باغ اندیشه
$مزيدی --»»
$یک پزشک --»»
$بامدادی --»»
$نیک اهنگ --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$عصیان --»»
$توكا --»»
$تا دانه! --»»
$ديده‌بان كوهستان
$پيكوفسكی
$ديده‌بان محيط زيست
$چای داغ
$بائوبا
$جمهور
$ف.م.سخن
$نارنجی
$زنِ روزهای ابری
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$ققنوس
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$گوش‌زد
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

September 14, 2007

شکسته‌واگويه‌هایِ درون

بی‌حوصله‌ام و کم‌تاب و ناپای‌دار.
حوصله؟! همان سنگ‌دان پرنده‌گان است که سنگ‌های برچيده هم‌راه با دانه را در خود جای می‌دهد.

اما ندانم که چرا هرچه تراشه‌ و براده‌ی تيز که روح و جان را ذره‌ذره می‌خراشند و زخمی و فرسوده می‌دارند در اين حوصله‌ی آدمی انباشته می‌گردد! مرا حوصله ديری است که پاره‌پاره شده است و دگر تاب نازک‌ترين پرکاهی هم نمانده است چه رسد به ناز نازک‌دلان.

دل‌ام برای دوستان ناديده‌ام تنگ است. همانان که روح‌اشان در گزينه‌واژه‌گان جاری بود و ديدنی. درست مانند نوشته‌ای که می‌توان از آن برق هوش درون چشمان، زهرخند نشسته بر گوشه‌ی لب و پرده‌ی خاکستری اندوه نشسته بر جان را بوييد و حس کرد و به جان کشيد. دوستان‌ام يک به‌يک گم شدند. نوشته و واگويه‌های ديگران، شوری در من برنمی‌انگيزد. گويی صورتکی بزرگ‌تر يا کوچک‌تر از چهره بر آن نهاده باشند که هر ره‌گذری نيز از راه دور بفهمد که صورتک بر اين سر درست ننشسته است و آدمکِ پشت صورتک بس متفاوت است با اين رنگارنگ شادمانی يا اندوه، خشم يا خون‌سردی و دل‌سردی يا اميد.

بس کم‌تاب و جوشان شده‌ام. روز و شب و ماه و فصل در من هيچ نيانگيزد و لب‌خند به پهنای چهره‌ام با بسته‌ی لب‌ها تفاوتی ندارد.

برای کسی که اشک گم کرده است دگر قهر اين و آن و گم‌شدن واپسين صدف‌ نيز تپشی نيانگيزد چرا که جان سال‌هاست برفته است و دل؟ آيا از همان نخستين دم شناخت، دلی بود مرا؟

برگه‌های سپيد را در پيرامون‌ام پراکنده می‌کنم. نوشتن آرام‌ام می‌کند. پدر می‌گفت شکسته‌نويسی دريچه‌ی روح را می‌گشايد. هنگامی که حرف پايانی را می‌کشی و پيچ و خم‌اش می‌دهی، روح‌ات در پيخ و خم می‌خرامد و جاری می‌شود. بر برگه‌ی سپيدی، واژه‌ها را نقش می‌کنم و شکسته و شکسته‌تر می‌نويسم. تا آن جا پيش می‌روم که دگر کسی جز من نتواند اين شکسته‌ها خواندن. گر چند روزی بگذر خود نيز نتوانم خواندن اين پيچاپيچ درهم‌تنيده را. به درهم واژه‌ها و شکسته‌های پرخم می‌نگرم. من نيز چونان اين واژه‌ها شکسته و بی‌معنا و درهم‌پيچيده‌ام.

کم‌تاب و يخ‌زده‌ام. چشمان‌ام نمی خواهند ديدن و گوش‌ها نمی خواهند شنيدن. شنوده‌ها و ديده‌ها ناتوان از جلب توجه‌اند و بوده‌ها دچار نابودی.

از صخره‌زيستن خسته‌ام. دل‌ام می‌خواهد بجوشم و چشمه‌سار شوم و بر تن ِ سخت کوه بلغزم و بسُرم. می‌خواهم آب شوم و در دريا گم. آب شوم و و در ريزش آفتاب بخار. ابرکی شوم که کودکی اسب‌اش بپندارد و ديگری ريش بلند پيرمردی به‌نام ِ خدا. ابرکی شوم و ببارم و جوی‌باری گردم. بدوم و رودی شوم. به دريا ريزم و بر اقيانوس بپيوندم و دوباره قطره‌ای شوم در دريا و بی‌دريا. تک و تنها.

کلاغی بر بلندترين شاخه‌ی درخت قارقار می کند. چندتکه خوراک و پنير بر می دارم و بر لبه‌ی هره می‌نهم و پنجره را می‌بندم. بدگمان می‌آيد و در چنگال می‌‌گيرد و می‌رود. کلاغ‌؟ کلاغ‌ها اين شاهدان خاموش بال و پرزدن‌های خنده‌دار مردمان. آمدن‌ها و شدن‌ها. خواستن‌ها و رهاکردن‌ها. ام‌روز، بی‌حوصله‌تر از آن‌ام که حتی دل‌ام بخواهد کلاغی باشم.

هرگز ندانستم که گريز را سبب چه بوده است. اما نيک می‌دانم که با اين ابرهای تيره و اين مه‌ خاکستری که بر جان من جاری است، جست‌وجو ره به هيچ نبرد.

Baoba |12:11 PM

Comments: شکسته‌واگويه‌هایِ درون