بالشی خیس
در خنکای بامدادی روشن
در هياهوی گنجشکان مست
در افقی گلگون و شرمسار
از بهبر گرفتن آتشینجام زر
بالشی خيس و درهمپيچيده
ولی نرم و گرم و چروکیده
خبر دهد از غوغای بیتابی
از اشکهايی سرد و شور
بر بستری تبآلود و مهتابی
در هياهوی شب حسرت و کمخوابی
گرما نشان داغ تب
بر دستان بیقرار شب
اشک نشان جاری حسرت
از گذر رويايی مواج و آبی
آسمان شب همه نقرهفام
مهتاب میخرامد بر فراز بام
از دوردست آسمان
نرم نرمک میگذری آرام
بر بالينام میباری همه شب
بالشام خيس و شور و تر
اما نباشد هیچ از پر
همه گلبرگهای ياس
همه زببقهای دشت
همه آواز شبگردان مست
بالشام بوی تو دارد
عطر باغ در آن جاری است
بستر همه رويايی است
بالشی خيس و سيمين
از ريزش نقرهی مهتاب
از دستان داغ تبآلوده
از تنی یخکرده ولی بیتاب
رويا مینشيند بر خواب
ماه شناور چو قویی سپید در برکه
بيد با باد میرقصد شوریده و مستانه
نقش ماه میخرامد در آب خاموش
درخت در آب میگشاید آغوش
شب گیج و منگ و مست
رويا میخرامد نرم در دشت
نسيم میپراکند عطر و بوی شب
بالشی خيس و شور در سپيده
يادآور رويايی دور و رنگپريده
بوی تو در بستر پيچيده
تن سرد و دستان پر آتش
دل سوزان و بستر چروکيده
دلی مست و خراب شب
چشمانی غزلخوان تب
بالشام باز خيس خيس
دلام دگرباره ريش ريش
نازنين ای رويای مهتاب
بر من درآی هرشب بهجای خواب
دل در هوای نوازشات سخت بیتاب
ای همه مستی و سکر ناب
ای همه جامهای سرخ شراب
ای ربوده ز دیدهام هرشب خواب
ای همه روشنای آبی و زلال آب
شب تا سحر بر من بتاب
عشق و مستی بر من ببار
بالشام خيس و شور از تبوتاب
از بارش رويای آبی تو در خواب
زندهگی و بودن بیتو همه سراب
خوشا بارش ابر نوازشی نقرهگون
خوشا دستان تبآلودهای آتشگون
خوشا رويای مست تو
خوشا سودای دست تو
خوشا شبان مستی بس دراز
بر بال نقرهفام خيال تو در پرواز
خوشا بالشی شور و خيس خيس
خوشا رويايی سیمگون از پرديس
گذرگاه
زاده شدم از تاريکی
بی خواهش
ناتوان و سست و نازک
باليدم در آغوش مهر و روشنی
نازنين دردانه بودن آموختم
پرسيدم و آموختم با شادمانی
باليدم و باليدم
ساده بودن را زندهگی کردم
زيستن آموختم
پرسيدم و پرسيدم
دانستن آموختم
جست و جو و پرسيدن آموختم
مهر ورزيدن آموختم
خيال را بال و پر بخشيدن آموختم
ديدن و شنيدن آموختم
ناديده ماندن آموختم
نفرت را به رايگان به من ارزانی داشتند
کين ورزيدن آموختم
آموختم با سختی، با رنج، با درد
سنگها و صخرهها
چالهها و چاهها
دندانها و چنگالها
دشنهها و دستها
که همه ردی از من بر خود دارند
آموزگار من بودند
و من
اندوه در دل نهان کردن آموختم
درد کشيدن آموختم
سوزانده شدم به دست فريب
فريب خوردن آموختم
شعلهور زيستن آموختم
سوختن آموختم
خاکستر شدن آموختم
روزها در پی خواهش روان شدم
خواستن آموختم
دست نيافتن آموختم
دل شکسته شدن آموختم
دل شکستن آموختم
ناخواستن آموختم
بی خواهش ماندن آموختم
پرسيدم و پرسيدم
جستم و جستم
نادانستن آموختم
پاسخ نيافتن آموختم
نجوييدن آموختم
دويدم بسی شتابان
به مقصد نرسيدن آموختم
نشستن آموختم
از پای افتادن آموختم
هيچ نيافتن آموختم
درخود شکستن آموختم
پاسخ ندادن آموختم
پرسيدند و پاسخ گفتم
نادانسته گفتن آموختم
بازتاب انديشهی ديگران بودن آموختم
خود هيچ بودن آموختم
بی تاب شدم و پرخروش
فرياد بر کشيدن آموختم
چون ناشنيده ماند اين فرياد
خاموش ماندن آموختم
با سنگ شکستندم
و من
با سنگ شکستن آموختم
از خود گسستن آموختم
دشنه برکشيدن آموختم
دل دادم و دل باختم
مستی و شور آموختم
بیدل شدن آموختم
رنج کشيدن آموختم
از خود گذشتن آموختم
رنگ شناختن آموختم
نيرنگ ديدن آموختم
نيرنگ زدن آموختم
رنجور شدن آموختم
آزردن آموختم
جز خويش نديدن آموختم
روزها به شتاب گذشتند
و من
عمر به پايان بردن آموختم
بر هيچ رسيدن آموختم
سست شدن آموختم
دل برکندن آموختم
رفتن آموختم
افسوس نخوردن آموختم
دفتر ببستن آموختم
راهی شدن آموختم
از تن گسستن آموختم
نياموخته بودن آموختم
بر بال باد رفتن آموختم
بی آرزو شدن آموختم
بازرفتن آموختم.
راهی شدن آموختم
برجای نماندن آموختم
هيچ شدن آموختم
نادانسته گسستن و رفتن آموختم
رفتن آموختم.
به ياد روزگاری که دوستی بسگرامی، بر اين سروده نگاهی و سخنی مهربانانه نشاند که مهربانان هرچند خاموش و دور باشند، اما روشنای وجودشان هماره دل تاريک شب را چو فانوس سيمين آسمان، روشن میدارد.
خوشا رهایی
خاک، ای خاک سياه و نرم
ای پدر تمامی بودنها
ای قبلهی زايش
ای مبدای سنگ و کوه
ای چشمهی رويش
ای ريشههای مرا پناه
دوست میدارم ترا
ترا که بر من بستهای
هزاران بند گيرا و سياه
ای مفسر عشق
ای هجای همه واژهها
ای پوشانندهی گناه
ای بخشندهی بیادعا
بندها را برگير
دل در هوای پروازی است بر بلندا
سبکبار و بیبند و رها
بر فراز گسترهی آسمانها
بر بلندای سپید کوهستانها
بر آبی تيرهی درياها
بر شگفتای بام دنيا
بیبند و زنجير در فضا
ريشههایَم را برگير
ای خاک چرب و سياه
ای منشای بودن
ای چشمهی هستی
بند و زنجير بردار
بالهای رهايیام ده
باد میخواندم هر دم
آسمان توفانی است
دل سخت هوايی است
ريشههایَم از آن تو
بند بردار، زنجير بگسل
واپسين بيت سرودی خوش
پيچيده در دشت هستی
در ميان ياسها و زنبقهای وحشی
بیريشه و بیزنجير و بیبند
بايد رفت بر فراز سپيداری
لرزان و رقصان در باد
پای کوبيد بر زمين بايستی
هنگام رقص است و مستی
خوشا گسستن، رهايی، رهایی
اينک گسستنی ناگهانی
پروازی سبکبار و نهايی
دشت سبز و آسمان بارانی
کوه و دريا همه آبی
خوشا آسماننوردی
خوشا از زمين کندن
خوشا گسستن و بند ببريدن
خوشا خاک در دشت بنهادن
خوشا از بلندای کوهستان
دشت سبز و رنگين را ديدن
خوشا دمی رهايی و مستی
خوشا آسمانی سياه و توفانی
خوشا چرخيدن و سرگيجه و سستی
خوشا گسستن، رهايی، رهایی
ای خاک گيرا و سياه
ای در اين تاريکی سالها
تو مرا تنها پناه
ريشههایَم از آن تو
بند بگسل، بند بردار
خوشا گسستن، رهایی، رهایی
نرم نرمک
شب تاريک و پنجره بربسته
فانوس آسمان خاموش
آرامش شب را نشکند هيچ
جز سکوت
و من در کوچهای دور
در آن سوی مکان
در گسترهی زمان
چشم به پنجرهات دوختهام
برخود ناسزا میباری و بر من
باکیم نيست ببار
نيازی نيست ديگر
به بازگشودن پنجرهها
به سخن گفتنی بیپروا
نيازی به هجای واژهها
آن واژههای سرگردان
گيج و سردرگم و بیمعنا
و من ترا از ورای ديوارها
از اين فاصلهی هزارها
از عمق شب سياه
میبينم در باریکهای از روشنا
و من از ميان تن
رها میشوم نرم نرم
از روزن بام
از ميان ديوارها
میگذرم آرام و بیآوا
میخزم آرام و نرم
به زير پوستی سپيد
برهنه در خنکای شب
تنات بوی باغ دارد
مرا از خود مران
نخواهم رفت هرگز
می تپم در زير پوستات
اين لالايی مستانه را
میخوانم نرم نرمک
هان! بارانی
ای شوريدهی سرمست و دیوانه
گهواره دارم، گهواره
آرام گير، آرام
مستانه میخواب، مستانه
بارها و بارها پنجره بربستی
دفترچه کنجی بنهادی
روزن گفتوگو را
با سيهجامه پوشاندی
ندانستی اما هرگز
گفتوگوی من و تو
از پس پنجره و روزن واژه
نیست هرگز
روح بودنام در توست جاری
که میخزم نرم و آرام
خواسته، اما ناخوانده
ترا در ورای پوست
که تو رمز زيستنی
که تو بوی ماندنی
که تو باور مهر در منی
که تو، تويی
همان ياور روزگار زخمها
زخمهای چرکين و زرد
که بوی رفتن داشت
دستهای گشودهات را
دوست میدارم
آغوش بگشادهات
بوی باران دارد
عطر ياس رازقی
بوی گلهای وحشی
بوی يخ، بوی مستی
گفته بودم بارها
من در زمان جاریام
من به زير مخمل پوستات
زندهام، میتپم، میتپم
من مستی را از تو مینوشم
ای شراب کهنهی پر دُرد
نشايد دُرد را ناسزا
هفت خط جام را سرکش
مستانه زی با من
مستانه و ديوانه زی با من
شوريده و ديوانه
سرگشته و مستانه
نشانی
مرا از نسیم بجوی
هنگامی که عرق از چهرهات میزداید
مرا از آسمان بجوی
هنگامی که بر گامهایَت نور میباشد
مرا صبحگاهان از موهای خیسات بجوی
هنگامی که تمام شب قطره قطره نوازش بر آن میبارد
مرا از عطرخنک سپيدهی باغ بجوی
هنگامی که برای بوییدن گلی سر خم میداری
مرا از نینی چشمان خیسات بجوی
هنگامی اشک از آن میزدایی
مرا از خط اشکی بجوی
که از چشمان ترت تا شوری لبها امتداد میيابد
مرا از ریزش باران بجوی
هنگامی که تب از دستانات میشوید
مرا از لرزش برگ ها بجوی
آن هنگام که چشمانات بر سپیدار خیره میشود
مرا از تپش آشفتهی قلبات بجوی
هنگامی که به ياد من تند میتپد
مرا از ميان دل بارانی خویش بجوی
آن گاه که مهرم همه را میگیرد
و دل تنگ می شوی، دل تنگ
وانگاه مهر از دلات سرريز میکند
که نبض من تا ابد در ياد تو میتپد
که تو تمامی منی و نشان اين است
بیهيچ ترديد
گمگشتهی آشفتهی دلتنگ
جز این نشانی نیست دیگر
مرا در خویش میجوی
در خويش بنگر، نیک بنگر
اين سروده پاسخ به چشمان خيس به راه دوختهای است.
بادام تلخ
میخراميد با نسيمی نرم
چونان ميوهای نوبرانه
با پوستی نرم و مخملگون
رنگين و دلبرانه
خواهش نشست بر جان
چشمان، روح و روان
آکنده گشت حیران و نالان
از تمنای دست برکشیدن
چيدن، بوييدن، چشيدن
سخت تن و نرم پوست
ميوهای نوبرانه
در ميان مخمل تن
پوستهای سخت
در ميان پوسته اما
دانهای خوشبو
بادام، بادام
اما هسته شکستن را
باغ بوييدن را
وان همه اضطراب
از دزدانه چيدن را
آن طعم خوش ميوه را
می برد يکباره از ياد
تلخی تند و گس بادام
تلخ میگردد همه کام
تلخی نازنين، بس تلخ
اما بوی خوش هستی
میتراود از تلخی
تلخیات را میخرم با جان
همه شيرينترين برها
همه رنگينترين گلها
تمامی بوی خوش دنيا
نخواهم هرگز، هرگز
هيچ گاه، هيچ گاه
که این عطر خوش صحرا
بوی گس بادام تلخ
تراويده از ورای پوست
وز ميان خردهها، شکستهها
خوشا عطر دلی تنها
برف و چشمهسار
چو از سرمای دل
سخت میلرزم ناگاه
ياد گرمای نگاهی
میشويدم از خويش
بر سرسرهای از نور
میلغزم بر روزگاری دور
برفهاي سرد و سپيد کوه
که با گرمای نگاهی
آب میشد در يک آن
چشمهها میجوشيد
سبزينه میروييد
کوهستان سپيد و سرد
جنگلی میشد سبز
گلهای بنفش و آبی و زرد
سرک میکشيد از سنگ
کوهستان سبز را
چشمانی پر نور
دستانی گرم
جنگل میکرد، جنگل
میلرزم از سرما
خورشيد بگريخت زينجا
نور و رنگ و گرما
بارش آبی همه ابرها
زلال چشمهسار
سبزی برگ و شاخشار
بگريخت با گرما
اينک تنها
سرماست، سرما
دلام بر آتش
تنم سردِ سرد
در هوای روشنای کهکشان
تشنهی بوی باران
در حسرت برفهای سپيد
در حسرت سبز و آبی
در حسرت ديدن سرابی
در افسوس خوابی
اما دگر نيست هيچ رويا
نيايند جز سيه پوشان
بوی تنات را باد برد
روياها را آفتاب برد
ياسهای وحشی
در ميان برگهای دفتر
با درد خشکيد
در گردبادی وهمآلود
و آسمانی تيره و دودآلود
نقش کنده بر درخت
پر شد از غباري نرم
نقش دستات رفت
بوی خاک پيچيد در دشت
تنام میلرزد از تب
دلام سرد است، سرد
روشنای نگاهات
آن کهکشان رمزآلود
مینشيند بر دل
آسمان آبی و ابرهای سپيد
باران میزند بر کوه
چشمهها می جوشند گرم
بخاری در ميان کوه
مهای آبی در فضايی گم
گرما میرسد از راه
بوی باران، بوی ياسها
می نشيند بر هرجا
مستی میرسد از راه
هستی میدمد ناگاه
باز بوی باران
بوی ياس رازقی
نقش قلبی بر درخت
میدرخشد خيس و خندان
در ميان شاخهها
سبز، آبی، سبز
بوی باران
پيچيده در هر جا
مستانه و مستانه
مینوازد باد
دزدانه و دزدانه
دردانه و دردانه
میخرامی در ياد
رویای شبانه
بر بال نسيمی نرم
شناور درتبی گرم
در هوايی تفکرده
در آسمانی با ابرهای نازا
مرده و تيره
پرواز میکنم تا بودن
تا سرزمين ياسها
تا بوی خوش رازقی
تا گلگون ارغوان
پاشيده بر دشت
سرخفام هستی را
با نسيم از پس پنجره
سرک میکشم آرام
شناور در مهای شيری
بر برگ گشودهی کتابی
در دستانی گرم و تبکرده
بر روشنای سپيده
مینشينم آرام
حس بودنام را
میبويی از نسيم
کتاب میبندی
بر لب پنجره
شب را
آه می کشی آه
آن مه شناور سیمین
میتراود از درونات بيرون
تن در پای پنجره
جان با من
بر بال نسيم
شناور در شب
گردشی مستانه
در نقرهفام ماه
که اینک
ابرها را ز خویش رانده
مینشانمات بر درختی خشک
بر شاخسار مرده و بیجان
میشکفد هزاران شکوفه
هزاران سبز برگ
درخت زندهگی روشن
مستی از هستیات تراوا
درختی سبز و گسترده در دشت
شاخههای سبزش فروزان
همه گلگون و تابناک
شناور میگرديم، شناور
بر آسمانی درخشان
بر بلندای کهکشان
مینهم در دامان جامهام
روشنای راه شيری را
میربايم آن را از آسمان
با ياسهای سپيد
با ستارههای آبی آرام
و کوتولههای سرخ و خشمگين
همه مینشيند ترا بر دست
دستهایت بوی ستاره میگیرد
عطر ياس و راه شيری
شب میايستد به ناگاه
آسمان مینشيند به تماشا
ماه تيره گشت و بیرنگ
ستارهگان کم فروغ و کمرنگ
روشنا از تو میتابد شیری رنگ
تابناک گشتی، تابناک
بانگی میخواندت به یکبار
بلند و رسا و ناقوسوار
مه شناوری درخشان
میگريزد ز برم شتابان
آسمان میجنبد با افسوس
سپيده میدمد خندان
برگشتهای بر سر کتاب دگربار
اما
دستهای سپيدت
بوی ستاره دارد
بوی ياسهای وحشی
بوی راه شيری
سپيده بردميد دگربار
در ميان دشت اما
درختی سبز و سرخوش
آوازی مستانه میخواند
بر شاخههاش بیتاب
هزاران شکوفه
هزاران برگ سبز
افسانهی رستن را
سرود شب را
میرقصند در باد
بوی خاک پيچيده در باد
میخوانند قاصدکها بیتاب
دستهای سپيدت
بوی ستاره دارد
نقش سپيده دارد
جوانی
تنام داغ و سوزان
میسوخت پوست
ترک میخورد هر آن
میشکافت، میشکافت
تب بود تب
تب تند رويش
از شکافهای تن
از همه روزن
میروييد جوانه
از شاخسار نازک
سرک میکشيد شکوفه
تب تند رويش
تن همه پر ز خواهش
خواهش روييدن و باليدن
سبز و رنگين گشتن
ترکها بر پوست
تب گرم و سوزان
شاخههایی سبزِ سبز
برگهايی نورسته
شکوفههايی رقصان
درختی سر برافراشته
مغرور و سرمست
باد در ميان شاخهها
برگها رقصان
نسيم آواز خوانان
تب تند جوانی
هرم داغ رويش
تن تفکرده و خيس
تب باليدن و شکفتن
جوانی آوازخوانان
پوستهای پر ترک
پر جوش جوانه
شکافها پر ز سبزينه
سرشار از شکوفه
درختی سرمست و شادان
درختی مغرور و خواهان
جوانی آوازخوانان
خواهش رسيدن به آسمان
سربرافراشتن و باليدن
همه خستهبال پرندهگان
بر شاخههای نازک نشاندن
همه پروانههای رنگرنگ
بهخود خواندن
همه آرزوها، همه اميدها
همه خواستن، همه چیدن
همه دشت و باغ را
به زير شاخسار داشتن
ريشه دواندن
شاخه گستردن
بر تن لخت دشت، سايهبودن
جوانی آوازخوانان
جوانی تفکرده و سوزان
جوانی رقصی عريان
جوانی شادمانی
جوانی چرخشی بیپايان
همه سرگيجه و مستی
همه سازی و آهنگی
خوشآوا، اما
ناموزون و ناخوان
ولی بس دلنشين، بس زيبا
نشاطی يکتا و بیهمتا
خوی کرده و خيس
از رقصی بیپايان
جوانی آوازخوانان
گریز
بر شورهزاری داغ و سوزان
بر ريگهای تفتداده
خارهای سمی و زهرآگين
موشهای کور و ترسان
کژدمهايی همه رقصان
مارهايی سرخ و سياه
مارهايی به رنگ کوير
سپيدی نمک بر همه جا
چشم را میآزارد سخت
با پاهايی برهنه
پاهایی بر خارهای درد
با زخمهايی پر ز نمک
میهراسم از آفتاب
میهراسم از افعی و کژدم
وای از موشهای گرسنه
موشهای کور
نيست دگر حتی سرابی
نباشد حتی خيال خامی
اما، در دل، ياد تو
مینشيند آرام، آرام
رويايی به خنکای مهتاب
نقرهگون و نقرهفام
خارها میروند از ياد
رویا میروید در باد
کوير خيس باران
بيابان همه سبز و روشن
بنفشههای رنگرنگ
ياسهای سپيد و عطرآگين
دردی نيست برجا
دريا میبينم، دريا
بر تن شنهای ساحل
نشسته گوشماهیها
همه رنگين و زيبا
بوی شور آب دريا
بوی ماهی، بوی آبی
کُندهای پوسيده بر ساحل
نشسته بر تن سبزش
هزاران جلبک خيس
ماهیها در آب رقصان
امواج خروشان
دريا کفآلود و غران
میخواند آواز بودن
لاکپشتی کوچک
میگريزد از آب
میرود بر ساحل
تا بدارد پنهان
از گزند روزگاران
تخمها در چالهای خرد
میتراود زندهگی
شنها درخشان
کودکي با ماسه
دژ میسازد بر ساحل
زندهگی جاریست، جاری
و من با خيال بارش رگبار
میگريزم از دام شورهزار
میگريزم بس رها و آزاد
زندهگی جاریست جاری
رويا، خيال و اميد
نقش آرزو در باد
روزنیست بر دريا
کودکی با ماسه در ساحل
دژی میدارد برپا
زندهگی دریاست، دریا
زندهگی رویاست، رویا
زندهگی جاریست، جاری
کوبه بر در
گفتی برو، هرگز باز نيا
گفتم بیزارم از همه دنيا
از قطره قطره چکيدن
از آبشدن غروری بیتا
از جاری شدن به هزار تمنا
از بیخود و هيچ گشتن
از کرموار لوليدن
از گربهوار تمنا کردن
نوازش خواستن و بوییدن
مهر جستن و مهرورزيدن
بیزارم، بیزار
هر شب تنها در گذرگاه
نشسته در کنج کوچه
بر پنجره چشم دوخته
می بينم که چراغ افروخته
ميهمان داری سرخوش
شادمانه به گفتگويی خوش
و من در تاريک روشن
درسکوت نیمه شبان
گیج و مست و سرگردان
خاموش در این گوشه
چشم دارم بر شيشهی پنجره
کز اشک تر گشته
پنجره خيس است
دلام بارانیست
نزنم بر در کوبه را
خواهشی نيست
گفته بودم ترا بارها
بارها، بارها
اشباح سيهپوش
ای دوست
ای نقره فام آسمان
ای همه بارش نور
ای شهاب سرگردان
ای رویای همه مردان
ترا به سکوت آسمان
ترا به درخشش مهتاب
ترا به روشنای کهکشان
سوگند دهم بگوی بر آنان
بر آن سيهپوش مردان
آن ترا عزيزترين ياران
که نيايند هرگز
دگربار مرا بر بالين
میترسم، بسيار میترسم
از قاصدان سرمایِ سوزان
از اشباح سياهِ خوفناک
گفته بودم ترا بارها
خواب بگريخت از چشمان
همه شاخههاست لرزان
يخ و سرما تا مغز استخوان
به یارانات بگوی نيمهشبان
نيايند دگر مرا بر بالين
در نيابم زبانِ گنگِ ايشان
نیستم دگر پیغامرسان
سرما سخت است و بس سهمگین
میلرزد مرا همه دل و جان
بازخوان اشباح سياهی را
بگوی ایشان را
که جان درخت را
با خود شبی باد برده
يخزده همه شاخه
ريشهها تمامی افسرده
درخت ديریست مرده
بخوان سيهپوش ياران را
آن قاصدان یخی زمستان را
بگوی ایشان را
که نرسانم دگر هیچ پیغام را
ندارم تاب دگربار
اين چنين سرما را
این فلج بیپايان را
شاخههای يخزده
ريشههای مرده
همه از يخ و زخم
از بيم و هراس سياهیها
بشکسته، بشکسته
سرمای گزنده در تن و جان
تا مغز استخوان
بنشسته، بنشسته
پيالهای
پيالهای از دستانام
لبريز و سرشار
از اشکهايی شور
اشکهایی از مهر
مرواريدهايی از نور
آبی از آرزو
سبز از بودن
زرد از ماندن
زرين از رفتن
نقرهفام از اميد
سيمين از خواستن
رنگين و بس رنگين
زلال و بس زلال
شور از شور زندهگی
تلخ از ناکامی
با رگههایی تيره
از رنج و درد و اندوه
پيالهای از دستانام
با اشکهايی زلال
از چکههایی رنگين
از همه يأسها و ياسها
گلآبی از همه گلها
در آن از آرزو گلبرگها
رنگين و عطرآگين
شناور، لرزان و رقصان
شيرين از شهدی جوشان
شهدی از همه اميدها
بر اين خاک نرم و بارور
با اين پيالهی سرشار
آبياری کرد باید
همه بذرهای اميد
تا سبز گردد نهال آرزو
درختی گردد تناور
بر شاخهها
همه مهر رقصان
نور آرزو تابان
ميوههای اميد
در باد لرزان
رويايی آوازخوانان
دستافشان و پایکوبان
در همه دشت شتابان
شادان و خندان
اما هزاران افسوس
هيچ ندانستم من
پرندهگانی سيهپوش
ربودند به نيمه شبان
بذر مهر و نور
و کرکسها شادان
کاشتند تخم کين
اشکها از اين جام
آب داد کينه را
روييد نهالی دژم
باور گشت در دشت
تناور درخت خشم
ميوهاش روزی
انتقام و کينتوزی
اينک
بر دشتِ تنها و برهنه
بوی خون پراکنده
زمين سرخ و سرخ
هوا بس تيره
شک و بدگمانی
در همه جا آکنده
بذرهای مهر اما
در دل سياه کلاغان
سبز گردد سبز
اشباح سياهِ تاريکی
نرم گردند نرم
فردا، آری فردا
تازه مهربانان
بسوزند ريشهی کين
بپاشند دگربار
بر خاک بذر مهر
مردمان باز شادان
آرزوها در دشت رقصان
دگربار تابیده
نور اميد بر همه گوشه
دشت از روشنا آکنده
پيالهای از دستها
لبريز از اشکها
سرشار از اميد
از ياسهای سپيد
روشنتر از خورشيد
از کينه بیزار
سرشار و سرشار
از آرزوهای شيرين
رنگين و عطرآگين
از مهری ديرين
تابناک و روشن
نقرهفام و سيمگون
چو ستارههای آسمان
زلال و زلال و زلال
The Death
The life has been over.
It has only an important message:
You may leave every moment,
Today maybe the last day.
So, enjoy the remainder time,
Enjoy it as if tomorrow may never come.
Forget all those empty words,
You are the only world.
Happiness is all that worths,
Mourning is wasting that spirit, coarse.
Enjoy your time more & most,
Don't live as a faded ghost.
Take it compulsaory,
Take it by heart.
Don't live such as worthless dust,
Joy & happiness is the only must.
قصههای خوب، برای بچههای خوب
يکی بود. يکی نبود
زير گنبد کبود
يه قورباغه بود
سبز و زشت و دهن گشاد
مث همهی قورباغهها
کنار يه آبگير پرآب
شايدم لب دريا
روی خزهها و چوبا
میخوند خوش و خندون
کيفاش با پشهها ميزون
روی آب صفا میکرد
قورقورکنان شکرِ خدا میکرد
تا يه روزی از روزای خدا
تنگ غروب
لم داده روی يه برگ تنها
يه پری ديد
خوشگل و بیهمتا
دهن گشادِ قورباغه
باز موند، شد قد يه گاله
يا خدا!
چه خوش قد و بالا
مو نگو، آبشار سياه
چشم نگو، برق نگاه
همون خورشيد طلا
اين ديگه کيه؟
عجب شاهکاری ساخته خدا!
دور پری هزار تا ماهی
يکی موهاش رو شونه میزد
يکی چشاش رو سرمه میزد
يکی لپاشو سرخاب میماليد
يکی به شونههاش
عطر و و گلاب میپاشيد
يکی نازش می کرد
يکی براش قصه میگفت
خلاصه
همه ماهيا
از اينور و اونور درياها
گوش به فرموناش بودن
يه دل نه صد دل
واله و حيروناش بودن
يهو همچين بیخبر
بادی اومد از اونور
پری دريايی ناز و مامانی
نگاش افتاد به اين ور
به قورباغه سبز و لجنی
که هاج و واج نگاش میکرد
پری ناز و مهربون ما
صداش کرد با ناز و ادا
گفت: به به!
چه سبزک قشنگی
ماهيا را فرستاد ددر
نشست با قورقوری دم در
اين گفت و اون شنيد
اون گفت و اين نگاه کرد
با هم دوست شدن به ناگاه
نه يه ذره، نه دو ذره، اين هوا
قورقوری گفت: ای بابا
تو با اين هزار تا کشته مرده
منو دهن گشاد رو
چرا گذوشتی پشت پرده؟
پری گفت: واه! واه!
بو میدن همه ماهيا!
من از ماهی حالم بده
ماهيا منو نمیفهمن
فقط قورقوریه
که فکرش از جنس نوره
مث منه
دلاش از رنگ و ريا دوره
برن بميرن همه ماهيا
نمیبينی که ديگه نميان اينجا؟
قورقوری! طفلی قورقوری!
با اون دهن گشاد
با اون پاهای عجيب
با اون رنگِ سبز و لجنی
يه نگاه تو آينه
يه نگاه به پری قصهها
عجب! مگه میشه؟
شبا وقت خواب
قورقوری با دلِ تنگ
میموند تو مهتاب
خاموش میشد ماهِ آسمون
پری که میرفت توی صدفاش
میمرد همه نور و روشنی
دريا میموند با موجای پرکفاش
قورقوری میموند تو رويا
با حسرت ديدنِ خوابِ پری دريا
تا يه شب که مهتاب
نور میپاشيد رو آب
قورقوری بیدل و بیتاب
از سرش پريده بود خواب
رفت به ولگردی
تویدريا و شبگردی
ديد پری خوشگل ما
با هزار ناز و ادا
نشسته کنار آب
با يه ماهی درشتِ بیتاب
دل میدن و قلوه
فال میگيرن با قهوه
پری ما درد دل میکنه
ماهی بیدل گوش میکنه
پری درداشو فراموش میکنه
تالاپ تالاپ
چی بود افتاد؟
يه قورقوری
زشت و دهن گشاد
يه ساده دل و احمقِِ
باکلهی پر باد
واه! واه! چه حرفا!
پری بمونه برا يه قورباغه تنها؟
همينه که هست
میخوای بخواه، نمیخوای نخواه
حيف! داشتم بهت عادت میکردم
اگه رفتی ديگه اين ورا نيا
اگه زمين رسيد به آسمون
اگه رفت نور از همه کهکشون
اگه ماه بسته شد با ريسمون
گم شد همه ستارهها
ديگه هرگز سراغم نيا
پری دريایی
گرچه خوشگل و دلربا
اما پيچيده در رويا
تنيده با دروغ هزار هزارتا
دروغ که بياد
ديگه نمیمونه نوری
خورشيد میشه تنوری
کوه هم میشه يه ذره
مرواريد هم خرمهره
الان کنار برکه
قورقوری ما نشسته
پشهها بالا سرش يه دسته
قورقوری چشاش رو بسته
صداش نمیآد از هيچجا
به فرض آبام بره سربالا
محاله بخونه ابوعطا
آخه دلاش مرده سالها
قور قور