لکههای ِ نفتی
لکههای ِ نفتی ما را آلوده است!
لکههای ِ نفتی ما را بلعیده است!
گفتند: هان! مِژده باد شما را
اين طلای ِ سياه
گفتيم: وای زين بلای ِ سياه
وای زين درد ِ بیدوا!
کودکانِ دستفروش در هر جا
در همه گوشهها و کنارهها
در سر چهارراه
وول میخورند در ميان ماشينها
درد میفروشند با چهرههای سياه
زخم میزنند بر تهماندهی ِ عواطفِ ما
کودکان دستفروش
همه آلودهاند به نفت
به اين بلای ِ سياه
کشتیهای ِ بزرگ در دريا
با انبارهای انباشته
نفت میبرند هزارهزار بشکه
سوت میکشند شادمانه و سنگين
نفت میبرند به آنسوی دنيا
زر میريزند درون کيسهها
دستان ِ بیتدبير و ناچابک
مغزهای ِمتوهم و خيالپرداز
خندههای ِ چندشآور و تهی از شادی
پر میکنند زر و دلار در کيسه
میفرستند به ناکجا و هرکجا
آبرو مىخرندند در خیال ِ خام
کودکان ِ دستفروش در گوشهکنار
دلهاشان همه پردرد
روزهاشان همه سياه و تباه
پس چه شد آن طلایِ ِسياه؟
هالههای ِ نور و ماليخوليا
مردان ِ کوچک با دستان ِ بیتدبير
مردان ِ بیخرد و خُردانديشه
گونیهای پول اهدایی!
...
سفرهمان به نفت آغشته است!
لکههای ِ نفتی ما را آلوده است!
لکههای ِ نفتی ما را بلعيده است!