baoba

BAOBA

April 28, 2004

توچال و سيه‌چال

گفت دوستی ‌بسته بال
بس دور از سرزمین خیال
گو سلامی بر توچال
بر آن بلندای سپيدیال و کوپال
بر آن برف‌های سرد
بر آن مغرور سرفراز
بر آن سخت‌کوهِ شمال

و من
پيش‌رو دارم توچال
سپيد و درخشان
نشسته در روشنا
در پرتوی روشن بهار
می‌درخشد بر بلندا
دل‌ام اما
همه سيه‌چال
بمرده همه نقش خیال
تاریک و نم‌ناک
پوسیده، پوسیده
بس ‌تنگ و سرگشته

برف‌های سپيد بر بلندا
قنديل‌های اندوه و سرما
می‌خراشند درون بی‌آوا
مانده تنگ‌دلی برجا
زخمی، خونين، چرکين
دردی گنگ‌تر از واژه
سردِ سرد، اما
سوزان وتيز و برّنده
دردی پيچيده در مه
گنگ و گنگ و گنگ

و من دل‌تنگ‌ام
کجاست آن دست‌های تب‌دار
آن سپيدِ سپيدار
آن چشمه‌ی جوشان گرما
آن مهر بی‌پايان و بی‌هم‌تا
آن روشنای همه کهکشان
آن شادمانی تروا
بی‌پايان، بی‌پايان

و من نوگلی داشتم سرخ
رنگين و عطرآگين
که بردش ناگه باد
بريخت همه گل‌برگ‌ها
همه تازه و شاداب
بر گذرگاه زمان
دانه دانه
برگ برگ
ماندش ساقه‌ی لختی
که بشکست به‌ يک‌باره

ومن نوگلی داشتم شيرين
رنگين و عطرآگين
اينک من تنها
بلور تيز يخ هزاران بيش
همه قنديل در سينه
می‌خراشند چونان نیش
درد و اندوه و رنج
بس سهم‌گین، بس سنگین
دل خونين و چرکين
می‌تراود از همه روزن
تنها رنج و درد
گنگِ گنگ
سرد ِ سرد
ای‌وای! ای‌وای!
دست‌های سپيدت کو؟

April 27, 2004

باز دیوارها

باغی سبز و با صفا
درختانی همه پر بار
شاخه‌ها بس سنگين
گل‌ها روييده بر همه جا
بر فراز رنگ‌رنگ گل‌ها
شاپرک‌ها سبک‌بار
نسيم می‌خنديد
لابه‌لای برگ‌ها

دور باغ چپری کوتاه
می‌خواند به خود
همه مردمان را
به تماشای سبزباغ
به چيدن شاداب ميوه‌ها
به بوييدن رنگين گل‌ها
به شنيدن آواز بلبل‌ها
به کاشتن نونهالی
به پاشيدن بذر گلی
به تماشايی رنگين و عطرآگين
بی‌هم‌تا، يک‌تا، زيبا

ناگه روزی مردمانی
از تبارخط‌ها و ديوارها
از سرزمين خارزازها
خشک کويرِ مارها
خشک ديار من بودن‌ها
آنان که ميوه‌شان کاج
گل‌هاشان همه خار
چشمان همه تيره و تار
از باغ هم‌سايه بی‌زار
بيافتند رنگين باغ را

بريختند پرهياهو و با جنجال
چيست اين روز و حال؟
باغی برایِ همه مردمان؟
سبز و رنگين؟
هرگز، هرگز

چيدند همه ميوه‌ها
بشکستند بس شاخه‌ها
لگدمال شد همه نازک‌ گل‌ها
شاپرک‌ها و پرنده‌گان
برجهيدند هراسان
ميوه‌های سبز و نارس
می‌ريخت بر خاک
لگدمال، لگد مال
ويرانه می‌خواستند
ويرانه می‌ساختند
باغ بی‌ ديوار و بی‌صاحب
سبز و رنگين؟
هرگز، هرگز

باغ‌بان برجهيد هراسان
بخواند همه ياران
شتابان، شتابان
بخروشيدند با خشم
هان! بيرون، بيرون
ای خرابه‌پرستان
حسودان، بخيلان
بس کژانديشان

کشيده شد ديواری بلند
تا نيابند ره به درون
مردمان ديار مارهای زهری
خارزارهای سمی

اينک باغ‌بان و ياران
بذر گل می‌پاشند
نهال ميوه می‌کارند
تا شايد دگر بار
باغ گردد سبز و شاداب
پشت ديوارها اما
مردمانی خروشان
خشم‌گين و فريادکشان
ناسزا گويان و سنگ‌اندازان
چرا ديوار کشيدن؟
در بستن و قفل نهادن؟
وای بر شما باغ‌بانان!
شما کژانديشان، نادانان!
هيهات! هيهات!

درون باغ اما آرام
مردان سخت به کار
جوی آبی روان
بذر می‌کارند بيدار
سبز گردد دگر بار
رنگين، رنگين

April 24, 2004

افسانه‌ی دوست

در سرخ آتشين غروب
بر لب پنجره بود
دستانی سپيد و گرم
پر ز دانه و خرده نان
بر هره‌ی پنجره
می‌خواند به مهر
پرنده‌گان عاشق را
در سپيدی بی‌دانه‌ی برف
در خشک‌ روز گرم
در باران‌های نرم
هر روز، هر روز

نگه‌ای می‌کرد گه‌گاه
به شاخ‌سار لرزان
که با موجی در باد
سلام‌اش می‌گفت هر بار

ناگه روزی بلا باريد
خورشيد هيچ نتابيد
خاکِ سخت شد مرداب
همه جا آکنده از گنداب
در زمينی نرم و کِشنده
فرو می‌شدم آرام آرام
گفتم‌اش بدرود نازنين
می‌روم تا ژرفای دور

بر جست از جای شتابان
سنگ آورد و تيرک
سخت بکوشيد هراسان
تا زمين سخت دارد
باز دارد از نيست گشتن
درختی فرورونده را
که دگر تاب نداشت
سنگينی گنجشکی را

دستان‌اش تا نيمه گل‌آلود
بر زيرِ گل همه زخم
چرکين و خون‌آلود
خسته و نفس ببريده
اما شادمان و خندان
که می‌ماند درختی سبز بر پای

برده بودم از ياد
در ميان گنداب
افسانه‌ی مهر و روشنا
در گوش‌ام بود آوای باد
روح و جان سخت در هم
از بوی‌ناک لجن، مرداب

دستانی سپيد و کشيده
دلی به روشنای سپيده
بر جان‌ام نشاند
سرود گرم مهر
اين نادرترين پديده
اين تک نيلوفر مرداب
اين عطر خوش بودن
مهرورزيدن و مهر بخشيدن

اينک درميانِ دشت
درختی ايستاده بس استوار
سبز و پر برگ و بار
بسته است ديری پنجره
دستان سپيدِ مهر
فرسنگ‌ها دورِ دور
افسانه‌ی مهربانی اما
در دل بمانده پای‌دار
روشن و گرم و ريشه‌دار
می‌تراود مهر دوست
از همه گسترده شاخه‌سار
از همه سبزینه برگ و بار

April 21, 2004

متروک

در روزهايی مات و غباربگرفته
در کوچه‌های بهارزده و سبز
روحی خاکستری و پر دوده
می‌گذرد آرام و بی‌آوا
از ميان مردمانی مرده
مرده‌ی سال‌های دراز

لاشه همه پوسيده
کرم‌ها درون کاسه‌ی سر
چشم‌ها همه در کاسه فرومرده
بر قرنيه نقش واپسين نگاه
ترس از ديدن يک‌باره
وان همه ناديده، ناديده

گوش بگرفته
چشم بربسته
کورمال کورمال
می‌خزم به درون
نيست شمع و فانوس
درون سخت تاريک
گرفته، پيچاپيچ، بس عبوس
بوی نا، بوی پوسيده‌گی
در همه جا انباشته، آکنده
متروک، متروک

در اتاق‌های در بسته
صندوق‌چه‌هايی چوبين
با قفل‌هايیِ زنگار بسته
هزاران هزار گوش ماهی

صدف‌هايی رنگارنگ و زيبا
پر ز آوای خروشان دريا
آکنده ز بوی آب شور و ماهی
پر ز رقص امواج کف‌کرده و سپيد
ياد کرانه‌های کودکی
پياله‌ی زرينِ سبز و آبی نوجوانی
خيالِ خام آن منِ يگانه
بر همه چيز آگاه و بينا
بی‌‌تا و بی‌هم‌تا و يک‌تا
بوی تندِ غروری سيال

گنجينه‌ی يادهای دور
شادی‌های کودکی ساده
سبک‌بار و سبک‌پای
از گشودن هر در
هر آن دهان بازمانده
مبهوت و بس شگفت‌زده

پرسش‌هايی که همه پاسخ داشت
قفل‌هایی که کليد بر آن بود
آسمانی روشن و زلال
روزها بارش زر
شب‌ها ريزش نقره
گل‌برگ‌های خنده
بر همه در و ديوار
پراکنده، پراکنده
شادی کشفِ هر روزه
شادی يافتن و دريافتن
بی‌پايان، بی‌پايان

سر بر درون
چشم در گنجينه
گوش به‌آوايی دور
از روزگار بگذشته
می‌چرخد و می‌خندد
کودکی بر بال خيال
در آسمان بی‌پر و بال
در پرواز، در پرواز

درون‌ام نگه ندارد
برون‌ام براند
دگربار در ميان ديوارها
سياه، سياه
مات و بس مرده
در ميان مرده‌ها
خوراکی بهر کرم‌ها
مرده‌ای خاموش

چشمانی خشک و پوسيده
اشک ديری است بگريخته
برچشم نمایِ واپسين نگاه
حسرت و افسوس
ترس و بيم و بهت
شگفتی‌ای بی‌پايان
ناديده، ناديده

April 19, 2004

درها و دیوار بزرگِ چین

دريغ‌ام آمد که اشاره‌ای بر نوشته‌ی زيبای شاملو درها و دیوارِ بزرگِ چین، که اميد زحمت دوباره‌نويسی، آماده نمودن و نهادن‌اش در سايت زوزه را کشيده است، ننمايم.

می‌دانم که تمامی شما ياران هم‌دل از خواندن و دگرباره خواندن‌اش لذت خواهيد برد.

April 15, 2004

درنگ دار

اين يک سروده نيست
تنها سخنی است با يک دوست
نام‌اش نيارم که دوست نمی‌دارد


برای تو می‌نويسم که دعا خواسته‌ای
دعا و تمنا؟ هرگز
دست به دعا بردن ويژه‌ی ناتوانانِ ناگزير است
تو توانا و انديشنده‌ای
عصيان‌گر باش و بس خروشان
بر ناخواسته سخت بياشوب
بر خواهش دل و جان پافشاری کن
بخواه و به دست آر
نخواه و سر تسليم فرو نياور

بی‌درنگ جوهر وجودت را بر پای قراردادی که خواهان آن نيستی، مريز
لختی بيانديش
درنگ کن
آينده‌ی تو سبد سيب مانده‌ای نيست که از بيم پلاسيدن حراج‌اش نمايی

گذشته را ناخواسته از تو گرفتند
اما دگر آن دخترک شرم‌گين دی‌روز نيستی
همان که از بر زبان آوردن خواسته می‌هراسيد
بر خواهش دل و تمنای روح و جان‌ات سخت استوار بمان

آن کس که به مهر ترا در جعبه‌ای
از مخمل و آیینه در پستو نهان دارد
وهمه روزن‌ بر تو ببندد
راه نفس کشیدن و دیدن و بوییدن‌ات باز نگذارد
گرچه خویش را زندان‌بان نداند
اما به یقین که بدترین دشمن است
این مهر نیست
غرور و ترس است
که ترا گوهری شب‌تاب می‌داند
گوهری که هر آن بیم رود
از دست‌اش برون گردی
بر خرد و بینایی و توانایی تو نابیناست
چو کلاغی همه درخشان و براق
در آشیان خویش بر فراز بلندترین شاخه
دور از چشم و نگاه دیگران می‌خواهد

دربند بودن مگر چیست؟
ره نفس بر تو بسته است
گر به روشنای روز
گر به آواز پرنده‌گان مست
گر به بارش آبی باران
نیاز داری
درنگ مدار

گر دیوار نتوانی شکستن
از روی آن بپر
پریدن از بلندا بس دشوار است
پای‌ات می شکند
اما روح‌ات به روشنا سلامت می‌یابد
حصارها بشکن
گرنتوانی، از روی تمامی آنان
پرشی بی‌افسوس بدار
پرشی بلند و جسورانه

عقاب باش
هر چند که به تو کبوتر بودن آموخته‌اند
کبوتر ترسانی بودن ترا شایسته نیست
اما بیاندیش
و استوار حصار بشکن
از دام احساس رها شو
خرد را بال و پر ده
درنگ دار و بیاندیش

بيانديش و در لحظه‌ی صفر ترديد، خويشتن به جريان آب مسپار
سرنوشت و تقدير تنها واگويه‌ی ناتوانان است
سر فروفکنده و زبان تاييد کننده از آن گوسپندان است
تن به سرنوشت سپردن از آن بزدلان کاهل است

بسيار بيانديش
کوله‌بار بربند و از ديار تاريکی‌ها بگريز
به هنگام ترديد هيچ مکن
در روشنای جان به راه هم‌وار گام نه
گر بر دل افسوس داری، بخروش و به بانگ بلند برگوی:
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه، هرگـــــــــــــــــــــز

آينده از آن توست
به دست ديگران‌اش مسپار
رنگ‌ها را خود شادمانه برگزين
بر بوم فردا با خوش‌دلی نقش زن
بيانديش و بيانديش
بخواه و بر خواهش و تمنایَ‌ت لحظه‌ای ترديد روا مدار

جوهر وجودت ارزان بر کاغذی سياه منگار
خاکستری؟ هرگز هرگز
رنگ‌های دل خويش برگزين
قرمز و سبز و پرتقالی
آينده را رنگين و شاد نقش بزن
ترديد به دور ريز
خود باش
تو توانا و خردمندی
به کودک درون خويش اجازه‌ی بازی‌گوشی ده

دهان‌های بزرگ هرگز از ژاژخاييدن و ياوه‌گويی باز نمانند
سخنان مردمان در هياهوی زنده‌گانی گم گردد
و ناشنيده ماند
اما آوای شادمانِ بودن و زيستنِ تو
تا ابد در پيرامون‌ات پژواک يابد

خويشتن را برگزين
بيانديش

بهارک اين نونهال دشت شقايق می‌گويد:
عاشقان صحرا گرد جویندگان لاله اند

پس عاشقی صحراگرد شو
به جست‌ و جوی شقايق درآی

April 13, 2004

شهاب مهر

ای تک شهاب روشن
بر آسمان تيره
ای تابش ستاره
بر سنگلاخ بيشه

سر‌گشته بودم حیران
گم کرده ره، پريشان
تن ريش، سخت زخمی
روح شیونی هراسان
دل آلوده به مویه
بسیار شيون، بس ناله

بودی تو مرهم زخم
آوای صد ترانه
بر دردهای پنهان
بر خارهای برّان
بنشسته ژرف در دل
سخت تيز، بس برنده

بودم در ته چاه
در ژرفنای تیره‌ی مه
بی هيچ ‌اميد فردا
ريسمان رسيد ناگاه
جُستم به دست رشته‌
برآمدم به رويا
بنشستم به مهتاب
در دست همه شب
از گيسوی تو برکنده

نور پاشيدی بر شب
بر سنگلاخ بيشه
گيسو فروفکنده ناگه
بر چاه سرد تاريک
بر کوره راه باریک
بر زمهریر شب سرد
غوغای زوزه‌ی درد

ای روشنای دوران
ای کهکشان تابان
با گيسوی بلندت
اين مهر پای‌دار و مانا
از چاه برون شدم من

اما دريغ و افسوس
بردم تاب و توان‌ات
از روشنای دست‌ات
خونابه می‌چکد ای وای
بنشسته بر سپیده
آن دستان سیمین
از دل صد زخم رنگین
سرخ‌گون، وای خونین

رنج‌ات فزودم ای ‌وای
شرم باد بر منِ
اين تا دی‌ بشکسته
آشفته، بس سرگشته

بر آسمان به‌جا ماند
گسترده لکه‌‌ی سياهی
از آن شهاب دی‌شب
وان تک ستاره‌ی مهر
در دل برپاست غوغا
مهر تو چون ستاره
بس روشن، بسی گرم
تاب‌ناک و وه درخشان
رخشان، تابنده
تا ابد ماننده


برای هم‌دلِ شنوايی که مهربانی‌اش شب‌ام به صبح رساند
با دستان روشن و پرمهرش خارها از دل‌ام برداشت
و همه دستان‌اش زخمی شد
توش و توان‌اش بر من بباريد و ببخشيد
و من جز رنج‌اش نيافزودم.

April 12, 2004

مرگ اندیشه

نسيم نوشته است:


اين دمل چركين تهمت زني و فضاي ايجاد رعب بايد شكافته شود و خشك شود.

اين دمل چركين روح جامعه ما را بيمار كرده است. جامعه ما روحش بيمار شده است.

جامعه ما از نظر روحي افسرده است. ترسو است. از حرف زدن مستقل در جمع مي ترسد. چون هر لحظه ممكن است به او تهمت بزنند.

بيچاره هوشنگ گلشيري افتخار ادب سرزمين ما به خاطر دو كلمه حرف شد خاتمي چي و سفير جمهوري اسلامي.

اين چرخه خرافه فكر را مي‌كشد.

فكر در چنين فضائي مي ميرد. فكر مرده است.


آری انديشيدن در چنين فضايی ديری است که مرده است و لاشه‌اش را هم‌ا‌ينان به نيش کشيده‌اند و استخوان‌هایَ‌ش را نيز بنا دارند بسوزانند و در جام ريزند و با شراب درد و حسرت و افسوس سرکشند.

April 10, 2004

تخته سنگ تنها

صخره‌ سنگی بر اوج کوه
سربلند و بس مغرور
بينای سال‌های دراز
از فراز قله‌ی پربرف
تخته سنگی پرلبه
لبه‌هایی تيز و تک
بس يگانه، بس تنها
ناظری از اوج، از بالا

با خواهش آزمودن
از نزديک ديدن
لمس کردن
تن دشت سبز بوسيدن
همه گل‌ها بوييدن
بس لرزيدش دل
لرزش کوهی چنين سخت
چنين سنگين
کنده شد از کوه، بگسست
لبه‌ها تيز، هم چنان مغرور
اين ابرتن، اين صخره‌ی تنها

غلتيد و چرخيد
سريد و سريد
لبه‌های تيز و يگانه
در فروغلتيدن‌ها
صاف شد و هم‌وار
گوشه‌ها رفت برباد
خراشيد تن کوه
ببريد پوسته‌ی درخت
بلغتيد درميان آبشار

فروافتاد و افتاد
تا نباشد دگر تنها
کوبيد تن
همه دندانه‌های تيز و برّا
کوبيد برکوه و ديوارها
بچرخيد هم‌چنان ديوانه‌وار
بغلتيد و بشکاند و بشکست
فرو غلتيد و چرخيد و بيافتاد

رسيد در دامان کوه
بس خسته و نالان
افسوس که نماندش هیچ
زان همه دندانه‌های تيز
وان يگانه صخره‌ی مغرور
وان تنهای سرفراز
زمانی دور بر اوج کوه

در اين پايين همه يک‌سان
همه خرد و همه کوچک
شن‌های هم‌وار و صاف
همه صيقل خورده
ازکوفتن بر در و ديوارها
از فروغلتيدن، به‌زير آمدن
افتادن و خرد گشتن‌
با خاک هم سان
از سختی سال‌ها

اینک
در دامان کوه فروريخته
مشتی شن
همه يک‌سان و خرد
هم‌وار و صاف
در دل اما آرزویی
ياد صخره‌ای تنها
که بود کوته زمانی
در آن بالا و بالاها

April 8, 2004

آوایی از ویرانه

از درون ويرانه‌ای
می‌رسد بر گوش
آوایی پرشور
می‌خواند اينک بوم
داستانی از يک مرد
از روزگاری بس دور

سر گشته در ميان مه
کوله‌بارش بر گوشه‌
درون‌اش همه توشه
اندوه روزگار گم‌گشته

نشسته در ميان قلم‌دان‌ها
می‌کشد با قلم‌مويی خرد
نقشی اثيری، اثيری
زنی زيبا و گنگ
پيوسته، پيوسته

کنار بستر
درون کوزه‌ای
ماری خوش خط و خال
نیش‌اش پایان همه رنج
دعوا شد بر سر گنج
زنی بالا بلند بر قلم‌دان
اثیری، اثیری

یایان جنگ اما
نیست هیچ خوش
جوان نیست دیگر
این زال پیر و خسته
وان پیرمرد خنزر پنزری
بر دهان یادگار بوسه‌ای
طعم خیاری تلخ
کجاست گلدان راغه؟

ورق‌پاره‌های پراکنده
از توپ مرواری
پوزخندی بر خرافات و باورها
بيم از همه شاهان و ملايان

بر فراز تخت
نمايی از زنی شيرين
ياری ازو بگسسته
دگر گوشه
ايستاده پيکری از گچ
با جامه‌ای رنگ رفته
نمايی از زنی زيبا
عروسی از فرنگ برگشته

می‌نويسد با سری افکنده
کیمیاگر حیران، مات و مبهوت
می‌چکد بر کاغذ
سه قطره خون سرخ
از دلی سخت بشکسته

تن‌اش رنجور و زار
اما
سفره‌اش سبز
در ميان جامی شير
دل‌آشوبه از مردارخواری
خسته، افسرده، بگسسته

از دروغ و رنگ بی‌زار
از فريب و ننگ بيمار
دل‌مرده، تن بشکسته
روح حیران و آشفته
سرگردان، سرگشته

نشسته بر روح هزاران زخم
در انزوایی سخت
خورنده، بس خراشنده
پردرد، پر درد

هم‌سايه آورد بالا
به زير شيروانی
جرعه‌ای چای، اندکی نان
پرسید از حال و روزش
بيمار گشته‌ای مرد! بيمار!

بايد رفت و رفت
برگشت به آن تک لحظه‌
آن شيرين و تاريک
زمان پيش از صفر
ميان پوششی خيس
همه سرخ و سرخ

رفت آرام و خاموش
بی‌هياهو ، بی‌جنجال
پرپرزنان بر بال بوف
نازنين هم‌راهی کور

ماند بر زمین اما
هزاران قلم‌دان رنگین
بر آن نقش زنی
بالا بلند، بس زیبا
اثیری، اثیری

انديشه‌ای بس ژرف
چراغی روشن و پرنور
سوسو زنان از دور
فرومرد ناگه، به يک‌بار
گشت تا ابد خاموش
آوای بوفی کور

April 5, 2004

ديرترک

می‌گويد: آن کس که زمان مردن نداند، زيستن نيز هيچ نتواند .

ولی:

آن کس که مرده‌گی نمايد همه عمر
همانند آن کس که زنده‌گی نمايد چندی
چه آگه بر زمان رفتن
و چه به ناگه راهی ناشناخته
خواه‌ ناخواه
هر دو ميرند با افسوس
چنگ بر زده بر واپسين دم
در آرزوی سرعت نور
با هزاران آه
از بگذشته و ناکرده
وز همه آن چه
در پس روزگاران گم‌کرده

نروند هيچ يک آرام
تک‌ سوار مرگ
می‌کشاند هر دو را
با ريسمانی سنگين

بر مشت‌ها و چنگال
نماند هيچ
جز پاره‌های افسوس
خواهش روزی، ساعتی
بيش ماندن، بيش‌تر ماندن
گرچه هم‌راه رنج و درد
اندکی ديرترک راهی گشتن
شاید دمی بیش ماندن
ماندن؟
آری، بازماندن

April 4, 2004

حباب

رگ‌بار تند و بی‌امان
بر باريکه‌ی آب روان
می‌نشاند هزاران حباب
بزرگ و توخالی
دانه‌های درشت باران
رشته مرواريد غلتان

خوشی‌های زندگی
شکل ‌گيرد هم‌چو حباب
بر اين باريکه‌ی خواب
اين زمان گذران
اما
چو رسد به سراب
بنگ نمايد شتابان
پوچ، تهی، توخالی
دگر بار رود بر باد
اين رويای گذران

روزهای عمر
همه جويباری روان
شادی و شادمانی
پرهياهو چو باران
همان حباب‌های توخالی
در ميان مه‌ای چگال
ناديدنی و گم
اما بس شيرين
خواستنی و رويايی
چونان رگ‌باری تند
بر اين باريکه‌ی زنده‌گانی
به شتاب دوان و گذران

باشد اما بی‌پايان
اندوه و رنج و درد
دمان و خروشان
نشسته بر دل و جان
مانا، مانا، مانا
تا ابد جاودان

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو