baoba

BAOBA

June 29, 2004

برف تابستان

چندگاهی کوتاه و گذرا
گم شدم در جنگلی انبوه
در ميان بارش برفی شگفت
در تابستانی شرجی و گرم
تابستان و ریزشِ برف؟
برف می‌بارد، برف!

چه بسيار روزهای دراز
بی‌پايان و سپيد
مرده است شبِ سياه
درختان نارونِ زيبا
پر ناز و ماده و زايا
بی‌دريغ در باد
می‌ريزند برفی سپيد

رقص برف در جنگل
در هياهوی باد
ره‌گذران همه موی‌سپيد
دل‌هاشان از برفی گرم شاد
و من با تک سرفه‌ای از درد
به اندوه می‌انديشم و بی‌داد

زمين سپيد از پنبه‌
مردمان نيم برهنه
لب‌ها همه پرخنده
روز مانا و نور پايا

اما
ای شب‌پرستانِ روی سياه
باشيد تا ابد شرمنده
ربوديد ازهمه لب‌ها
هزاران هزار نوگل خنده
همه تازه و نشکفته
ای اشباح سياهی و درد
در آن دورها
مرده است شب
چرکين شد اما
دل تنگِ مردمان آريا

هان ای پيران دانا
بر من بگوييد این راز را
سپيدی برف را کدامين کس
به پلشتِ سياه درد آلود؟
کدامين ديو پليدِ وارونه‌کار
آفتاب را از آسمان دزديد؟

دل‌ام از شادیِ هم‌سايه
خون نيست هرگز
دل‌ام بر شيون اين خانه
خونين است
دل‌ام از ناله‌ی خاموش
از آه سرد و سرمای بی‌پايان
دل‌ام از خشک‌سال
از آفتاب تند و بی‌رحم
از اين بيابان پر خار و درد
چرکين است

در دور دست
دور از اين سياه‌خانه
از اين ماتم‌سرای پر شيون
در ميانِ جنگلی سبز
مردمانی نيم برهنه
مردمانی شاد و رقصان
به زير بارش برف
برفی سپيد در تابستان
در دل‌هاشان همه آفتاب
در روزهایی بی‌شب و بی‌پايان
سرخوش و سرمست
می‌خرامند دست‌ در دست
در آغاز تابستانی گرم
برف می‌بارد، برف!

June 21, 2004

دو واژه

ميان دو تک‌واژه‌ی آشنا
ميان درود و بدرود
در لايه‌های گنگ مه‌
در تاريک‌روشنی پای‌دار
تکان دستی به‌آشنايی
لب‌خندی و گاه سخنی
گفتاری از مهر و دوستی
لرزش دلی از عشق
چينی بر پيشانی از اندوه
لرزش دستي از سر خشم
جنباندن سری از افسوس
افشاندن اشکی از حسرت
چشمانی گشاده از حيرت
ناباوری، ناباوری، ناباوری

ناباوري از همان داستان ديرين
از خنکای تيز خنجری
يا گرمای تب‌آلوده‌ی ‌دستی
از شوری اشک
از گرمای تلخِ خون
وز سرمای لخته‌خون
ناباوری و حسرتی ابدی
از نهادن نقطه‌ی پايان

ميان درود و بدرود
افسانه‌ای بس تازه و ناديده
اما بسيار بسيار خوانده و بشنيده
نقطه‌ی پايان می‌رسد خسته
سرود دوستی، هم‌رهی، آشنايی
خاموش گردد بر لب‌هایِ بسته

راهی‌یِ سرزمين درد
ای هميشه کوله‌بار بربسته
ای دل ز هياهوی آشنايی‌ها
سخت رنجور و بشکسته
راهی شو دگربار
برخوان سرود آشنایی
فرياد دار آن بزرگ‌واژه‌گان
درود و صد درود
اما خواهد رسيد روزی
زمان تلخِ بدرود
آن فرجامِ پنهان
وان نقطه‌یِ بی‌رنگِ پايان

June 17, 2004

زمان

و من در تپش ثانيه‌ها
گم شده‌ام سال‌ها
و من در گذر هزاره‌‌ها
هيچ شده‌ام بارها
و زمان در من
جاری است بی‌آوا

من جاری شدن صخره‌ها
و کوه‌های بلند را
ازجویِ زمان ديده‌ام
و من
به تماشا نشسته‌ام
امواج درهم‌ريخته‌ی آب را
آن‌گاه که قطره‌ای
آوازخوانان و خروشان
از شيری خراب
چکه‌کنان
بر آن می‌پيوندد

چشمان خسته‌ی من
دگر به شگفتی ننگرد
زايش جرمی سترگ را
از هيچی سياه
و تراکم جهان را
زايش ستاره‌ای فروزان
يا انفجار هزاران نور
در خاموشی کهکشان‌ را

و من زمزمه‌ی زمان را
که می‌تپد مدام و بی‌پروا
در ريز ريز ثانيه‌ها و روزها
در هزاران هزار سال
می‌ شنوم هر دم
با زنگی در گوش‌ها
آن يادگار نرفتنی دور
از دری که باز نشد
از روحی که در بند تن
دردمند و خسته و سوخته
اسير بماند و گرفتار

و زمان تپنده و آرام
می‌گذرد خسته‌ی ايام
و من، در تپش ثانيه‌ها
ذوب می‌شوم و روان
و من
درپس آسمانی شتابان
در ميان برگ‌های زمان
فصل‌هايی رنگ‌رنگ و گذرا
روزهايی کسالت‌بار و بی‌پايان
گم می‌شوم نرم نرم
آب می‌شوم آرام آرام

June 15, 2004

همين گوشه کنارها

در جايی نه‌چندان دور
در گوشه‌کناری نزديک
من دوستی دارم بس عزيز
يکی نزديک‌تر از پيرهن
چو تپش خون در ‌رگ‌ها
مهر او در جانِ من
جاری است، جاری

هر روز می‌گويم با خود
يادم باشد حتماْ ام‌شب
پس از دغدغه‌ی روز
در آرامش و خلوت شب
حال‌اش بپرسم
دل‌ام سخت در هوای او
بی‌تاب است و بی‌قرار و تنگ
آن صدای آشنا و خوش‌آهنگ
آن زنگ خنده‌های بی‌پايان
آن گفتار شاد و شيرين
آن مهر پای‌دار

من دوستی دارم بس عزيز
در همين گوشه‌کنار
نه چندان دور
در ته کوچه‌ی آشنايی
بر گل‌برگ‌های عطرآگين
بر بال نسيم شب
در بارش زلال دوستی
که دل‌ام به بودن او
روشن است و شادمان

می‌دانم که هست او
می‌دانم که مرا دارد در ياد
می‌داند که هست‌ام
می‌داند که دل‌خوش‌ام
با ياد او و روزگار باهم بودن
يادم باشد که ام‌شب
زنگی بزنم، حالی بپرسم
آهنگ گفتارش ببويم
يادم باشد حتماْ

نامه‌ای ام‌روز رسيد
نامه‌ای از سرای دوست
که یک جمله بیش نیست
يک خط سياه و ناآشنا
جوهری از شيونی خاموش
از حسرت و افسوس
"دوست پرکشيد و رفت"
رفت! رفت!

و من دوستی داشتم نزديک
نزديک‌تر از دغدغه‌هایِ هر روز
نزديک‌تر ازتپش خون در رگ‌ها
در همين گوشه کنارها
که در غوغای روزگار
در هياهوی روزمره‌گی‌ها
يادش در دل بود
و نام‌اش بر زبان
يادم بود هميشه
که حالی بپرسم از او

دوستی که در همين نزديکی
در پس چند خيابان و شهر و جاده
در ته آن کوچه‌ی بی‌خبری
در ميان گرفتاری‌هایِ بی‌ارزش
در اين حجم خالی
همه روزمره‌گی و دل‌خسته‌گی
گم‌ شد ناگاه به غفلت
که دگر هرگز نتوان‌ام
بشنوم آن دل‌نشين آوایَ‌ش
و با پژواکِ خنده‌هایِ زنگ‌دارش
از خود بی‌خود، بخندم
و من دوستی داشتم
در همين گوشه کنارها

June 12, 2004

تيله‌ها

تيله‌هايی شاد و رنگين
گوی‌هايی بسيار درخشان
افسون رنگ و رنگ
می‌تراود از درون پيرهن
جيب‌های برآمده‌ی کوچک
سرشار از آواز تيله‌های غلتان
کودکی شادمان و شتابان
می‌دود در کوچه‌های تنگ
نهان در جيب ده‌ها ‌رنگ
شادمانی می‌تراود از سنگ
درخشش شيشه‌ در نور
سبک‌باری و ‌دلی پرشور

بازی با تيله‌ها بر خاک
دستانی ماهر و بی‌باک
وای! تيله‌ها را برد باد
رنگ‌های روشن رفت از ياد
شادمانی گريخت از سينه
کودکی را برد هم‌سايه
بر دل همه زنگار ماند و پيرايه
جيب‌های پراندوه، تهی از تيله
بر دل، تنها رنگ زرد کينه
درخشش شيشه‌ها
در نور کم‌رنگِ پگاه
خاموش شد ناگاه

آسمان خشم‌گين و خروشان غريد
گم‌شد نالان و آرام خورشيد
ابرهای سوگ‌وار همه سياه
شادمانی و کودکی شد تباه
دل آسمان تيره و بگرفته
از رنگ‌های روشن و براق تهی
دست‌هایَ‌م گردبگرفته و خاکی
از درخشش رنگین تيله‌ها خالی
تيله‌های رنگارنگ‌ام کو؟
آواز شاد تيله‌هایَ‌م کو؟

June 10, 2004

بخوان

بخوان به‌نام آن که تارنما را آفريد و آدميان را در جادوی تارهای درهم‌تنيده‌ی عنکبوتی‌ی اين بزرگ‌ترين افسون‌گر قرن، سخت گرفتار ساخت.

June 8, 2004

کسی از تبار کوه

و من
کسی را می‌شناسم از تبار کوه
از جنس صخره‌های سخت
با دلی به لطافت گل‌برگ‌های ياس
با روحی به عطر رازقی‌های مست
با تنی سخت هم‌چو نارگيل
ريشه ريشه و آشفته‌موی
در درون همه شيری سپيد
دلی نرم و شيری‌رنگ

کسی که در شبِ سکوت خفته‌گان
پژواکِ چکاچکِ شمشيرهای گران
آن هياهویِ آهنين مردان
پتک می‌کوبند بس گران
بر گوش‌های شنوایَ‌ش

و من کسی را می‌شناسم
که به شب دل‌بسته است
جام گل‌گونی در دست
رود خروشانی در دل
مستانه می‌رقصد تا سپيده
تن سياهِ شب همه خيس
از اشک‌هایِ مردی بيدار
مست، اما سخت هوش‌يار
که بر حجم خالی مردمان
اين آدمکان کوکی‌یِ بی‌مقدار
خونين‌گريه می‌پاشد تا سپیده‌دمان

آوای ناله‌اش می‌پيچد در همه شب
اما آشفته نگردد خواب مردمان
اين خوش‌خفته‌گان مرده
اين رنگ‌هاي مات و ماسيده
اين پرده‌ی روی‌ورنگ ‌باخته
به نيرنگ و ريا و زنگ آلوده

و من کسی را می‌شناسم
که با دميدن سپيده
خسته و رنجور و تن‌فرسوده
می‌ريزد بر ديوار همه دل‌آشوبه
بر ديوارهای چرکين و زرد
خونابه بالا ‌آورد به‌گاهِ پگاه

چرکابه‌‌ای از ديده و شنيده
از رنجِ ‌‌برده و دردِ آشاميده
از همه تن‌های به نیرنگ آلوده
از همه گفتار پوچ و دل‌آسوده
از مردمانی که دردشان تن
پندارهاشان همه پوسيده
دست‌هاشان همه دامی سیاه‌
برق نگاه‌اشان همه تار
چشمان‌اشان همه تور
دل‌هاشان کرم‌های گور
اين دام‌های پوسیده و فرسوده
به تب‌وتاب تن همه آلوده

و من کسی را می‌شناسم
که سحرگاه با تنی خسته
روحی نالان و فرسوده
گرد آرد خرده‌های روح
پاره‌های رنج و اندوه
بازگردد به ميان نامردمان
با لب‌خندی بر چهره
زهرخندی دردآلوده
گم شود در هياهوی روز
تا شب از ره درآید دگرباره

شبِ سیاهِ درد و اندوه
شبِ سر به سياهی کوفتن
شبِ مستانه‌یِ درد شستن
شبِ بی‌زاری بالاآوردن
شبِ تنهای سیاه‌مستان
شبِ بيداریِ هوش‌ياران
شبِ آواز چکاچک شمشيرهایِ مردان
در سکوتِ رويای خوش خفته‌گان مرده
در گورستانِ خاموش آدمکان
اين زنده‌گانِ آدم‌خوار
اين خسبیده‌گانِ جاويد
کسی سرگشته و شوریده و نالان
می‌خروشد، می خروشد
و من
کسی را می‌شناسم از تبار کوه
...

برای کسی که مثل هيچ‌کس نيست. او که بس دردآشناست و خونين‌دل.

June 5, 2004

چه حاصل فریاد برکشیدن؟

در پس پرده‌های اشک
چه داری ای دردمند؟
در ميان دندان‌های کليد شده
در ورای بغضی به‌پس رانده
در ميان خارهای سمی
همه در گلو خفته
چه‌ها نهان کرده‌ای
ای شوريده‌سر؟

در ميان سينه‌ای يخ‌بسته
در تپش‌های تند و بی‌قرار دل
در آه‌های سرد و سنگين
در سرمای زمهريری پنهان
در رگ‌هايی پر چرکابه‌ی اندوه
در استخوان‌هايی پوک و پوسيده
در ميان عضلاتی به‌هم پيچيده
درد دارم، درد

در مغزی به رنگ خاکستری
که همه حس‌گرهاش درهم تنيده
تنها احساس برجای‌مانده
اندوهی‌ست بيش از توان
دردی سخت درهم پيچاننده
رنجی که بس ماند ناگفته و بنهفته
همه جان در هم بشکسته

روزن آرزو بربسته
گياه اميد از بيخ‌ و بن برکنده
آرزو دانه دانه، تک به تک
در آتش روزگار درد
سوخته و خاکستر گشته
خاکسترش با آهی سرد
در دشت سينه پراکنده

در ميان موج خشم‌گين کين
در همهمه‌ی بدخواهی
در ريزش سنگ‌های سهم‌گين
از آسمان دل‌های تباه
به زير آوار دردی سياه
اميد و آرزو زنده‌به‌گور
فريادهاشان تا ابد خاموش

در امواج سياه کژفهمی
در اين رود گنگ
خوش‌دلی و نيک‌بينی
روشنای سپيد و آبی
عطر همه گل‌های زنده‌گی
زلال شادمانی و خیال نيک‌زیستی
همه به يک‌باره بر آب ريخت
مستی از هستی رخت بربست
پستی بماند بر دست
دستان سيه و چرک‌آلوده
دل‌هايی زرد و گنه‌آلوده
بدخواهی و کين تا دوردست
شاخ و برگ بگسترده

هان! چه داری پنهان؟
در پس پرده‌های اشک
چه کردی نهان؟
در ميان سينه‌ی زخمی
در اين بغض فروخورده
اندوه را چی‌ست نشان؟

وه چه حاصل فریاد برکشیدن؟
نالیدن و خروشیدن؟
بر گوش‌های بسته
بر چشمان فروبسته
رویا دیدن و بازگفتن؟

بر دل‌های تاريک
از نور و روشنا گفتن
برسر‌خم‌کرده‌گان بر زمين
از سرفرازی کوه، قصه‌ها خواندن
بر کور و کران و خفته‌گان خودخواسته
آواز مستانه خواندن
بر کاهلان دست و پای کرخ
در پس گرمای کرسی نهان
از شور رقص در باران
افسانه‌ها گفتن و سراييدن

چه حاصل بر شوره زار
بر شن‌های داغ و تف‌کرده
در ميان خاک پر نمک و نابارور
بر دل‌های سياه پر ترديد و ناباور
بذر کاشتن و آب پاشيدن
همه خون دل باریدن
همه رازهای دل گفتن
آن‌گاه، جز رویش خارهای کین
هیچ ندیدن

بر موش‌های کور پنهان در اعماق
بر اين عاشقان سوراخ‌های سرد
از عطر و بوی باغ گفتن
از ريزش مه‌تاب
از شهاب باران آسمان
يا عطر ياس‌های عاشق
قصه‌ و فسانه بازخواندن
خواب ايشان جاودانی
چنين رمز و راز بازگفتن
بی‌هوده و ژاژخايی


اينک، لب از گفتار فروبسته
اين يگانه روزن بربسته
گوش‌ها بر هياهو بگرفته
از زمين و زمان بگسسته
دل از ناآدميان برکنده
به گوشه‌ای تاريک
در کنج غاری خلوت
سر در گريبان اندوه بنشسته
از خود نيز بگسسته
در خود فروبشکسته
سخت بشکسته، بشکسته

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو