سووشون
آسمان تيره بود و تار
ابر ِ سياه از فراز
دودِ تيره از پايين
نوری نبود
کورسوی ِ اميدی نبود
گذشته در قلمگاهِ نامردمان
سياه میشد با جوهر ِ تزويز و دروغ
حال بهزير چکمه و پوتين و طلسم ديو
تباه میشد ذرهذره
آينده نيز پيشاپيش
در سياهی غوطهور بود و نوميد
ستارهای بدرخشيد ناگاه
آسمان روشن شد
ديوان تختهکوب کردند پنجره را
تا روشنايي نتابد بر دل مردمان
تا خو نگيرد چشمان بنديان
به روشناَ، به نور
...
ميلههای ِ آهنين هزارهزار
سخت و سنگين و سرد
بر پنجرههای ِ بسته
روزن گرفته به سيمان
تا سياهی گسترده و مهيب
بماند پابرجا
ستاره اما، فريادمیکرد
آواز ِ شباهنگ را
آوای ِ خوشآهنگِ آزادی را
مزدوران ديو اما
نخراشيده و نتراشيده
زنجير بر يکدست و چماق بر دگر دست
عربده کشان در برزن تاريک و بیروزن
میتاختند شب و روز
زنجيرها پيچان و گردان
سرد و عبوس
خونين میرقصيدند در هياهوي کوچه
مه و گردی تند
در سنگينی گذرگاههای ِ لبريز
جوی ِاشک روان از ديدهها
اميد جوانه میزد و آرزو شکوفه
کوچههای ِ خونين شهر
بویِ شکوفه میداد
بهار رفت و تابستان
پاييز رخت بربست اشکريزان
به آخرين روز خزان
تکستاره سوخت و شهاب شد
آسمان گشت شادمان
ديو خنديد و تعفن ِ دندانهای ِ سياه و زردش
شب را آلود
سرريز شد انبوه سبز ِ مردمان
مورچهوار و مویهکنان
از کوچههای ِ پرگزمه
از گذرگاهِ سنگلاخ
بیترس از چوب و گرز و چماق
بیترس از جوی خون ِ ستارهها
تا رفتن ستاره را
پرواز بیبازگشتِ سبز ِ شباهنگ را
بهسوگ نشيند همهشهر و ديار
هان! بههوش! بهگوش!
اين تنها سرود ِ تلخ بدرقه نیست
اين غرش ِ شيران ِ خفته است
میگريزد جنگل از شب
شب از جنگل ِ سبز
هان! بههوش! بهگوش!


