بر بستر خیس اقاقی
از نور چراغ قوه بيدار شد.
* هی مث آدم بلندشو و دستات رو هم بگير بالا.
ـ معتاده يا مست؟
* بوی الکل که نمیده. سيگار و کبريت هم که ندارد!
- لابد قرصيه.
اين يکی محتويات جيبهای مرد را زير و رو میکرد. کارت شناسايی را که خواند، خودش را جمع کرد.
* ببخشين ولی اين وقت شب و کنار کوچه، اونم روی زمين خيس! سرتون گيج رفته؟ سالمايد؟ میخواين برسونيماتون بيمارستان؟
+ طوریام نيست. سالمام. ممنون.
* ببخشين چرا رویِ زمين دراز کشيده بودين؟ خيال کرديم معتادين؟
+ مگه آدم چندبار توی عمرش میتونه روی بستر بنفش و تر اقاقيا دراز بکشه. شايد ديگه هيچوقت شب ارديبهشتیای که دست بارون تمام خوشههای مست اقاقيا رو بچينه و برکنارهی ديوار فرش کنه، پيش نياد. بايد اين تکلحظههایِ بنفش و خوشبو رو نفس کشيد و زندهگی کرد. روزهای پر دود و خاکستری هميشه هست.
- !
* ؟
...
ماشين گشت آرام آرام دور میشود و نور سرخ چراغها هم محو و محوتر.
* عجب ديوانههايی پيدا میشن!
ـ اما اين يکی نه مسخره کرد و نه چيزی گفت. در فکرش خوشههای بنفش و خيس اقاقيا میچرخيدند و بر سنگفرش خيس کوچه فرش میگستراندند. در دل آرزو کرد که کاش میشد که در کنار همان ديوار و مرد ِ
شبزده چند دقيقهای درازکشيد.
مرد درحالیکه لباسهای خيساش را از بنفش ِ اقاقیها میتکاند و آهنگی زير لب زمزمهمیکرد، در خم کوچه گم شد.