هرگز هيچ نبودم. نه در آن روزهای پريشانی‌ات دست‌ام به دل‌ات رسيد که خونابه‌ای بشويم و نه بر پيشانی‌ات که نوازشی بر چين‌های سخت‌اش نهم. گویا سده‌ها است که روزگار به تو آموخته است دل بر هر دستی بربندی که نيش خنجرهای برهنه‌ی پنهان در آستين نامردمان دگربار از روزن مهر رگ‌های هستی‌ات را به زهر پستی نه‌آلايند. روزی که دانستم روزن نور بربسته‌ای، زانوان‌ام خم‌شد و درهم شکستم.

* آقای دکتر چهل روز شد. پس اين درد چرا تمام نشد؟

- درد يک‌روزه نيامده است که يک‌روزه برود. اين آتش‌فشان پی‌آمد آن چه است که در خود ريختی و کمر راست بگرفتی و لب‌خند بر لب نشاندی. فشارها انباشته شد و گدازه‌ها اکنون آتش‌فشان درون آشکارکند. پنداشتی رنج نهان کردن و بازنگفتن هنری است بس بزرگ. آری می‌توان فشار افزود و در ۴۰۰ درجه هم نجوشيد تا حباب‌ها را هيچ کس نبيند، اما ظرف را تاب فشار مگر تا چند است؟

* راست گفته‌اند که نزد پزشکی که آشنا باشد، نبايد رفت. چه رسد به تو که دوستی چنین نزدیکی و از همه زیروبم روزگار من آگه‌ای. اصلاً تو پزشکی، روان‌پزشکی، فيزيک‌دانی يا فيلسوف؟ به گمان‌ام اين مداوای نادرست و اين تفسيرهای احساسی تو مرا تا به پای مرگ خواهد برد. معده‌ام داروخانه شده است و تن‌ام هم‌چنان رنجور است. درد از مرز تاب‌آوردن گذشته است و فرياد هم درد نکاهد. روزگار سياهی است.

* راستی، کاش آن اسب سيه‌يال وحشی می‌آمد و نقطه‌ی پايان می‌نهاد. اين چه آتش‌فشان است که به خاکستر نمی‌نشاند؟

* می‌دانی؟ نوشتم و نوشتم و برگ‌های دفتری پر کردم. نوشتم تا برای تو بفرستم. اما تو را گناه جز دوستی با من هيچ نباشد. نوشته‌ها همه پاره پاره کردم. يکی يک‌جا می‌گفت که بايد پاره‌ها در آب روان ريزی تا آب دردها را هم با نوشته‌ها بشويد و ببرد. اما اين درد را آب چاره نباشد. روی همان فرش سوخته، که پار تمامی يادگارها را سوزاندم، برگ‌های پاره را نیز به آتش سپردم.

* راستی، دارد به سال می‌رسد. تا تو بودی، گذر زمان ناپيدا بود. اکنون در آيينه که می‌نگرم چهره‌ی درهم‌شکسته‌ای را می‌بينم که شايد چند ده سال پيش‌اش را ديده بودم. روزگاری دور اين نمايی ديگر داشت. هنوز يک سال از بارش بلا نگذشته است. اما ده‌ها سال به رنج و گرانی اندوه در ميان ديوارهای نزديک شونده سپری شده است.

* راستی، چشم‌انتظار ديدن چه بودی؟ نگفته بودم‌ات که سخت درهم شکسته است؟ اما تنها در مردمک چشمان تو اين آوار درهم‌ريخته را به چشم دیدم. همان آن ‌دانستم که نگاه اول همانا آخرين است.

* آقای دکتر چهل روز شد. پس چه هنگام اين تن رنجور از درد رها خواهد شد؟

* دکترجان، درد به کنار. آيا راهی هست که اين گدازه‌ها، آن بوته‌ی ياس وحشی را که در ميان تخته‌ سنگ‌ها به ناز آرميده است، نسوزاند؟

* راستی، دل‌ام برای دست‌های سپيد و آن مرهم نورت تنگ است. کاش بوی دل‌ات و صدای مخملين‌ات را يک‌بار ديگر بر پوست‌ام حس می‌کردم. دست‌‌های‌ت در همين نزديکی بود. اما ترسيدم که دست دراز کنم برای گرفتن‌اشان و باز رويا گم شود و حسرت برجای ماند. هيچ‌گاه ندانستم که آمدن و رفتن‌ات رويای اين ذهن مشتاق بود يا خاک پای دوست بر آستان اين کنج تنهايی رسيد! راست‌اش را بگوی آيا خواب و خيال بود؟

* دکتر فيلسوف جان، درد مرز بين رويا و کابوس و اين زنده‌گی را برداشته است. دارويی برای در روياماندن و به زنده‌گی بازنگشتن نداری؟

* دکتر جان، چهل روز هم رفت. آيا اين درد را پايانی نيست؟

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو