هزار ديوار
ديوار نخست را که گرداگرد خويش ساختم، آسمان پيدا بود و سايهیِ همسايه پيدا. بيرونِ ديوار هياهویِِ مردمان بود و روزمرهگی ِ کوچه. درونِِ ديوار بس گستره بود. جا برای من بود و هزار دوست.
ديوار ِ پس از آن، اندکی از فضا را کم کرد؛ اما هنوز آن اندازه بود که بتوان در دروناش گم شد و هزار خاطره در هزار گوشهاش نهان کرد.
ديوار ِ هزارم را که چيدم، تنها من مانده بودم و پنجرهای که گوشهای از آسمان را درخود داشت. من مانده بودم و آن دو گربهیِ دستآموز و آن باغچهی نيم خشک و کلاغِ پيری که هميشه بر هرهیِ ديوار نشسته بود.
گربهها را چند روز پيش به دوستی بخشيدم. دلام از موش و گربه بازی و هر چه گربهسان است، آشوب میشود.
شاهنامه را هم به دور انداختم. دلآشوبهام میگيرد از هرچه رستم ِ زال و تهمينهیِ جفتخواه.
اين روزها، آدميان فسانهها را نيز به گندابهیِ بودن خويش آلودهاند.
ديوار ِ پسين را که چيدم، تنها من ماندم و کتابها و آسمان. و به گاهِ باد، قژقژ ِ دردآلودهیِِ تن ِ پنجره که از سکوتِ ميان هزار و چند ديوار دلاش گرفته است و بر خود میلرزد.
واپسين ديوار را از صدف چيدم. اينک من ماندهام و تنها کلاغِ پير، انبوههای کتاب و آسمانی که هيچگاه دور نبود.
دگر نه هياهو و نه فرياد، نه صدای در و نه زنگ و نه همسايهای بیآزار که سرک بکشد از ديوار.
آرامش و سکون با خنکایِ نسيم تا ابد گسترده است.