baoba

BAOBA

August 31, 2004

رنگ‌هایَ‌م کو؟

رنگ‌هایَ‌م کو؟
رنگ‌های روشن و براق را
کدامين دست و کدامين قلم
از رنگين‌کمانِ روشن روزها
نرم و آهسته و بی‌صدا زدود؟

کدامين دزد ناشی
با دست‌هايی لرزان
با چشمانی بسته و نابينا
رنگ شادی را
از روشن روزها ربود؟

کدامين رنگ‌رز ناآگاه
جوهر سياه پاشيد
بر همه جعبه رنگ‌ِ روزگار؟
آبی آسمان را کدامين کس
با تيره‌ی درد آميخت؟

رنگ‌های روشن و براق‌ام کو؟
بايد که رنگی دگر زنم بر زمانه
رنگين‌کمانی خواهم کشيد
در امتداد گل‌گونِ افق
بر روزهای داغ و سوزانِ جوانی
وان‌ گاه
سرخی آتشين زنم
نه بر گونه‌‌های شرم‌گين دخترکان
بلکه بر لب‌های خندان و عاشق‌اشان
در دست‌هاشان همه ساز
بر لب‌هاشان همه ترنم آواز
دامن‌هایی رنگین و پیچان
بر تن‌هایی به آهنگِ ساز رقصان

آسمانی آبی و دشتی سبز
گویِ طلا در ميانِ آبی‌ها
آبی زلال بر جوی‌بار زنده‌گی
ارغوانی و سرخ و طلايی و نارنجی
بر همه روزهای در راه

بر چشمان پسرک و دخترکِ دست‌فروش
سبز اميد و رنگارنگ آرزو
بر نگاهِ تيره‌ی کودکانِ حسرت
سرخ و صورتی برای روياها
رنگين‌کمانی روشن برای فرداها

سپيد، آری سپيد
برای تمامی دل‌هایِ مات و سياه
سپيد و نقره‌ای برای انديشه‌یِ فردا
سپيد، آری سپيد
برای زدودن هم اخم‌هایِ ترش و سياه
سبز و آبی و ليمويی برای رازها
بهر رمزهایِ شيرين زيستن
بهر صدف‌هایِ خوش آواز
که بنشينند در صندوق‌چه‌یِ يادها
گردونه‌ای زرين از نور
برای همه دل‌هایِ مانده به حسرتِ شور

سبز روشن و طلايی
برای نوک شاخ‌سار سربلندی‌ها
سبز جوانه‌هایِ تب‌کرده‌یِ داغ
صورتي و سپيد خنکِ شکوفه‌ها
برای تن خشکِ درختانِ باغ
رنگارنگ برای دشتِ بودن
نارنجی برای خنده‌هایِ شاد
آبی برای بارش بی‌امانِ ابر بخشش
سپید برایِ زدودنِ رنجش
سبز و آبی برای دريای آسوده‌گی
قرمز برای ماهيان رقصانِ تمنا
رودی پر هياهو و خروشان
از خواهش‌هايی هميشه‌گی و روان
رنگين‌کمانی از رویا و اميد
بر تيره‌گی‌های بی‌سپيد

رنگ‌هایَ‌م کو؟
دنيایی خواهم کشيد صد رنگ
بی‌هيچ تيره‌گی از نيرنگ
بی‌هيچ سياهی از نوميدی و ياس
دنيايي روشن و عطرافشان
دنيای روشن گل‌های ياس
دنيای نارنجی و گرم شادمانی
بر تن دشت گسترده دست باد
بستری از بهارنارنج‌های مست و شاد

در آن پژواکِ خنده‌های بلند
در آن رودهايی پرکف جاری
رودهایِ خروشانِ اميد و آرزو
رودهای زلال مهر و پاک‌دلی
رودهایِ رويا و آرزوهایِ سپيد
رنگ‌هایَ‌م کو؟

August 29, 2004

نانوشته ماند

گفتم از درد نگارم ام‌‌شب
اما جوهر قلم
در آتش درد خشک شد
بر آن شدم با اشک بنويسم
اما افسوس ندانستم
اشک از غم‌های بزرگ
چو غزالی رمان می‌گريزد

خون دل جوهری است جاری
با آن نويسم درد را
اما چه حاصل
دل هزار پاره بود
هر پاره‌اش در گوشه‌اي از خاک
سرد و ‌خون‌مرده و دور

انديشيدم زنگار روح
جوهری مسين باشد
با آن نويسم اندوه را
ولی زنگار خشک بود و سخت
برکنده نشد از دل و از جان

اما آسمان خواهد باريد
با باران نويسم رنج را
اما ابری هم نبود در آسمان
آسمان تيره از دود سوختن بود

پوسته‌ی درخت را شکافتم
با جوهر سبز درخت
خواهم نوشت تنهايی را
اما شيره‌ و سبزينه‌ی گياه را
کرم‌های ريز و خرد
خورده بودند روزها
درخت خشکيده بود

ذره‌بينی جستم
با نور آفتاب بر کاغذ سوخته
خواهم نوشت سوزش سينه را
اما ابرهای تيره‌ی ياس و نوميدی
راه بر پرتو خورشيد بسته بود

تخته سنگی جستم
با قلم تيز حسرت
بر دل سنگ خواهم کند
افسانه‌ي نامردمی را
اما با ضربه‌یِ نخست
با اولين حرف از اين واژه
سنگ خرد شد به يک‌باره
شد هزاران هزار پاره

درد ناگفته ماند هربار
خار خشکی روييد در سينه
شد بوته‌ای پر تيغ و تيز
شد درونی ريش ريش
شد برونی زخمی و سرد
شد هزاران آه خاموش
شد هزاران بغض سنگين

اينک آدمی
نماد درد و اندوه
نماد رنج و حسرت
نماد همه آه‌های عالم
نماد سينه‌های سوخته
نماد جان‌های فرسوده
نماد يک هيچ بی‌پايان
در چرخه‌ای سرگردان
سخت نالان و بس حيران

August 28, 2004

پرسش

آريا و پرسشی ژرف:

آنانی كه هنر خنديدن را نمی‌فهمند، خدايی خلق خواهند كرد كه عبوس و قاهر و جبار و قادررفتار باشد. خنده از نشانه‌های گوهر بسيار فراخ‌دامنه و گسترده‌‌ی خدا می‌باشد. ما اسير كدام خدای‌نما شده‌ايم كه خنده را از لبان‌امان به غارت برده است؟

و من در این سر آشفته، پرسش‌هایی دگر نيز دارم:

چرا هماره همه‌ی لذت‌ها و نيکويی‌ها هديه‌ی شيطان خوانده شده است و در سياهه‌ی کردار ممنوعه و نابايدها جای گرفته است و هر آن‌چه سختی و درد و عذاب بوده است را از جانب پروردگار خوانده‌اند؟

چه‌گونه است که در تمام مذاهب و اديان خوشی‌ها و لذات خويی شيطانی دارد و بر خود رنج هم‌وارنمودن و سختی کشيدن راهی برای نزديکی به يگانه‌ی عالم خوانده شده است؟ چرا يگانه‌ی عالم بر درد کشيدن و عذاب ديدن آفريده‌گان خويش راضی است و آن‌گاه مهربان مهربانان خوانده می‌شود؟ گر مهربانی بر اين ره و رسم استوار باشد، پس نامهربانی در چه خواهد بود؟

عرف و عادت و هنجار اجتماع چرا بر پايه‌ی خوشی آدميان بنا نشده است؟ مرز ميان حلال و حرام يا نابايد و ممکن را کدامين کس و چه‌گونه و بر چه اساس تعيين کرده است و می‌کند. چرا بايد خنده و خوشی رفتاری ناشايسته و اشک و مويه و زاری و اخم رفتاری بايسته خوانده شود؟

گر يگانه‌ی دوعالم بايدها و نشايدها را تعريف کرده است، پس چرا از اين مذهب تا آن مذهب اين چنين متفاوت‌اند؟ و هزاران چرای ديگر؟

آيا اين آفريدگار که در هر دين و آيين مرزبندی‌ای دگر تعیين نموده است، همان پندار آدميان از پروردگار و تفسير به رای ايشان نبوده است؟ مگر پروردگار دانا و توانا با آفريده‌ای نادان و نيمه برابر است که در هر دين و آيين تغيير رویه دهد؟ مگر خنده و خوشی و لذت را برای آدمی نيافريده است که در اين کتاب شايسته‌اش داند و در آن کتاب ناشايسته و نابايسته؟

آيا آنان که از سر نابخردی يا فريب‌کاری و آز خويشتن، بر تن دانای جهان جامه‌ی پاره‌ی هزاروصله‌ی پندار خويش بدوختند و چونان مترسکی بر سر کردار و باورهای مردمان وی را بنهادند و رنج را بر بنی آدم بپسنديدند، شايسته‌ی بدترين عذاب‌ها نيستند؟

August 25, 2004

مه و دود و زغال

در دل‌ام چيزی می‌جوشد
در سرم هوايی است
هوسی به دوردست‌ها
يادی از روزهای دور
هوايی تاريک و ابری
مه‌ای با بوی دود
بوی ملايم زغال‌سنگ

لغزشی به درون معدن
چهره‌هايی بس سياه
دست‌هايی توانا و تيره
مردانی که سرفه‌هاشان
رنگ زغال داشت

برش‌های نان سياه
دستمال‌های پر دوده
به تاريک‌روشن بامداد رفتن
به تاريک‌روشن شب بازگشتن
زنده‌گی در اتاقی زرد
و گل‌های آفتاب‌گردان
و خسته‌گی را از تن و جان
با دودی دگر زدودن

مه‌ای با بوی زغال‌سنگ
شش‌هايی پر از خاکه‌زغال
دل‌هايی پر از آرزو
روشن به‌سانِِ آفتاب

مردی که با قلم‌مو و رنگ
بر بوم نقش می‌زد
اتاقی زرد
گل‌های آفتاب‌گردان
زرد و روشن و بس درخشان
مردک بقال سرگذر
می‌خريد هر نقش را
به ازای قرصی نان
یا بسته‌ای توتون
مرد اما
روشنا نقش می‌کرد

سرفه‌های مردمان اما
بر زمين پر خلط و ليز
ردی سياه برجای می‌گذاشت
يکی هم از درد می‌نگاشت

از مردان خوش‌لباس
از زنان رنگين و زيبا
خوش‌عطر و خوش‌خرام
کز کالسکه‌های رنگارنگ
پای‌بر خلط ليز کوچه
می نهادند بس آرام
دامان جامه بر دست
که سياهی ننشيند بر پای
رقصی باشکوه هست‌ برپا
خنده‌هايی بلند است در راه

مه بوی دود می‌داد
بوی زغال سوخته
بوی دردِ مانده
بوی آرزوهای رنگين
بوی نديدن رنگِ آفتاب
بوی سياهی‌یِ ممتدِ روزها
بوی سرنوشتی سیاه

August 24, 2004

رازها

نسيم در ميان برگ‌ها
می پيچيد بس آرام
درخت مست شب بود
ماه را در برکه
در آغوش کشيده بود
ماه و درخت بی‌آوا
می‌گفتند بس رازها
نسيم بر تن آب‌ها
بر خاک خیس باغ‌چه‌ها
نوشت لرزان همه پچ‌پچه‌ها

ماه گفتا: عاشق و شيدایی!
آری، آری
من چه ديوانه‌وار
به بارش‌ نقره‌گون مهتاب
درخشش ستاره‌گان دور
روشنای کهکشان
سياهی شب
آبی شور درياها
زلال باران
جوشش چشمه‌سار
بلندای مغرور کوه
سبز تيره‌ی جنگل
جنبش ماهی کوچک
در تنگنای بلورين تنگ
بخشش ابر تيره
بوی خوش گل‌های يخ
عطر یاس‌های مست وحشی
بوی سبزينه
و به سياه نمور خاک بيشه
عاشق و شيفته‌ام.

گفتا: وای مستی!
آری مست‌ام
من به بوی دوست
به روشنای مهر
به آيه‌های مهربانی
و به شراب نگاه
در می‌کده‌ی چشمان مست‌اش
سياه مست‌ام.

گفت: لنگان و سخت لرزانی!
گفت‌ام: آری
زنجيرهای مهر بس سنگين بود
تا گوشت و استخوان رفته بود
هر که زنجير برگسست و رفت
گوشت را بکند
و پاره‌ای از استخوان را نيز
به هم‌راه ببرد.

گفتا: بی‌دل و حيرانی!
دل در می‌کده‌ی عشق نهادم سال‌ها
يار ببرد و به گرگان پيش‌کش کرد
جای خالی‌اش در درون سينه
به آهنگ درد می‌تپد
و در رگ‌های سرخ
خونابه‌ی اندوه می‌ريزد
و از سياه‌رگ‌ها
بغض باز می‌گيرد.

گفتا: تن‌ات زخمی و خونين است!
آری، هر زخم يادگاری‌ست
از دوستی بس عزيز
دگر نياز به دشنه و خنجر نيست
اشاره‌ی سرانگشتی کافی‌ست
تا زخمی کهنه سر بازکند
چرکابه و خونابه ببارد.

گفتا: ابتر و نيمه‌ای!
خشک و بی برگ و شکوفه‌ای!
خيس و پرشورابه‌ای!
آری، آری
جای خالی مهربانان
پاره‌های جان را از تن برده است
و من
اين در و ديوار تهی از لب‌خند را
با خيال يادهای دور
پر نتوانم کرد
شورآبه‌ها آتش دل ننشانند
قنديل‌های سرد و تيز اندوه
به گدازه‌ی درد آب نشوند

گفتا: گم گشته‌ای!
از لحظه‌ی زادن و ديدن
در پی خويش بوده‌ام
همه گوشه‌کنار تن را
همه صندوق‌چه‌های رمز را
همه ژرفای درياها
همه بلندای کوه‌سارها
و همه خاک گورها
و همه زرد کاهی کتاب‌های کهن را
به دنبال "من" کاويده‌ام
هيچ نيافته‌ام و گم‌گشته‌تر شدم
"من" را نديده‌ای کجاست؟

August 21, 2004

میهمان

نازنين مسافر من
خسته‌ی راه دور
خوش آمدی به دشت نور
به این خشک دیار تشنه
که همه سبزی و روشنا
از تو برگرفته این روزها

نشسته بودم به انتظار
چه روزهای تار و سیاه
در آرزویِ بارش مهرت
با هزاران گل حسرت
با هزاران جوانه‌ی آرزو
سبز و پر امید

بيامدی و چونان
مه‌ای گنگ باريدی
بر درخت پيچيدی
و من
در تو غرق شدم ناگاه
و هرگز ندانستم این روزها
که درختی است در مه‌
يا مه‌ای در آغوش شاخه‌ها؟

و اينک ای دوست
تن‌ام بوی تو دارد
بوی شور آب دريا
بوی آبی آسمان
بوی قله‌های دست نايافته‌ی مغرور
بوی تک‌گل ِ سرسختِ ميان تخته‌سنگ
بوی قطره آبی از ژرفای درياها
که بر آسمان دست يافت
و به زلال چشمه رسيد

می‌روی و برجای نخواهی ماند
که سر ماندن‌ات نبودست هرگز
و بر تن همه دشت
همه سبزدرختان و رنگین‌گل‌ها
خواهی پيچيد بی‌تاب و بی‌قرار
حتی آن بوته‌ی خرزهره‌
خشکیده و تیره برگ
در تنگنای کوچه‌ی حسادت
بویِ تو می‌گیرد
و به گل خواهد نشست

مه تنِ دشت بوسيد
بر درخت و بوته و گل‌
پيچيد و باريد
دشت در مه
روی پوشاند
دل‌تنگی در مه
آب شد آرام آرام

می‌روی و شوری تن‌ات
به هم‌راهِ اشک‌ها
و اين دل بی‌تاب
بر تن برگ‌ها و گل‌برگ‌ها
چونان شبنم می‌ماند بر جا

و دگربار
درختی شيفته و شيدا
در دشت تنهايی خويش
چشم به راه مه و ميهمان
می‌ماند بارها و بارها
روزها و سال‌ها

August 17, 2004

کرم ابریشم

کرم کوچک سبز
در ميانِ جعبه‌ای
از برگ‌های نیم‌خورده
در پيله‌ای نرم و تنگ
خسته از تنیدنی بی‌پایان
آرام خفته بود
در دهان‌اش
طعم گس برگ‌های توت


خواب می‌ديد
خوابِ خوش پروانه‌شدن
پرواز با بال‌های رنگین
مکیدنِ شهدی شیرین
از گل‌های زیبای دشت
و آرمیدن
بر بستری مخملین
از گل‌های سرخ ِ شرم‌گین

خواب می‌ديد
و از راز تلخ ِ جامه‌های ابريشمين
و پیله‌های میانِ دیگ‌ها
گرمایِ آتش و آب
و آواز پرهیاهوی آبِ جوشان
که سرود رفتن را
در یک آن و به شتاب
زمزمه می‌کند بی‌تاب
هيچ‌اش خبر نبود

کرم کوچک سبز
در میانِ نرمین پیله‌اش
چه خوش خفته بود
خواب‌های رنگین می‌دید

1:45 PM | Baoba
August 14, 2004

مرد و ماه

شبی مردی مست
بی‌هیچ هراس
از تازيانه‌ به‌‌دستان
با آن سرهای خشکِ چوبين
با آن گونه‌های سياهِ پشمين
...
در پس‌کوچه‌های تنگ و باريک
بلند و سرخوش و شوریده
می‌خواند مستانه و دیوانه
آوازی بس عاشقانه

صدای نرم مستانه‌اش
سرک می‌کشيد از پنجره‌ها
گذر می‌کرد از ديوارها
از ميان باغ‌چه‌ها
و درهم می‌ریخت با لرزشی
سکون حوض آب را

آوازش
مستی می‌باريد بر همه جا
بر ماهی کوچکِ خفته
در آبی حوضکِ سکون
بر گل‌های نرم و نازکِ باغ‌چه
بر بهارنارنج‌های عطرافشانِ باغ
بر تن‌هایِ خيس
بر خفته‌گانِ خاموش
بر مرده‌گانِ بی‌روح

مرد می‌خواند شوریده و مستانه
آوازی بس عاشقانه
از ماهِ خويش وز مه‌تاب
با زبانی سست
با واژه‌گانی نامفهوم
بر مرده‌گانی گنگ

ماه، در آسمان بی‌تاب بود
مرد، تلوخوران در گوشه‌ای
به نيم‌خوابی مستانه درشد
مه‌تاب از آسمان باريد
نقره‌گون بر تنِ مرد لرزيد
تن‌اش در هزاران بوسه پيچيد
باد به‌زمزمه‌ای شيرين خنديد
مرد، ماه را از آسمان دزديد

مه‌تاب، بی‌تاب مستانه شد
زمزمه‌ی مستی‌اش
در همه شهر پيچيد
تک شهابی
نقره‌گون و شيرمست
به شتاب
از آسمان باريد
آرزویی زیر لب
زمزمه شد

هنوز هم گه‌گاه
ماه به خاطر می‌آرد
آن شب و آن مرد را
و از يادی دور
رویِ ماه
از خوشی يا شرم
گل‌گون می‌شود ناگاه

و مردمان
حيران و بی‌خبر
می‌نگرند ماه را
که سرخ‌فام و گل‌گون
در سياهی آسمان
گه شرم‌گينانه
به زير ابری می‌سرد
گه مستانه می‌خندد
گه دل‌برانه
نقره می‌پاشد
عشق می‌بارد

August 9, 2004

سکوت

و سکوت پايان سخن نيست
سکوت آغاز نگاه است
چشمی باز به درون
و دلی بسته به غير
دريچه‌ای به خويش
به جمجمه‌ای تاريک

گم شدن پايان يک مرد نيست
خزيدنی است به غار تنهایی
و با چشمانِ نابينا
چو خفاشانِ خسته و گرسنه
گرما را کاويدن
و به دنبال قطره خونِ داغی
زبان بر لب کشيدن

به درون دود خزيدن
در مه‌ای چگال غلتيدن
لب فروبستن
چشم نگشودن
گوش بربستن
پايان يک مرد نيست
آغازی است بر انديشيدن

و واژه‌یِ نخست
ترانه‌ی سکوت
...
طنينی برای کسی
که ديدار و شنود و درک‌اش
تنها با پوستی است تراوا
با گوی‌ای است نقره‌گون
و درخششی آبی
از روشنايی غريب
از ناديده‌ها و ناشناخته‌ها

گم‌شدن و سکوت
گامی است بلند
برای مردی که
گنگ زيست و گنگ ماند
در پس پرده‌های مه‌آلوده
در ميان توهم زردِ مردمان
بازماند از انديشه

August 4, 2004

خیانت

می‌گويد:
هنگامی که زن به‌راستی عاشق می‌شود؛ فرجامِ کار ديوانه‌کننده است، چه اين تويی که موظفی خيانت کنی...

گويم: مرد یا زن ندارد. تو خيانت‌ات را بکن و پی ِ دليل و برهان و بهانه مباش.

گر بر تو سخت دل بندد؛
خود را در ميان حصاری از مهر آن‌چنان اسير بينی
که به هر چاره‌ای برای گريز دست يازی.
و چو بر تو دل بسته نباشد وان گه، نابسته‌گی را که وفا روا نباشد!

پروردگارا، تو نيک دانی که اين گِل‌سرشته‌یِ تو در پیِ چه باشد.
پس مهر افزون کن و بهانه‌ای نکوتر به وی الهام نمای.

ياد آر آن شبِ مستی‌ آفرينش که شرابِ ته‌ِ پياله‌ی خويش،
بر اين خاکِ پر شن‌ريزه بريختی
و از گِل بازيچه‌ای بسرشتی
که اينک جز به بوييدنِ تمامی گل‌هایِ باغ و دشت و کوه
و چيدنِ آن اندازه از آنان که دست و دامان پر کند،
خشنود نگردد.

6:30 PM | Baoba
August 3, 2004

کرم، ماهی، مرد

برقص ای کرم کوچک
دهانِ باز ماهی
در انتظارست

بخور ای ماهی ِ غافل
پيچ و تابِ قلاب
ترا می‌خواند

بگير ای مردِ ماهی‌گير
روغنِ داغ در تاوه
می‌جوشد بی‌تاب

پر شو ای دهانِ باز
زخم معده سر باز کرده
سوزش و خون‌ريزش
ناگزيرست

بخند ای خاکِ سرد
لاشه‌ای گرم در راه است
بخور ای کرم زير خاک
بنوش ای زالوی گرسنه
گوشت و خونِ لاشه‌ای
با بوی ماهی را

August 2, 2004

شيشه‌ای نازک

گر شيشه‌ای نازک ناگاه
بشکند درمیانِ دست‌ها
زخم‌هایی بشکفد دردناک
خون چکد از هر زخم
یکی بردارد با منقاش
خرده‌شيشه‌ها از دست
مرهمی نهد و زخم‌بندی
به چند روزی کوتاه
درد گم شود از جان
تنها ردی نازک و کم‌رنگ
یادگار بماند برجای

شيشه‌ی نازکِ دوستی
وان باور ِ لب‌ريز و سرشار
بشکند با دروغی خُرد
بشکند با عتابی سرد
بشکند با یک کنایه، یک زهرخند
تراشه‌هایِ بشکسته اما
بمانند تا ابد بر جان
چرکين و خون‌چکان
هم‌چنان تيز، هم چنان برّان

دستی درازشد با حسرت
از برایِ نگاهی نرم
خواهانِ مهر و صفا
هم‌دلی، دوستی و وفا
شيشه‌ای بشکست در دست
دلی شکست و سوخت
درد آتش شد و جاری
خونِ باور بر زمين ريخت
رفت تا اعماق، تا ژرفا
هسته‌ی زمين ذوب شد و سوزان
درد آتش‌فشانی پویا
آتش گدازه‌ای جاری
گدازه‌ها فروزان بر هر جا

خون ‌چکد از هر زخمی بر دل
شيشه‌ی تردِ دوستی
وان تراشه‌هایِ نازک و باريک
هزار پاره، هزار خرده
پراکنده در هرجا
بر در و ديوار
بر دل و بر جان
بر چشمانِ خشک و حیران
درد ناباوری، بی‌مهری
جوی‌باری سرخ و زرد
در همه شهر جاری

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو