قرعه
دستان تهی و سرد و بیخواهش
چشمان خيره بر يک هيچ
در ميان هياهوی مردمان
گوشها بر جنجال بسته
چشمها خالی از تماشا
دل از اندوه آکنده
شادی از سینه رخت بربسته
بينی آکنده از گنداب
نفس تنگ و به شماره
پيرامون گازی بیرنگ
هوايی آلوده و سمی
پوست پر تاول درد
خونچکان زخمهای نو و کهنه
از خنجر دوستیها
يادگار ياران يک دل و یکرنگ
همرهان وفادار و نيکانديش
بهر دوستی گهگاه
از خنجر خويش نيز بگذشته
زندهگی تنها يک قرعه
پيچيده در هزارتوی رنج
ره سنگلاخ و بیپايان
سخت و دشوار
سرانجام قرعه بگشوده
بخت چون هميشه پاينده
لبها همه پر خنده
زهرخندی برای بيننده
هان! خاموش! گوشدار:
پـــــــــــــــــــــوچ
آری، باز هم پـوچ
آن يار قديمی و ماننده
از گفتار تا رفتار
مرد مردان، آن یکتا
برازنده، بالا بلند، خوشسيما
بس دلاور، بس نيکنام
میخروشيد سخت برآشفته
لب به دشنام بگشوده
بدیده دوتار موی سپيد
ناخوانده و سنگين
بنشسته بر سياهی انبوه
سنگينتر از هر باری بر دوش
گفتماش: برازنده است
موی خاکستری برمردان سيهموی
ناسزا باريد دگربار
بر زمين و زمان و پار
وان همه دشواری روزگار
سببِ سپيدی اين دو تار
ساعتی بگذشت
سخن بر زندهگانی رفت
بگفتا خروشان و جوشان
"عرض زندهگی مهم است نه طول آن"
بگفتم: روييدهاند آن دو تار سپيد
ترا در عرض عمر آيا؟
شعارها و سخنان دلنشين
گفتار نغز فلسفی بر زبان آوردن
باشد بسيار ساده و گوشنواز
اما
در کردار و رفتار
برآشفتهايم و دلتنگ
همه از آن دوتار سپيد
"عرض زندهگی مهم است نه طول آن"
آری، آری
اما دارد بس شرطها
نباشد هرگز در کار
هیچ پيری و بيماری
سستی و ناتوانی
چين و چروک و سپيدی موی
گر طول زندهگانی بايستد درجا
در همين نقطه
يا پيش از اينها!
برنخواهیم داشت آن چندگام به خطا
وه چه شیرین، وه چه زيبا!
عرض زندهگانی با ارزش است
اما
طول زندهگانی بايست برجا
تک حرف
ميان داشتن و نداشتن
فاصله تنها حرفی
و ما همه روز و همه عمر
در پی برداشتن اين حرف
کوشا و شتابان
اما در پايان
با همه داشتنها
بسی خسته و نالان
آن تک حرف پليد
برخاسته از داشتن
اما چه سود؟
که برنشسته سخت خندان
بر همه بودن و زيستنمان
پيشواز
و من به روشنای آيينه
به سبزی سبزه
به نور کمسوی شمع
به بیتابی ماهی قرمز
به بلندای سربلند سنبل
و به پاکی آب
سوگند يادکردم
به رقص بهارنارنجها در باد
به غربت پرندهگان مهاجر
به سبزه گسترده در دشت
به بنفشههای گردن برافراشته
به بغض فروهشته در سينه
و به جوانههای سرمازدهی اميد
سوگند ياد کردم
که همه اندوه، همه رنج
وان همه خون و زخم
همه افسردهگی، همه دلمردهگی
بر شده در سال گوسپندی
در پار نهم بیافسوس
و با لبخندی بر چهره
هرچند باشد تنها صورتکی
ميمون وار
به پيشواز ميمون سال
با شاخساری سبز
با پوستی پر زخم
بشتابم فرياد کشان
اما
روز نو؟ حال دگر؟
در کدامين پستوی شهر
میفروشند دلی تازه؟
شادمانی و سرخوشی؟
ای آشنا، ای همدرد
بپيچ بهر من
خنده يک حبه
بیخودی پاکتی
فراموشی چند جعبه
راستی،
مستی پيالهای چند؟
زوزه
دگر چه جای شيون و ناله
بايد رفت بر بلندای تپه
در شبی که باشد ماه کامل
رو به مهتاب از ميان دل
برکشيد با افسوس زوزه
هفت سين
سفرهی هفت سين گسترده
دل و جان به مهر آکنده
سبزهی شاداب با صد ناز
کمر بربسته با بندی سرخ
نشان از سبزی پيش روی
سنبل قد برافراشتهی مغرور
که باشد همه جا گل و ريحان
سفيد مرغانهای چرخان
نشان از باروری دوران
سير و سرکه و سماق
نماد تند و ترش روزگاران
سيب سرخ حوا رقصکنان
نشان از فريب بیپايان
سکههای درخشان زرین و سيمين
نشان از اقتدار زر در هر زمان
سمنو و نقل بيد گوشهای خاموش
که باشند همهگان شيرينکام
ماهی قرمز چالاک
گرفتار آمده در تُنگی تنگ
نشان از روح بیتاب آدميان
گرفتار در ميان تن و جان
حافظ نابگشوده بر گوشهی خوان
که باشد روزگار همه لطف و شعر
تنها همتی جوی و آن برخوان
کتاب آيين خدای بر کنار
که نمانی دربند ظاهر کلام
آيينه پاک و روشن و بیزنگار
دور باد اندوه و رنج و کين
از همه پندار و هم کردار
شمع روشن نور افشان
باد دل و جان از پرتو مهر تابان
نوروز بر همهگان پيروز
باد همه دلها هماره شادان
باد همه لبها همیشه خندان
روشنا مانا بر دلها میهمان
آتش
شعلهها بلند و رقصان
سرخ و بیتاب و سوزان
مردمان شادی کنان
پاها شتابان بر آتش
روی گلگون از شراره
در دل فروزههای اميد
خندان و پایکوبان
شعلهها گلگون
آسمان در شب نيلگون
برآن اما رنگين کمان
آتش، آتش، باز هم آتش
پسرک جامهی سرخی بر تن
دفاش چرخان و پر آهنگ
روی سياه و دل سپيد
میخرامد و میخواند چند
شاد باشيد ای مردم دلتنگ
فيروز آمده است شوخ و شنگ
نوروز میرسد رنگارنگ
آتش میجهد هر سو سرخ
در آسمان شراری هفت رنگ
میخروشد قلب زمين پر شور
میشکفد گل باز از سنگ
میدمد بر چهرهها لبخند
شاد باشيد ای مردم دلتنگ
سرما بشکست در جنگ
نوروز آید با هزاران رنگ
آتش مینشيند بر سرما
اندوه میماند بر قفا
سال نو آيد شوخ و شنگ
رقصد ماهی قرمز تنها
در تُنگی تنگِ تنگ
اندوه گردد خاکستر سرد
آتش میخرامد هر سو
بردر و ديوار شهر
سايهها میگريزند از کنار
مردمان میجهند رقص کنان
آتش مینشيند گرم گرم
بر همه دلهای تنگ تنگ
شاد و خندان، آواز خوانان
زردی من از تو
با همه کيسههای زر
سرخی تو از من
با همه خونهای ریخته به بر
واپسين زوزه
شب سياه و بیمهتاب
بيايان تشنه و غمگين
گرگ زخمی ز درد نالان
پيچيده زوزهاش در صحرا
باد وحشی میخواند بیپروا
میميرد امشب گرگی تنها
خاک میرقصد در هر جا
باد میپراکندش در فضا
گرگ مینالد دگر بیآوا
لاشخورها میرسند پرترديد
نزديک شوند آرام آرام
گرگ زخمی ندارد هيچ توان
نخواهد ديد دگربار خورشيد
کرمها و زالوها برتن چرخان
لاشخورها
فروکرده در گوشت دندان
میرود از تناش ذره ذره جان
ايستاده سياهپوش مرگ
تا ببرد ورا روح از تن و جان
میرسند پرهياهو کلاغان
میدرند گوشت از استخوان
زالوها را نيست خوش پايان
میگردند آنان خوراک کلاغان
گرگ زخمی، گرگ خسته
نيست دگر نالان
سوار بر بال باد گريزان
میرود از اين بیرحم بيابان
میخواند خوش و شادان
میرود سوی مهتاب دوان
تن صحرا زخمی
دل صحرا گريان و نالان
نشنود دگر زوزهی گرگ
مانده بر زمين تنها
شماری کرم، چند لاشخور
میخواند باد وحشی دمان
میبرد با خود شادان
واپسين زوزهی گرگ بيابان
تا بیکران، بیکران
زنگ مدرسه
در تاريک روشن بامدادان
برخاست مرد همه دوران
دلاش خسته از روزگاران
بدويد با شتاب در صف
گرسنه بودند ورا طفلان
نانی در دست
رفت در پی شير
نرسید شیر بر او باز
سرافکنده سوی خانه
دويد دگر بار شتابان
نابنشسته بر سر سفره
فرو داد لقمهای نان
دير شد باز، دير
بايد رفت بر سر کار
منتظرند همه کودکان
کيف برداشت به شتاب
تا راهی شود دوان دوان
زن آهسته گفتا
بگير اين و آن
که آيند امشب
ما را بسی ميهمان
کودکان بانگ زدند: بابا
کی رويم بهر خريد عيد؟
کو پس کفش و لباس نو؟
ماند این پرسش در هوا چرخزنان
چونان همیشه بیپاسخ و حیران
سرافکنده و باشتاب
راهی شد مرد بیتاب
دويد سوی کلاس درس
منتظرند همه کودکان
اما
بچهها همه سرگردان
در حياط درپی هم روان
يکی بانگ داد: آقا سلام
نباشد هیچ درس و کلاس
امروز و فردا تا عيد
تعطيل است، تعطيل
مرد بنشسته در گوشه
دفتر مدرسه پر ازدحام
هرکس نالد به يک زبان
همه شرمسار فرزندان
جيبها تهی، سرها افکنده
دلها پر اندوه
بسی درد بر جان
ننواخت زنگ مدرسه
اما در گوش همه مردان
صدها زنگ همچنان
ميهمان داريم ميهمان
کو کفش و کو لباس نو؟
ایوای! ایوای!
باز شرمسار کودکان
علف، بوته، ستاره
علفها سبزينههايی زيبا و بیادعا
بوتهها درختچههايی زودگذر
با سهم کوتاهی از روزگار
زيباترين و عطرآگينترين گلها
بر کوچکترين بوته میرويند
رنگينبالترين پروانهها
شهد و آسايش خويش را تنها
بر بوتههای پرگل کوچک میجويند
و کوچکترين ستارههای آسمان
هر يک خورشيدی سوزان
و بس تابناکترند
از آنچه هر روز
بر فراز سرها
پرتو زر میپاشد
بهار را باور کن
روزها کوته و گذرايند
شب سرد پيری
چندان هم دور نيست
گرما و روشنا را
بر آشيانهی کوچک دل
ميهمان دار
بهار آمده است
با سبدی از مهر
هزاران هزار جوانه
دامان دامان شکوفه
آوای مرغان عاشق
بر بالهای پرستوها
باور کن خويشتن را
اين تک بهار سبز
نهان در پس مه را
با سينهای سبز
لبالب از جوانه، از شکوفه
از مهر و شادمانی
گمگشته در پس مه
وان غبار تاريک اندوه
چشم بگشای
ميهمان دار
روح و جان و دل
به بهارانه
مست و سرخوش در دشت
بچرخ و برقص و بخوان
بشوی همه اندوه بيهوده
از تن و از جان
بهار را باورکن
برای بهارکی گمگشته درغبار اندوه، که شوق بهار از ياد برده است.
نوروز، دیروز، امروز
روزگاری دور
در سرزمينی ناآشنا
تنها رنجی سخت
میرسيد با گامهای بهار
هنگام نوروز و روشنا
در ياد خستهدل
اين غربتنشين درد
با ياد پنجره
بزدوده از غبار
چون آيينه پاک
همسان دلِ مادرم
ياد غبار زدايی
از همه شيشههای شهر
رقص ماهيان قرمز
در جامهای کوچک و تنگ
هنگام کاشتن به صدناز
وان همه بنفشهی گردنفراز
در باغچههای کوچک بهار
در باغ سبز دل مادرم
ياد سبزهی نو رسته
بربسته برکمر
بند شادمانی سرخ
در ميان تک گل سرخی
در کنار، صفای مادرم
به همراه
مهر تمام هستی
آن روشنای چهره
آن همه دستان گرم
وان نکتهبين آرام
آرامش همه دوران
نور همه عالم
تکيهگاه بودن، پدرم
مینشستم با بغضی تلخ
در کام شرنگ غربت
تنها و دلشکسته
روزگار دور حسرت
بی هيچ آرامش جان
افسوس و افسوس
تنها هديه بود
از عيد و نوروز
مینشست سخت سنگين
بر روح و جان
وين خسته تنام
باز آمدهاست بهار
با هزاران سبد شکوفه
صدها هزار سبزينه و جوانه
بر پشت شهر
بر شانه هزاران چلچله
اين قاصدان بهار
برپاست دوباره
غوغای گنجشکان مست
در باغچههای پر بنفشه
بر شاخههای پر شکوفه
نوروز میرسد دوباره
بيدار بيدار
هشيار هشيار
در دل اما دگربار
بنشسته سخت سنگين
بغضی هزارپاره
نيست گرچه سرزمين غربت
خاک آشناست اما
بنشسته بر شيشهها غبار
چونان دل شکسته
بردند با خود آرام
شادمانی شد افسانه
نور، روشنا و گرما
وان همه شيرين ترانه
بردند با خود به همراه
نيست دستی گرم
سبز، قرمز، سبز
رفت با باد وحشی
همراه با مهربان مادر
با گامهای پرشتابِ پدر
نيست دگردستان گرم مادر
رفت شتابان با وی
آرام جانام پدر
آرامش بگريخت تا ابد
تا باشد يادی در سينه باقی
تا باشد دلی در سينهی تنگ
چونان هميشه اما
میرسد بهار
سر سبز و پر ترانه
پرجوانه، پرشکوفه
امروز نوروز
تنها حسرت دیروز
در دل میرويد هزاران آه
باز تنها، باز تنها
گرما در جهنم
از آنجا که هنگام سوگواری است و انديشيدن به بهشت و جهنم، نوشتار زير را که دوستی نازنين برایَم فرستاده است، برای دگرگونی حال و هوای اين برگ در اينجا مینهم.
افسوس که دانشجويان ما را به قلمی، که تنها نمرهای در ذهن دارد و پرشتاب نوشتههای جزوهها و کتابها را بر برگهی آزمون نقش میکند، بدل کردهاند و توان انديشيدن از آنان ربودهاند.
برآن باورم که ترجمه لطف نوشته را کم و بیرنگ مینمايد. همينجا از دوستان به سبب نهادن نوشتار به زبان اصلی، پوزش میخواهم.
THERMODYNAMICS OF HELL
The following is an actual question given on a University of Washington
chemistry mid-term exam. The answer by one student was so "profound" that the professor shared it with colleagues, via the Internet, which is of course why we now have the pleasure of enjoying it as well:
Bonus Question: Is Hell exothermic (gives off heat) or endothermic (absorbs heat)?
Most of the students wrote proofs of their beliefs using Boyle's Law; gas cools off when it expands and heats up when it is compressed or some variant.
One student, however, wrote the following: First, we need to know how the mass of Hell is changing in time.
So we need to know the rate that souls are moving into Hell and the rate they are leaving. I think that we can safely assume that once a soul gets to Hell, it will not leave. Therefore, no souls are leaving.
As for how many souls are entering Hell, let's look at the different religions that exist in the world today. Some of these religions state that if you are not a member of their religion, you will go to Hell. Since there are more than one of these religions and since people do not belong to more than one religion, we can project that all souls go to Hell. With birth and death rates as they are, we can expect the number of souls in Hell to increase exponentially.
Now, we look at the rate of change of the volume in Hell because Boyle's Law states that in order for the temperature and pressure in Hell to stay the same, the volume of Hell has to expand proportionately as souls are added. This gives two possibilities:
(1) If Hell is expanding at a slower rate than the rate at which souls enter Hell, then the temperature and pressure in Hell will increase until all Hell breaks loose.
(2) If Hell is expanding at a rate faster than the increase of souls in Hell, then the temperature and pressure will drop until Hell freezes over.
So which is it? If we accept the postulate given to me by Teresa during My Freshman year, that "...it will be a cold day in Hell before I sleep with you", and take into account the fact that I still have not succeeded in having sexual relations with her, then No. 2 cannot be true, and thus I am sure that Hell is exothermic and will not freeze.
The student received the only A
يادآوری:
قانون بويل در مورد گازهای ايدهال:
PV=mRT
که در آن:
P : فشار
V : حجم
T : دما
m : جرم
R : ثابت گازهای ايدهال
گام بر خون
خسته از شب
شبِ ديرپای و ماننده
خسته از هراس
بيمناکِ اين کابوس
هراسی سخت پاينده
خسته از زوزهیِ گرگ
بعبع ِ گوسفندانِ پُردنبه
گوشها همه پُر
از پارس ِ این باوفا یاران
این نگهبانانِ شایسته
عوعویِ سگان پيوسته
خسته، باز هم خسته
دلزده از مردمانِ بشکسته
فرقها همه چاک
گِل بر سر و روی
بر تن همه زخم
از دست خويش بنشسته
مردمانی بس ساده
پيرو ِ مهربان شبان
اين نیزنِ عصرهایِ چرا
وان با وفا سگِ گله
شب ندارد هيچ پايان
با چنين بعبع ِ پيوسته
زوزهیِ گرگ اينسوی
تيغی تيز در دگرسوی، آماده
پيرامون، همه خون
سلاخ بهانتظار بنشسته
مويهیِ گوسفندانِ دلبسته
بع بع و به به
به شبان و اين نی ِ پرسوز
چنين نرم و خوشآواز
خسته، دلزده، دلمرده
از هياهویِ طبل در برزن
گوسفندان، همه در صف
در انتظار ِسلاخ بنشسته
مهربان سلاخ ِ سيهپوش
مینوشاند آب پيوسته
گوسفندان اندوهگين
دردمند و دلخسته
در سوگ وان مهربانگرگ
چشمها از گريه
بهخون بنشسته
سيهپوشان همه در نوبت
در صفهای طويل پيوسته
کوی و برزن پُر خون
جایِ گامها بر خون
خون لخته لخته
اما
نگردد خاموش هرگز
عوعویِ تيز ِ سگان
زوزهیِ هيز ِ گرگان
بعبعِ بیپايانِ گوسفندان
پژواکِ اين گوشخراشآوا
تا ابد در گوش پيوسته


