baoba

BAOBA

September 26, 2004

مرگ بی‌بازگشت

- آقا ببخشيد يک تابوت می‌خوام.
* برای کی؟
- برای خودم.
* شواهد و مدارک مرگ، لطفاْ.
- نفس‌ام درست درنمی‌آد.
* ای‌آقا، مال کی توی اين دود و دم در می‌آد که شما دويمی‌اش باشيد.
- ‌تپش قلب‌ام رو نمی‌شنوم.
* اين که نشد دليل. توی اين همه سروصدا کی‌ می‌شنوه؟ تازه خيلی‌ها سکته ناقص می‌کنن و بعد از ساعت‌ها دوباره قلب‌اشون به تپش می‌افته. اگه مدرک مستدل نداريد، مزاحم کسب و کار نشين لطفاْ.
- شور و اشتیاق‌ام رو به اينترنت و وب‌گردی به‌کل از دست دادم.

* آی پسر بدو بيا اندازه‌های اين مرده رو بگير. بدجوری بوی‌اش دراومده.
* راستی، تابوت‌اتون چه رنگی و از چوب چی باشه؟
ـ نقره‌ای از چوب بائوبا.

September 20, 2004

پاییز

خنکای شب را می‌پراکند
نسيم بر در و ديوار
پاييز سرک می‌کشد از پنجره‌ی باز
به وسوسه می‌خواندم به پيش
دست نرم‌اش می‌نشيند بر تن
می‌ربايد نرم نرم، مرا به خويش
تن به نوازش‌اش می‌سپارم مست
می‌کشاندم به زير پوست شب

اینک ندانم هيچ
کز کدامين روزن افتادم؟
در ميان کوچه‌های تنگ و باريک
در خموش گسترده‌ی شب
بر آغوش خنک پاييز

پاييز را دوست می‌دارم
ريزش اشک‌های آسمان
بر لبان تشنه‌ی خاک
بر تن غبار بگرفته‌ی دشت
بر بازوان گشوده‌ی درخت

پاييز را دوست می‌دارم
که ندارد هيچ نشان
از تن‌های پرفريب و نرم
خوی‌کرده و خيس
بوی‌ناک و لزج
از تب و تابی بس گرم

پاييز را دوست می‌دارم
که جامه از تن برکنم
خشک و برگ برگ
برهنه‌گی را بيازمايم به شوق
برهنه بلغزم در آغوش باد
برقصم سرمست و شادمان
خيس و گيج در ريزش باران

آن باران زلال و بی‌امان
دنباله‌ای از حريری نازک
تک‌جامه‌ای تن‌نمای
از الاهه‌ی باران
آبی و سبز و آبی
خيس و خيس
رويای همه فصل‌ها
آرزوی همه جنگل

پاييز را دوست می‌دارم
که گم شود
ناله‌های کش‌دار و آهنگين
از همه برگ‌های رنگارنگ
خرد و ریز ریز
به زير پای خسته‌ی ره‌گذران
و خاک
این خاک نازنین
بستری رنگارنگ
بهر آرميدنِ وان‌همه
شکسته برگ

خاکِ خيس و گل‌آلوده
که پایَ‌م بگيرد در آغوش
تن‌اش بر آن کشد سنگين
فرياد دارد هر آن بی‌آوا
بمان با من
دمی بيش

پاييز را دوست می‌دارم
و باد سردش را
که پريشان دارد هر آن
گيسوی هزاران بيد
دست کشد در برکه
آشفته دارد سکون آب

پاييز را دوست دارم
باد وحشی و چرخنده‌اش
و دست‌های ماهرش را
که جامه بر‌کند از تن‌ها‌
برهنه‌گی را بدارد فرياد
دمادم و هر آن

پاييز را دوست می‌دارم
ابرهای سياه‌‌اش
که می‌خروشند بی‌تاب
نور می‌بخشند بر آسمان
با گريز آذرخشی وحشی
بارش رگ‌بار
بر تن غبارآلوده‌ی دشت
بر شاخه‌های لخت و عريان
تا بشويد همه رنگ و درد
تا بزدايد همه اندوه
از پوست تيره‌ی درختان
از بلندای دور کوه
برچيند کوره‌ی داغ تابستان
برهم‌ريزد حکومتِ خورشيد
آن مغرور زردتن ِ آسمان

پاييز را دوست می‌دارم
نسيم می‌وزد در شب
نوازشی می نشيند پنهان
بر برهنه‌ روح و تن
شب می‌خواندم به خويش
می‌شتابم بی‌خود به پيش
گم می‌شوم و ناپديد
در کوچه‌های خيس ِ ‌پاييز

September 18, 2004

باورم دار

گفتا: نبينم، نشنوم، نبويم
به سرانگشت حس‌ات نکنم
گفته بودم‌ بارها
نباشد نياز
برای شنيدن به واژه و آوا
براي ديدن به چشم و نگاه
برای بوييدن به بيني و مشام
برای حس کردن به سرانگشت
برای مستی به شراب و ساقی
تنها دلی بايد و اشتياقی
شوری و ذوقی
خواهشی و تمنايی
اميدی و آرزويی

گفتا: گريزپايی و ناپيدا
از ديدن و شنيدن
از لمس‌شدن و بوييدن
گريزانی و ترسان
گوش‌دار و ببين مرا

گفتم: من‌ام
اين‌جا و آن‌جا
نزديک‌تر از نسيم
در ميان گيسوان پريشان
آشناتر از پيرهن
نشسته بر پوست تن
من‌ام ميان ريزش باران
بر باغ‌چه‌ي کوچک تنهايی
من‌ام نيوشای همه زمزمه‌ها
که برآيد گه‌گاه
نرم و آرام از بسته‌یِ لب‌ها

باورم دار تا ببينی مرا
باورم دار تا بشنوی مرا
در تپش‌های تند قلب‌
بر رگ‌های پيشانی
بر آبی‌های دست‌ها
بر آن پوست مخملين و نازک
که شده‌ست تراوا
بر آن رود احساس
جاری از همه روزن‌ها

باورم دار ای نسيم آشنا
که من‌ام
آن ره‌گذر مستِ همه شب‌ها
در ميان بارش نقره‌گون
ستاره‌گان و شهاب‌ها
در ریزش چشمه‌ی مه‌تاب
بر برکه‌ی خاموش
بر سيم‌گونِ سرشاخه‌ها
درختان ايستاده‌ی جنگل
بر گستره‌ی سبز دشت‌ها
در نوازش عطر گل‌های یاس و یخ
بر بال همه پروانه‌ها و شاپرک‌ها
بر پرده‌ی گسترده‌ی شب
بر بال سبک و نرم نسيم

باورم دار
ای ساقی همه می‌کده‌ها
ای مستی همه شراب‌ها
ای روشنای همه ستاره‌گان
ای شاه‌بيت همه سروده‌ها
ای نگار همه دل‌داده‌گان
ای رويای همه مستان
باورم دار

September 16, 2004

یکی و دنیا

اين نوشته‌ی سهراب عجیب به دل‌ می‌نشيند:

تو برای تمام دنیا یک نفری و برای یک نفر تمام دنیا

September 14, 2004

نماها و سایه

چندين نما هست ز من
يکی در آيينه
يادگاری از پدر
خطوطی از مادر
نقش گنگی از نياکان
که تنها نمايی است
در چشم شيشه‌ای آيينه‌ها
گر آریامردان
در ساليان دور
کوچ می‌کردند از کنار رود
اينک نمايی می‌بود
واژگونه، دگررنگ و دگرگونه

من نداشته‌ام نقشی
هیچ‌گاه
در برکشيدن اين چهره
شايد تنها
رد زخمی از خراشی دور
يادگاری از کودکی
از زمين خوردن و سنگ ناديدن
يا فروافتادن از درختی سبز

دست زمان اما
آرام و بی‌وسواس
می‌نهد هر روز بر آن
خطی دگر و يادگاری نهان
می ربايد
گه‌گاه رنگی از موی
می‌نشاند بر چهره ردی

نمايی دارم از خويش
در پنداری شيرين و خوش
که گه‌گاه می‌شکند
با سنگ واکنشی غريب
و من به حيرت
می‌مانم به تماشا
اين آشنا صورتِ غريبه را

و نمايی ديگر هم هست
بس خوش‌تراش
خوش آب و رنگ
بس نيک و مهربان
که به خط مهر کشيده‌اند
از دل به چشم
نيکان و مهربان دوستان
نمايی که پاک شده‌ست از آن
خطوط تيره‌ی بدی و بدخواهی

نقشی هم دارم بس سياه
تيره و بدگهر و بدادا
در چشم نامهربان بدخواهان
اژدهايی درون صورتکی نهان
دمان و خروشان و غران
بدخواه و بدسگال و بدنگاه

اين همه نقش گونه‌گون
اين همه نماهای غريب
در شگفت‌ام که نبوده‌ام
هيچ‌يک به تمام
سايه‌ای محو بوده‌ام تنها
در درازای کش‌دار روزان و شبان
نقش گنگی در گذرگاه زمان

گاه باريک و کشيده
گاه سياه و درهم تنيده
و تنها سايه‌ای از هيچ
بی‌وزن و بی مقدار
بی‌روشنا و بی‌اميد
از جسمی مات و کدر
در برابر پرتوی خورشيد

September 11, 2004

خشم رود

رود سخت برآشفته بود
خروشان فرياد می‌کرد
تن به صخره‌ها می‌کوفت
همه ماهيان را
به قربان‌گاه کرانه
هديه می‌کرد بی‌بهانه

اشک رود زلال نبود
همه بستر نرم و روان خویش
به خروش برکنده بود
اشک‌هایَ‌ش گل‌آلوده بود

ماهيانِ مرده بر تنِ کناره
افتاده بودند بی‌جنبش
مرغان ماهی‌خوار
با دهان‌های باز از حسرت
ترسان از خروش رود
از دور می‌کردند نظاره

صخره‌ها دگر سخت نبودند
با خشم رود
پاره پاره، ذره ذره
پوست می‌ريختند

در بالادست بر کنار آب
زنی با چشم‌هایی خونین از گریه
درد می‌باريد در ميان ناله
اشک می‌ريخت در زلال چشمه
يکی پوسیده و خشکیده‌تن در سياه‌چالی
بند بردست و خون برسر و تن
خاموش مانده بود بی‌هیچ ناله

تازيانه‌ها همه خونين
مردان خاموش و آرام
زخم‌ها سربازکرده و چرکين
تن‌ها درتنگنای سيه‌چال‌ها
می‌پوسيد بی‌آوا
اما
دل‌ها همه تاب‌ناک

دژخيم درهم بود و دژم
در حسرت فرياد مانده
با ولع می‌مکيد
خون تازه‌ را
از تازيانه‌های ريش‌ريش

زنی در بالادست
در چشمه می‌گريست
داستان درد بر آب می‌نوشت
رود از درد می‌خروشيد
تن صخره خرد می‌شد
صخره‌هایی در سيه‌چال‌ها
اسطوره می‌نوشتند بر تن شب
شب بستر تاريخ بود
روشنا را از چشم دژخيم
نهان می‌داشت تا بردميدن سپيده

مردان خاموش و تن بشکسته
زنان گريان و نالان بر لب آب
رودها خروشان و گل‌آلوده
ماهيان مرده بر قربان‌گاه کرانه
صخره‌ها پوسته پوسته
اما مغرور و پابرجا
سر بر آسمان ساييده

September 9, 2004

آبی و نقره‌فام

و من ترا
روشن‌تر از هزاران خورشيد
در ميان سياهی شب ديدم
که نرم و آرام و سبک
رها می‌شدی از سنگينی تن
و من ترا ای روشنای آبی
ذره ذره به چشم کشيدم
به نوازش سرانگشتان حسرت
همه روشنای‌ت
به جان خويش تنيدم
و در روح خسته و تشنه‌ام
گلی آبی از نور شکفت

آن چنان سرمست آبی‌ها
در خويشتن غرق بودی
و شناور بر عطر نسيم
که آسمان
به سجده‌ات نشست
آری، گنبد آسمان شکست
ستاره‌ها کمر خم کردند
مه روی نهان کرد
شب‌ام به نور آبی نقره‌ات
روشن‌تر از هزاران روز شد
و تو نديدی‌ام
که سخت محو خويشتن بودی

به شادمانی‌ات
به سبک‌باری‌ات
به رويای رهايی‌ات
به مستی روشنايی‌ات
به پرتوهای نقره‌گونِ آبی‌ات
درود

هزاران هزاران بوسه
بر آن تن خسته
بر آن روح بی‌شکست
بر آن اندوه بازگشت
بر آن شکسته تن
بر آن کبودی‌های درد
بر آن مغرور سرمست


به شکرانه‌ی نسيم عطرآگين گذرت از بام کوچک تنهايی‌ام
ای روشن‌ترين روشنا
ای درخشش همه شهاب‌ها
ای همه آبی‌ها
همه سيم‌گون و نقره‌فام

September 8, 2004

واژه‌چکان

گاه چند واژه‌ای سرکی می‌کشند
از ميان خط دل‌تنگی‌ها
گاه چند واژه‌ای می‌چکند
از جوهر نوشتاری خرد
تا یکی فرياد دارد
از درون من
پرخروش و دردآلود، اما ناپیدا
بس نرم و بی‌آوا
که نفسی آمد و رفت
آری، نفسی می‌گذرد
خواه‌ناخواه

دلی می‌تپد هنوز این‌جا
هرچند تنها با تپش‌هايی گنگ
هرچند با تاک پوم‌های اندوه
هرچند با تپشی تلخ و جان‌فرسا

اندوه می‌پاشد هر دم
از بطن ام‌روز
و دهليز دی‌روزها
بر شاه‌رگ نيم‌بسته‌‌ی يادها

گاه چند واژه‌ای گنگ و نامفهوم
می‌چکند از نوک قلمی خسته
از سرانگشتی جوهرين
از درونی پرسوز و آتشین
اما سرد و يخ‌بسته
همه تلخ و سياه و سياه

September 6, 2004

برهنه

گفته بودم‌ات که ورای صورتک‌ها
باشد بس آزارنده و زشت و سياه
گفته بودم‌ات که ترا دل نيست
که بر چهره‌های بی‌نقاب بنگری
گفته بودم‌ات که دل‌آشوبه می‌گيری
از ياد ببردی
پای بر زمين کوفتی چونان کودکی
بی‌تاب و بی‌قرار و ناشکيب

اينک تو و دگرسوی صورتک‌ها
تمامی تاول‌های زشت
جوش‌های چرکین و زرد
برافروخته و سرخ و تب‌آلوده ‌
از آمیختن با سیاهی و رنگ
از لکه‌های خون سرد
نشسته بر دست‌های سیاه
تمامی پلشتی‌های نهان
همه کرم‌های ريا
همه زالوهای بادکرده و کریه‌سیما
پرخون از مکيدن خون بره‌ها

