baoba

BAOBA

September 14, 2007

شکسته‌واگويه‌هایِ درون

بی‌حوصله‌ام و کم‌تاب و ناپای‌دار.
حوصله؟! همان سنگ‌دان پرنده‌گان است که سنگ‌های برچيده هم‌راه با دانه را در خود جای می‌دهد.

اما ندانم که چرا هرچه تراشه‌ و براده‌ی تيز که روح و جان را ذره‌ذره می‌خراشند و زخمی و فرسوده می‌دارند در اين حوصله‌ی آدمی انباشته می‌گردد! مرا حوصله ديری است که پاره‌پاره شده است و دگر تاب نازک‌ترين پرکاهی هم نمانده است چه رسد به ناز نازک‌دلان.

دل‌ام برای دوستان ناديده‌ام تنگ است. همانان که روح‌اشان در گزينه‌واژه‌گان جاری بود و ديدنی. درست مانند نوشته‌ای که می‌توان از آن برق هوش درون چشمان، زهرخند نشسته بر گوشه‌ی لب و پرده‌ی خاکستری اندوه نشسته بر جان را بوييد و حس کرد و به جان کشيد. دوستان‌ام يک به‌يک گم شدند. نوشته و واگويه‌های ديگران، شوری در من برنمی‌انگيزد. گويی صورتکی بزرگ‌تر يا کوچک‌تر از چهره بر آن نهاده باشند که هر ره‌گذری نيز از راه دور بفهمد که صورتک بر اين سر درست ننشسته است و آدمکِ پشت صورتک بس متفاوت است با اين رنگارنگ شادمانی يا اندوه، خشم يا خون‌سردی و دل‌سردی يا اميد.

بس کم‌تاب و جوشان شده‌ام. روز و شب و ماه و فصل در من هيچ نيانگيزد و لب‌خند به پهنای چهره‌ام با بسته‌ی لب‌ها تفاوتی ندارد.

برای کسی که اشک گم کرده است دگر قهر اين و آن و گم‌شدن واپسين صدف‌ نيز تپشی نيانگيزد چرا که جان سال‌هاست برفته است و دل؟ آيا از همان نخستين دم شناخت، دلی بود مرا؟

برگه‌های سپيد را در پيرامون‌ام پراکنده می‌کنم. نوشتن آرام‌ام می‌کند. پدر می‌گفت شکسته‌نويسی دريچه‌ی روح را می‌گشايد. هنگامی که حرف پايانی را می‌کشی و پيچ و خم‌اش می‌دهی، روح‌ات در پيخ و خم می‌خرامد و جاری می‌شود. بر برگه‌ی سپيدی، واژه‌ها را نقش می‌کنم و شکسته و شکسته‌تر می‌نويسم. تا آن جا پيش می‌روم که دگر کسی جز من نتواند اين شکسته‌ها خواندن. گر چند روزی بگذر خود نيز نتوانم خواندن اين پيچاپيچ درهم‌تنيده را. به درهم واژه‌ها و شکسته‌های پرخم می‌نگرم. من نيز چونان اين واژه‌ها شکسته و بی‌معنا و درهم‌پيچيده‌ام.

کم‌تاب و يخ‌زده‌ام. چشمان‌ام نمی خواهند ديدن و گوش‌ها نمی خواهند شنيدن. شنوده‌ها و ديده‌ها ناتوان از جلب توجه‌اند و بوده‌ها دچار نابودی.

از صخره‌زيستن خسته‌ام. دل‌ام می‌خواهد بجوشم و چشمه‌سار شوم و بر تن ِ سخت کوه بلغزم و بسُرم. می‌خواهم آب شوم و در دريا گم. آب شوم و و در ريزش آفتاب بخار. ابرکی شوم که کودکی اسب‌اش بپندارد و ديگری ريش بلند پيرمردی به‌نام ِ خدا. ابرکی شوم و ببارم و جوی‌باری گردم. بدوم و رودی شوم. به دريا ريزم و بر اقيانوس بپيوندم و دوباره قطره‌ای شوم در دريا و بی‌دريا. تک و تنها.

کلاغی بر بلندترين شاخه‌ی درخت قارقار می کند. چندتکه خوراک و پنير بر می دارم و بر لبه‌ی هره می‌نهم و پنجره را می‌بندم. بدگمان می‌آيد و در چنگال می‌‌گيرد و می‌رود. کلاغ‌؟ کلاغ‌ها اين شاهدان خاموش بال و پرزدن‌های خنده‌دار مردمان. آمدن‌ها و شدن‌ها. خواستن‌ها و رهاکردن‌ها. ام‌روز، بی‌حوصله‌تر از آن‌ام که حتی دل‌ام بخواهد کلاغی باشم.

هرگز ندانستم که گريز را سبب چه بوده است. اما نيک می‌دانم که با اين ابرهای تيره و اين مه‌ خاکستری که بر جان من جاری است، جست‌وجو ره به هيچ نبرد.

12:11 PM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو