گردباد و نسيم
گويند عشق چونان گردباد است. ناگه میآيد و درجان میپيچد و درهم میريزد هست و نيستِ عاشق را. و چو برود، ويرانهای بهجای ماند از آن چه بود.
چوناين عشقی شرابِ تلخی است مردافکن که چو جرعهای نوشی، تمنایَش از جان برون نرود و هرچه بيشتر نوشی، سرخوشی ات کمتر گردد و چو چشم بازکنی آلودهای به تمنای نوشيدنی بيش و بيشتر که تنها رنج و اندوه بهبار آرد.
پندارم که عشق چونان نسيم است. میآيد نرم و خنک، بر موی و روی و جان میلغزد و به لطافتِ گلبرگهایِ نوازشاش نرم نرم در دل نشيند و جان را سرشار کند از عطرو بوی عشق. پایدارست و مانا. نسيم ِ خنکاش لرزهای بر جان و دل نشاند و آرامشی شيرين در جان پراکند.
چوناين عشقی شرابی است سبک که مزهمزه بايد کرد تا رگههای نرم و شيرين ِِ سرخوشی را در جان نشاند.
از نوشتههایِ ناتمام ِ شبهایِ ناكجا