مردی در شیشه
در ميانِ حلقههای دود
مردی تنها نشسته
بازتابِ پرتویی طلايی
از درون گيلاسی نيمهپر
بر چهرهاش
رنگِ زردی نشانده
سيگاری که دود میشود
و در ميان ِ خاکسترها
گم میشود بیانجام
جامهايی که خالی میشوند
و مستیای نمیگذارند برجا
و دلی سرشار از اندوه
که شرارهی جام
تنها، نرماش میکند
و چشمانی
که با زلال ِ جام
بر رديفِ شيشههای خالی
تر میشوند آرام آرام
مردی تنها
در ميانِ
دودی زرد و خاکستری
و جامهای خيس و تهی
گم میشود در دوردستها
در ميانِ خاطراتی تلخ
مردی خسته و دلمرده
آب میشود قطره قطره
دود می شود آرام آرام
خاکستری میماند برجا
شيشههایِ خالی
سر تکان میدهند با افسوس
درد در بطری نمانده هرگز
مردی دلتنگ اما
در درونِ بطری
جای میگيرد آرام آرام
اژدهای میدان
دهها سال در ميانهیِ ميدان
ايستاده با دهانی باز
با گلويی بیفرياد
اژدهايی بیآتش و خشک
محکوم به مردن و زجرديدن
مردی از سنگ و آهن
با نيزهای کُند و نابرّا
بر سرش آوار
اژدهایِ بیآتش و خاموش
حيران و سرگردان
با دهانی گشوده و باز
با نيزهای در میانِ دهان
در ميانهی ِ ميدان
ايستاده آرام همچنان
مرد ِ سنگی
از پيروزی خويش شادان
نيزه اما
در دستاناش خشک و سنگين
نباشد ورا هيچ توان
بر کشتن ِ اژدهایِ خسته و ناتوان
و نه اژدها را هيچ آتشی فروزان
بر سوزاندن ِ گشتاسبِ سرگردان
ما نيز همچو اژدهایِ ميدان
سالهایِ سال
خاموش و بیجنبش و حيران
با گلويی سنگی و بیآوا
با دمدمهای از خشم زير ِلب
در دل، نالان و ژکان
با چشمانی گشاده و مات
با نيزهای کُند در گلو و دهان
با چشمانی بسته بر فردایی ناپیدا
همچنان، در چرخهیِ رنج سرگردان
چشم بهراهِ رسيدن ِ پايان
قاصدک
وزش ِ نسيمی در سپيده
در ميان ِ
هياهویِ مستانهیِ گنجشکها
با خود آورده است قاصدک را
سپيدبال و سبکبار
بر بال ِ باد
رقصان و چرخان
خاموش، اما شادان
نازُک قاصدکِ سپيد
ای پيکِ پر اميد
چه داری بر بال؟
نامهام کو؟
دوستانام گم شدهاند
در گرمایِ مرداد
در آن دوردستها
گويی بخار شدهاند در هوا
دوستانام را نديدی در راه؟
درهمان گوشه و کنارها
در کرانهی ِ آبی ِ درياها
بربلندایِ خنکِ کوهسارها
در رنگارنگِ دشتها
در انبوههیِ شاخسارها
درميان ِ سبزترين جنگلها
بچرخ و برو آوازخوانان
بنشين بر شانهیِ آنان
برگوی پيام مهر را
اما
از دلتنگی مگو هرگز
که دوستانام را
دلتنگ نخواهم هيچگاه
باشند سرخوش و شادان
مهر جاریست در هر جا
دوستی افسانهای است مانا
زندهگی جستن و يافتن ِ شادیها
صدفهایِ رنگين و کوچکِ خنده
در دريایِ بیپايان ِ شورآبه
از اشکها و اندوهها
از ميان ِ کوه ِ درد و رنجهاست
زندهگی تنها
سبز و رنگين ِ بهاران نيست
گرمای تند و سرخ ِتابستان نيست
زندهگی رنگارنگِ پاييز است
آواز ِ خرد شدن ِ برگهاست
سرمایِ سپيدِ زمستان است
زندهگی با سرانگشت
بر برفِ ديوار، نقشی
از آدمکی خندان برکشيدن
از بالای بام برف ريختن
بر سر ِ رهگذری حيران
يا
در زير ِ نور ِ مهتاب
به رقص دانههایِ برف
خيره شدن و در ذهن رقصيدن
لايهیِ نازک يخ را
در بخار ِ سرد ِ صبحگاهی زمستانی
در زير پا خرد کردن
شادمانه بارها برگشتن
و رد ِ پا بر برف ديدن
زندهگی همواره زيباست، زيبا
در ميان ِ درد و اندوه
هزاران غنچهیِِ شادی
ريز و کوچک
چو گلهای ِخُرد ِ يخ
عطرآگين و عطرافشان
پنهان است و ناپيدا
دوستی ماناست و پايا
...
قاصدک برگوی هر جا
زندهگی سرشارست، سرشار
در پس ِ ابرهایِ تيره
آفتاب است همواره
در سياهترين شبها
روشناست در کرانه
زمين ِ داغ و خشک را
باران است در راه
در پس ِ باران هم
رنگينکمانیست پنهان
...
روشنا را بايد جست هر جا
از بهانههایِ کوچک و از چشم دورمانده
شادمانیهایِ ناچيز و گذرا
زندهگی افسانهای است ناخوانده
برگبرگاش لبريزست
از شيرينی ِ مهر و دوستی
اين رمز و راز ِ هستی
زندهگی دوستیست، دوستی
اين سرود ِ شادمانی، برایِ زدودن تلخی ِ بادههایِ پيشين، به تمامی ِ دوستانی که ناخواسته کاماشان با جام ِ اندوهِ خويش، تلخ کردم، پيشکش میشود.
بامداد
روزمرگ بامداد بود. نامی از او نخواهم آورد که خود نامآور است.
يادش میکنم که خردسالیام با سرودههای آهنگين او گذشت و هنوز هم ريزش باران سرودهی او را در گوشام زمزمه میدارد که خورشيد را در گرهیِ مشتِ مردان میديد. و بازیِ عمو زنجيرباف کودکان به يادم میآرد پريایِ جادو را که از قلعهیِ سياهی میآمدند تا با زار زار گريستن، شادمانیِ زنجيرهایِ برگسسته را تباه سازند.
دو سرودهی نابِ وی را، به ياد آزادمردی که دستان ابتذال را شکننده میدانست و آزادی آرماناش بود و سرودههایَش آهنگ زندهگی داشت، در اين برگ میآورم:
وه که چه شبهایِ سحر سوخته
من
در بیپاسخِ هر خاطره را
کز تو در آن
يادگاری به نشان داشتهام،
کوفتهام.
کس نپرسيد ز کوبنده، وليک
با صدایِ تو
که میپيچد
در دهليزِ تنگ و تاريکِ فراموشیِ من
کیست کوبندهیِِ در؟
هيچ دری باز نشد
تا خطوط گم و رويايیِ رخسار ترا
بازجويم من، يک بار دگر.
.....
اي مسيحا اينک
مردهای در دل تابوت
تکان میخورد آرام آرام.
هرچند که سرودهیِ زير کمی بلند است، اما بس خواندنی است:
اکنون مرا به قربانگاه میبرند
گوش کنيد ای شمايان،
در منظری که به تماشا نشستهايد
و در شماره،
حماقتهایِِتان از گناهان ِ نکردهیِِ من
افزونتر است!
با شما، هرگز مرا
پيوندی نبوده است.
بهشتِِ شما
در آرزویِِ به برکشيدنِ من،
در تبِ دوزخییِِ انتظاری بيانجام
خاکستر خواهد شد؛
تا آتشی آنچنان به دوزخِ
خوفانگيزتان ارمغان برم
که از تَفِ آن،
دوزخيانِ مسکين،
آتشِ پيرامونِشان را
چون نوشابهای گوارا بهسرکشند.
چرا که من
از هرچه با شماست،
از هر آنچه پيوندی
با شما داشته است،
نفرت میکنم
از فرزندان و
از پدرم
از آغوشِ بویناکِتان و
از دستهایِتان
که دستِ مرا چه بسيار
که از سرِ خدعه فشرده است.
از قهر و مهربانییِِِتان
و از خويشتنام
که ناخواسته،
از پيکرهایِ شما شباهتی
به ظاهر برده است...
من از دوری و از نزديکی
در وحشتام.
خداوندانِ شما
به سيزيفِ بیدادگر
خواهند بخشيد
من پرومتهیِ نامرادم
که از جگرِ خسته
کلاغانِ بیسرنوشت را
سفرهای گستردهام
غرورِ من
در ابديتِ رنجِ من است
تا به هر سلام و درودِ شما،
منقارِ کرکسی را
بر جگرگاهِ خود
احساس کنم.
نيشِ نيزهای بر پارهی ِ جگرم،
از بوسهیِِ لبانِ شما
مستیبخشتر بود.
چرا که از لبانِ شما
هرگز سخنی
جز بهناراستی نشنيدم.
و خاری در مردمِ ديدهگانام،
از نگاه ِ خريداریِتان، صفابخشتر
بدان خاطر که هيچگاه
نگاهِ شما در من
جز نگاهِ صاحبی به بردهیِ
خود نبود...
از مردانِ شما آدمکشان را
و از زنانِتان به روسپيان مايلترم.
من از خداوندی
که درهایِ بهشتاش را
بر شما خواهد گشود،
به لعنتی ابدی دلخوشترم.
همنشينی با پرهيزکاران
و همبستری با دخترانِ دستناخورده،
در بهشتی آنچنان،
ارزانییِ شما باد!
من پرومتهیِ ِ نامُرادم
که کلاغان ِ بیسرنوشت را
از جگرِ خسته
سفرهای جاودان گستردهام.
گوش کنيد ای شمايان
که در منظر نشستهايد
به تماشایِ قربانییِِِ بيگانهای
که منام
با شما مرا هرگز
پيوندی نبوده است.
چهار کنج و چهار ديوار
من خانهای دارم با چهار ديوار
و سقفی سرپناهام از آفتاب
چهارديوار برای پنهان گشتن
و اتاقی با چهار کنج
گوشههایی برای پناه جستن
و بامی به بلندای شب
برای در زيرِ آسمان بودن
برای ستاره شمردن
برای به کهکشان پيوستن
برای گريز از همه تن
برای گريز از همه جان
برای به روشنا پيوستن
برای از خود گسستن
و من خانهای دارم
سبکتر از پر
که گذر هر نسيمِ خردی
از مياناش
پارهای از روحام
کند و با خود برد
با ديوارهايی نازکتر از کاه
که وزش نسيم درد
بنياناشان سخت آشفته
کنجِ خونینِ ديوارها
از بغضهای فروخورده
از اشکهای ناريخته
از سرهای به ديوار کوفته
همه آوار است و ريخته
همه فرياد است و مويه
هزاران قابِ رنج و اندوه
با درد از ديوار آويخته
و من خانهای دارم
برای نهان شدن
از ديدهگان بينا و نابينا
برای صورتک برداشتن
برای خود بودن، هيچ بودن
برای شناور شدن در خاطرهها
برای گمکردن زمان
برای شببيداریها
با چشمانی باز و خشک
در روشنایِ روز و خاموشیِ شب
کابوسهای تلخ ديدن
برای رنج فرودادن و درد بلعیدن
برای ناله و فرياد برنکشيدن
برای چنگ بر ديوار کشيدن
برای...
و من چهارديواری دارم
بس ويرانه و مخروبه
با ديوارهايی از پژواکِ درد
بازتابِ مويههای خاموش
هقهقِ بغضهايی سنگين
بر سينه ماسيده و گلو را خراشيده
و سينهای خونمرده
...
سر پناهی سست
که در وزش هر نسيم
فرو میريزد آرام آرام
آوار میشود، آوار
خرچنگ
در باغ نونهالی بس زيبا
شاخهها همه سبز
نازک و پر جوانه
شاخهها رنگین و پر شکوفه
بهاری يگانه
ميوههايی کال اما درخشان
برگها رقصان
باد شادان
باغ خندان
نونهال حسرت رهگذران
محبوبِ همسايهگان
چلچراغ سبز و رنگينِ باغ
روشنای دلِ باغبانان
بر زمين ريختاش روزی
برگ و گل
وان همه شکوفه
نونهال بيمار شد
از درون کرمها
میمکيدند شيره را
آوندها بیرنگ
برگها سست
شاخهها خشک
درخت بيمار بود
باغبان و همه ياران
مهربان رهگذران
شتافتند برای درمان
ميوههایِ همه درختان
فروخته شد به پشيزی
سمی بايد قوی
سپس شربتی برای شادابی
دوباره رستن و باليدن
کرمها مردند
اما
سم درخت را خشکاند
قامت نونهال تا شد
درد بود از اندازه برون
ريشههایِ نازک
به آهی پوسيد
باغ شد سياه
نسيم شد بلا
باغ از خنده تهی
خاموش شد روشنا
سوخت نودرختی زیبا
جای خالی دردانه
در سبزترين ميانه
خاری بر چشمان باغ
درختان گرچه سبز
اما دلدهاشان از درد سياه
بوی بهارپيچيد در شهر
تابستان به باغ رسيد
اما شکوفهها همه ريخت
در ياد باغ نودرختی خرامان
شيرين و خندان
رنگارنگ و پرشکوفه
رقصان و سبز
در ياد باغ نودرختی تهيده
پوسيده و خميده
خنده بر چهرهاش ماسيده
بیبرگ و بار
بیاميد و رنگپريده
باغبان شد ديوانه
آشنايان همه افسرده
باغ دلخسته، دلمرده
آواز باد تنها زوزه
زندهگی هم چون درختی
کرمخورده
از ميان پوسيده
خشکيده و خميده
گوش دار
نالهی باغ را
در ميان زوزهی باد
میکند شيون و مويه
میکشد از درد فرياد
گوش دار
بادی سرخ
ريگها داغ و سوزان
کوير برهنه و خشک
زمين شورهزاری تفکرده
هرم آفتاب، گدازهی آتش
شرارههای داغِ هور
ريزشی از شمشيرهایِ افروخته
پاهای سوخته بر بيابان
آتش بر سر و بر تن
اما
سرما در دل و برجان
چهره از آفتاب سوخته
دستها قاچقاچ و تيره
پوسته پوسته
پاها شکافته و ترکخورده
استخوانهای مذاب
گوشتهای فروپاشيده
خون در همه رگها جوشيده
بخاری گرم از گوشتی سوخته
در شورهزار پيچيده
بر زبان اما
نه فرياد، نه ناله
و نه حتی يک آه
حسِ درد ديری است مرده
يکسان گرما و سرما
اما
بیزاری مانا و پاينده
چونان خنجری تيز
هماره برنده
کويرِ نمک سوزان
بيابان خارزاری بیرويش
دلخشک و بیاميد
پيرامون همه افعی
مارهای زنگی
در گوش تنها ناقوسی
نيزهها نفيرکشان
مارهایِ سمی در راه
نيشها آماده و پر زهر
بيابان، رنگ خون
لاشههای نيمخورده سرگردان
لاشخورها نيز مرده
کفتارها نيمبريان
بوی زوال در همهجا پيچيده
مارها از تشنهگی بیجان
تن سوخته و پاها شکافته
دستها قاچقاچ
بينی و چشم و دهان
همه پر ز گردی داغ
وان خاکِ سرخِ بيابان
ريگها داغ، شنها سوزان
بادی گرم وزان
آتش فريادکنان، نعرهکشان
شعلهها رقصکنان
شعلهها سرخ و فروزان
زندهگی جهنمی عريان
تن خسته و بیجان
جان تشنهی پايان
بيابان داغ و سوزان
گسترده و خشک و بیپايان
هزاران خورشيد در آسمان
بيابان در همهجا پایکشان
خاکی سرخ پراکنده در باد
بادی گرم و سوزان وزان
دل، ديری است مرده
جان، اين والهی سرگردان
اين گيج و منگ و چرخان
در اين مارپيچ بسته
خاموش اما
سخت تشنهی پايان
فراز و نشیب
گذر روزگار رهی پيچاپيچ
وندر او همه فراز و نشيب
يکی سربالايی تند و نفسگير
گه به شتاب و دوان دوان
گه خسته و عرقريزان
زيرِلب آوازخوانان
میسپری اين راه را
در زير آفتاب
يا در پناهِ شاخهساری
بالا و بالا را
آن اوج ناپيدا را
میشتابی، میشتابی
اما بر فرازِ تپه
نيست اوجی و آرامی
برای آسودن و آرميدن
نفسی بازکشيدن
نباشد هرگز زمانی
تنها نقطهای کوچک
که برآن نتوان ماندن
اما
میتوان ديد از بلندا
دامنهی دشت را
سبز و خرم و رنگين
گلهایِ رنگارنگ را
که نبوييده و ناديده
نهادی پشتِ سر
پيشِ رو اما
سراشيب برجا
بايد رفت ناگزير
سراشيب میخواندت به خويش
بايد رفت افسوسکنان
نه به شتاب
که سنگينیِ زمان
دست سياهِ روزگاران
سپيدیِ چشم بهراه
ناتوانی ناگريز و مانا
میخوانند ترا به خويش
میلغزی و میغلتی
تن از تيزی تختهسنگها
از درشتی روزگار
میسايد و میفرسايد
پوست همه زخمی
تن همه رنجور و خسته
روح فرسوده و ساييده
روح و جان، هر دو خراشيده
لغزش ناگزير، راه ناپيموده
اين سوی تپه، در پايين
دشتی دگررنگ
اما نه توانی در تن
نه مرواريدی در دهان
نه سياهی بر موی
نه آرزويی
و نه رويايی
تنها يادهايی گنگ و مغشوش
تنها دلی تنگ و پرافسوس
تنها خواهشی هميشهگی و پایدار
از خواستن و نرسيدن
از رسيدن و شادمانی نپاييدن
از بیرنگ شدنِ همه آرزوها
از به سراب پيوستن همه روياها
از به هيچ رسيدن
با هيچ آميختن و هيچ شدن
رهگذار عمر رهی پيچاپيچ
فرازی و اوجی و بس نشيب
بايد به شتاب دويد بالا
و ناگزير لغزيد پايين
وندر ميانه تنها
نادانی، حسرت و افسوس
و خاطراتی بیرنگ و گنگ
از روزگاری دور
از روشنای لبخند
از تيزیِ درد
از تراشههایِ اندوه
از شرارههایِ سرخِ آرزو
از بهتی مات و آبی
از هيچ و هيچ و باز هيچ
بیتفاوتی
و من
به جادوی سکوت
به تاريکی شب
به سکون برگها
به خاموشی مرگ
به فروبستن لبها
و
به ايستايی زمان
ايمان خواهم آورد
و من به سرگشتهگی
به ويرانی محض و نابودی
به پرپرشدنِ همه گلهایِ نازک
خشکیدنِ گلبرگهایِ نرم و لطیف
و به باغی از گلهای بیعطر
همه از کاغذ و فلز و شيشه
یا گل و خمیر
ايمان خواهم آورد
و من
به سيل و توفان
به زمينلرزه و گردباد
و به نامردمیِ پایدار
و به هرچه میکند از جای
ريشههای سستِ درختان را
درختانِ باور و سادهگی را
ايمان خواهم آورد
و من به بیتفاوتی و خطی زيستن
نه به چشمِ يک تهديد
بلکه تنها راه برایِ
نگسستن و نخراشيدن
بازماندن و فرونپاشیدن
زجرنکشيدن و درد نبلعيدن
در شیونی خاموش نغلتیدن
عقل نباختن و دیر پاییدن
ايمان خواهم آورد
و من
نه به روشنا و نه بر لبخند
نه به باران و نه بر مهتاب
نه به برف و نه بر سپيدی
نه به کودکی و نه بر اميد
نه بر رنگارنگِ آرزو و رویا
تنها بر
سياهی و تيرهگی
پیری و بیماری و چروکیدهگی
بر زخمهای چرکین
بر گسترش مرداب و گنداب
بر بویناکیِ دردناک و روان
از لاشههای فاسد و کرمخورده
جاويد و مانا
تا ابد گسترده
بر آرامش، سکون و سکوت
بر بیتفاوتی و نجوشيدن
بر خواب برههای شيرمست
بر سرمای شورهزارِ کوير
بر تيزی همه چنگالها
بر خنکای تیغهیِ همه خنجرها
بر گرمایِ خون در رگها
برجهنده از همه زخمها
ايمان خواهم آورد
و برکهای ساکن بايد
تا از
جنجال کورههای ذوب
بارانهای اسيدی
خردهريزهای کارخانهها
زبالههای آلوده و سمی
دستآوردِ زندهگیِ ماشينی
از ريزش پسمانهای پرتوزا
از عبور قارچهایِ مهيب
هديهیِ يک انفجار اتمی
نترسد و برخود نلرزد
و من
به جاری بودن بدی
به ناپايداری نيکی
به مانايی شر
و بیتفاوتی در حال و آينده
به گریز از هر جوش و خروش
و به ایستایی، سکون و سکوت
بیپايان، مانا و ابدی
ايمان خواهم آورد
کاسهها و کوزهها
کاسههایی لب بشکسته و گلين
کوزههايی ترکخورده و سنگين
در گوشهیِ پرتی از حياط
به دقت چيده شدهاند بیهیچ نشاط
کوزهها در زير آفتابی سوزان
ترک برمیدارند آرام آرام
کاسهها در گرمای خورشيد
آرميدهاند لببسته و خاموش
از بشکستهگی خويش شرمگين
آفتاب با تنبلی نيمروزانه
نور میپاشد و رنگ میبازد
رنگ قالی در گذر روزها
از تابش تندِ پرتویِ خورشيد
پريده است و پرزها ساييده
آفتاب با همدستی زمان
رنگ از قالی و پردهها
سياهی از مویِ مردان
خوشی از دلهایِ مردمان
ربوده است سالها
در پس پنجرهها
مردمان در پناهِ سايهها
خسته از تکرار روزها
خسته از دویدنها و نرسیدنها
خسته از باید و نبایدها
دور از خورشيد، اما در گرما
در خوابی خيس خفتهاند
آشنايی بايد بس عزيز
پيکر همه ريشريش
از زخمهايی چرکين
از خنجرهايی تيز
از دستِ مهرورزِ دوستانی
همه يکرنگ و همدل و همراه
آشنایی بايد برسد از گردِ راه
تا اين همه کوزه را
وين همه کاسه را
بر سرش بشکنند بیفرياد
کاسهها و کوزهها
در زير آفتاب تيرماه
خميازه میکشند چشم بهراه
سری بس عزيز بايد
که بشکنند یک یک بر آن
بغضی فروخورده را
بپاشند بر در و ديوار
کوزههایِ پرترک و گلين
کاسههایِ لب بشکستهای رنگين
در انتظار سری افکنده و نازنين
از ياری گرامی، بس عزيز
تا خرد شوند بر آن
پرهياهو و باجنجال
خميازه میکشند خسته در آفتاب
نامه
گاهی در بیدادِ دلتنگی
خواندن نامهاي کوتاه از دوستی آشنا
جامی است از سرمستی
در ذهن نگنجد هرگز
به بندِ واژه در نيايد هيچگاه
وينهمه دلشادی و سرخوشی
آن هنگام که دل ناشادی
خاموش مانی از بيم
از آزردنِ دوستانی همدل
خاموش در خويش فروريزی
از دوستی بس دور
بس گرامیتر از جان
خطی رسد کوتاه
بشويد دل و جان، از گرد
زنگار بزدايد از آیينه
تازه دارد همه روح و جان
خطی ساده و مهربان چو وی
بازش خوانی بارها و بارها
بر نامهها شمارندهای بايد
تا بدانی که واژهگانِ دوست
چهسان میکشند دل را
به هزاران ناز به خويش
میدانی نامه را از بر
ولی دگربار و دگربار
میگشايی و میبويی
موجی مثبت و پر بار
از واژهگانی مهرآميز
میکشاند ترا با خود
تا کهکشانی از روشنا
سبک گردی و دلشاد
رها، رها، رها
مست و مست و مست
سردی و دلخستهگی
وانهاد روح را به خويش
در رودِ زلال واژهها
ناپديد شد و ناپيدا
خطی از دوستی ناديده؟
خرده میگيرند همهگان
از بیهوسی به ديدارِ دوستان
اما من
شيفتهام به نماهايی در پندار
دوست نمیدارم هرگز
بنشانم چهرهی زيبای آنان
جایگزينِ نقشی از رویا
که برکشيدهام خويشتن
به هزار وسواس، از سرِ مهر
نگفتمات هرگز مگوی هيچ
با دگرمردمانِ ناهمدل
از احساس و جانِ خويش
از ریزش نقره در باغ دل
کسی خواهد آمد از درِ ريشخند
خواهد گفت که بس عقلباختهای
جای خوش کردهای درپسِ هپروت
بيش نيستی مگر جز ديوانهای
ديوانهای افلاطونی و مست
او چه میداند؟
میشناسد مهر را تنها
به تبوتابِ تند و سرخِ تن
مینشاند اين آتشین تب را
بر چهره و پيکرِ يار خويشتن
"تا نگردی آشنا زين پرده رمزی نشنوی"
تبوتابِ تنِ بیقرار را
گر دراز کنی دستی
بر خوانی از مهر چندسخنی
هديه دهی عطرآگين گلِ سرخی
و يا از همه جای مانده
خرج کنی سکهای زرين
فرو خواهی نشاند در يک آن
اما چه خواهی کرد آنگاه
اين جان شيفتهی مست را
وين روح بیتاب را
که میکوبد خويشتن را
به ديوارهای تنگِ تن؟
نامهها را شمارندهای بايد
تا اين همه صندوقچه بگشودن
وين کوتاهنامه را بازخواندن
بشمارد و بشمارد
نازنين دوست، ای گرامی یار
ای بس عزیزتر از جان
نامهات بر چشم کشيدم هزاران بار
تکواژهگانِ مهرت
به جان نشاندم با وسواس
درد و اندوه بگريخت در يک آن
نامهات را بازخواهم خواند
دگربار و هزاران بار
آن موج درخشانِ نقرهای
آن واژهگان سنگين از مهر
سادهتر از برگهای درخت
زلالتر از برفابِ بلندای کوهسارها
بر جان خواهم ريخت بارها
نامهها را شمارندهای بايد
زمزمهای گنگ
آسمان میغرد و میخروشد
دل من خالیست
زمين خيس و تر از باران
زمين گرم است و گرم
دل من پوچ و توخالیست
قطرههای باران
گرم و داغ و بیقرار
دل من سرد و تهیست
آسمان ابری و بارانی
کوهها تيره، خشک و بیبرف
دل من بس خالیست
چشمانام همه خشک
دل من پوسته پوسته
دل من پر ترک، از هزاران درد
نه
دل من خالیست
درونام حجمی تهی
از يک هيچِ گسترده
هيچای بزرگتر از زندهگانی
هيچای چو خورشيدی مرده
سرد، بینور، خاموش
بزرگ و بزرگ و بزرگ
هيچای به گسترهیِ درد
به سرمایِ لرزانِ اندوه
آسمان میغرد
بارانی گرم میبارد
اشکهایی سوزان
از آسمانی حیران
بر مردمانی سرگردان
خنکایی نیست
دل من خالیست
بخاری گرم بر زمینی داغ
ابرکی کوچک از دردی بزرگ
اندوه و دلمردهگی میکند بیداد
مردمان سرگشته و نالان
حیران و ویلان
سرگردان، سرگردان
دل من خالیست
مردهگی جاریست
آسمان ابریست
دل من پوسته پوسته
از دردی پیوسته
دل من زخمی و ریش ریش
دل من خشک و توخالیست
قطرههای مست باران
از گرمایِ خویش شادان
بر زمین میجهند خندان
مردمان سر در گریبان
از دم کردهگی هوا
سخت شاکی و نالان
آسمان تیره و ابری
ابرها خشمگین و خروشان
گرمایی خیس و سوزان
در فضا هست روان
درد در میان حجمهای تهی
اين مترسکهایِ پرپوشال
صورتکهایِ در ظاهر خوشحال
میکند فرياد، بیجنجال
دلها همه خالیست
پوچی و بیهودهگی تا ابد
مانا و جاریست
ناپیدا
کسی از درد بر خود میپيچد
بر زمين افتان و نالان است
مردمان گوشهاشان ناشنوا
چشمهاشان همه نابینا
کر و کور جز به آهنگ و برق زر
دستهاشان همه شل
يکی از درد افتاده است
بر خود میلرزد
از درد میپيچد
آشنايی میرسد از ره
بلندش میکند از جا
ورا با مهربانی میکند برپا
دنيا زيباست، زيبا
دوستی پيداست، پيدا
آشنایی دگر میرسد از ره
با نشان مهر میکند غوغا
گرد میتکاند از جامه
میدود زود در جاده
خندان است، خندان
افتادهی نالان مینمايد خنده
چه مهربان دوستانی!
چه نيک مردمانی!
درد برجاست، برجا
اما
دوستی پيداست، پيدا
زخم را مرهم بايد
مرهم را زر بايد
دست در جيب جامه
جيبها تهیاست و خالی
زر تکاندند با خاک از جامه
يکی دستی بگرفت از مهر
يکی پاکتر از زلال آب
يکی بس پاک انديشه
دلی چون برف، چون باران
پاک و جوشان چون چشمه
چه سود اما اعتماد کردن
که وان دگر زر را برد با خنده
جامه سخت سنگين بود از زر
بر زمين میفکند مردان را
برق زر میشويد دوستی را
میبرد همره دل و ايمان را
برون دارد از پس صورتکها
چهرهیِ مردمانِ سست پيمان را
دنيا تيره است و مات
دوستی ناپيداست، ناپيدا
دوستی را بردند به قربانگاه
به مسلخ از برای برق طلا
دستهای کمک با پوشش مهر
همه تنها درهوس تن است و ريا
همه از برای طلاست، طلا
گلواژههای شيرين و ناب
خندههای مهرآميز و بیتاب
چو نیک بنگری بیرویا
با چشمانی گشوده و بینا
دندانهایِ کريه و زردِ زر
از پساش پيداست، پيدا
تنها ازپیِ سودست و ريا
نيرنگ و نامردمی
در همه جا جاری
دل و جان و تن سپردن
بر مردمان اعتماد کردن
حماقت باشد و کمخردی
اما
ابلهان را سزاست و روا
آدمی افسانه است و کمپيدا
نامردمی پراکنده در همهجا
روزگار تيره است و سياه
دوستی ناپيداست، ناپيدا
برگی از دفتر اندیشه
هماره از واگويهیِ دگران بیزار بودهام. اما دريغام آمد باريکهای از اين رودِ سرخ درخشان را که در غار تنهايی خويش به انديشه نشسته است، بازگو نکنم. نام و نشان نخواهم داد که دوست نمیدارد خلوتاش آشفته دارند.
وی بنابر گفتهی خويش به اندازهای از ديگران فاصله بگرفته است كه كمتر نشانهای از آنان را در پيرامونِ خويشتن میبيند و نداند که اين انديشيدن و جستوجوی، وی را تا كجا خواهد کشاند.
ما از سطح نمي توانيم عمق را ببينيم؛ زيرا « چشم اندازه » ي ما محدود مي باشد. عمق را بايد انديشيد آنهم نه در خيره شدن به سطوح؛ بلكه در جابجا شدن و جنبش تغيير دادن چشم اندازها از بهر تجسم تقريبي آنچه كه ناپيداست و تاريك و تيره مي نمايد. عمق انسانها را در آفرينشهاي فكري و هنري و فروزه هاي فردي است كه مي توان حدس زد و شناخت. با لغزيدن در سطوح اجتماعي نمي توان به عمق مسائل انساني پي برد. عمق را فقط مي توان انديشيد. »
« تا زماني كه مسائل فردي و اجتماعي به « درد » واگردانده نشوند و از آستانه ي تحمل ما فرا نگذرند، محال است كه انسانهايي پيدا شوند و بخواهند در باره ي « دردها » بينديشند. تا زماني كه « درد » را بتوان تاب آورد، انديشيدن مي تواند كارساز نيز باشد. ولي از نقطه اي كه « دردها » سراسر وجود فرد و جامعه را قبضه كنند، انديشيدن بسان آبي خواهد بود كه بر « گنبد دردها » ريخته مي شود و سر مي خورد و بي تاثير مي ماند. دردهاي فردي و اجتماعي ملت ما از آستانه ي تحمل، بسيار بسيار فراگذشته اند. به همين دليل است كه انديشيدن هر چقدر نيز ژرف باشد و كارساز نمي تواند به درمانگري فجايع مدد رساند. ما ملت دردمنديم و به دردهاي خود خو گرفته ايم. »
« اهداف و آمال آدمي نبايستي آنقدر مقدس شوند كه ما حاضر باشيم براي واقعيت پذير كردن آنها به هر چنايتي در حق خود و همنوعانمان دست بزنيم. اهداف آدمي را بايستي در راستاي فرابالاندن فهم و شعور و فرهيختگي كردار و گفتار انسانها سمت و سو داد. اهدافي كه به تباهي زندگي بيانجامند، شيرازه ي مناسبات انساني را نه تنها از هم خواهد پاشاند؛ بلكه روند قهقرائي اجتماع را نيز شدت خواهد داد. اهداف آدمي بايستي به زيبائي و آرايش دلبند زندگي فردي و اجتماعي بيانجامند. »
گسستن را نمي توان فقط با يك واكنش انكاري و تهييجي و نفرت آميز، واقعيت پذير كرد؛ زيرا انسان در زندگي فردي و اجتماعي خود، پيوسته درگير بسياري از گرايشهاي ضد و نقيض مي باشد. از اين رو، گسستن بايستي روندي آرامبخش و توام با انديشيدن سنجشگرانه باشد تا ما در بريدگي از آنچه بخشي از وجودمان مي باشد، به هراس نيفتيم و احساس خلاء دروني نكنيم. گسستن بايستي هم از انبار ذهنيت ما بكاهد هم به كمك انديشيدن از چشمه ي وجود خود ما انباشته شود. گسستن و انديشيدن به همديگر وابسته اند و نمي توان يكي را بدون ديگري در نظر گرفت.