baoba

BAOBA

October 30, 2003

گذرگاه

زاده شدم از تاريکی
بی خواهش
ناتوان و سست و نازک
باليدم در آغوش مهر و روشنی
نازنين دردانه بودن آموختم

پرسيدم و آموختم با شادمانی
باليدم و باليدم
ساده بودن را زنده‌گی کردم
زيستن آموختم
پرسيدم و پرسيدم
دانستن آموختم
جست و جو و پرسيدن آموختم
مهر ورزيدن آموختم
خيال را بال و پر بخشيدن آموختم
ديدن و شنيدن آموختم
ناديده ماندن آموختم

نفرت را به رايگان به من ارزانی داشتند
کين ورزيدن آموختم

آموختم با سختی، با رنج، با درد
سنگ‌ها و صخره‌ها
چاله‌ها و چاه‌ها
دندان‌ها و چنگال‌ها
دشنه‌ها و دست‌ها
که همه ردی از من بر خود دارند
آموزگار من بودند
و من
اندوه در دل نهان کردن آموختم
درد کشيدن آموختم
سوزانده شدم به دست فريب
فريب خوردن آموختم
شعله‌ور زيستن آموختم
سوختن آموختم
خاکستر شدن آموختم

روزها در پی خواهش روان شدم
خواستن آموختم
دست نيافتن آموختم
دل شکسته شدن آموختم
دل شکستن آموختم
ناخواستن آموختم
بی خواهش ماندن آموختم

پرسيدم و پرسيدم
جستم و جستم
نادانستن آموختم
پاسخ نيافتن آموختم
نجوييدن آموختم

دويدم بسی شتابان
به مقصد نرسيدن آموختم
نشستن آموختم
از پای افتادن آموختم
هيچ نيافتن آموختم
درخود شکستن آموختم
پاسخ ندادن آموختم

پرسيدند و پاسخ گفتم
نادانسته گفتن آموختم
بازتاب انديشه‌ی ديگران بودن آموختم
خود هيچ بودن آموختم

بی تاب شدم و پرخروش
فرياد بر کشيدن آموختم
چون ناشنيده ماند اين فرياد
خاموش ماندن آموختم
با سنگ شکستندم
و من
با سنگ شکستن آموختم
از خود گسستن آموختم
دشنه برکشيدن آموختم

دل دادم و دل باختم
مستی و شور آموختم
بی‌دل شدن آموختم
رنج کشيدن آموختم
از خود گذشتن آموختم

رنگ شناختن آموختم
نيرنگ ديدن آموختم
نيرنگ زدن آموختم
رنجور شدن آموختم
آزردن آموختم
جز خويش نديدن آموختم

روزها به شتاب گذشتند
و من
عمر به پايان بردن آموختم
بر هيچ رسيدن آموختم
سست شدن آموختم
دل برکندن آموختم
رفتن آموختم
افسوس نخوردن آموختم
دفتر ببستن آموختم
راهی شدن آموختم
از تن گسستن آموختم
نياموخته بودن آموختم
بر بال باد رفتن آموختم
بی آرزو شدن آموختم
بازرفتن آموختم.
راهی شدن آموختم
برجای نماندن آموختم
هيچ شدن آموختم
نادانسته گسستن و رفتن آموختم
رفتن آموختم.

October 28, 2003

باید رفت

خسته‌ام
زانوان‌ام خم شده‌اند
نه تاب اِستادن
نه تاب خم شدن
و نه یارای اوفتادن دارم
خسته‌ام و اين جسم سنگين را
دگر توان بردن ندارم
بايد رفت
بايد از تن رها شد
چونسيم سبک بال
چون رود روان
وچو شهاب گذرا
...........
آنی درخشش مرا بس
دمی خوشی
خنده‌ای از ته دل
اشکی از سر افسوس
بازتابی از شادی تو
اندوهی از غم او
فريادی از سر شور
ناله‌ای از سر درد
نفسی از پس درد
دمی مستی
اندکی سستی
دوری از پستی
آوايی از سرمستی
ديگر هيچ
............
بايد رفت
چرا که يارای ماندن نيست
بايد رفت
چرا که در ماورای من شهری است
شهری ناشناخته
بری از بدی
بری از نامردمی
بری از ناراستی
بی هيچ کاستی
بی هيچ فريب
...........
بايد رفت
تن را برای کرم‌ها وانهاد
کرم‌ها جشن لاشه دارند
بايد خوراک‌اشان داد
آن بازمانده‌ی بی تن
سبک و آرام
بايد بُرد
به ناکجا آباد
به ناشناخته
به شهری در خيال
به پاکی‌ها
به زلال
به سياهی پر روشنا
به تاريکی سرشار از نور
و ازين سياه‌دلان گريخت
از تباهی دور شد
از مرداب و گنداب گريخت
...........
به دشتی بايد رفت
به دشتی که تنها باد
آن را می‌شناسد
به کهکشانی دور
که تنها شهاب‌ها
نشان‌اش را می‌دانند
بايد گريخت
شتابان بايد رفت
بايد چو آبشاری فرو ريخت
................
آهنگی به گوش می‌رسد
ترانه‌ای آشنا
زمزمه‌ای از درون شب
مرا می‌خواند
و من به نسيم
به زلال آب
به روشنای شب
به گذرگاه شهاب‌ها
به دشت تاريک
به پاکی‌ها
به زلال مهر
به سکوت
به فراسوی خيال
و به ناشناخته‌ها
فراخوانده شدم
بايد رفت.
شادمانه بايد رفت
بی سر
بی پا
بی‌دل
چون نسيم
چون باد
چون رود
بايد رفت.

October 26, 2003

آوای پایان

گفت: می‌شنوی؟
گفتم: چه را؟
من تنها آرامش شب را که با آوای پای ره‌گذری يا ترانه‌ی گذرايی می‌شکند، می‌شنوم.
گفت: نه آوای ديگری هم هست، گوش دار.
گوش فرادادم، آوای زنجره‌ای می‌آمد و ديگر هيچ.
گفتم: زنجره را می‌گويی؟
سری به افسوس جنباند و گفت: تو هم گوشی برای شنيدن نداری.
گفتم: آخر اين چه آوا يا زمزمه‌ای هست که نشنيده‌ام؟
شايد به هياهوی روز آن چنان خو کرده باشم که بيش‌تر آواها را را نشنوم،
ولی سکوت شب حتی زمزمه‌ی رهايی برگ خشکی از شاخه را که رقص کنان بر زمين می‌افتد، آشکار می‌سازد.

گفت: زنجره نيست، ضجه است.
زنجره نيست، زنجموره است.
از کوچه نيست، از دل من است.
زمزمه نيست، خروش و فرياد است.
گوش تو نيز هم‌چون دل‌ات ناشنواست.
در سينه‌ی من سوگ‌واری برپاست.
آرزوهایَ‌م را در گور تنگی چال می‌کنند.
فرياد خواهش‌ها و تمناهای برنيامده، در تمامی وجودم پيچيده است.
کودکی مرد، جوانی خاکستر شد، از فراموشی هم خبری نيست.
خوش‌بختی و شادمانی افسانه‌ای بيش نبود.
دل من آرام‌گاه تمامی آرزوهاست.
دل من گورستان سرد روح زنده‌گی است.
جسم من لاش مرده‌ای بی روح ولی تابناک و فريبنده، بيش نيست.
گوش دار.
مويه‌ها را خواهی شنيد.
خنده‌های روان پريشانه‌ای را که ازپس فريب‌ها،
از دل می‌خيزد، خواهی شنيد.
نگاه کن تا خونابه‌ای که از زخم‌هايی که به دستان دوست بر من نشسته است، ببينی.
نگاه کن تا ژرفنای اين سينه را که تمامی حسرت‌ها را نيز در خود نشانده است، ببينی.
اين گور تازه را که آرام‌گاه آرزوهاست، ببين.
اين ناله‌ها و مويه‌ها را که از خاک گور آرزوها،
خيال، عشق، دوستی، اعتماد و ساده‌گی برمی‌خيزد، بشنو.
اين سينه دگر خورشيدی ندارد.
اين سينه دگر آرزويی ندارد.
در پس اين لاشه دگر روحی نيست.
جانی نيست.
مهری نيست.
کين هم نيست.
رنجی نيست.
اندوهی هم نيست.
هيچ نيست.

يک جسم رنگين و فريبنده است که چون آدمکی کوکی
راه می‌رد، می‌خوابد، می نشيند، می‌خندد، کار می‌کند
و پاسخ پرسش‌ها را از نوار پرشده‌ای باز می گويد.
گوش دار
کز درون سينه،
آوای ناله و مويه بر مرگ تمامی آرزوها و خوش‌بينی‌ها و اميدها شنيده می‌شود.
اين پاره سنگ يخ‌زده روزی دلی بود
پر اميد، پر آرزو، شادمان، گرم و مهربان.
اين گورستان تاريک که حتی کرمی هم درون خاک‌اش نمی‌زيد،
روزگاری سرايی بود پر نور و روشنی.
اين درون مرده،
روزگاری سرشار از شور بود و هيجان.
اين سرای سرد و دهشت‌ناک،
گرم بود و پر مهر.
اين دل مرده‌ی از خود بی‌زار،
روزگاری همه جنبش بود و پرش و خواهش.
گوش دار
از درون سينه
از گور آرزوها
تنها ناله است که برمی‌خيزد.
اين خروش پايان آرزوهاست.
آرزوهايی که بس تابناک و خواستنی بودند.
گوش دار
ناله را می شنوی.
ناله‌ای از سر درد.
آغاز مرده‌گی را گوش دار.
گوش دار.
گوش دار.

October 25, 2003

باورها و کردار

دوست فرهيخته‌ای مرا پند به ننوشتن در باره سياست و اخبار روز داده است. ولی گاهی نمی‌توان خاموش ماند. مگر می‌توان از مهر و مهربانی و گل گفت در هنگامی که نوگل‌ها را از شاخه می‌شکنند، ناشکفته پرپر می‌کنند، بر خاک می‌ريزند و لگدمال می‌کنند.

خبری که درباره‌ی بسيجی‌ها و دخترکان بی‌گناه بود، بسی ناگوارتر و درد ناک‌تر از آن بود که بتوان لب فروبست و هيچ نگفت. اين ره گم‌کرده‌گان نادان و شهوت‌پرست هنگامی پای محرمان خودشان به ميان آيد، همه عابد و مسلمان و ناموس پرست می‌شوند، ولی هنگامی که پای شهوت و لذت به ميان آيد، به هم‌سايه هم رحم نمی‌کنند.

ای سياه‌دلان که با نام دين و آيين دست به تجاوز و دزدی و جنايت می‌زنيد، آيا از فردايی که در باور دينی‌اتان نشسته است، نمی ترسيد؟ آيا از ناله‌های دخترکانی که اين گونه بر ايشان ستم روا داشتيد، نهراسيديد؟ آيا نمی‌دانيد که به جرم از دست دادن بکارت بايد نيمی آز آنان از خانه فراری شوند و به دام بدکارانی سياه کردار هم‌چون شما افتند. آيا بر مادر و خواهر و هم‌سر خويش اين ستم می‌پسنديد؟ آيا در فرهنگ واژه‌های آلوده‌ی شما چيزی به نام شرف و انسانيت وجود دارد؟

گر مسلمانی از آن است که حافظ دارد
وای اگر از پس ام‌روز بود فردایی!

آيا علی که فرياد برآورد "از ستمی که بر يک زن نامسلمان رفته است، اگر مرد مسلمانی از شرم هلاک گردد، جای شگفتی ندارد" نبايد نماد و الگوی شما باشد؟ نه، روشن است که مرجع تقليد شهوت‌رانان آن مردک عمله‌ی بی‌سواد معدوم مشهدی سعيد حنايی است که زنان تن فروش بی‌چاره را پس از تجاوز می کشت و مراد آيين خودپرستی و شکنجه و جنايت بسيجيان و انصار هم سعيد عسکر و سعيد امامی. وقتی که برای ريش‌تراشی بزنند و بشکنند و بسوزانند و آدم بکشند و آزاد گردند و بر ايشان خرده نگيرند، برای شهوت که ديگر روشن است که چه‌ها خواهند کرد.

هر چند که اينان به ظاهر حکمی برای مجازات خواهند گرفت تا فرياد اعتراض و خشم مردمان خاموش گردد ولی به يقين که پس از چند روز پنهانی با عفو مقام معظم سياهی‌ها، از بند رها گردند و به کوچه و خيابان بازگردند تا به وظايف دينی و ميهنی و شرعی خويش عمل نمايند و صحنه از بسيجيان دل سوخته‌ی اسلام و ره‌بری خالی نماند.

October 23, 2003

گل و خار

گفت: چرا از دستان‌ات خون می‌چکد؟
گفتم: گل سرخی نازنين را خواستم که ببويم،
دست که به سوی‌اش بردم، خاری بر دستم نشاند.
گفت: يک خار و اين همه خون؟
گفتم: هزاران بار دست دراز کردم و چهره پيش بردم.
هزاران بار خار بر دست و چهره‌ام نشاند.
گلوی‌َم را هنوز نديده‌ای،
خواستم ببوسم‌اش خارها در گلویَ‌م نشاند،
نمی‌توانم آبی فرو دهم که بغضی را با خود بشويد و پايين برد.
گفت: گل سرخ با خار هم‌راه است.
هزاران دست آلوده به سوی‌اش دراز شده است.
هزاران بار از شاخه شکسته‌ شده است.
گل‌های پرپرشده‌اش را به دور ريخته‌اند.
پس چه‌گونه به تو اعتماد کند؟
آن خارها برای همه‌گان است.
ترا نيز چون ديگران پندارد.
دست‌ات را دستی برای چيدن و پايان دادن می‌بيند.
بوسه‌ات را فريبی برای خنديدن می‌پندارد.
روشن است که اگر باز دستی پيش بری، خاری ديگر بر آن نشاند.
از گل‌های سرخ جز اين نخواهی ديد.
مگر از دور بتوانی روح و جان را به عطرشان خوش کنی.
............
برو دست‌هایَ‌ت را مرهم نه.
آب گرمی در گلو ريز تا شايد خارها پايين روند.
برو خويشتن را آماده کن تا خاری ديگر بر دستان و گلویَ‌ت خلد.
که مهر گل‌های سرخ را بر دل داشتن، يعنی خارها به جان خريدن.
............
گفتم: تو چرا دستان‌ات خونين نيست؟
چرا بر گلو خارها نداری؟
گفت: مرا مهر گل سرخی بر دل نباشد.
من دل‌داده‌ی آن نازنين بی ادعای زمستانی‌ام.
گل‌های سرخ زيبا، رنگين و پر از خودخواهی‌اند.
بر شاخه‌های پر برگ و سبز جلوه نمايی می کنند و دل می‌برند.
بايد نزديک شد تا عطرشان را به مشام رسانند.
مغرورند و بر زيبايی خويش آگاه.
چندگاهی دل‌بری کنند و با سرمايی به خواب روند.
گاه در گل‌خانه نشينند و به مهر و نوازش باغ‌بان دل بندند.
لطيف و نازک بدن و کم تاب‌اند.
..............
گل من، کم سخن و شرم‌گين است.
بر شاخه لختی به هنگام سرما می‌نشيند.
کوچک‌ اما پرتاب است.
با برف و يخ می‌شکفد و عطر می‌پراکند.
دل‌اش طلايی و پر مهر است و تن‌اش به رنگ طلا.
آن چنان آرام و بی هياهو است که اگر عطرش در فضا نباشد، بی شک نخواهی ديدش.
غنچه‌هايی دارد کوچک‌تر از دانه‌ای فلفل.
عطری دارد خوش‌تر از تمامی گل‌ها.
گل يخ نازنين من بی آواست، بی غرور است.
تمام تن برهنه‌ی شاخه را پر می‌کند.
دستی را که برای شکستن شاخه پيش می‌آيد، نمی‌گزد.
چهره‌ات راکه برای بوييدن پيش می‌بری، به درد نمی‌آرد.
برگلوی هيچ عاشقی خار نمی‌نشاند.
بی هيچ خواهشی عطر می‌پراکند و مهر می‌ورزد.
هنگامی بر شاخه می‌نشيند که تمامی نازک بدنان از سرما يا به خواب رفته‌اند و يا در گرمای گل‌خانه نشسته‌اند.
گل يخ من نماد تمامی خوبی‌هاست.
گل يخ من دل‌باخته‌ی مهر است.
گل يخ من، خود مهر و مهربانی است.
ای وای! کی می‌رسد سرما؟
دل من برای نازنين گل يخ خوش بویَ‌م تنگ شده است.
دل‌ام پر پر می ‌زند تا باز ببويم‌اش، باز ببوسم‌اش.
دل‌ام هوای مهربانی‌اش را دارد.
بی‌چاره آنانی که به گل‌سرخ پرخاری دل بسته‌اند.
خوشا به روز من که مهر چنين نازنينی برگزيده‌ام.
........
برو دست‌هایَ‌ت را مرهم نه.
آب گرمی در گلو ريز تا شايد خارها پايين روند.
برو خويشتن را آماده کن تا خاری ديگر بر دستان و گلویَ‌ت خلد.
که مهر گل‌های سرخ را بر دل داشتن، يعنی خارها به جان خريدن.
.........
بروم تا خارها از دستان‌ام بيرون کشم.
نه، اين خارها نشانه‌ای از نازنين گل سرخ من است.
به جان نگاه‌اشان می‌دارم چرا که يادگار محبوب است.
خارش نيز هم چون خود وی گرامی و خواستنی است.
هر کس گلی را برگزيده است،
و من اين نازنين پر خار را دوست می‌دارم.
تنها می‌ترسم که اين خارها که بر من می‌خلد، روح لطيف وی را نيز آزرده سازد.
نازنين من خارهایَ‌ت را هم دوست دارم.
چه بر دستان‌ام نشيند، چه بر گلو.
من دستانی را که خار گلی بر آن نه‌نشسته باشد، نمی‌خواهم.
گلويی که خار مهر تو بر آن زخم نه‌نشانده باشد، نمی‌خواهم.
نيشی که از تو رسد، همه نوش است.
نازنين من خارهایَ‌ت را نيز دوست می‌دارم.

October 21, 2003

مستی و شراب

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش

جام‌ها از شراب زنده‌گی تهی گشته است
زيستن از شادمانی بری گشته است
مستی از دل‌ها گريخته است
زيستن از هستی تهی گشته است
شور و عشق از سرها گريخته است

نه شراب مانده است و نه ساقی
تنها جامی تهی و دُرد بسته،
نيم شکسته و خاموش
که در گوشه‌ی می‌خانه
فراموش‌شده و خمیازه‌کشان
برجای مانده است.

روزی باده‌ها پر، سرها گرم
و آوای نوشانوش
در هر گوشه طنين انداز بود
اينک
می‌فروش در زندان
ساقی در سنگ‌سار
و باده‌گسار در زير تازيانه است

می ناب به جوهری سياه و ترش
و مستی به سردردی سخت و آزاردهنده
بدل شده است
شراب زنده‌گی را از جام جان‌ها شسته‌اند
وشربتی تلخ و بدگوار
پر ز سياه‌دانه
در کوزه‌ی گلین شکسته‌ای
به جای‌ آن ريخته‌اند.

زيستن بی مستی چون دريای بی ‌ماهی است
زيستن بی شراب چون جنگل بی ‌درخت است
زنده‌گی بی مستی چون باغ بی ‌گل و گياه است
زنده‌گی بی مستی کوهستان بدون کوه است
بی هيچ قله‌ای، بی هيچ اوجی.

مستی و شراب را که از هستی بگيری
گويا آسمان را از پرنده گرفته باشی
گويا مهتاب را از شب سياه ستانده باشی
ستاره‌ها را از کهکشان بازپس گرفته باشی
زلال را از آب ستانده باشی
آب را از خاطر رود دزديده باشی
عطر و رنگ و لطافت را از گل گرفته باشی
گرمی و نور را از خورشيد زدوده باشی
ترانه‌ی باران را از ابر دزديده باشی
رويای شفق را از خاطر افق پاک کرده باشی
خيال را از کودکی محو کرده باشی
افسانه‌ی عشق را از جوانی زدوده باشی
خواستن و آرزو را از ذهن پاک کرده باشی
جنبش را از ذرات گرفته باشی

مستی را که از هستی بگيری
تنها ايستايی برجای می‌ماند و دل‌زده‌گی
مشتی مرده‌ی زنده‌نما
سرگردان و سردرگم
که می‌چرخند بر يک دايره‌ی بسته
و تنها سرگيجه می‌ماند و دل‌آشوبه

زيستن بی شراب و مستی
تنها رنج است و پستی

October 20, 2003

گاهی

گاهی که حرفی برای گفتن نيست، حرف‌ها برای ناگفتن هست.
گاهی که گوشی برای شنيدن نيست، بسیار سخن برای گفتن هست.
گاهی که سنگی برای شيشه شکستن نيست، راه‌ها برای دل شکستن هست.
گاهی که خنجری برای فرود آوردن نيست، کنایه‌ها، نگاه‌ها و زهرخندها برای زخم زدن هست.
گاهی که خونی برای چکيدن نيست، دلی خونین و ریش ریش هست.
گاهی که زمانی برای ماندن نيست، سال‌ها برای با حسرت رفتن هست.
گاهی که دلی برای دلاوری نيست، دل‌ها برای لرزیدن هست.
گاهی که شرابی برای مستی نيست، نگاه‌ها برای سیاه‌مست‌کردن هست.
گاهی که سخنی بر زبان نيست، هزاران واژه در گلو گرفتار هست.
گاهی که گلی برای بوييدن نيست، گنداب‌ها برای دل‌آشوبه هست.
گاهی که چشمی برای ديدن نيست، رنگ‌ها و روشنایی‌ها برای ديدن هست.
گاهی که مهری برای در دل نشستن نيست، کينه‌ها برای در دل انباشتن هست.
گاهی که جوهری برای نوشتن نيست، شعرها برای گفتن هست.
گاهی که دلی برای هم‌دلی نيست، دل‌ها برای دل‌سوزی هست.
گاهی که سری برای هم‌سری نيست، سرها برای سروری هست.
گاهی که دستی برای نوازش نيست، پنجه‌ها برای ازهم‌دريدن هست.
گاهی که دستی برای دست‌گيری نيست، دست‌ها برای درهم کوبيدن هست.
گاهی که نفسی برای در آمدن نيست، کوه‌ها برای بالا رفتن هست.
گاهی که دلی برای شادمانی نيست، قهقهه‌‌ها برای رازپوشاندن هست.
گاهی که حرفی برای گفتن نيست، سکوتی برای شکستن هست.
گاهی که توانی برای استادن نيست، چاه‌ها برای سقوط هست.
گاهی که بال و پری برای پرواز نيست، آسمان‌ها برای رفتن هست.
گاهی که بند و زنجيری برپای نيست، دلی در بند برای نرفتن هست.
گاهی که تاريکی و ظلمت برای ناديدن هست، چشمانی برای ديدن هست.
گاهی که مهتاب نيست، نور شب‌تابی برای روشنی هست.
گاهی که سايه‌ای برای آرميدن نيست، آفتاب تندی برای سوزاندن هست.
گاهی که سبزه‌ای برای پانهادن نيست، خارها برای در پا فرورفتن هست.
گاهی که تکيه‌گاهی نيست، پيچک‌ها برای درهم‌تنيدن هست.
گاهی که شاخه‌ای برای دست گرفتن نيست، مرداب‌ها برای فرورفتن هست.
گاهی که عقابی در آسمان نيست، آسمانی سیاه از لاش‌خورها هست.
گاهی که شيری در جنگل نيست، گرگ‌ها برای دريدن هست.
گاهی که آرزويی در دل نيست، خواهش‌ها در تن هست.
گاهی که هنگام نوشتن نيست، واژه‌ها روان بر زبان هست.
گاهی که آرزويی نيست، راه‌ها برای دست‌يابی به خواسته‌ها هست.
گاهی که آبی برای فرونشاندن تشنه‌گی نيست، سراب‌ها برای فريب هست.
گاهی که هنگام مرگ نيست، خواهش‌ها برای رفتن هست.
گاهی که آرزوی رفتن در دل نيست، اسب سیاهی در پس پنجره آماده برای بردن هست.
گاهی که ........
و این چرخه‌ی تکرار هماره بر فرازونشیب این هستی سرگردان هست.‌

October 18, 2003

باران

گفت: شيفته‌ی باران‌ام.
گفتم: می‌دانم.
گفت: نمی‌دانی. هيچ کس نمی‌داند که به هنگام بارش باران چه شوری در من بيدار می‌گردد.
آن چنان بی تاب و بی‌خود می‌شوم که تاب ماندن در زير سقف و سرپوش ندارم.
هر کجا که باشم، با هر که نشسته باشم، دگر سر از پا نشناسم.
کلاس درس وسودای نمره‌ی امتحان، هيچ يک، مرا از رفتن باز ندارد.
نه گرمای بستر و نه ديدار يار.
سر برهنه و دل باخته بيرون زنم و در زير باران چونان تشنه‌گان جشن سيرآب شدن گيرم.
در زير بارش تند ابرها بی‌قرار شتاب کنم.
با باران از درد گويم و رازهای پنهان در دل.
با باران بگريم تا اشک‌ها را آب باران بشويد و ببرد.
در زير باران، بی دغدغه نگاه ديگران، بخندم و دست افشان و پای کوبان با رقص باران به پيش‌واز سخاوت و بخشش آسمان روم.
با باران دل از غبار اندوه و گرد کينه بشويم.
با باران زنگار از آينه‌ی دل بزدايم.
با باران شادمانه برقصم.
باران هر چه تندتر، دل من شيداتر.
رگ‌بار را جشن گيرم و به چشمان تر خورشيد بخندم.
شاخه‌های شسته و تر را ببوسم.
خاک باران زده را ببويم.
گل‌های خيس سرخم کرده در زير بارش آسمان را نوازش کنم.
.............
باران سرود آسمان است.
باران آوای مهر ابرهاست.
باران بخشنده‌ای بی چشم‌داشت است.
باران شوينده‌ی ناپاکی‌هاست.
باران دست نوازش‌گر آسمان است.
باران سرود هستی و ايثار است.
باران باران است.
می‌بارد و می‌شويد و جان می‌بخشد.
ناپاکی می‌شويد و تن خويش آلوده می‌دارد.
باران ترانه‌ی مهر آسمان است.
باران فرزند خدايان است.
باران هديه خدايان است.
باران باران است.
در زير باران رنگ‌ها تاب‌ناک گردند و سياهی ناپديد گردد.
من شيفته‌ی باران‌ام.
......................
و من هر بار که ابری در آسمان می بينم، می دانم که او دل نگران، چشم به راه باران است.
می‌دانم که اگر ببارد تا ساعت‌ها در زير باران رقص شادمانی خواهد نمود.
می‌دانم که پس از باران، آب‌چکان و دل شسته بازخواهد گشت.
می‌دانم که تب خواهد کرد و چند روزی توان برخاستن نخواهد داشت.
می‌دانم که پاکی دل و جان‌اش را که به زلالی چشمه‌ساران است، از باران دارد.
می‌دانم روشنای دل و تازه‌گی روح‌اش را از باران برگرفته است.
می‌دانم نگاه‌ زيبابين و خطاپوش‌اش بارانی است.
آن اندازه دل داده است و دل از غبار شسته است که خود چشمه‌ای جوشان و پاک گشته است.
و او خود، باران است.
و من سخت دل‌ام برای گل يخ باران‌زده‌ای که مرا به مهمانی مهر برد، تنگ است.
من نيز دل‌ام هوای باران دارد.
من نيز نياز به دل شستن و درد دل کردن با باران و نازنين گل يخ خويش دارم.
باران ترا به نام ابر و پاکی سوگند دهم که بباری.
ببار که او چشم به راه توست.
ببار که من سخت دل چرکين‌ام.
ببار که من سخت دل تنگ‌ام.
ببار که گل‌ها در ميان دود بی نفس و آلوده تن گشته‌اند.
ببار که رنگ‌ها چرکين‌اند.
ببار که دل‌ها تشنه‌اند.
ببار تا با سرود مهر و زمزمه‌ی شاد باران رقصی مستانه کنم.
ببار که او بی‌تاب است.
ببار که من غبار اندوه گرفته‌ام.
ببار نازنين.
ببار.

October 16, 2003

عقاب شکسته بال

تيری بر بال عقاب نشست.
يک باره توان پرواز از دست داد.
با ته‌مانده‌ی غرور خود را اندکی در آسمان پيش‌تر برد، هر چند که درد زخم بی‌داد می‌کرد.
درهم شکسته بر زمين اوفتاد؛ بال شکسته، خون‌آلود و درد کشان.
دخترکی آمد زيبا و مهربان.
چو عقاب زخمی را ديد، آه از نهادش برآمد.
گفتا: ای تک تاز آسمان، چه کس با تو چنين کرد؟
آسمان بی عقاب چون دريای بی ماهی از رمز زيستن و معنای بودن تهی است.
تنها گنجشکان تهی‌مغز شهوت‌ران می‌مانند و مگس‌های پرهياهوی پلشت.
دستان دخترک کشيده بود و گرم،
چشمانش درخشان و پر مهر.
عقاب را در آغوش گرفت و با خود برد.
زخم‌هايش را مرهم نهاد.
بال شکسته‌اش را به ناز و نوازش بست.
غرور شکسته‌اش را با مهر خويش باز ساخت.
عقاب به مهر دخترک جان گرفت و قوی شد.
با‌ آوای "نازنين تک پرنده‌ی آسمان من" که دختر به گوشش می‌خواند، به خواب رفت.
باور کرد که مهر جادويی است جاودانه.
که دوست داشتن درمان تمامی دردهاست.
که دستی هم برای نوازش مانده است.
که دلی هم برای بستن هست.
عقاب مغرور سخت دل بست و دل داد.
به آوای مهر و نوازش دستی مهربان خو گرفت.
پرواز در آسمان را به امید گرمی دستی مهربان فراموش کرد.
اعتماد کرد و دل سپرد.
عقاب ديگر عقاب نبود.
مرغ عشقی بود در قفسی زرين، که از دربند بودن خويش شادمان است.
عقاب مغرور شکار کردن و دريدن را از خاطر برد.
به جای گوشت به دانه خوردن پرداخت چرا که دخترک از گوشت و شکار بی‌زار بود.
.......................
روزی دخترک مهربان با قفسی برگشت.
عقاب را به مهر در قفس نهاد.
گفت: هنگام جدايی است.
بدان که هم‌واره دوست‌ات خواهم داشت.
بدان که بوی تو در اين خانه هميشه خواهد ماند.
تک پر ريخته‌ات را در صندوق‌چه‌ی جواهرات خويش تا ابد به يادگار نگاه خواهم داشت.
بدان که مهر تو از دلم بيرون نرود.
بدان............
عقاب گيج و مات او را نگريست!
جدايی چرا؟
دخترک گفت: خريداری يافته‌ام که بهايی گزاف می‌پردازد.
من دستم تهی است.
تو با او در آرامش خواهی بود.
اين برای هر دوی ما به‌تر است.
منطقی باش و قبول کن.
عقاب گيج و منگ نگاه کرد.
خريدار عقاب را برد.
خريدار به ديگری ‌گفت: اين دخترک به‌ترين و رام‌ترين پرندگان شکاری را تربيت کرده و می‌فروشد.
عقاب آرام در دل خون گريست.
ياد گرفت که دخترکان مهربان تنها رويايی بيش نيستند.
آموخت که اگر دستی به مهر مرهمی می‌نهد،
تنها به اين سبب است که عقاب بال شکسته را کسی خريدار نيست.
عقاب وحشی چون بازار ندارد، پس بايد رام و دست‌آموزش نمود تا بهای بيش‌تری يابد.
عقاب را بايد به دانه‌خواری و نيازمندی عادت داد تا بی‌غرور گردد و توان دريدن دست آدمی را نداشته باشد.
عقاب بايد پرواز را فراموش نمايد تا در قفسی مايه‌ی شادمانی صاحب زری خوش‌بخت گردد.
عقاب را بايد گنجشک کرد و به رفتارش خنديد.
آسمان ديگر عقابی نداشت.
مگس‌های پست خود را عقاب می‌پنداشتند.
دخترک بر زخم‌های شاهينی دردمند مرهم می‌نهاد.
دخترک برق سکه‌های زر را دوست می‌داشت.
در صندوق‌چه‌اش صدها پر داشت و هزارها سکه‌ی زر.
.....
آسمان سخت دل تنگ بود.
آسمان ديگر غروری در دل نداشت.
آسمان جولان‌گه لاش‌خورها بود.
وزوز مگس ها گوش را می آزرد.
زير نقاب مهر لاش‌خوری پنهان بود.
................

October 15, 2003

درختی در دشت

گفت: زنده‌گی نباتی آرمانی است. دوست دارم درختی باشم تنها در دشتی بی‌انتها.
گفتم: چرا گياه؟ چرا درخت؟
گفت: گياهان آسوده خاطرند و بری از خواهش؛
ريشه در خاک دارند و سر بر آسمان؛
نه سودای جفت دارند و نه تمنای تن؛
نه به پوشش دل بندند و نه به خوراک؛
نه دست نوازش‌گری را خواهان‌اند و نه نگاهی مهربان؛
نه بر گلی دل بندند و نه از خاری بترسند؛
پرنده‌گان را پناه ده‌اند و ره ‌گذران را سايه بخش‌اند، بی هيچ سودای جبران؛
به پرنده‌ی آشيان نموده بر شاخه‌اشان و بر ره‌گذر آرميده در سايه‌اشان دل نه‌بندند؛
تنها به خاک وابسته‌اند و چشم بر آسمان دوخته‌اند؛
با نسيم و باد گفت و گو کنند و از توفان نه‌هراس‌اند؛
به برگ و بار و جوانه‌های سبز و رويش دل نه‌بندند
از برهنه‌گی و برگ‌ريزان نترسند و دل بر بهار و رنگ نه‌سپرند؛
به رنگ و شيرينی ميوه و سبزی برگ و شکوفه‌های بهاری‌شان نه‌بالند،
از برهنه در زير باران و برف رقصيدن نه‌هراس‌‌اند؛
به دگرگونی و گذار روز و ماه و فصل و سال اعتنا نه‌نمايند؛
به شاخه‌های ترد يا تنه‌ی قوی خويش دل خوش مدارند؛
دوره‌های عمر را بی هيجان و شور سپری سازند؛
استوار بر جاي مانند و حسرت سفر در دل‌اشان نه‌نشيند؛
شکستن شاخه‌ای و پريدن پرنده‌ای آشفته‌ا‌شان ندارد؛
زاده شدن از دانه‌ای يا پاجوش درخت کهن‌سالی و يا قلمه‌ی شاخه‌ای آنان را نه مايه‌ی مبالات باشد و نه سبب خواری؛
از شکستن شاخه‌ی درختی دگر نه شادمان گردند و نه اندوه‌‌گين؛
بین تبر هيزم شکن با دست باغ‌بان تفاوتی قائل نه گردند؛
از بريده شدن و گسستن از ريشه نه‌ترس‌اند؛
از سوختن در اجاق و شرار آتش نه‌گريزند؛
از گرما دادن و خود سوختن نه‌هراس‌اند؛
و
به پيش‌واز پايان روند.

دوست دارم درختی تنها در دشتی لخت، ريشه در خاک، سر بر آسمان، با شاخه‌هايی خم‌شده در زير برف درميان برف و بورانی زمستانی و سوز گزنده‌ای باش‌ام بی هيچ دغدغه، بی هيچ وسوسه و بدون کوچک‌ترين دل بسته‌گی و وابسته‌گی.
درختی تنها در دشتی بی انتها.

October 14, 2003

تنهایی و خلوت گزینی

گفت: به غاری پناه خواهم برد، دور از همه‌ی آدم نمايان.
گفتم: تنهايی شيرين است، اما چندی که بگذرد کشنده گردد و ميل به حضور در ميان جمع، هر چند که ناهم‌سان و ناهم‌گون باشند، آشکار گردد.
گفت: جمع؟ کدام جمع؟ ما همه تنهاتر از آنيم که جمع گرديم. نوای ساز دل من با ديگری بس تفاوت‌ها دارد. اگر با هم می‌توانستيم بودن که اين گونه تنها و آواره و حيران نبوديم.
گفتم: با همه تنهايی، باز هم حس کردن نفسی در نزديک، شنيدن آوایی و ديدن نگاهی خواهش هر دلی است.
گفت: نفسی که به سختی برآيد، آوايی که شنيده شود و گوش داده نشود و نگاهی که بر همه بگذرد و ننگرد، به هيچ کار نيايد.
گغتم: اگر نفسی بکشی برای‌َت نفس خواهند کشيد. اگر گوش داری ترا گوش فراخواهند داد. اگر بنگری نگريسته شوی.
گفت: بر همين خيال خام باش. اگر تنها برای خود باشی و ننگری و نشنوی و نبويی، آن‌گاه همه‌گان در پی‌ نگاهی و آوايی از تو خواهند بود.
گفتم: با اين همه در غاری تاريک زيستن و خلوت گزينی ناتوان‌ات خواهد نمود و تمامی خواهش‌ها در دل‌ات زنده نمايد.
گفت: ديری است که در غار تاريکی می‌زيم. با اين تفاوت که به جای در ميان خفاشان بودن، دربين نامردمان‌ام.
گفتم: مهر تابناک هم ‌واره در آسمان خواهد درخشيد. چه گونه از آفتاب دل برکنی؟
گفت: مهر و هور بايد بر جان نشسته باشد. اين فروزه ديری است در درون من فرو مرده است. با درخشش شب ‌تابی هم غار تنهايی من روشن گردد.
گفتم: اميد؟ آرزو؟ فردا؟ زنده‌گی؟
گفت: دگر مرا آرزويی در دل و بادی در سر نمانده است. هرچه را که خواستم، جستم. هر چه را که جستم، دل‌ام را زد. آرزوها تا دور و دست نيافتنی هستند، زيبا و خواستنی‌اند. به آنی پس از دست يابی کم رنگ و بی رنگ گردند. تنها افسوسی بر جای ماند که خواهش چه داشتی و خويشتن تا به چه اندازه خوار اين خواهش نمودی.
دنيا سرابی بيش نيست.
زيستن گونه‌ای شکنجه‌ی هر روزه است.
زيستن گشتن در يک چرخه‌ي بسته، تو در تو و پيچيده است و تکرار مدام سرگردانی و حيرت.
مرگ تنها نقطه رهايی از اين چرخش سر در گم است.
گفتم: مرگ آری، اما غارنشينی و مردم گريزی هرگز.
گفت: خلوت گزينی کار هرکس نيست.
دل کندن و گسستن از دنيای پر فريب هرکس را نشايد.
آن هنگام که کارد به استخوان رسد و درد در تکاتک ياخته‌ها فرياد برآرد؛ فروزه‌ی آرزو در دل خاموش گردد؛ گوش را تنها آوای باران خوش آيد و چشم را تاريکی گودال، زمان تنهايی فرا خواهد رسيد.
تو را تا اين وادی راه بسيار است. شايد روزی فرا رسد که دريابی.

October 11, 2003

زخم و درد

زخم داشت، زخمی عميق و پر چرک و خونابه.
درد داشت و چهره‌اش از فشار ناله‌ای شکسته در گلو، درهم بود.
گفتم: زخم را بليس. دردت تسکين می‌یابد.
زخم را با ولع ليسيد و مکيد و مکيد.
گفتم: چرک و خون را چرا به درون می‌ريزی؟
گفت: می‌خواهم اين عفونت در تمام تن و درونم نيز پخش شود.
دردش فزون شد و چهره‌اش در هم تر.
نيشتری برداشته بود و در زخم می‌چرخاند تا درد دور نگردد. می‌خواست زخم را تا ابد با خويش ببرد و هرگاه جرقه‌اي از مهر يا بخشش در دلش نشست، زخم و درد و چرکی که در بافت‌های درونی‌اش پخش شده و رشد می‌نمود، به يادش آورد که خنجرها هم‌واره برهنه‌اند و در پی‌پاشنه‌ی آشيل می گردند تا فرود آيند.
دگر هيچ نگفتم. درد می‌کشيد و ناله در گلو می‌شکست و نمک و سرکه بر زخم می‌ريخت.
می‌دانستم با اين حال و روز اين آخرين زخم است و ديگر کسی يارای زخم‌زدن بر تن و روح‌اش را نخواهد داشت.
درد می‌کشيد و چرک و خونابه می‌مکيد.
درد می کشيد و چهره‌اش درهم بود.
درد می‌کشيد....

October 10, 2003

صورتک ها و خیال

گفتم: از تابستان و گرما بی‌زارم.
دوست دارم در ميان يک دشت لخت در سوز و سرمايی سخت
زير بارش برف و در ميان بوران برهنه بايستم
و سرما را به اعماق تن خويش بخوانم.
دوست دارم اشک‌هايم در راه غلتيدن يخ زنند
و پوست يخ‌زده‌ی گونه‌ها را بخراشند و زخم کنند.
چون سرما و انجماد رفت،
سوزش اين زخم‌ها مرا تنها نگذارد
و اگر اشکی برآمد
شوری‌اش درد را فرياد کند.
دوست دارم آن قدر در زير برف بمانم
که تن يخ زند و با تلنگری در هم شکند و فرو ريزد.
آن‌گاه روح از حفره‌های يخ‌زده‌ی چشم‌ها و گوش‌ها و دهان برآيد
و سبک ‌بال به پرواز درآيد
و فارغ از تن و جرم و سنگينی بر آسمان و در کهکشان گردش کنم.

گفت: اين‌ها را بنويس.

گفتم: آن‌گاه همه‌گان بر ديوانه‌گی‌ام پی برند و برمن بخندند!

گفت:هيچ‌گاه در اين ديار جز ديوانه ديده‌ای؟
يا عقل ‌باخته‌اند يا مست.
مست شهرت و شهوت وديوانه‌ی زر.
با هر کلام يا تمنای مهر‌نمايند
يا درخواست تشويق و توجه.
همه صورتک بر چهره نهند
و خويشتن خويش را
در زير پوششی از فريب و ريا نهفته دارند.

گفتم: برهنه‌گی مردمان را تاب داری؟
می‌دانی که چو نقاب‌ها برافتد
و روح‌ها عريان گردد،
چه آشکار گردد؟

گفت: از زير صورتک‌ها هم کرم‌ها بيرون زده‌اند.
بوی تعفن تن و روح در حال تلاشی و فاسد به مشام می‌رسد.

گفتم: همه‌گان که به بوها آشنا نيستند.
مردمان را اندکی دل‌سوزی پيشه نما
که تاب ديدن اين همه چهره‌ی ترسناک را ندارند.

گفت:همه عمر جز به مردمان نيانديشيده‌ام.
ولی ترس ديرپا نيست
و به ديدن آن چهره‌ها خو خواهند کرد.
يقين بدار که چهره‌ها پس از عريانی و دورانداختن صورتک‌ها،
به اصل خويش برمی‌گردند.
چون فريب و ريا دور شود،
زيبايی بازخواهد گشت.

گفتم: باز که به افسانه سازی و خيال پردازی پرداختی؟
گفت:در اين نزديکی،
اگر نادرستی و ناراستی دفن شوند،
روياها نيز از عالم خيال به درآيند.
به شتاب دور شد.
...
گفتم: به کجا؟
گفت: سخت وامانده گشته‌ام.
مرا جان و توانی در تن نمانده است.
می‌روم تا روزی بازگردم.
به جايی نروی.
قول بده که همين جا چشم انتظار باشی.
گفتم: قول می‌دهم.
برای رفتن هميشه وقت هست.

و من هم‌چنان در انتظار روزی که توان يابد و بازگردد و عطر مهر بپراکند
و روياها را از عالم خيال به دشت زندگی بازگرداند،
روزشماری می‌نمايم.
بازخواهد گشت. می‌دانم، می‌دانم.

7:21 PM | Baoba

درود

بـا همه بی ســـر و ســــامانی‌ام
بـاز به دنبـــــال پـريشـــــــــانی‌ام
طاقت فرسـوده‌گی‌ام هيچ نيسـت
درپـی ويــــران شـــــــدنی آنــی‌ام

درود به ره‌گذاران دل خسته‌ی خويش گم کرده که دمی در سايه‌ی اين درخت سبز بساط مهر می‌گسترند و به آب چشمه‌ی زلال شعر روح تازه می‌دارند و دل می‌شويند.

درود برآنان که چند قطره‌ای نيز از شراب ناب انديشه‌ی خويش را بر پای اين درخت تشنه می‌افشانند تا از شور مستی ايشان زمين و درخت بی‌بهره نمانند.

درود بر نازنين گل يخی که چندی است روی نهان داشته است و عطر خوش مهرش در اين فضا پراکنده نمی‌شود.

ديری است که دوستان مرا به نوشتن فراخوانده‌اند و می‌پندارند که از اين درخت پير و خسته نيز جوانه‌ای خواهد شکفت و سبزی پديدار خواهد آمد. از ام‌روز گاه به گاه خواهم نوشت و پريشانی خيال خويش را در اين دفتر خواهم نگاشت.

بائوبا را برگزيدم چرا که اين درخت پر شاخه و سبز با دگر درختان بسيار تفاوت دارد به گونه‌ای با من هم‌سانی دارد. باشد که سبزی و سايه‌گستری از آن آموزم و گذر زمان را در ميان تمامی رنگ‌ها و نامردمی‌ها تاب آورم.

3:50 PM | Baoba
October 9, 2003

دیوونه

به‌اش می‌گن ديوونه
شده غم‌خور آدمای اين خونه
واسه اون بچه‌ی پابرهنه
شب تا صبح نمی‌خوابه
می‌بره رنج ديوونه
...
ديوونه می‌بينه که عوض شدن آدما
دروغ می‌گن، ريا دارن
می‌کشن هم‌ديگه رو
واسه يه تکه طلا

غم‌خواری فقرا، آزادی اسرا
خنديدن‌های پرصدا، ديگه نيست روا
پاره شده زنجيرا، زنجيرای دوستی‌ها
واسه کاغذپاره‌ها
...
مرغ خوش‌بختی نشسته
نوک قله‌ی اون کوه بلند
اون‌وقت ما آدما
که به خودمون می‌گيم عقلا
و هستيم ديوونه‌ترين ديوونه‌ها
می‌ريم از کوه بالا
بالا، بازم بالا

برای اين رفتن‌ها
هل می‌ديم هم‌ديگه رو
با زخما و خسته‌گيا
اين تنِ خسته رو می کشيم بالا
بالا، بازم بالا

نزديکای رسيدن
به نوک قله‌ی کوه
پرنده پر می کشه
دور می‌کشه از سر کوه
دور می‌شه، دور می‌شه
تا تو افق
نوک يه کوه ديگه می شينه

می‌خنده به آدمای مسخره
می‌خنده
صدای خنده‌هاش
بلند و پر طنين
می‌پيچه تا دور دورا
می‌پيچه روی زمين


اين پاره‌ای است از نوشته‌ای در نوجوانی،
که به يادگار برگ‌های سبز و روشن آن روزگاران،
در اين دفتر می‌نهم.

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو