ترسی نماند
خشونت تنها دليلشان
وقاحت تنها کلامشان
زنجيرها و چوبدستهاشان
هوا را سخت میشکافت
و خون میريخت
هنگامه بود و هست
از خشکيدهخون مردمان
جوانه رويد هزارهزار
جوانههايیِ نازک،
اما سخت و پولادين
دليری، تنها واژهشان
و ترس
گنگواژهای غریب
کز ميان واژهنامهها
پاک شده است گويا
هان! آهنپوشانِ بتپرست
زنجير بگردانيد
سخت و سختتر
ما را چه باک؟
.ترسی نبود، ترسی نماند
نسیم میوزد نرم نرم
توفانیست در راه
همين فردا و پسفردا
بت توخالی و پوشالیتان را
باد خواهدپراکند
در دوردستها
وزو تنها رد ِ خونی ماند
یادگاری ز خونآشام
وکمرنگ نشانی
از توهمی بزرگ
که باد با خود برد


