باران بايد
آسمان سياه و دودآلوده
چشمها غبار اندوه بگرفته
دلها به زیر باری گران
مچاله و درهم تنيده
ابروان درهمکشيده
پيشانی به چندين چروک پيچيده
پاها شتابان
نگاهها بیاعتنا و گذرنده
برگهای رنگين و خشک
سرگردان درفضایی تيره
مینشينند بر زمينی سرد
وه که گم گردد بس آسان
صدای نالهیِ هزاران برگ
در هياهویِ ماشينها
آسمان ای مهربان
ای تيره ابر ِ بخشنده
ببار بر اين شهر ِ دودآلوده
بشوی خونابهیِ درد را
از اين دلهایِ ريشريش
بزدای تيرهگی ِ رنج را
از پردهیِ تاریکِ مردمانِ دیده
چشمان خشک و گرم و تبآلوده
ببار و بشوی همه تن و جان
برگهایِ رنگين خيس
چو بيافتند بر زمين ِ تر
شادمان و درخشان
دگر نالهای نيايد از خرده برگ
ببار ای همه زلال ِ آبی
دلام در هوایِ رقص باران
جویبارهایِ شاد و آوازخوان
رقص مستانهیِ سپاهیانِ حباب
بر باريکههایِ آبِ روان
سخت بیتاب است
باران بايد تا
چترها را بست
برای گنجشککِ خيس باغ
لانهای ساخت در زير تاقی
نگاه را بر رهگذران خيس دوخت
و با لبخندی بدرقه کرد
کودک خيسي را
که در باران میدود
باران بايد تا
نگاهی انداخت بر
رنگينکمان برگ
برگهای رنگين و درخشان
که برسرشاخهها
لغزان و رقصان
در ترديد بين رفتن و ماندن
سبک و سبکتر میشوند هر آن
ببار ای نازنين ابر ِ تيره
شهر را دود بس آلوده
دلها غبار بگرفته
وز نگاهها روشنا بربوده
همه سر درجيب اندوه
چندی است
چشم بر آسمان دوخته
باران بايد
بارانی تند و بیامان و ديرپای
آهنگ خوش ِ ناودانها
دیری است که خاموش است
باران بايد
کمی بخندیم
دوستان باور بفرماييد که اين درخت دیشب تا بامداد چو بيدمجنون بر خود لرزيده است و هر آنچه برگوبار داشته است، از ترس سپاه اسلام و آن پتکی که قرار است بر جمجمهها به ارهاب فرود آيد، بهيکباره خشک شده و بریخته است.
جالب است که اين سپاه اسلام که يک آيه کوتاه قرآني را نيز نمیتواند بدون اشتباه بنويسد، نوشتههای شمر و سايت کافر را نه توهين به مقدسات خویش میبيند و نه برانداز میشمارد و در سياههاش از آن نام نمیبرد. هرچند که تا دیروز سايت شاملو را نيز در سياههی خويش نهاده بود (که گویا کسی بر وی گوشزد نموده است و امروز آن را برداشته است)، دگر بائوبا که جای خود دارد.
افسوس که اين مفهوم براندازی ج.ا.ا و توهين به مقدسات اسلام که در سرودههای من جاریاست، را خود نديدم و ندانستم تا به آن مردک نيمه ديوانه از کانادا که با نامی جعلی چندماه پيش آمده بود و بر من دشنام و ناسزا میباريد که مردم در زندانهای ج.ا.ا زجر میکشند و در خيابانها از گرسنگی میميرند و تو خجالت نمیکشی که شعر می نويسی؛ بگويم که چه نشستهای که اينها شعر تنها نيست بلکه توهين به مقدسات و برانداز است! هرچند که نام آن مردک و امثال وی نيز در اين سياهه نيست و بعيد نمیدانم که در تهيهی اين سياهه همکار اين ابلهان نيز باشد.
پروردگار چند خشت زر به من دهاد و ذرهای خرد به اين ابلهانی که با تمام ادعاهاشان و پناهگرفتن در سنگر اسلام و پشت نام نواب صفوی، حتی از درست نوشتن آيهای از قرآن ناتوان و عاجزند.
پینوشت: آدم مسخره و ترسويی با پنهانشدن در پشت نام و نشان من در جايی و با بهکارگيری چند جمله از اين نوشته به حسين درخشان توهين کرده است. درپيامگير نوشتم ولی در همين نوشته تاکيد میکنم که به هيچ روی اشارهام به آقای درخشان نيست و برخلاف آن ترسويی که وجودش پر از عقده نسبت به درخشان و ديگران است، من هیچ دشمنیای با درخشان ندارم.
چراغانی در باغ خزان
درميان شاخههای برهنه
جامهايی گلگون نشسته
بر تن لخت درخت
ريسههای سرخ
شکوه چراغانی پاييز
هر بامداد با اولين پرتوی نور
با درخشش آفتاب بیرمق پاييزی
گنجشکان سرمازده و گرسنه
مینشينند شادمانه
بر جامهای نيمسرخ درخت
به ياد دارم کودکی را
با چشمانی درخشان و شیطان
بسته بر درخت ريسمانی
دور دارد گنجشکان را
از میوههای رسیدهی شیرین
مادر ريسمان ببريد با هزار خنده
خرمالويي که بر درخت رسد
سهم گنجشکان است مادر
دلاش دريا بود مادر
شاخهای که سرک کشد بر کوچه
ميوهاش سهم رهگذران است مادر
پاييز در باغچه هر روز
مهمانی گنجشکان برپا بود
با برنج و ارزن و گندم
یا ریزههای نان
هیچ تاب نبود مادر را
گرسنگی گنجشککی را
در باغ خشک پاییز
در ميان تن لخت درخت
چراغانی است چندی
جامهای سرخ و نارنجی
رنگ میپاشند بر تن باغ
پرندهگان کوچک درميان جامها
شادمانه هياهو میکنند هردم
در ميان ظرف ميوه
نشسته جامهای سرخ
با نقش نوکهايی کوچک
نيمخورده اما بس زيبا
آوايی از دوردست
مینشيند بر گوش
تنها چشم دوز بر
سرخ و نارنجی در باغ
کز تن درخت در خزان
میزدايد شرم برهنهگی را
اين همه آذين گلگون
نقش زيبای خزان است مادر
خرمالوی رسيده بر درخت
سهم گنجشکان است مادر
در امتداد نقش لکههای نارنجیات
پسرک، یخ و مهر
مهر شايد تنها
پسرک لرزانی باشد
که دستهای يخکردهاش
را بر پيشانی تبدارت میکشد
مهر شايد تنها
همان تکه يخی باشد
که در ميان دستاناش
نهان کرده است
تا با خنکای دستی
داغ تب بشويد
مهر شايد تنها
تک قطره اشکی باشد
که همراه
با چکه آب پيشانی
از ميان چشمان ترت
بر گونهها میلغزد
مهر شايد تنها
دستان يخکردهی پسرکی باشد
که میخواهد
تب را از تنات بشويد
و برای دمی کوتاه
درد را
از يادت میزدايد
مهر شايد تنها
دل مهربان کودکی باشد
که مهربانانه و نگران
بر تو مینگرد
و در دل از
يخی که در دست دارد
گرم ِ گرم است
سرسخت
وز ميان سنگفرش
درگوشهای از حياط خانه
دو بوتهی سبز
سر کشيدند نرم نرم
يکی گفت:
علفها را بايد برکند
اما
برگهای سبز و کوچک
دلام را برد
اينک در آغاز پاييز
گل کوچکی آبی رنگ
میدرخشد در ميان سنگفرش
آن سوتر
بر تن دگر بوته
گویهای سبز کوچکی
میرقصند در باد
روزی از همين روزها
گر سرما نزند ناگاه
بر گویها و سبزینهها
سرخ گردند گویها
دو گوجهفرنگی
يک گل آبی
با سبزبرگهای کوچک خويش
شاد و درخشان
میخوانند آواز زندهگی
از ميان تن سخت سنگفرش
بر یال آن اسب وحشی
هنگامي که دردی سياه
میخزد چونان چکه آبی
از لابهلای اين دوپاره استخوان
وز ميان اين گوشت ريشهريشه
درهم پيچيده به آن ريسمان موذی
وز ميان آن سرخآب
که بیخيال و ناخواسته
ره میسپارد به هرسو
نالهای تيز اما بشکسته
برآيد وز ميان دندانهای بسته
قفل شده و بربسته
از دردی برنده و خورنده
اين آشنای ديرين
مینشيند بر جانام حسرت
از نشستن بر يال آن اسب وحشی
که ايستاده است بر پشت در
سالهاست که نفس سردش
مینشيند بر پوستام گهگاه
نفسهای تندش
پيچيد روزگاری بر همه رشتهها
که بسته بودند مرا به جان
باغبان، ای مهربانترين
تنام در حسرت تبر
ناله میکند هر دم
سم نپاش بر شاخسار
شاخهها
افسوس کرمها را دارند
خستهام، آری بس خسته
از برگ و بار دادن
ريشهها را شبی باد برد
و اينک درختی پرشاخ و برگ
اما بیهيچ ريشه
تمنای رفتن دارد
در ميان شاخسارش باد
سرود رفتن میخواند
بر پشت در
یا در دشت
بر لب خط افق
پیوندگاه دشت و آسمان
نقطهی صفر زمان
آن خط سبزآبی
اسبی سیاه و وحشی
با يالهای رها در باد
با نفس سرد و دلنشيناش
میخواندم به خويش
باغبان، ای مهربانترين
آب نخواهم
بگذار کرمها بخزند به زير پوست
سبکبار بايد رفت
ريشهها را ببريدهاند
تن پوک و تشنه
بايد وانهاد برهنه
بیهيچ انديشه از ريشه
از برگ و بار و سبزينه
خواهم نشست بر بال باد
بر يال مواج آن اسب
اسب سياه و وحشی
درد را مینهم برجای
به روشنای کهکشان خواهم رفت
بر سرسرهی مهتاب خواهم لغزيد
به تماشای انفجار ستارهای
به ريزش شهابی خرد
در شبی درخشان
آوازخوانان خواهم رفت
دریای خروشان و شب سیاه
در بند شدهام بی هيچ زنجير
در ميان ديوارهای مه
رها، سياه، ولی چگال
از هرسو مرا گرفته به بر
دستهایم را نمیبينم
يادم آمد اما
ديری است که ندارم دستی
نقشی نکشيدهام بر بوم
خطی ننوشتهام از مهر
دستهایم را
با همه باورهای خوش و رنگين
در شبی بیمهتاب
اسبی وحشی و سياه
با تنی خيس و دمکرده
با نفسهای تند و پرصدا
نشسته بر يالاش باد
دمنده و زوزهکشان
با خود برد
دريا توفانی است
شب بس قيرگون است
نيست هيچ نشان
از نقرهی مهتاب
از ريزش ستارهها
تنها خروش موج
نالهی صخرههای تنخسته
مويهی صدفها
بر کنارهی ساحل
در ميان خروش دريا
میرسد گهگاه به گوش
چشم بسته
میدوم در سياهیها
باران میکند غوغا
خيسام خيس
آب رفته تا مغز استخوانها
لب بربسته و خاموش
شتابان میدوم در هر کناره
دريا کجاست؟
آب میرسد تا کمرگاه
دريا میخواندم به خويش
وسوسهی آبیها
در ميان قيرگون شب
و هياهوی الاههی دريا
و اشک ابرهای دلباخته
میکشدم به خويش
دريای توفانی
تف کند بر ساحل
همه رنگارنگ ماهیان
اما مرا میخواند
ایکاش
ماهی تشنهی اين موج
پولک خستهی اين آب
شناور همارهی آبیها
حتی به شب تيرهی خشماش
میبودم
دست ندارم و هيچ پای
پوستام
خيس است و لغزنده
بالهای بر من بخش
نازنين دريای سياه
شورآبهی همه روزها
خروشان شبهای قيرين
مرا به خويشتن
بپذير امشب
مرا در ميان آبیها
مرا در رنگارنگ ماهیها
مرا در درون صدفی خاموش
پنهان دار امشب
آرام باش آرام
میلغزم نرم بر آب
موج میبردم به دوردستها
شب سياه است سياه
دريا میخروشد
صدفی در ساحل
ناله میکند بیآوا
ماهی ليزی تن میکوبد
به صخرهی تيز و سياه
گممیشوم در ميان آبها
شور آبیها
میتراود از شورابهی سياه
دريایم
بپذير اين خرده کاه
برگ و رنگ و رستن
باد سردی برگها را
میکند تک تک
میبرد يک يک
لابهلای شاخههای رنگين
آشيانی خرد
گرم است هنوز
پرنده میپرد آرام
بیافسوس، بیحسرت
گرمايی در دوردست
میخواندش به خويش
درخت رنگارنگ و آرام
نرم میرقصد در باد
درخت به پرنده و جوجهها
به برگها و شکوفهها
به گرما و بهار و رنگين ميوهها
هرگز نبسته است دل
درخت دلدادهی آبیهاست
دل در گروی باران دارد
گوشاش در حسرت است
آوای چکهها و رگبار
تن و جان و شاخسار
به زلال آب دارد و بس
پرندهها میآيند هماره
پرهياهو در سبزی بهار
شکوفهها میخندند چندی
جوانههای داغ و سبز
میشکافند پوست را
برگها سبز و نرمين
میخزند بر شاخهها
ميوهها شاداب و درخشان
مینازند در ميان سبزبرگها
اين فسانه، هميشهگی است
وين سبزی، چرخهی تکرار
پاييز میرسد با هزاران رنگ
خيس و مغرور
رنگ پاشد بر هر برگ
باد سردی با وسواس
برکند رنگينهها تکتک
پسرکی شاد و بیخيال
يا مردی درهم و شتابان
پای نهند بر سنگفرش
برآرند نالهی هزاران رنگ
پاييز گاه نالهی هر برگ
پاييز گاه هزار رنگی
پایيز آغاز برهنهگی
گاه عريانی
گاه خود بودن
رنگين شدن
وانگاه
از بندِ رنگ رستن
اما باران
زلال و آبی و بیمنت
ببارد ريز ريز يا رگبار
بخواند افسانهی پاکی
سرود رويشی مانا
زمستان هم خواهد آمد
با برف وسرما و بوران
درخت در آرزوی
برف و باران
درخت در حسرت
بوی آن ديرينه يار
گلهای يخ کوچک
درخت دلنبندد هرگز
نه بر پرنده و نه بر آشيان
نه بر سبزبرگ و نه بر شکوفه
نر بر ميوه و نه بر گل
درخت دل داده است به باران
تن به خزان
جان به زمستان
روح در گروی برهنهگی
در حسرت سپيدبرف
در آرزوی رستن
از سنگينیی همه رنگ
همه آشيانهای گرم
همه بر و بار
همه برگ
باد سردی میوزد آرام
رنگين درختی میرقصد نرم نرمک
برگها رقصان و پيچان در باد
سرود پايان میرسد بیافسوس
باد بخواند بیحسرت
آوازهايی با زبانی گنگ
از افسانهی برهنهگی
از سرود رستن
از رنگينجامهها
از گرمآشيانها
باران بشويد بیترديد
ردِ همه رنگ
از سياه خاک پير
پيامگير
دوستی از برداشتن پيامگير گله کرده بود. گاه از پيامی آن چنان شگفتزده میشوم که واکنشی جز بستن پيامگير نمیبينم. انتظار ندارم که همهگان برداشتی همسان از يک نوشته داشته باشند و يا گهگاه حتی دريابند ره ترکستان و کعبه چه اندازه اختلاف درجه دارد. برداشت مردمان از یک سروده یا نوشتهی پر راز و رمز، طبیعی است که همسان نباشد. اما شماری آن چنان در پيشنگرش خويش غرقهاند که گويا در کل نوشته را ناخوانده و نادیده میگيرند و تنها به دو واژه بسنده نموده و نظر کارشناسانه میدهند.
نوشتهی پيشين نه سرودهای بود پر اشاره و کنایه و نه پیچیده و مرموز. نگرش سادهی من بود که اينروزها دل برکندن از اينترنت و تارنما را مدرک قابل استناد مرگ دانسته بودم ودوست نازنينام با نوشتهای در دفتر خويش و فرستادن دنبالک آن، گفته است که رستن از اين تارهای چسبناک تازه آغاز زيستن و سند زندهبودن است. چند دوستی نگرشی همسان من داشتند، در پيامگير يا نامه به شوخی خواستند که برای ايشان هم تابوتی سفارش دهم که دلکندن از اين عنکبوت قرن را همانا با مردن يکسان میدانند. و يا به مهر گفتند که دل برنکن که ما همه بندهايی از مهر به دست و پای يکدگر بستهايم و سخت درهم گره خورده است و يکی را نتوان گسست. یا پری باران که با نگاه زلال و آبی خویش و نقش نمودن تابوتی از جنس باران بر بستری از برگهای خیس و رنگارنگ، هر مرگی را به رویایی شیرین دگرگون میسازد.
درچنين شرايطی به یکباره پیامی میرسد که از افسردهگی و مد بودن ادعای بيماری روانی سخن میراند. رسیدن چنین پیامهايی، مرا وامیدارد که پيامگير بربندم. برخلاف گفتهی يکی از دوستان، اين تابنياوردن نگرشی ناهمخوان نيست. بلکه تنها بستن راه بحث به اشتباه گشودهشدهی بيماری روانی خويش يا دگر مردمان است.
آری دوست نازنين، حق با تو بود که در روزهايي دور بگفتی: "گر بناباشد برای هر جملهی خويش در پيامگير یا خود تارنما چندصفحه شرح و توضيح دهم، بهتر آن که پيامگير و این دفتر، هر دو را برچینم."