گفته بودم‌ات
که آدمی مرده‌ست قرن‌ها
اينک تو و دگرسوی‌ چهره‌ها
این لاشه‌های فاسد و بوی‌ناک
لخت و عريان و بی‌پروا
کفتارهايی در انتظار گوشتی نرم
دهان‌هايی تشنه‌ی خون گرم
چهره‌هايی برهنه و بی‌بزک
زشت و سوراخ از ريب و ريا
تيره از حسادت‌های نابه‌جا
دودآلوده از هوس‌های تباه
سیاه و سیاه و سیاه

اينک ببوی سرگیجه‌ی درد را
اين گندابه‌ی تند و سنگین را
بوی واپاشیِ همه جان و روح
پيچيده در هر سوی فضا
بوی فساد و زوال و تباهی
بوی مرگ باور و ساده‌گی
اينک تو
و دل‌آشوبه‌ای تلخ تا ابد مانا

3:36 PM | Baoba
September 4, 2004

بزغاله‌ای پرسنده

و اينک بزغاله‌ای پرسنده و يک سخن:

بعضی ها به دربسته ميخورن وبعضی ها به ديوارپشت در

و من بزغاله‌ها را سخت دوست می‌دارم (چنان‌چه سرشاخه‌ها را نخورند)؛ چرا که شاخ کوچکي دارند و به نرمی اسير گرگ و چاقوی آدمی‌ نگردند و در قربان‌گاه دست و پايی زنند، هرچند که بی‌حاصل باشد. و در برابر تيزی دندان گرگان و چاقوی آدميان به ساده‌گی سر تسليم فرود نيارند‌.

"جاماندم" را نيز می‌توانيد در تارنمای اين دوست گرامی بخوانيد.

September 2, 2004

مرد و شاخه‌گل

مردی با شاخه‌گلی در دست
از خم کوچه گذشت
زنی از پس پنجره‌ای
آهی کشيد با حسرت
پسری بر مچ دست
نشانه‌ای کوچک نهاد
يادم باشد گلی بگيرم
بهر او، ام‌روز عصر

مردی با شاخه‌گلی سرخ
از کنار باغ‌چه‌ی خشک
پا بر برگ‌هايی
مرده‌ و سرگردان
ريخته بر سنگ‌فرش
آرام و خسته گذشت

گل را بر لب طاق‌چه
در کنار قاب عکسی نهاد
يکی در چهارچوب قاب
در ميان باغ‌چه‌ای سبز
روشن‌تر از
همه گل‌های پشتِ سر
شادمانه می‌زد لب‌خند
: برای دست‌های سپيدت

مردی در پای طاق‌چه‌ای
خم شد و باز شکست
چشمانی خشک و داغ
جز اندوهِ مشتی ياد
هيچ نباريد

مردی با شاخه‌گلی در دست
خشک و پژمرده
با زانوانی تا
با پشتی خميده از درد
در کنج ديواری سرد
آرام و بی‌آوا
مچاله شد و باز شکست

September 1, 2004

سرگرمی یا آزردن دگران

ازتمامی دوستانی که در اين چند روز بارها به سبب ديدن نماد به‌روز شدن به اين تارنما سرک کشيده‌اند و با نوشته‌ی پيشين روبه‌رو شده‌اند، پوزش می‌خواهم.

نمی‌دانم چه بايد گفت يا چه واکنشی بايد نشان داد! اما اين پينگ‌شدن‌های نابه‌جای اين چندگاه، بسيار خسته‌کننده و آزارنده گشته است. روزی سه يا چهار بار اين تارنما و چند دفتر ديگر را پينگ‌کردن، نه جالب توجه است و نه بانمک و شيرين. باور بفرماييد که بسيار لوس و خنک و بی‌نمک است.

به پينگ‌کننده پيش‌نهاد می‌کنم به جای اين کار بی‌هوده، بنشيند و به بازی‌های کامپيوتری و يا فال‌گرفتن بپردازد که سرگرمی شيرين‌تری است و مايه‌ی آزار هيچ کس هم نخواهد بود.

نوشته‌ای درباره‌ی همين درد: پينگ يا پينگ‌پونگ

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو