آينهای پر زنگار
در اين دنيای آينه
در اين فضای خيال
آدمها و آدمها
تنها يک نام
آدمهايی همه در آينه
آينهای کاو
نماهایی درهم ریخته
اینک اما افسوس
نشسته زنگار بر آینه
آدمها و نامها
تنها دهانی بگشوده
لبريز از واژههايی
پست و آلوده
خروشان، خشمآگين
بیتاب، کمشکيب
برهر دیگر سخن
آبی جوشان و سوزان
برکههای گنديده
مرداب، مرداب
لجن و زردآب
سر تا به پا آلوده
روزگاری دور
چشمههايی زلال
روان از دلها
دشت سبز
آسمان سينه آبی
روشن و روشن
مهر میباريد
از کلام، از گفتار
از لا به لای تک واژهها
گلهای رنگين
گلهای عطرآگين
میروييد لبخند
مقدس بود تمامی
واژه و گفتار
هر سخن، هر انديشه
گفت و گو، بحث، سخن
اما بود بسيار
نرم و آرام
بی هيچ نشان
از تهمتهای بیشمار
از واژههايی سخت و سنگين
واژههايی اين چنين
شرمآگين، ننگين
روزگاری دور
بود جاری
رودی از شکيب
اينک اما
سست و چوبين
پای استدلال
پست و ننگين
واژههای مردمان
خواندن دوستی پيشين
با کلامی تند
سخت سوزان
پست، بیمقدار
يادگاری از مرداب
گنداب
شراری آتشین
از دوزخ دل
از درونی تند و پرشعله
زبان اما
خنجری رسوا
تيز و بیپروا
کجاست آن
تک ترانه
وان سرود مهر
آن تک ستاره
آن روشنای شبهای تيره
چلچراغ روشن دلها
تک نيلوفر مرداب
آن شکيبايی
وان مهر بیپايان
افسوس! افسوس!
کهکشان مهر
گسترده است بر دشت
بر همه دیوارهای شهر
بر همه دلهای پر درد
رنج و اندوه از شب
شب چه سنگين
شب چه مانا
شب چه خاموش
شب چه تاريک
ناگاه
درمیان دشت تاريکی
درفضای شهرخاموشی
میدرخشد تک شهابی
روشن و سوزان
میشکوفد باز
غنچههای نور
آسمان تابان
زمين روشن
دلها سراسر شور
شب شتابان
شب هراسان
شب با دل خونين
شب گريزان و گريزان
با سواران سياهاش
با تباهی، با پلشتی
با همه اشباح پستاش
درد، زخم، اندوه
میرمد بس گريزان
میگريزد، میهراسد
درميان دشت
در همه شهر
در همه دلهای عاشق
باز برپاست غوغا
مینوازند سازها
آهنگهای شاد
پرشور و پرآوا
میخرامند بس شادمان
دستافشان و پایکوبان
که آمده است او باز
شهسوار مهر
کهکشان نور
جاری رود
يار ديرين
گمگشته در پس دیوارها
روزها، ماهها
در زمانی دور
بنهاده در کوله بارش
اين تک ستاره
اين شهاب نور
مژده از روز و سپيده
روشن و پرشور
گرم، پر شراره، پر نور
پرتوی از بهر جانها
از سپنج، از آب و آتش
مژده بادا، مژده بادا
کان همه سرد و سياه
آن شب تاريک و تنها
میگريزد تند و پويا
میبرد با خویشتن
رنج و اندوه و تباهی
میرسد هنگام شادی
باز خندان
باز رقصان
باز شادان
باده نوشان
آواز خوانان
که آمده است او باز
شهسوار مهر
تک سوار عشق
کهکشان نور
تک گل شهر زمستان
آرزوی مستِ مستان
نازنين نازنينان
نقل شيرين
يار ديرين
يار ديرين
سرود شادی بر بازگشت يار ديرين
گل یخ
آرام و بیآوا
ره میسپرم خاموش
غرقه درخويش
در فراموشی و درد
به يکباره
میرسد آشنا
آرام و بیهياهو
می نشيند در جان
بوی خوش گل
گلهای يخ زيبا
مهرورزان بیادعا
میرود درد و رنج
ناگاه، ناگاه
بر لبهايی خسته
از ياد برده لبخند
میشکفد گل خنده
شاداب گردد دگربار
اين روح خسته
اين دل و جان تشنه
از بوی نازگل
از عطرطلايی يخ
شاد از زمستان
که اين عطر بازآورد
نشسته است باز
با هزاران ناز
شرمگين و سر بهزير
گلهای طلایی تابناک
کوچک و خرد
ناديدنی و ناپيدا
نشسته آرام
بیهياهو، بی فرياد
بر شاخههای برهنه
با دلی پر عطر
میپراکند بر هر جا
روح گل، روح مهر
عطر و عطر و عطر
میرقصد با نســيم
میتراود مستِ مست
با سوز سرد زمستان
میخواند چه خوشآوا
اين خنياگر مسـتان
اين پاک دل
اين شرمگين
اين زيبای مست
آيا چون من گلی هست؟
برای تو نازنين که در زمستان سرد دلام، عطر خوش گلهای يخ نشاندی.
شب تلخ
دلام تنگ و دلام خون
شبام سخت و شبام سرد
درون سينهام درد
درون خانهام هيچ
درون خانه خالی است
درون خانه درد است
درون خانه رنج است
شبام سرد و سياه است
دلام تلخ و دلام تلخ
درون تلخ پرشراره
درون دل پر ز آتش
درون سينه خاکستر
شب بی کسی
شب تنهايی و رنج
شب خارها در گلو خستن
شب اندوه بیپايان
شب درد همه عالم
شب زجر و شب زجر
شب خونين دلی
شب ديوارها
شب خفاشها
شب همدم شدن
با يادهای رفته
شب حسرت، شب آه
شب تلخ و سياه
باز است در راه
ديوارها، وای ديوارها
نزديک و نزديک تر
تا فشرده و مرده گردد
در ميان اين ديوارها
روح خستهای بیجان
روح دردمندی تنها
شب سياه و بی سپيده
شب مانا، شب تلخ
بی مهتاب، بی ستاره
بی نسيم، بی سرود
نيست ديگر
آوای رهگذری خسته
که زمزمه دارد زيرلب
ترانهای از عشق
نامی از يار دلبسته
نمی شکند سکوت شب
حتی با آوای سيرسيرکی
که بخواند جفت خويش
نيست نسيمی
که بپيچد در پيکر بيد
برهم زند بستر مهتاب
خفته در زلال ساکن برکه
مرده است امشب
گم گشته است ديری
شهر آرزوها، اميدها
شهر آوازهای شاد
شهر شعر و سرود
شهر رقص و آهنگ
شهر عشق و مستی
شهر شور و زندهگی
شهر گمگشتهی بودن
شهر لبخندها
شهر ستارهها
شهر نور و روشنا
باز میآيد از راه
شب تلخ و زهرآگين
باز بارد رنج و درد
بر اين تنهای اندوهگين
ديوارهای نزديک
سايههای شوم رنج
سايههای خاطرات شاد
سايههايی هولناک
سايهها و سايهها
دردها و زجرها
وای که میرسد از راه
اين شب سياه و تباه
گسترده تا ابد
مانا و ماننده
شب! باز هم شب!
گم کرده ره
پرندهی خسته
تنهای آسمانهای دور
خسته بال و خسته دل
ای گمکرده آشيان
بياسای لختی
بر بام خانهام
آرام باش دمی
برچين دانهای
نهراس از من
که بس غريب و
ره گمکردهام
نيک دانم اما
ره آشيانهام
بر دروازهی شهرم
ديوان گماردهاند
سياه و زشت و بدنما
پردهای برکشيدهاند
بر همه روزن
بر کوی و برزن
بر شهر و آشيانهام
ديوان سيه دل و تباه
ديوان بدکردار و کژانديش
خورشيد را در افق
در بند و زنجير کردهاند
افق سياه و
روز سياه و
شب سياه
ای وای مردمام!
ای پرندهی کوچک
راهی آسمانهای دور
گمکرده ره تنها
وامانده از شهر گلها
لختی بياسای
بنشين بر اين بام
که نيست خانهام
کاين سرای خاموش
وين آشيان گذرا
نگردد هرگز آشيانهام
گم نيست شهر من
اما
ايستاده است ديوی
غران بر دروازهاش
ياران سياهی
اشباح مرگ و تاريکی
شهر من در دود و آتش
در دست ديوان نابهکار
عشرتگه خفاشان
لاشخوران و کرکسها
سرخ است زمين
نمیرويد بر آن
دگر سبز دانهای
در خاکاش تنها
میلولند هزاران هزار
کرمهای زشت
زالوهای خونخوار
نيست ديگر
هيچاش نشان
از رنگ رنگ گلها
از سبز برگها
از درخت و باغ و بستان
از بارش باران
از سپيدی برف زمستان
از روشنای مهر
از شکوفههای بهاران
شهر من در آتش و دود
شهر من اسير ديوان
ديوان سيه دل و بدکار
اشباح تاريکی
دلدادهگان سياهی و تباهی
بر شاخههای خشک
بر درختان پوسيده
بر دار میکشند تنها
بر زمين تشنه
جوی خون است رها
جوی خون است تنها
ای وای مردمام!
پرندهی کوچک تنها
ره گمکردهی آسمانها
خسته بال و خسته دل
لختی بياسای بر اين بام
بنشين بر اينجا
دمی باش با من
اين مرد خسته دل
وين اسير غربت
پیچیده در چنگال اندوه
دورافتاده و دورافتاده
گرفتار حسرت و آه
کاين مرد تنها
ره آشيان نداند
دگر آشيان ندارد
برای آنان که نه به ميل خويش، بلکه از بد روزگار راهی شدند و دل و جان در گروی اين آب و خاک دارند.
سرگشته
مرا ديوانه خواندی
که بر ناديده دل بستم
بباختهاند عقل آنان
که بر ديده دل دادند
چه حاجت دیدن گل
چو از عطر و بوی آن
بباشم این چنین
مست و پریشان
بگفتی
هان! ای آشفته دل
بر چه داری گوش؟
کدامین آواز؟
بر ناشنيده!
بباشد آن کسی سرگشته
که دارد گوش
بر هياهوی برون
بیخبر مانده بسیار
از آوای درون
از هزاران راز ناگفته
ناديده، ناشنيده
مانده همه خاموش
چشم به راه سکوت
مرا ديوانه خواندی
گريزان از مردمان
دهان بربسته
بر کنجی خزیده
چشم و گوش
بر رنگ و زنگ
هر دو بربسته
ندانی هرگز هيچ
از آرامش جان
از تنهايی ، از نهايت
دوری از نامردم
نپرسيدی تو هيچگه
نگردی هرگز آگه
از راز درون
نبینی اين ژرفای بیپايان
اين يکی يکدانه گوهر
بس تابناک
نهفته در سکوت سايهها
در آرامش شب
نيابد هيچکس
گرچه جويد باز
که پنهان گشته
در نهانگاهی
راز زندهگانی
رمز هستی
شور مستی
و باز نگشايد در
جز بر سکوت
بر خواهان خاموشی
ترا سرگشته خوانم
ترا ديوانه دانم
که دادی باده مستانه را
جام سرشارعشق
آن لبالب پيمانه را
به پشيزی پست
که آرد سرخوشی
يک شب
يک روز
باغ گل بردادی و
گلدان گرفتی
میخانه بفروختی و
سامان گرفتی
کاين سر و سامان
بی شور جانان
وين تهی گلدان
بیعطر و بوی بُستان
نيارزد هيچ
جز قرصی نان
مرا ديوانه میخوانی
مرا سرگشته میدانی
و من
ترا ديوانه میدانم
ترا سرگشته میخوانم
و میخواهم ترا
پر شور و شادان
رقصان و پایکوبان
مست و عريان
برهنه از رنگ
برهنه از هياهو
دور از رنگ و ريا
آزاد، آزاد، رها
سبک، بیزنجیر
بی هیچ قید و بند
زلال چون باران
پاکدل چون چشمهساران
تابناک از روشنای جان
سبک بال چو نسیم بهاران
مهربان، خوشدل
گرم، خوشخوان
رقصان، باز رقصان
شادان، باز شادان
ترا مشتاق و خواهان
ترا خيس از باران
ترا سرگشته میخواهم
ترا ديوانه میخواهم
ترا سرگشته میخواهم
ترا ديوانه میخواهم
و من سرگشتهام
و من ديوانهام
مرا ديوانه و آشفته
مرا اين گونه رقصان
مرا این گونه شادان
برهنه، لخت، عریان
خیس و تر از اشک
از بارش رگبار باران
مرا مست مست
حیران و سرگردان
چنین سرگشته و دیوانه
چنین سبز و شکوفا
گم کرده سر و سامان
دور از گذرگاه دوران
از یاد برده پای زمان
سپرده تمامی تن و جان
بر باد، بر باد، بر باد
رقصان و چرخان
پیچان، باز پیچان
سرودخوانان
گریان و خندان
پریشان و پریشان
مرا بی هیچ بند
مرا این گونه میخواه
شب توفنده
میخروشد آسمان
با تندری غران
میجهد هر دم
آذرخشی روشن
افسوس
که آسمان شب را
نيست ستارهای مهمان
آسمان توفنده
ابرها نالان
میخروشند هر دم
فرياد بر میدارد شب
من شب سياه
بمانيد در حسرت مهتاب
که اينک من
قيرگون و دهشتناک
ماننده تا ابد
میخروشد آسمان
میپيچد باد
میزند هر دم تازيانه
بر تن پنجره
میلرزد قاب پنجره
کودکان لرزان
سخت ترسان
با چشمانی تر
از هياهوی آسمان
سر نهان دارند
در دامان مادر
وای از اين شب!
شب دراز و توفنده!
میخروشد ابر
پرهياهوست تندر
آذرخش در پی آتش
ساختن تلی از خاکستر
آسمان وحشی
جنگل سخت پنهان
در آغوش سايهها
نيست دگر مهربان
نيست دگر سبزتن
نمیخواند سرود رويش
سياه است، سياه
گم شده جنگل
در سیاهی شب
در نالههای باد
ای سيه دلِ توفنده
ای شب سياه
نمانی پاينده
مباش غره
به ابر و تندر و برق
که میدمد آفتاب
سپيده است در راه
بزن تا خواهی تازيانه
بر در و ديوار
بر پنجرههای عاشق
اين دلسپردهگان روشنا
گرچه تن چاک چاک
نخواهی شنيد هيچ ناله
هوشدار هوش دار
آگهاند همهگان
از بردميدن سپيده
از سرخی افق
سرخ از چه؟
از خون دلهای داغديده
ای سيه دل
ای خروشنده
نمانی دگر پاينده
گوش دار
گامهای روز را
گوش دار
که میدمد آفتاب
می شکفد گل نور
روشناست در راه
دور شو، دور
ای شب سرد تاريک
ای نماد ستم
ای همدم تباهی
ای دوست درندهگان
ای سرد، ای سخت
ای سيه دل، ای سيه رو
ای يار اهرمن
ای پوچی توفنده
خواهد آمد روز
گرم و پوينده
دور شو، دور
با همه ابرهای غرنده
فرا میرسد از دور
خورشيد شادمانی
روشنگر هستی
بخشد به دلها گرمی
با هزاران پرتو
نورهای رقصنده
خواهد آمد باز
مستی، شادمانی
پایکوبی، دست افشانی
خواهد آمد روز
روشن، پر اميد
میدمد آفتاب
از دلهای جوينده
تنها آوا
در سالهای دورا دور
گفته بود کسی:
"تنها صداست که میماند"
در اين ماتمسرا اما
سکوت است تنها آوا
در دلام باز شد برپا
هزاران هزار غوغا
که میشکند هر آن
با يادی از يادها
دفتری میگشايم
دفتری پر ز نماها
يادگارهايی از
زمان شادیها
دارند همه لبخند
عکسها همه شادان
اين يک کنار آب
وان یک فراز کوه
وين يادگار جشنی
از پيوستن جانها
عکسها همه برگی
بیروح و سرد
در دلام، اما
آتشی برپاست
شعلهای میافروزم
میسوزند همه شادمان
با شرارههای سرخ
میرقصند صدها لبخند
بر خاکستری گرم
گرم شد، گرم
نشست آتش بر کف
چه باک از آتش
بسوزد همه سامان
چو نیستند جانان
که پا نهند بر آن
و نيست کنون هيچ لبخند
از پس قابی سرد
که بفريبد باز
بپاشد دگر بار اندوه
دردی چنين جانکاه
خانه و ديوارها
همه تاريک،همه سياه
مرده روح زندهگی
در سرزمين دلتنگیها
دگر نيست لبخندی
دگر نيست شادی
رفت روشنا با شب
هرچند خورشيد پا برجا
شب هماره يار سکوت
این دل حسرت زده
چه بسیار
پرهياهو، پرغوغا
باز نالهی جغدی تنها
میآید از پس گورها
گور تنگ سينه
ای مامن همه رازها
باش پنهانگهی
بر همه رنجها
دگر نيست هيچ آوا
و باز افسانهی اندوه
میکند سخت غوغا
در پس سينه
این آینهی بشکسته
که ریخته بر هر جا
هزاران هزار
خرده شیشه
تیز و برنده
از هزاران آرزوی مرده
در دل فروخفته
از این سرد دل
اين تنها
اين تا ابد تنها، تنها.
روح زندهگانی
نازنين دخترک تنها
نترس از زوزه باد
ملرز از غرش رعد
پدر در زير آوارست
نوازشگر دستاناش
به همراه خروارها خاک
دگر نيست گرمای مهر
دستان خشک مادر
هميشه چاک چاک
از شستن رخت
نترس از نالهی باد
نترس از سايهها در شب
ترا دادند بشارت
ببند پيوندی
که باشی بيش از نه سال
خدا دادت توان
برای بستن پيمان
که خواهد آمد مردی
شبات را باشد همره
بباشد ترا فراوان مژده
دگر نيستی تنها
که اين است ديگر
دميدن روح زندهگانی!
هيهات! هيهات!
نباشی زين پس
هيچگاه تنها
به مسلخ، نه به مطبخ
که گردی همسری
سختکوش، همراه
که باشی زين پس سرگرم
ميان مطبخ، بر سر تشت
چه خوش باشد نرفتن
بر کلاس درس
چه نيکوست ندادن بازپس
درس استاد
ترا باشد بشارت
نترس ديگر از شب
از تنهايی
که خواهی داشت
به هنگام شب
جای عروسک
گرامی همسری
که اين است روح زندهگانی!
نترس ديگر از شب
از نالهی باد
از غرش رعد.
نمیخواستم دگر از درد زمين لرزه بنويسم که دلها همه از اين رنج خونين است.
اما دیشب ديدم که سيمای دروغگويان بیشرم، با شادمانی از بازدميدهشدن روح زندهگانی در بم سخن میگفت. دخترک چهارده سالهای را از بازماندهگان زمين لرزه نشان میداد که در ميان خرابهها پيوند ازدواج میبندد.
دخترک بیچارهای که برای گريز از ترس زوزههای باد در تنهايی شبهاي پسين، آغوشی را برای پناهبردن نمیبيند. چرا که دگر هيچ کس نيست که نفس آراماش در چهار ديوار خانه بپيچد و آراماش نمايد. ترس از تنهايی را با همدمی جستن میخواهد، کنار زند. چه بسيار خواهند بود که پس از وی، که تنها چاره را در چنين پيوندهايی ببينند و به جای درس و مدرسه در پستوی آشپزخانهای و در کنار گهوارهی کودکی در نوجوانی اسير گردند.
آری، برای پيشگيری از زمينلرزه که کاری نمیتوانستند کرد.
برای کاهش پیآمدهای آن کارها می توانستند. اماگرمای بستر و بزرگی کيسه اجازه نمیداد.
برای رويارويی با پیآمدهای آن نيز هيچ نکردند.
تا مردمان ساده و مهربان و خوشدل هستند، بزرگان را چه به اين کارهای کوچک؟
تا کشورهای ديگر و سيل کمکهای ايشان هست، چه نياز به جنبيدن و از پيش چارهای انديشيدن؟
تا دستی برای دراز کردن و از اين همه کمک ربودن هست، چرا دستی برای ياری بلاديدهگان دراز کردن؟
تا چه هنگام بايد بنشينيم و تنها ببيندهای بر اين همه بیداد باشيم؟
تا چه هنگام دست همت در آستين وحشت پنهان بايد داشت و چشم به در دوخت تا دست ياریگری از برون باز رسد؟
اگر به اميد همسايه نشينيم، تا ابد در اين تاريکی چشم به در دوخته خواهيم ماند.
وای بر ما!
هيهات! هيهات!
ای مرگ
ای مرگ سخن دارم
از تو دل من خون است
گم کرده ره و گيجی
اين کار چرا چون است
ای مرگ نفس گيری
تو لايق زنجيری
چون باز به پروازی
تو دشمن آوازی
ای مرگ نمیدانی
آيين نفس کشتن
رو جان بدان را گير
بهتر چه از اين گفتن
ای مرگ نمیبينی
از دايره رندان
اين شهر شده خالی
ای مرگ مگر کوری
اين طايفه دزدان
در شهر همه باقی
ای مرگ چرا اكنون
در فصل خزان عشق
از روی زمين بردی
يكتا نفر عاشق
ای مرگ چرا اكنون
در وقت افول ساز
از شهر وطن بردی
مرد همه تن آواز
ای مرگ نمیبينی
از دايره رندان
اين شهر شده خالی
ای مرگ مگر کوری
اين طايفه دزدان
در شهر همه باقی
رو جان بدان را گير
بهتر چه از اين كاری