baoba

BAOBA

February 28, 2004

کی‌کاووس و پادشه اوهام

آورده‌اند که در روزگاری دور پادشه‌ای بود کی‌کاووس نام که شب و روز در حسرت پرواز به‌سر می‌برد و هر شب تا سپيده در رويای خوش پرواز به آسمان‌ها. وی کار ملک به خويش رها کرده بود و خيالی به سر نداشت جز پرواز.

درباريان که کی را چنين آشفته حال بديدند، مشاوران گرد آوردند و جارچيان به همه جا روانه کردند تا شايد دانش‌مندی يافت گردد که ارابه‌ای جهت پرواز وی به آسمان فراهم آورد. حاصل آن شد که دو بال مومين برای کی فراهم کردند و چند عقاب تيز پر را چندين روز بی‌خوراک نهادند و دو ران از گوشت پاک گور بر سر نيزه‌ای بلند نمودند. وان‌گاه، عقابان بر دوسوی ارابه بستند و پادشه را با دو بال مومين و سرنيزه پر گوشت در دست بر آن نشاندند تا گوشت در فراروی عقابان به سوی آسمان نگاه‌دارد و ايشان از برای‌رسيدن به خوراک پرواز نمايند و پادشه با خويش ببرند.
.....
در روزگار ما نيز پادشه خواب‌آلوده‌ای می‌زيست که سودای پرواز بر سر مردمان داشت تا همه‌گان را از آن بالا، در تکريم و تحسين خويشتن بيند. هر چه ورا گفتند که تو همه شب و همه روز در پروازی وهم‌آلودی و دگر پرواز برای ستايش شدن را از چه می‌خواهی؟ زير بار نرفت و گفتا: مگر من از کی‌کاووس چه کم دارم؟ که وی در عهد عتيق می‌زيست و من در عصر فضا. هر چه زودتر ارابه و عقابان و بال‌های مومين و سرنيزه‌ای بلند فراهم آريد که سخت خواهان چنين پروازی‌ام.

از آن‌جا که در سرزمين اين پادشه خفاشان، عقابان همه يا بر دار شده بودند و يا در بند و زنجير می‌پوسيدند که بلند پروازی از ياد ببرند و ره و رسم بر زمين گام برداشتن بياموزند، دگر عقابی که به خون پادشه سرزمين اوهام تشنه نباشد، يافت می‌نشد. سرنيزه‌ها نيز همه در گوشت مردمان نشسته بود و تنها گرز چينی پادشه بمانده بود.

پس از آن‌جا که کرکس و لاش‌خور و کفتار فراوان بود، چندين لاش‌خور به جای عقاب برگزيدند و گوشت خونین هزاران عقاب بر سر گرز پادشه کردند و اسباب پرواز فراهم آوردند.

و چنين بود که سفر به آسمان‌ها و ملکوت برای پادشه سرزمين اوهام آغاز شد.
اما....
ديری نگذشت که که لاش‌خورهای گرسنه از پرواز و نرسيدن به گوشت و خون خسته‌بال گشتند و يک‌ديگر را ندا دادند که به‌تر آن باشد که این پرواز بی‌هوده به ملکوت رها کنيم و به سوی زمين برگرديم و پادشه را بسی محکم بر کوهی سنگی بکوبيم. بدين سان هم گوشت‌ها را خواهيم خورد و هم از پوست و استخوان اين اوهام‌زده سهمی بر خواهيم گرفت.
.....
و اين چنين شد که مردمان دگر هرگز پادشه سرزمين اوهام را نديدند و شماری از گوسفندان و سگان وفادار که هماره از سر نادانی پادشاه اوهام‌زده را ستوده بودند، هنوز چشم به آسمان دارند تا وی با ارابه و گرز و پرنده‌گان تيزچنگال خويش از ره برسد و رمز و راز ملکوت بر ايشان بگشايد.

پی‌نوشت: بال‌های مومين و گرز آهنين در اين افسانه به کار نرفت و بماند از برای زمانی ديگر.

February 25, 2004

سرگردان

مانده در هراس ديوارها
در هزارتويی پیچاپیچ
تنگ و بی‌رويا
اما بس ساده
وامانده، هراسان و ترسان
گم گشته در هياهو
گم کرده خویشتن
گيج از بی‌پاسخ ماندن
بربسته روزگاری دراز
همه چشمان
از بيم تلخ نيافتن
نرسيدن، باختن
نیست‌اش بر خود هیچ باور
ياس و نوميدی
خروار خروار
هزار هزار

چشم‌ها هم‌چنان بسته
سخت همه ديوارها
دل هم‌چنان هراسان
دست و پای لرزان
تن سخت در سرما
نيست اميد رهايی
آری، آری
مرده ‌است در دل
وان همه آرزوی
تلخ‌اش همه کام

تا ابد در جست‌ و جوی
تا ابد دست خالی
وامانده، وامانده
ناچار، ناگزير
نيست کورسوی اميد
نيست ديگر حتی
در هزارتوی بی‌رويا
نور کوچک شب‌تاب

بسته چشم ناچار
می‌رود آرام، آرام
کورمال، کورمال
می‌کشد دست بر ديوار
نيست آگه از آفتاب
چشم بربسته از ترس
از باختن، از درد
در هزارتويی سخت گرفتار
اما
درها همه بگشوده
روز همه روشن
ره همه ساده
پای پرتوان، پویا

ای وای! ای وای!
اين ترسان و هراسان
اين دست و پای لرزان
دگر نبيند هيچ
بسته وی بسی ساليان
گوش و دل، همه چشمان
نبيند اين همه روزن
وين همه گرمای بی‌پايان
طلايه‌دار روشنا
وين نور را پيغام‌
نيست ورا هيچ توان
از برایِ دیدن، شنيدن
يافتن، دريافتن
ترس‌اش برده با خويش
اوست هم‌چنان لرزان
هراسان، ترسان

ديوار، ديوار، ديوار
نيافتن، باختن، باختن
شکستن، شکستن
هزار پاره گشتن
بربسته چشم هم‌چنان
ديرگاهی سخت لرزان
درمانده، هراسان، ترسان
خواهد ماند تا ابد
در سرمای ترديد
سرگردان، سرگردان

February 22, 2004

پريشانی‌ها

هر شکست سرآغازی است برای شکستی ديگر
زنده‌گی گردآوردن اين شکست‌هاست
هر زمين خوردن شروعی برای برخاستن
و هر برخاستن پيش فرضی برای زمين خوردنی ديگر
زنده‌گی یعنی زمين‌خوردن‌ها و برخاستن‌ها و استخوان‌های خرد شده

هر رسيدن سرآغازی برای راهی شدنی دگر بار
زنده‌گی را اين رسيدن و راهی شدن‌ها معنا می‌بخشد

هر پرواز تازه به معنای سقوطی ژرف‌تر است
زنده‌گی تنها سقوط و تمنای پروازی دگربار است

هر خواهش به‌معنای نوميدی‌ای دگر است
هر مهر سرآغازی برای کينه‌ای نو
هر سخن شيرينی درآمدی برای سخنی تلخ و گزنده
هر دست مهربان افسانه‌ی خنجر
و هر خنجر بشارت زخمی خون‌چکان
و داستان دوستی تنها اين زخم‌های چرکين و پرخونابه

هر خنده آغازی برای درخود شکستن و مویه
زادن و باليدن تنها برای رفتن و پوسيدن

هر شکفتن سرآغازی برای پژمردن
هر رويش پيک خشکيدن
هر بهار نويدی بر زمستان
هر جوانه و برگ و بار پيام‌آور برگ‌ريزان و برهنه‌گی
رنگ‌های هستی را چهارفصل بر بوم طبيعت می‌نشاند

هر .... پيام‌آور ....ديگر

زنده‌گی همه خواهش،آرزو، اميد، تمنای پرواز و بال‌گشودن،
رويا، مستی، شيرينی، مهر، رويش و باليدن،
خواستن و دگر باره آرزو کردن، تمنا، برخاستن و آزمودن

اما، گر نوميدی، شکست، کين و کين ورزی، سقوط،
زخم خنجر، سردرد خمار، پژمردن، خشکيدن، پوسیدن،
لرزيدن، شکستن، نرسيدن و از خودگسستن نباشد،
رنگارنگ زنده‌گی ناقص و مصنوعی و آميزه‌ای مسخره گردد

مهر می‌ورزم تا به کين برسم
برمی‌خيزم تا دگرباره بر زمين افتم
پرواز می‌نمايم
تا لذت سقوط آزاد و درد زمين خوردن را بيازمايم
آرزو می‌کنم تا به نوميدی رسم
می‌جنگم تا به شکست رسم
شيرينی مزه‌مزه می‌کنم تاتلخی به کام‌ام نشيند
می‌شکفم تا پژمرده‌ گردم
جوانه می‌زنم تا سبز گردم
و به برگ‌ريزان و برهنه‌گی رسم
آواز می‌خوانم تا به فرياد رسم
می‌خروشم تا به خاموشی رسم
......
بودن را می‌آزمايم تا به نبودن رسم

February 20, 2004

پادشه درخواب

پادشه سياره‌ی دور
سخت غرقه در کار
می‌شمارد در خواب
بس ستاره‌گان بسيار
بايد آورد بر برگ‌ها
اين ‌شمار در کنار
بايد گفت سخن صدبار
هر شب، هر روز
مکرر، پر تکرار
از اين همه، اين بی‌شمار
بايد فرياد زد با جار
از هزاران هزار ستاره
مانده در نوبت تکريم
بسيار، بسيار

پادشه است باز در خواب
رويايی شناور در آب
نگردد وی هرگز
بيدار، بيدار
تخت‌اش می‌برد با خود
وين سيل خروشان
اين همه آب
سيل افتاده در اين ديار
پادشه است هم‌چنان
در خواب، در خواب

می‌شمارد بنده‌گان خويش
اين همه ستاره
نورافشان اما
خاموش خاموش

پوچ، خالی، خلوت
کوچــــه‌ها خلوت
اتاق‌ها پر، اما خالی
تهی از آن چه بايد
اما
دروغ و بسا انکار
بزرگ و بزرگ‌تر هربار
بس فريبنده‌تر
بر هياهويی بسيار
می‌دمد اين خلوت
کوس رسوايی
می‌زند خاموشی
بر طبلی خالی، خالی

مردمان اما
بيدار، هشيار
می‌رسد در پس خولب
سياهی، تباهی
ای‌ وای! ای وای!

می‌توان بست چشم
بر خورشيد آسان
نتوان کرد اما انکار
گرمای نشسته بر چشمان
کوچه‌ها خالی
خلوت، پوچ
می‌رسد آوای دست‌فروش
نيست هيچ اميد به فرداش
پادشه هم‌چنان در خواب
آب برده همه روياش
مردمان دگر اين بار
بيدار، هشيار، هشيار

آب می‌برد همه شهر
می‌دمد خورشيد گرم و پر شرر
می‌گريزند ستاره‌ها کم‌رنگ
اما
هم‌چنان مانده پادشه
در خوابی بس سنگين
نشود وی هرگز هشيار
نگشايد چشم بر نور، دگربار
می‌نمايد خورشيد ورا آزار
تا ابد در خواب، در خواب

February 17, 2004

تپش سکوت

آسمان ، بغضی نهان در گلو
ابرها ، همه تيره و تار
نيست اما
نم بارانی‌
خروش تندری
برق خشمی

مردمان، چهره‌هايی درهم
خسته، بی‌حوصله
نيست اما
فرياد و خروشی
سر در گريبان اندوه
دل‌ها همه درد
آرام، آرام

کودکان، مشتاق بازی
اما لب‌ها فرو بسته‌
دست بر سينه
در گوشه‌ای بنشسته
نيست خنده، نیست شادی
خاموش، خاموش

دختران، تن همه بی‌تاب
لب همه تشنه
چشم همه مست
در حسرت بوسه
درپس جامه‌ای سنگين
سخت پنهان
آتش حسرت
هوس‌ها در بند
سر به زير، خاموش
پر شرم، پر شرم

مردان، چشم‌ها آرزومند
دست‌ها داغ، سوزان
تن پر تمنا، پای لرزان
دل پر تپش
لب بربسته
نيست جنبش
درخود فرو ريخته
در بند، در بند
دژم، دژم

درختان، خشک، بی‌برگ
برهنه، لخت، عريان
در زير پوست
اما پنهان
جوانه، جوانه
شکوفه، شکوفه
همه سبز خواهش
تب تند رويش

زمين، خشک
پر ترک، قاچ قاچ
در حسرت قطره‌ای آب
تشنه، تشنه
در پس خاک
اما
هزاران چشمه
خنک، زلال
همه پرتپش
در حسرت جوشش
آب، آب

سازها، همه لرزان
در حسرت زخمه
آهنگی پرشور
رقص و رقص
آواز، آواز
اما
پاها بر بسته
آوا در گلو خفته
ميدان پر ز بيرق
همه سياه پرچم
شيون، مويه
ناله، ناله

شهر آرام
آسمان تيره
اما بی رگ‌بار
سرها فروهشته
مردمان در اندوه
کودکان خاموش
دختران پيچيده در شرم
همه حسرت، همه آه
مردان لرزان و پای در بند
همه حسرت، همه آه
سازها آرزومند آهنگ
پاها در حسرت رقص
گلو در حسرت آواز
سينه در آرزوی فرياد

نبض عصيان
می‌تپد بی‌تاب
گوش دار
می‌رسد فرياد
می‌تپد با نبضی تند
خشم خفته
در روزگاری چند
می‌دمد عصيان
می‌رسد رگ‌بار
فرو شويد همه رنج
می‌زدايد اندوه

شهر آبستن جنبش
شهر آبستن شورش
شهر آبستن فرياد
می‌رسد عصيان
با تپش تند باران
طبل بر زن
طبل بر زن
اينک
رقص در باران
آواز، آواز
فرياد فرياد

February 16, 2004

شکوفه‌ای

چندی است که گه‌گاه، ناخواسته تلخی درون‌ام بر اين برگ می‌نشيند
و لب‌خند از لب دوستان می‌ربايد.
از اين رو، پيش‌گويی ام‌روز ستاره‌ها را، اين‌جا می‌نهم
تا شايد اين بار شکوفه‌های لب‌خند را ميهمان شما سازم.
گويا شيران را با بارکش به‌هم آميخته است.

Your heart may be feeling extra loving today, dear Leo, which is good, since you will probably need it. There is most likely someone close to you who needs a lift of some sort. You may find yourself like a tow truck that has come to pull a car out of the ditch. Be careful when you hook up the chains. Be sure not to scratch the bumpers or pull too hard all at once.

February 15, 2004

نقش قلب

نشسته است بر تن
اين خسته‌ی ‌روزگاران
نقش قلبی کوچک
يادگار دستی مهربان
مانده از روزگاری دور
برجای در گذرگاه زمان

رفته هزاران توفان
سهم‌گين، سهم‌گين
برده با خود هزاران
نهال کوچک
وان همه برگ و بار
گل‌هايی همه خندان
مانده اما پابرجا
درختی نيم بشکسته
لرزان، لرزان
برتن و جان اما
زخمی پر درد
تا ابد مانا، مانا

روزگاری مهر
با چاقوی عشق
تيز، تند، برّا
شکافت همه پوست
شکافت تن تا ميان
برد با خود دل
بر زمين همه خون
سرخ، گل‌گون
بر دل همه درد
آبی، آبی، آبی
بماند اين نشان
بر تن، بر جان

بهار شد
باد پيچيد
در لابه‌لای شکوفه‌ها
زير چتری سبز
نسيم خنديد
زمين سبز شد
رود پر هياهو
خروشيد، خروشيد
پراکند باد بر هر جا
شکوفه، شکوفه
بر تن و جان اما
زخم هم‌چنان خونين
مانده نقش قلبی
بی‌رنگ، کوچک
دردناک، دردناک

خواهد آمد زمستان
با برفی سنگين
سپيد، سپيد
می‌نشيند مهربان
اما سرد
بر اين تن پر زخم
می‌پوشاند در مخمل خويش
نقش قلبی
کوچک اما دردناک
هديه‌ی سرما
تن پوشی از برف
تنی يخ‌زده
دلی بی‌جان
می‌برد سرما
همه ياد، همه درد

در زير برف‌ها
اما
پنهان نقش قلبی
کوچک و پر درد
وای
کی می‌رسد سرما
کی رسد باز
وان همه گرد فراموشی
بر اين خاموش، اين تنها

February 12, 2004

رقص در جنگل

سبز و سبز و سبز
برگ و برگ و برگ
خاک سياه و خنک
خيس و نرم
جنگلی بر فراز کوه
دريايی آبی در پيش رو
گيج و مست
از سبز و آبی
از کوه و جنگل
چو روحی سبک‌بار
می‌دوم بر هر جا
می‌کشم دست
بر تن پير درخت
ميهمان‌اش
مخمل جلبک

بر فراز شاخه‌ها
بسی بالا و دور
از زمين نرم
اين همه سبز و سياه
می‌رقصند پرتوهای نور
زرين چو ابر طلا
هديه‌ای از آفتاب
بر اين جنگل انبوه
می‌خوانند پرشور
کنجشگان مست
بی‌تاب، بی‌تاب

و من گيج و مست
می‌دوم گويی در خواب
گاه در جنگل
گاه بر ساحل
فرا می‌خوانند مرا به مهر
از هر دوسو
سبز، آبی
رويای شادمانی
سبز، آبی
جنگلی در مه
ناپيدا ناپيدا
سبز و سبز و سبز
وين همه رويا

می دوم در جنگل
خاک سياه و خيس
می‌کشدم به خويش
سبز و سبز و سبز
رها می کنم پاپوش
می‌دوم بی تن‌پوش
می‌رسد پرهياهو
باز رگ‌بار
بارش تند مهربانی
بر تن سياه خاک
بر درختان، این برهنه تنان
می‌درم جامه
برهنه، عريان
شناور در مه
می‌دوم در زير باران
سبز، آبی
پاک، رها
زلال، زلال

سبک‌بال و سبک‌بار
می‌دوم در جنگل
خيس و تر
ای وای!
باز بوی خاک
بوی جلبک خیس
سبز، آبی ، سبز
برگ، جلبک
باد، باران
جنگلی بی‌پايان
این زمرد سبز
چون رويا
غرق در مه
جنگلی بر کوه
فرا روی‌اش آب
سبز، آبی

February 8, 2004

سايه‌گستر

سرم در هرم آفتاب
می‌‌سوزد سخت
می‌سوزد می‌سوزد
دست‌‌ها می‌گسترم
سايه برمی‌ا‌فکنم
گسترده گسترده
پای می‌کشم هرجا
در دل خاک
تا برسم به آب
آن خنکای خواب
خواب چشمه‌ای جان‌بخش
رگ‌ها پر می‌کنم
خنکا می‌رسد
تا به سر
تازه گردد روح و جان

آفتاب سوزان
روشنای تابان
بتـاب و بتـاب
که من
سرشارم از چشمه
از روح آب
روشنا از تو
سايه از من
خنکا از چشمه‌سار
آن آب زلال

می‌رسد از دور
رهگذری خسته
تن فرسوده
خوی کرده و خيس
شاخ‌سار پرسايه‌ام
می‌خوانَدَش به خويش
می‌نشيند لختی
تن می‌سپارد برمن
چشم می‌بندد از سستی
می‌رود به خواب
می‌تکانم آرام آرام
همه شاخ‌سارم
تا بزدايم خوی
ورا از چهره و تن
خوابيده است خاموش
اين خسته تن
برده‌اش توش و توان
گرمای تابستان
پيمودن رهی دشوار
در دل خشک بيابان

ساعتی رفت
خسته‌گی هم رفت
برمی‌خيزد شادمان
می‌نگرد به مهر
بر شاخ‌سار آويزان
می‌شکند شاخه‌ای
ترد و سبز و جوان
ای وای! ای وای!
بر اين مردمان

می‌خواند زيرلب
زمزمه‌ای سبز
دور می‌رود آرام آرام
می‌برد با خويش
مرا پاره‌ جان
اشک من جاری
ز جای جای
شاخه‌ی بشکسته‌ام
سايه دادم و تنها
بشکستندم دست
ببردند مرا پاره جان
آن شاخ‌سار جوان

آفتاب تابان
خورشيد سوزان
دشت خالی و خشک
و من
نالان و اشک‌ريزان
سوگ‌وار شاخه‌ساران
دل‌شکسته و ناتوان
سايه می‌گسترم
سايه‌ای بی‌جان

February 7, 2004

پايان يک سايه

آمده بود آرام
نه خشم و نه خروش
نه فرياد و نه آواز
دستان‌اش تهی
نه دشنه‌ و نه خنجر
نه حتی داسی بلند
ردايش بی‌رنگ
نه سياه، نه سپيد
نه سرخ، نه قرمز
چهره؟
نداشت هيچ چهره
نبود هيچ‌اش سر
نبود چشمی
که بنگرد به کين
يا به مهر

وی را پيرامون
سرما بود، سرما
بيم بود و دهشت
می‌پراکند گويی
هراس و وحشت
سرما، وای سرما

می‌برد با خود
اين پيک يخ‌ها
گرمای دل‌
گرمای تن
سرما، وای سرما
جای پای‌اش
اشک و ناله
شيون و مويه
خاک، سنگ
درد و رنج، اندوه
خاطراتی گنگ
دور و کم‌رنگ

پايانِ يک سايه
سياهی و تاریکی
سفر به ناشناخته
سوار بر باد
با تک‌سوار سرما
پيام‌آوری از دورها
شه‌سوار مرگ
اين آخرين سايه


اينک خفته
مردی در ژرفا
در گودالی تاريک
در خنکای نرم خاک
در تصويری دور
در آينه‌ای بشکسته
در تن‌اش اما
بيدار و رقصان
هزاران هزار
کرم و مار
می‌خورند آرام آرام
تن، گوشت، دل
مغزی پوسيده و بوی‌ناک
مغزی هزار پاره
مغزی هزار پاره

February 4, 2004

واژگونه

در ورای آينه مردی
واژگونه
سر برزمين
پاها بشکسته و ناتوان
در فضا حيران
دست‌ها چاک چاک و پر پينه
بر زمين نرم مرداب
با چنين نمايی وارونه
با تنی کم‌توان، بس سست
در پی نشاندن لب‌خند
کمی توش و توان
اندکی اميد
بر مرده‌گانی از ديرباز

با سری بر مرداب
با دستانی خسته
ره می‌سپرد با دل
واژگونه واژگونه

در ورای آينه مردی
چون تصوير خويش
واژگونه وارونه
کمر درهم شکسته
پاها سست، لرزان
با سری بشکسته
ناتوان، دورمانده
با سر و با دست
بر زمين پوسيده
می‌سپارد ره
سخت دشوار
در پی نشاندن اميد
در دل‌های سرد و خاموش
اين مردمان مرده

نه درخت و نه نهال، بوته‌ای کوچک برای دوستان کم حوصله
بازهم بیش از حوصله شماست؟
شگفتا!
یاد طوطی شاعر شهر قصه افتادم
که قصیده خود را از 1123 بیت به 3 بیت کاهش داد
و باز کسی حاضر به شنیدن آن نشد
شرمنده، بائوبا دگر کوتاه‌تر از این نتواند نوشت.

February 3, 2004

پری باران

در شوره‌زار سينه
در خار زار دل
خسته و بس تشنه
در رویای خیس رستن
هزاران سال
نوميد از بارش باران
سوخته از هرم آفتاب
سوزان و سوزان
خسته و لب تشنه
در حسرت آب
در آرزوی خنکای ابر
چشم انتظار رويش
در آرزوی رگ‌بار

بازآمدی دگر بار
تو
ای ابر کوچک
ای مژده‌ی شکفتن
ای زلال تر رويش
ای آبی چشمه
ای سرود بارش
ای ياد چشمه‌سار
ای لطافت گل‌برگ
تو سبز هر جوانه
تو راز هر ستاره
تو افسون رویش و بارش
تو لالای خواب شیرین
رویای سبز بودن

تندری غريد
آسمان خروشيد
آذرخشی بر زمين پاشيد
تن شوره‌زار
باز دگربار
آتش گرفت و خاکستر شد
اما
باریدی و باز باريدی
با هزاران ترانه
با سرود بخشش
با آواز رويش

از دل شوره‌زار
روييد به یک بار
هزاران هزار جوانه
سبز شد، سبز
باز دشتی نو
بر اين خشک کرانه
نهال آمد و درخت
بر آسمان شکوفه
روشنای آبی باران
فرو ریخت چکه چکه
از انتهای هر شاخه

ای ابر کوچک تر
نازک پری باران
رويای خواب تشنه
روياندی دگر بار
گل‌های بشکفته
بر حريری سبز
نرم تن، عطرآگين
دشت، همه دشت
شد آهنگ و ترانه
آواز رويش و گل
رقص خيس باران
بر تن، بر جان

از ياد رفت وان همه
اندوه و درد خارزار
افسانه‌ی شوره‌زار
در دشت فراموشی
ياد سال‌های تشنه‌گی
داغ کوير و آفتاب
و اينک
تنها دشت، سبزه
گل، شکوفه
جوانه، جوانه
رويش سبز
همه شعر و ترانه
دشت سبز و سبز
دل شاد و شادان
باد می‌رقصد
باد می‌خندد
می‌ريزد مستانه
شاباش شاباش
تنها شکوفه
می‌بارد بر عروس دشت
بر زمين شاد و رنگين
اين همه برگ گل
نازک تن، پر ناز
هزاران هزار
رقصان در باد
آوازخوان، پيچان
تند و ناشکيب
چرخان، پای‌کوبان
باران، باز باران
تپش تند رگ‌بار باران

برای پــــری باران که بارش زلال و خنک گل‌واژه‌های مهرش بر روح و جان، روشنی و طراوت می‌نشاند.

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو